/> چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگویم؟

چند حکایت طنز و مطایبه از نوادر (ترجمه کتاب مُحاضَرات راغب اصفهانی)

چند حکایت طنز و مطایبه از نوادر

               (ترجمه کتاب مُحاضَرات راغب اصفهانی)

 مقدمه *1

الف - راغب اصفهانی (مولف کتاب مُحاضَرات) کیست؟

ابوالقاسم حسین بن محمد بن مفضّل راغب اصفهانی(متوفای 396-401 ھ. ق.)، از مشاهیر حکمای اسلامی است، فخر الدین رازی او را همدوش غزالی شمرده است. قدیم ترین ماخذ که از او نام میبرد، تاریخ حکماء الاسلام تالیف ظهیرالدین بیهقی (متوفای 565 هجری)، است . وی می آورد :  " حکیم ابوالقاسم حسین بن محمد بن مفضّل راغب اصفهانی از جمله حکمای اسلام بود که در تصانیف خود جمع میان شریعت و حکمت نموده، و بهره او از معقولات بیشتر بود"

راغب در آثارش از خود سخن نمی گوید بلکه او از علم و ادب حرف می زند. وی از بزرگترین دانشمندانی است که راه استخراج آیات قران و ورود در آنها را در وقت حاجت با دلیل و برهان بیان کرده است . او از بزرگان طبقه حکماست که عقل را با شرح همراه کرده است ، و آثارش به روانی عبارات و بلاغت و کوتاهی بیان و رسوخ در ذهن ممتاز است .

آری ، فضائل راغب مشهورتر از آن است که وصف شود. به گفته صاحب روضات الجنّات در منقبت او همین بس که شیعه و سنی او را قبول دارند.

وفات راغب را با اختلاف فاحش از 396 تا 565 ھ. ق. نوشته اند که با توجه به مطالب مفصّلی که آقای احمد مجاهد آورده است، قول محقق مصری "محمد ابوالفضل ابراهیم"  که سال وفات راغب را سنه 396 ھ. ق. نوشته به حقیقت نزدیک تر می باشد،

ب -  تو ضیحی در باره کتاب مُحاضَرات:

بزرگترین و معروفترین اثر راغب کتاب مُحاضَرات الأدباء و مُحاوَرات الشّعراء و البُلغاء اوست . این کتاب گنجینه ای است در امثال و حکم و ادبیات و تاریخ و صدها نکته اجتماعی ، اقتصادی، حقوقی، تربیتی، نظامی، سیاسی، و ... ، و از محاسنش همین بس که برخلاف بسیاری از کتب که حکایات آن تخیلی و ساختگی است، حکایات و داستانهای این کتاب، واقعی و حقیقی است و با اسم و رسم و تاریخ وقوع آنها نقل شده است،.

در قرنهای گذشته علوم اجتماعی به شکل امروزی در حوزه های درسی وجود نداشته و نویسندگان مطالب اجتماعی را در کتب ادب وارد می کردند و از آن جمله است این کتاب محاضرات که تمامش مسائل اجتماعی است، بطوری که اگر این کتاب را "تاریخ روابط اجتماعی" بنامیم سخنی به خلاف نگفته ایم .

محاضرات بر اصل "المَحاسن و المَساوی" یا "المَحاسن و الاضداد" تالیف شده است یعنی حسن و قبح هر مطلب با هم آمده است و  راغب در این کتاب رعایت بی طرفی را کرده و از هیچ عقیده ای جانبداری ننموده و در مقابل هیچ فکری نایستاده بلکه فقط آرا و عقاید را نقل می کند و بس .

ج - محمد صالح قزوینی (مترجم کتاب مُحاضَرات و مولف نوادر) کیست؟

شیخ حر عاملی و عبدالله انفدی که هر دو از معاصرین محمد صالح قزوینی بوده اند در شرح حال وی می نویسند " محمد صالح بن محمد باقر القزوینی المعروف بالروغنی عالم فاضل کامل، له کتاب و رسائل، منها ... "

صاحب ریحانه الادب می آورد :" مولانا محمد صالح بن محمد باقر قزوینی معروف به روغنی، عالم فاضل کامل از علمای عهد شاه عباس ثانی و شاه سلیمان صفوی (1052 – 1106 ھ. ق.)  و با شیخ حّر عاملی و مجلسیین و نظایر ایشان معاصر و از مقدمات ترجمه صحیفه سجادیه از تالیفات او استکشاف شده که از تلامذۀ میرداماد متوفای در 1042 ھ. ق. بوده".

د-  تو ضیحی در باره نوادر (ترجمه کتاب مُحاضَرات):

نوادر ترجمه منتخب محاضرات راغب اصفهانی است . ترجمان به ذوق و سلیقه خود منتخباتی را از محاضرات به ترجمه آورده و به جای مطالب محذوف، مطالبی دیگر از خود و دیگر مصادر افزوده است و مقداری زیادی از متن محاضرات را به همان صورت عربی آورده است، تا به قول خودش باعث اطلاع به آن لغت و موجب معرفت به قواعد فصاحت و خصایص عربیت باشد.  اضافاتی که مترجم از خود و مصادر بر متن مخاضرات افزوده است، مقداری از آن،  مشاهدات خود مترجم است از اوضاع و احوال دو شهر اصفهان و قزوین که این قسمتها حائز اهمت است و در کتب دیگر نیامده است و چون زبان ترکی را می داند، گاه در خلال کتاب مطالبی به ترکی آورده است. چون طبع شعر داشته، اشعاری به فارسی گفته است و همچنین اشعاری به عربی دارد و تالیفی نیز به عربی به نام مقامات دارد که به سبک مقامات بدیع الزمان همدانی و مقامات حریری تالیف کرده و تبحّر او را در  ادب عرب می رساند .

 مولف نوادر یک متعصب شیعی است و از ارادتمندان به علی بن ابی طالب (ع) که به همین سبب سخنان حضرت علی (ع) را از غُرر و دُر رامدی و نهج البلاغه و عهد نامه مالک اشتر را به فارسی ترجمه کرده و در ترجمه محاضرات نیز تعصب شیعی خود را نشان می دهد در بسیاری جاها می نویسد: خلیفه ای گفته است و این خلیفه یا مامون است و یا معاویه و امثال آنها و از آوردن نام آنها خودداری می کند، لیکن مصحح محترم، این اسامی را از از روی محاضرات چاپی،  در جای خود  و در کنار اقوال آنها، قرار داده است. با این همه محمد صالح قزوینی مشرب موسّع دارد.  مثلاً در مبحث عشق، به محمد غزالی حمله می کند و می گوید:" غزالی در کتاب احیاء،  عشق را بسیار خوار کرده است حتی عشق شخص با زوحه خود"، و بعد از آن که سخن غزالی را می آورد ؛ می گوید:" و فقیر گویم : این کلام گزاف است چه لازم آید که میان همخوابه جمیله صالحه و کنیف هیچ فرقی نبود، و همه کس داند این بهیمیت نه خوب است که آدمی همچو بهیمه شهوت خود را هر جا باشد قضا کند، بلکه فرق میان بهیمه و انسان در این معنی است که بهیمه آن حاجت از هر جا قضا کند و آدمی از شرف گوهر خویش با کسی الفت می گیرد و جانش با جان او پیوند می کند(صفحه 208 – 209 نوادر).

ھ - سخن قزوینی و چند دانشمند دیگر در باب مطایبات :

برخی از دوستان گاه به اینجانب ایراد می گبرند که نقل برخی از حکایات آمده در وبلاگ متضمن بیان نام اندام های پائین و اسفال آدمی است، که با عفت عمومی سر ناسازگاری دارد. هرچند به تبعیت از بزرگان ما به روال در این قبیل موارد چند نقطه می گذاریم.  شاید بد نباشد که به نقل از مقدمه فاضلانه آقای مجاهد یر کتاب نوادر، آرا و نظرات چند دانشمند نامی اسلام و سپس نظر صریح وی را  در پایان مطلب، در اینجا بیاوریم :

الف – محمد صالح قزوینی در صفحه 354 نوادر ، گوید : " و فقیر می گویم،  هزل و مناکیر علامه راغب اصفهانی در این کتاب بسیار است و من اکثر آنها را ترک دادم و ذکر آن لایق ندیدم و هرچند لهو حدیث و مَضاحک اقوال در این جمع نیز اگرچه کمتر است ولی بسیار است و برای نشاط دلهای غمگین در کار است و به تحقیق از امیر المومنین"ع" مروی است: " قلبها ملول میشوند همان طور که بدنها ملول می شوند، پس برای آنها طرایف حکمت را بجویید" . و اکثر مطایبات این کتاب اگر مسامحه رود، داخل طرایف حکمت می تواند شود. و طرق مِزاح و مُطایبت و دَعابت و مُباسطت، مسلکِ کِرام و سبکروحان عالی مقام است حتی آنکه از انبیا و اولیا معهود و مذکور است  و گویند بعضی از صحابه گفتند: یا رسول الله تو با ما مزاح بسیار می کنی (یعنی: لایق منصب نبّوت نیست) . فرمود: من مزاح می کنم اما جز حق نمی گویم  و مروی است : "وای بر کسی که سخن دورغ گوید تا مردم را به آن سخن بخنداند"  و بعضی گفته اند : این حدیث دلیل است بر اینکه اگر کسی به سخن راست مردم را بخنداند باکی نباشد.

شیخ عطار: چو عیسی باش خندان و شکفته                 که خر باشد ترشروی و گرفته

سعدی:        نظر کردم به چشم عقل و تدبیر                  ندیدم به ز خاموشی خصالی

              نگویم لب ببند و دیده بر دوز                        ولیکن هر مقامی را مقالی

              زمانی بحث و علم و درس و تنزیل                که باشد نفس انسان را کمالی

              زمانی شعر و تاریخ و حکایت                       که خاطر را بود دفع ملالی

              خدایست آنکه ذات بی مثالش                    نگردد هرگز از حالی به حالی

ب -  محمد صالح قزوینی در صفحه 428  نوادر چنین گوید : "....  اکثر مردم از سخنانی که در آن گستاخی است با خدای عالمیان خالی نباشند و شاید در این نوادر نیز بر سبیل ندرت واقع شده باشد، امید که خدای ببخشد و در کتاب محاضرات از این گونه بسیار است و فقیر ترک داده ام هرچند اکثر این مزاحات مشتمل بر مطلبی و اشارت به حکمتی است. مثل آنکه گویند: نحویی را در قبر گذاشتند. ملکان علیهما السلام با او گفتند :  "من ربک". گفت: "مَن"اسمی است مرفوع المحلّ تا مبتدا باشد ، و"ربّک" خبر اوست. عمودی بر سر او کوفتند. گفت گناه من چیست که شما نحو نمی دانید " و  فایده اینگونه نقل ها تنبیه است بر حماقت بعضی از نحویان ناقص فطرت که پندارند از آن علم به کمالی عظیم رسیده اند و به منزلتی فاضله مترقی گشته اند و نداند که آن علم نیست بلکه آلت تحصیل علم است و شخص را از آن حاصلی نیست الا تقویم لفظ عرب. و مثل این حکایت در باره فقیهان نیز ذکر کنند که بعضی از ایشان نیز از حماقت نصیبی تمام دارند و حقایق شرعیه به صورتها مدلّس و ملتَبس سازند  نقل کنند که : فقیهی در کشتی نشست . بعضی از اهل کشتی  نصرانی بودند. پیوسته ایشان را مذمت کردی و به شرب خمر سرزنش نمودی . روزی یکی جام شراب نزد او داشت. بگرفت تا بیاشامد . گفت: این خمر است .گفت: از کجا ثابت شد، شریعت بر ظاهر است و اصل در اشیاء اباحت، و به سر کشید . گفت: به فلان قسم که خمر است، اینک این غلام من از فلان یهودی خمّار خریده است. گفت: چه مرد ابلهی . ما روایت عکرمه و ابن عباس رد کنیم و بر توثیق ایشان اعتماد نکنیم، روایت تو، از یهودی، بپذیریم و موثوق به دانیم.

ج -  جاحظ دانشمند مشهور عرب (متوفای 255 هجری) در این باره در الحیوان ( ج3 ص40) می گوید: " بعضی از مردم هرگاه نام آلت و فرج و وطی می شنوند، می لرزند و اظهار دوری از زشتی می کنند، و دم از پارسایی می زنند، و بیشتر کسانی که این تظاهرات را می نمایند، چیزی از جوهر عفت و بزرگواری و وقار حقیقی در آنها نیست جز صورت تصنّعیش."

د - ابن قتیبه ( به نقل از عیون الاخبار، مقدمه، ص 12- 13) دراین باره می نویسد: " مزاح اگر حق باشد نه قبیح است و نه منکر و نه از کبائر است و نه از صغائر. و مثل این قبیل کتب" عیون الاخبار، محاضرات... " مثل سفره گسترده ای است که در آن انواع طعامها چیده شده است و بر این سفره انواع اشخاص با انواع میلها نشسته اند. اگر در این کتاب به سخنی برخوردی که ذکر عورت یا فرج یا وصف قبیحی شده است. روی از آن بر مگردان، زیرا صرف در نام اعضای آدمی گناهی نیست. بلکه گناه در دشنام دادن به ناموس مردم و گفتن دروغ و باطل و غیبت کردن مردم است و پیامبر (ص) هم فرموده است: " من تعزّی بعزاء الجاهلیه فاعضّوه بهن ابیه و لا تکنوا" ( یعنی : هرکس خود را منسوب به نسبت دوران جاهلیت کند، او را نسبت به آلت پدرش نهید و به کنایه مگویید = لسان العرب، 7/188، ذیل " عضّ") و علی بن ابی طالب (صلوات الله علیه) هم گفته: "من یطل ایر رابیه ینتطق به"(یعنی : کسی که آلت پدرش بزرگ باشد کمرش را با آن می بندند . و در اصطلاح: آنکه فرزندان پدرش بسیار باشند به آنها توانا و زور آورتر باشد.  رک : لسان العرب 4/36 ذیل "ایر" و 10/355 ذیل" نطق" و نیز مجمع الامثال  2/200 و منتهی الارب ذیل"نطق".). و اگر توبه سبب تسکنت بی نیاز از این مطالب هستی، کسانی هستند که بدان محتاجند ونویسنده نمی تواند به خاطر گروهی که چیزی را نمی پسندند، گروه دیگر را محروم سازد"

ھ - عبدالقاهر جرجانی هم در این باب دلائل الاعجاز، ص 31می آورد: " دانشمندان برای غریب قران و اعراب آن به ابیاتی استشهاد کرده اند که در آن فحش و افعال قبیح ذکر شده است، و کسی آنان را براین کار سرزنش نکرده است " (و نیز رجوع شود به: عقد الفرید، 6/379 و  الامتاع و المﺅانسة  2/40-60 ).

و -   پس از نقل های مزبور آقای احمد مجاهد چنین نظر داده است : " در ادب فارسی نیز از نظم و نثر کمتر کتابی است که در آن به مناسبت مقام ذکر آلت و فرج نشده باشد. و به استناد دو آیه در قران: "و صورکم فاحسن صورکم" و " لقد خلقاً الانسان فی احسن تقویم"، خداوند کل وجود آدمی را زیبا آفریده است و عضو قبیحی در انسان نیست و ادبا و فقها و دانشمندان ما تا آخر دوره قاجار به صراحت از اندامهای آدمی در کتابهایشان نام می بردند، و فقط از اوائل دوره پهلوی است که نویسندگان روز به خاطر جنت مآبی در جامعه، سه نقطه را باب کردند، و هیچ چیزی مسخره تر از این نیست که در فرهنگ یک ملتی هم به جای لفظ جلاله الله سه نقطه بگذارند و هم ..... "          

 

گزینه حکایت ها و لطایف نوادر :

در امثال عرب است که : روباه و کلاغ محاکمه پیش سوسمار آوردند و گفتند : از سوراخ بیرون آی و میان ما در این مسئله حَکم باش. گفت: در محاکمات به خانه قاضی روند.(11)

 شریک روزی حدیثی میگفت. عافیۀ قاضی گفت: من این را نمی دانم . گفت: ضرر نکند عالم را ندانستن جاهل.(13)

 واعظی بود عالم به علم تصوّف مشهور و از مسائل فقه اطلاع تمام نداشت. مسأله ای مشکل از میراث در کاغذ نوشتند و وقتی که بر منبر افادت نمود به دست او دادند که این مسأله برای ما تحقیق و تبیین کن . چون بخواند و غرض ایشان بدانست، نوشته بیفکند، از روی عتاب گفت : ما سخن در مذهب قومی می گوییم که چون بمیرند از ایشان مالی به میراث نماند .(29)

 کسی از شَعْبی پرسید : ابلیس زن خود به چند مهر کرد؟ گفت : من در آن عقد حاضر نبودم. (29)

 حائکی ( حائک=بافنده، نسّاج) از اعمش پرسید : اقتدا به حائک توان کرد؟ گفت: بلی ولیکن بی وضو. (30)

و هم حائکی پرسید: گواهی حائک مسموع باشد؟ گفت : بلی، به شرط آنکه دو گواه عادل با او گواهی دهند. (30)

 اعرابیی بر مردی گواهی داد . گفت : ای امیر. شهادت این اعرابی چون قبول کنی و او قرآن نداند. امیر گفت : بخوان. اعرابی خواند :"بَنونا بَنو أبنائنا،  و بَناتِنا    بَنُوهُنَّ  أبناءُ الرِّجال الأ باعِد. *2  امیر گفت: این آیه محکمی است. مرد گفت : ای امیر!  این آیه را همین السّاعه آموخته است.(31)

 منقول است از اَصمعی که : کیسه نقد در بادیه به زنی سپردم، چون باز خواستم منکر شد. او را به قاضی که ایشان را بود بردم. گفت : بیّنه بر مدعی است و قسم بر منکر.  گفتم : مگر تو قران نخوانده ای، قولُه (تعالی): "ولا تَقْبَلْ لِسارقه یَمینا   و لُو حَلَفَتْ بربّ العالمینا"*3 گفت : این آیه به گوش من نرسیده است، در کدام سوره است بگو؟ گفتم: "ألاهُبی بِصَحنِک فَاصْبَحینا     ولا  تُبْقی خُمُورَ  الأنْدَرینا*4 قاضی گفت : سبحان الله. گمان کردم در سوره انا فتحنا لک فتحا مبینا*5ست. (31)

 کودکی با معلم گفت : در خواب دیدم گویا  من با نجاست آلوده شده ام و تو به عسل. گفت: این عمل بد تو است و عمل صالح من. گفت : تمام خواب بشنو: تو مرا می لیسیدی و من تو را. گفت : دور شو خدا لعنتت کند.(37)

 منصوربن عمران چون از قضا معزول گشت، مردم او را دشنام می دادند، و مردی از همه بیش مبالغت می نمود. گفتند: با تو هیچ بدی کرده است؟ گفت: نه، دیدم مردم دشنام می دهند من نیز موافقت نمودم.(48)

دو کس پیش حاکمی ماجرا آوردند . یکی نزدیک رفت و در گوش قاضی گفت: فلان مقدار مرغ و گندم و عسل به خانه تو فرستاده ام . قاضی گفت: برخیز ای مردک بارد. هرگاه گواه تو غایب باشد صبر میکنیم تا برسد، این حرف را پنهان گفتن لازم نیست. (52)

 شخصی بستوئی قُروت پر کرد و بر سر آن اندک روغن تعبیه نمود و برای قاضی بیاورد. سندی برمراد او بنوشت و روز دیگر که حقیقت بستو ظاهر شد قاضی با او گفت: آن قباله بیار که در آن سهوی شده است اصلاح کنم . گفت: در قباله هیچ سهوی نیست اگر سهوی شده است در بستوی روغن شده است.(52)

زنی پیش قاضی آمد و گفت: شوهر من مرده است و مادر و پدر و فرزندی و زنی گذاشته است و مالی از او مانده است. قاضی گفت: ابوین را مصیبت فرزند می رسد و فرزند را یتیم شدن، و زن را شوهر دیگر کردن، مال را نزد من فرستید و بساط خصومت برچینید.(52)

 قاضی مغرکه، که از اکابر علمای زمان بود و به امر پادشاه قضای صفاهان قبول نمود و پسرش با او احیانا در مرافعات مدخل نمودی. حکیم شفائی از آن بزرگ رنجیده بود، گفت:

یاران که به رشوه ماجرا می پرسند            پرسیده خویش نیز وا می پرسند

در محکمه کم گو که لگد در کارست          اینجا خر و خر کره قضا می پرسند(52)*6

 مردی زنی را در چادر بس نیکو می نمود و خوش گفتار بود به قاضی آورد. قاضی گفت: می روید زنان کریمه را می خواهید، پس می رنجانید و سلوک بد می کنید. شوهر دریافت که قاضی فریب خورده است دست بزد و چادر از روی زن بکشید . زن کریه منظر بود. قاضی بر زن حکم کرد و گفت: سخن مظلوم و صورت ظالم .(53)

 قومی پیش ابن شُبْرُمه گواهی دادند به نخلستانی، گفت: چند نخل دارد؟ گفتند: ندانیم. خواست شهامت ایشان رد کند، یکی از ایشان گفت: ای قاضی. بگو در این مسجد چند ستون هست؟ گفت: نمی دانم. گفتند: چطور نمی دانی و تو چند سال است که در این مسجد حکم می رانی. پس شهادت آنان را قبول کرد.(53)

 یکی از امرا به عامل خود نوشت: مرد چند از زندان که مستحق قتل باشد سوی من بفرست تا شمشیر خود بیازمایم، و اگر نیابی، از اصحاب قاضی چند نفر بفرست که ایشان البته مستحق قتلند. (54)

 ابوالعینا را گفتند: چرا غلام سیاه اخته خریده ای؟ گفت: سیاه از این جهت که مرا به او متهم نکنند، و اخته از این جهت که او را به من.(56)

 مردی قطعه زمینی در پهلوی مِلک شخصی داشت و هرسال چیزی از زمین آن شخص به زمین خود می گرفت. گفت: چرا هر سال زمین من ناقص می گردد ؟ گفت: نشنیده ای حق تعالی گفته است : "أَوَلَمْ یَرَوا اَنّا ناتی الارض ننقصها من اطرافها".*7  گفت: پس زمین تو چرا هر سال در زیاده شد؟ گفت: "و ذلک فضلُ الله یُوْتیه مَن یشاء".*8 گفت: از کجاست که فضل تو راست و نقص مرا؟ گفت: "یا ایّها الذین آمنو لا تسالوا عن اشیاء ان تبدلکم تسوکم"*9. (58)

 در زبانها نقل کنند که : شخصی به تبریز رسید و چون او را مکانی نبود شب بر در دکانی بغنود.  دید عیّاری بیامد سری در دست و به دکان در رفت و سر پیش چراغ داشت. یکی از عیّاران که در آن دکان به  عشرت مشغول بودند بر او هی زد که : این نه آن سر است، هر چه زودتر برو و آن سر بیار.  بدوید و ساعتی دیگر سری دیگر آورد. هم بر قرار اول اخطار کرده بود. بشتافت تا سر مقصود بیاورد. مرد مسافر برخاست و از شهر بگریخت. دوستی به او رسید. گفت: چرا در شهر  درنگ نکردی ؟ گفت : اینجا بی گناه کشته باید شد و من اگر سعی کنم گناهی نکنم که مستوجب کشتن گردم، چه تدبیر کنم تا به غلط کشته نگردم. (65 و 66)

 چند برادر پیش سِوار قاضی در میراث پدر نزاع کردند. سِوار گفت: برادربزرگ تر را اختیار دهید تا هر حصه که او خواهد بردارد که به جای پدر است و قیّم امر شما است . گفتند قبول کردیم. آن برادر گفت: قبول نکنم، قرعه بیفکنند سوار گفت: چرا قبول نکنی؟ گفت: برای آنکه من به بخت و اقبال خود اعتماد بیش از عقل و رای خود دارم . پس قرعه بیفکندند و حصه بهتر به سهم او افتاد .

فردوسی:   زبیژن فزون بود هومان به زور     هنر عیب گردد چو برگشت هور (114)

 حایکی*10 از اَعْمَش پرسید: شهادت (گواهی) حایک مقبول باشد؟ گفت: آری با دو عدل دیگر.(118)

 شخصی زیتون می فروخت. زنی به نسیه از او بطلبید. گفت : از این زیتون بچش تا بدانی چه خوب زیتونی است. زن گفت : روزه دارم از قضای ماه رمضان گذشته. گفت: یا فاعله تو در دَیْن خدای خود تا امروز مُماطله کرده ای، دین من کی خواهی ادا کرد؟ و در این مقام به گفته کثیر مثل می زنند : " قَضٰی کُلُّ ذِی دین فَوفَّی غَرِیمَهُ      و عَزَّةُ مَمْطول مُعَنَّی غَریمُها" یعنی : همه کس به دین خود غَریم (طلبکار) ادا کرد/ غیر عَزَّة که غریم (طلبکار) از او جز مَطَل (معطّلی) نمی باید و خسته کرد او را مماطلت (معطل کردن) عَزَّة.(121)

 شخصی گفت از تو دو حاجت دارم : یکی آنکه فلان مبلغ مرا قرض دهی و دیگر آنکه سه ماه مرا مهلت دهی تا به آهستگی دین بگزارم. گفت: حاجت اول مقدور نیست، اما حاجت دوم به جای سه ماه تو را یک سال مهلت دادم.(122)

بشر : اَحَق الْخَیْلِ بِالرّکْضِ الْمُعارُ. پس اسب عاریه به دوانیدن و برانگیختن اولا است از دیگر اسبان.(122)

شخصی مفلس، به طرّاری مال از مردم گرفتی و همه وقت از او شکایت به قاضی بردی. قاضی بفرمود تا او را در شهر تشهیر کنند تا همه کس بشناسند و با او معامله نکند. خر مردی بگرفتند و او را برنشاندند و تا شب می گردانیدند و منادی می گفت: طرار و دغلکار است، از چنار دست تهی تر و از روزگار دغلکارتر ، کس او را چیزی ندهد که فلسی از او یافت نگردد و چون شب شد و طرّار از خر به زیر آمد، صاحب خر دامنش بگرفت که اجرت خر بیاور و زود حق من بگزار. گفت: آری ابله! تمام روز در چه کار بودیم و چه حرف می گفتیم. (122)

 دو جوان پیش فُقّاعی (شراب فروش) آمدند تا شراب بخورند . نقد خواست. گفتند : نداریم و خاطر جمع دار که فردا بگذاریم و اگر خواهی از ما هریک پس گردنی گرو بستان. شراب فروش ایشان را شراب بداد و هر کدام را پس گردنی نیک بزد. فردا آمدند و پول آوردند و گفتند: این حق تو بستان و گرو ما بازگردان. پس پول او دادند و پس گردنی سخت بر گردنش نهادند. (123)

 گفته اند: التّاجر فاجر.  ظریفی گفت: مگر این سَجْعه تاجر را فاجر کرده است، بر مثال قول صاحب: "أیّها القاضی بِقُمْ    قد عَزَلْناکَ فَقُم" قاضی چون بخواند، گفت: واللهِ ما عَزَلَتْنی الاّ هٰذهِ السَّجْعةُ*11(123)

 مردی زنش را به عدد ستارگان آسمان طلاق داد و از ابن عباس صحت آن پرسید. گفت: تو را هَقْعَه بس بود، یعنی: رأی الجوزاء و آن سه ستاره است. (125)

 شخصی در مجلس ابراهیم تیمی قاضی حاضر بود تا شهادت بدهد. ذکر شیر برنج گذشت. گفت من دوست ندارم و بعد از  زمانی گفت: گمان ندارم هیچ عاقلی باشد که شیر برنج دوست دارد. ابراهیم گفت : آن اول را قبول کنم، و اما این سخن را چه تاویل پیدا کنم. و شهادت او نشنید.(153)

 یکی از اشراف مِلکی می فروخت. قاضی گفت: شامگاه گواهان خویش حاضر گردان. گفت: اگر من شام با خود می بودم چرا ملک می فروختم. (167)

  دو کس به مخاصمه پیش ابن مُدَبَّر آمدند و هر کدام قسم به طلاق زن می خورد که آن دیگری احمق است و از پیش قاضی دور نمی شدند تا اینکه او شهادت بدهد. یکی از آن دو گفت : دلیل من بر حماقت او این است که نزد او دو تا نِی است بدون خواننده. قاضی گفت: شهادت می دهم که او احمق است.(178)

 هُدْبَة بن خَشْرَم عُذْری ابن عمّ خود را کشته بود. او را برای قصاص آوردند. پسر مقتول شمشیر در دست داشت و اولیای قاتل دیت را مضاعف می کردند تا به صد هزار رسانیدند. مادر پسر ترسید که پسر به طمع مال از قصاص درگذرد. گفت: با خدای عهد کرده ام که اگر او را نکشی به او شوهر کنم تا هم پدرت را کشته باشد و هم مادرت را وَطْی کرده.(225)

دو اعرابی از تنگی و قحطی به عراق آمدند. سواری در بازار می گذشت . اسبش پای بر انگشت یکی از ایشان نهاد و انگشت ببرید. در او آویختند و دیت انگشت بگرفتند و سخت گرسنه بودند. به دکان بقالی در شدند و طعامی خریده و خوردند. (225)

 با کسی گفتند : چرا از جنگ گریختی ؟ گفت : مرا یک جان بیش نیست، واجب باشد او را نیکو محافظت نمایم تا راس المال در نبازم . (227)

 مردی از اصحاب  ابن اَشعث را نزد حجّاج آوردند، گفت: التماس دارم مرا بکشی و خلاص گردانی . گفت: چرا؟ گفت: هر شب در خواب می بینم مرا می کشی و یکبار کشته شوم برای من آسان تر است. بخندید و او را ببخشید.(229)

 طرّاری در مسجد به نماز حاضر شد، چون به رکوع رفتند، نعلی برداشت و بر دیوار زد مگر عقرب بود بکشت. پس تای دیگر برداشت و بر هم گذاشت به آن هیات که مگر آن را بیرون اندازد و برفت. (231)

  دو شخص به مسجد رفتند یکی از آن دو عمامه خود پیش رفیق بگذاشت و خوابید. شخصی درآمد و عمامه برگرفت و در روی او می خندید و انگشت برلب نهاده بود که هیچ مگو.  او را گمان که مزاح می کند ، برگرفت و برفت. چون رفیق بیدار شد حال بگفت و معلوم شد که طرّار بوده است. (231)

 از شخصی درهمی چند دزدیدند . کسی گفت: چرا غم خوری، روز قیامت در میزان تو باشد. گفت: میزان را هم همراه دراهم برده اند.(232)

 مردی می رفت. گفتند: کجا؟ گفت: به کِناسه تا خری بخرم . گفتند: بگو ان شاالله. گفت: چه احتیاج است؟ درهم در آستین من است و خر در کِناسه است. به کناسه نرسیده طراران دراهمش ببردند . برگشت. گفتند: چه کردی؟ گفت : دراهمم دزدیدند ان شاالله.(232)

 دزدی پیش معاویه آوردند . امر کرد تا دستش ببرند . مادرش بیامد و زاری میکرد و می گفت: همان یک فرزند دارم و او معیشت من کسب می کند . این حدّی است از حدود خدای تعالی نتوان باطل گردانید . گفت: این را هم از بعضی گناهان خویش گردان که در آنها محتاج به استغفاری. بفرمود تا رها کردند. (233)

 مردی قسم به طلاق ثلث خورده بود و نزد عامه طلاق ثلث در یک دفعه جایز باشد و زن حرام گردد مگر به تحلیل. پس پیش قاضی آمدند و ماجرا گفتند. قاضی متأمّل بود. مرد گفت: چه تامل می کنی؟ گفت: می خواهم تدبیری برای شما بجویم. گفت: زحمت مکش او را هزار باره طلاق دادم. قاضی گفت: ما را رهانیدی. (255)

 شخصی مردی دید با پسرش که با او شبیه نبود. گفت: پسر تو به تو نمی ماند. گفت: مگر همسایه ها می گذارند که فرزندان ما به ما بمانند. (261)

 فاسقی معشوقه خود در بر کشیده بود . زن بگریست و گفت: مردم مرا به تو تهمت می کنند. گفت: ای جان من. غمگین مباش ، ما را اجرا باشد و ایشان را گناه. ابلیس سر برداشت و گفت: خداوندا بستان. (261)

گویند شخصی به خانه آمد، دید مردی بیگانه، مضطرب بیرون می آید. گفت: اینجا چه می خواهی و من چند نوبت است تو را اینجا می بینم. مرد درماند و هیچ نگفت. آن شخص گفت: ای دیّوث! چرا تو نیز زنی نمی خواهی تا صد کس به تو محتاج باشد و هر روز دربدر نگردی (262)

 دوکس با هم در حِمْص دعوی داشتند و زن خود بهتر می پنداشتند. قاضی را در آن باب حکم ساختند. گفت: جماع دُبُر این زن نزد من بهتر از جماع فرْج آن است. محکوم له رو به رفیقش کرد و گفت : من نگفتم. (262)

 زنی پیش قاضی از شوهر شکایت می کرد. گفت: این زندیق بَندیق بر من جفا می کند. قاضی گفت: دانم زندیق چیست، ولیکن بندیق ندانم چه معنی دارد. گفت: بندیق آن است که با زن معامله از راه دیگر می کند. قاضی روی به یاران خود کرده گفت: ما مدتی است که بندیقیم و نمی دانستیم. (270)

 زنی پیش قاضی به شکایت آمد و گفت: والله ای قاضی از شوهر خود در باب جامه و نان شکایت ندارم، مرا خوب نگه نمی دارد. قاضی گفت: ای مرد او را خوب نگه دار و جامه نیز از تو نمی خواهد. (271)

 زنی از شوهرش پیش قاضی شکایت کرد. مرد گفت: من عِنینم. زن گفت: دورغ می گوید. قاضی آلت او بگرفت و بمالید نعوظ نکرد. زن گفت: ای قاضی. اگر اَیْر ملک طلعت تو ببیند از پا بنشیند، بدست غلامت ده تا بمالد. و غلام صبیح بود، آلت زود بجنبید . قاضی گفت : ای مرد دیوث برو با زن خود جماع کن و طمع در غلامان قضات مکن. (271)

 کسی پیش جعفربن سلیمان شهادت به کفر مردی می داد و می گفت: به درستی که او خارجی معتزلی ناصبی حَروری جبری رافضی است، ناسزا می گوید علی بن خطاب و عمربن ابی قحافه، و عثمان بن ابی طالب، و ابابکر بن عفان را، و دشنام میدهد حجّاج را که کوفه را خراب کرد بر سر ابی سفیان. جعفر گفت: نمی دانم حسد بر کدام کمال تو ببرم، بر علم تو به انساب، یا به ادیان، یا به مقالات؟  گفت: خداوند امیرالمومنین را اصلاح کند. از کتابخانه بیرون نیامدم تا این علوم تمام بخواندم .(327)

 صاحب گوید: روزی دیدم جماعتی بر مردی مجتمع شده اند و او را می زنند و همه می گویند: این را باید کشتن. از چند کس از ایشان پرسیدم چه کرده است؟ همه گفتند : نمی دانیم و کشتنی است .

سنائی این حکایت را در حدیقه (ص 317) چنین آورده است :

رافضی را عوان در تَف کین                   می زدند از پس حمیت دین

یکی از رهگذر در آمد زود                      بیش از آن زد که آن گره زده بود

گفتم ار می زدند ایشانش                    بهر اشکال کفر و ایمانش

تو چرا باری ای به دل سندان               بی خبر کوفتی دو صد چندان

جرم او چیست؟ گفت بشنو نیک            من ز جرمش خبر ندارم لیک

سنّیان می زدند و من به دمش             رفتم و بهر مزد هم زدمش(327 و 328)

اعرابی را گرفتند و به حاکم آوردندکه این روزه خورده است . گفت: خدا می داند که من روزه ام اما آتشی در دلم زبانه کشیده بود به شربتی آب خاموش کردم. (346)

 قلندری را گرفتند که روزه نداشته و چند روز را خورده و او را می زدند . گفت: مسلمانان از ماه چند روز رفته است. گفتند: دوازده. گفت: چند مانده است؟ گفتند: هیجده. گفت: دوازده و هیجده سی تمام است، بگوئید من کدام روز را خورده ام؟(346)

 گویند: روز دوم شوال قلندری را دیدند دلتنگ نشسته . گفتند : چرا دلتنگی؟ گفت: اینک به ماه رمضان آینده یک روز نزدیکتر شدیم. گفتند: اگر روزه می گرفتی از این نزدیک تر می شدی چه می کردی؟(346)

 دو کس پیش قاضی مخاصمت می نمودند. نام یکی علی بود و کُنیه اش ابوعبدالرحمن، و دیگری معاویه بود. قاضی معاویه نام را صد چوب بزد. او بیافت که سبب از کجا است ، گفت: گفت اگر قاضی کُنیت خصم من از او بپرسید صواب باشد.  قاضی پرسید و معلوم شد که کنیه او ابوعبدالرحمن است، قاضی بفرمود او را نیز صد تازیانه زدند و چون بیرون آمدند، معاویه گفت: آنچه تو به نام از من استدی من به کنیه از تو بازگرفتم. (353)

 شخصی در قزوین می زدند. گفت: من چه گناه کرده ام؟  گفتند : عمر نام داری. گفت: نه والله ، نام من عمران است . گفتند: بکشیدش که الف و نون عثمان نیز دزدیده است. (353)

 شخصی خانه به کرایه می گرفت ، پرسید مطبخ کجا است؟ گفت: همسایگان برای تو چیزی می پزند بی زحمت. پرسید: تنوری هست برای نان پختن؟ گفت: وقتی که همسایگان نان می پزند تو نیز شریک می شوی. پرسید: بیت الخلا؟  گفت: در بیرون خرابه ای است آنجا می روی. پرسید راه بام برای خواب کجا است؟ گفت : بیرون خانه جایی گشاده است، آنجا می خوابی. گفت: هرگاه حاجتهای خانه همه در بیرون است ما هم در بیرون سر می بریم و کرایه نمی دهیم. (390)

 ترکی همه وقت به حمّام رفتی و چون بیرون آمدی با حمّامی شلتاق در گرفتی که: رخت من برده اند. حمامی او را به قاضی برد و از او سند گرفت که اگر دیگر بار به آن حمام آید و مثل آن دعوی کند مسموع نگردد و چون دیگر بار به حمام آمد ، حمامی تمام رخت او بدزدید. ترک بیرون آمد، در آن حیران بماند، و به آخر شمشیر و کیش خود بر سر فوطه ببست و به بازار آمد، گفت: ای مسلمانان! من خود سند داده ام که با او شلتاق و دعوی نکنم، اما شما خود بنگرید و انصاف دهید آخر من به این هیات به حمّام آمده ام. (426 و 427

                 (((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))

 پا نوشت ها :

1 - مقدمه بالا و همچنین نقلیات بعدی گزیده ای از کتاب نوادر، ترجمه کتاب مُحاضَرات الأدباء و مُحاوَرات الشّعراء و البُلغاء، تالیف: ابوالقاسم حسین بن محمّد راغب اصفهانی (متوفای 396-401 ھ. ق.)، ترجمه وتالیف محمّد صالح بن محمّد باقر قزوینی(متوفای بعد از 1117ھ. ق.)،  به اهتمام احمد مجاهد، تهران، سروش، چاپ اول 1371 می باشد. و شماره های داخل دو کمان در پایان هر حکایت، اشاره به صفحه همین کتاب دارد.

2 - پسران ما از جمله پسران ما هستند، و پسران دختران ما از جمله پسران مردمان دور از ما هستند (این معنا در مبحث ارث در فقه مورد بحث است).

3 - از زن دزد سوگندی را مپذیر / هرچند به پروردگار جهانیان سوگند یاد کند .

4 - هان، با قدحت به من بده، پس صبح کن ما را  /  از شرابهای اندرین(نام جایی)  باقی مگذار (عمروبن کلثوم).

5 - قرآن کریم -  48/1: به درستی که ما فتحی نمایان برای تو پیش آوردیم .

6 - مطلب بالا و نیز رباعی یادشده در دیوان حکیم شفائی چاپ نشده است .

7 - قرآن کریم 13/14 : " آیا ندیدید که ما می آییم زمین را، آن را از اطرافش کم می کنیم. "

8 - قرآن کریم 5/57 : " آن است افزودنی خدا، به هر که می خواهد می دهدش. "

9 - قرآن کریم 5/104 : " ای کسانی که گرویده اید از چیزهایی که اگر شما را آشکار کرده شود بدتان آید، مپرسید. "

10 - متاسفانه در همه کتب ادب حرفه نسّاجی نکوهش شده است و آن به سبب بعضی اخادیث راست یا دروغ است که در آنها نسّاجی و نسّاجان مذمت شده اند.

11 - معنی شعر و گفته قاضی : ای قاضی قم / تو را یرکنار کردیم برخیز

سوگند به خدا مرا عزل نکرد مگر این سجع. 


 تصویر ( از کتاب اندرز نامه ) برگرفته از سایت وزین " هنر ایران "


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در شنبه 27 تیر1388 ساعت 5:54 بعد از ظهر | لینک ثابت |

هزل و طنز در شعر ادیب الممالک فراهانی

هزل و طنز در شعر ادیب الممالک فراهانی(بخش اول)

نوشته: محمد مهدی حسنی 

 در باره ادیب الممالک فراهانی :

میرزا محمد صادق ادیب الممالک فراهانی، شاعر، ادیب، روزنامه نگار و نویسنده برجسته دوره بیداری و عهد مشروطیت به شمار می آید. نام پدرش میرزا حسین و  از سادات فرهان و از نوادگان میرزا بزرگ قائم مقام است.

وی در سال 1277 ھ. ق. به دنیا آمد و در سال1336(۱335) قمری و در سن 58 سالگی به مرض سکته چشم ازجهان فرو بست.  آرامگاهش زوایه حضرت عبدالعظیم (ع)است.

هر چند مدتی در خدمت مظفرالدین شاه بود و لقب خود را از او گرفت و مدیحه فراوان سرود. لیکن در آستانه انقلاب مشروطیت همسو با سایر روشنفکران و مردم به خیل انقلابیون پیوست و بعدها سر دبیر روزنامه مجلس شد،

ادیب الممالک از سال 1329 قمری که رئیسی عدلیّه عراق (اراک) به وی واگذار شد تا پایان عمر به شغل قضاوت اشتغال داشت چنانکه در واپسین عمر، رئیس عدلیّه یزد بود.

او  علاوه بر عربی و فارسی و حکمت و ریاضی و نجوم از زبانهای روسی، ترکی، و پهلوی هم آگاهی داشت

شعر او آینه تمام نمای وضعیت اجتماعی و سیاسی کشور ما در دوره بیداری و  مشروطه است. دغدغه های انعکاس یافته او در اشعارش، مملو و مشحون از  اندیشه های وطن پرستی و ملی گرایانه، توجه به گذشته و تاریخ پر افتخار ایران و عشق به دادگستری و عدالت خواهی است. شیوه و راه او در زندگی اجتماعی و سیاسی، ظلم ستیزی و یورش بی امان به ستم و بیداد و نقد ظلم است و مطاوی اشعار او،  پژواک درد ها و آلام  و رنج رعیت و بیان نابسامانی های اجتماعی و سیاسی، شرح سیر حوادث و تاریخ مشروطه و نیز بسط آرمان ها و دیدگاه های انقلابی و روشنفکری است و شرح و بیان واژگان نو و تازه ساخته ای همچون: آزادی ، استبداد، حقوق، ملت، قانون، انجمن، احزاب، مجلس ، امنیت، مشروطه ، عقب ماندگی کشور و .... است که این همه در شعر او به خوبی تجلّی یافته و به سهولت یافت می شود. اشعار  وطینه او بسیار و نیز مشهور است.  

بخشی ازمضامین اشعار او که به بیان عمیق مشکلات و نابسامانیهای اجتماعی آن روز ایران اختصاص دارد، شرح سیاه کاریهای دستگاه متزلزل قضا و تشکیلات نابسامان  عدلیّه زمان اوست. ما در میان دیوان شاعران قاضی یا قاضیان شاعر،  هیچگاه به این حجم انتقاد از قاضی و هجمه به آنان بر نمی خوریم ، شاید اشتغال قضائی و  دیدن فساد دستگاه قضای آن روزگار و مشکلات مردم و مراجعین عدلیّه از نزدیک، موجب شده است که وی بارها و بی محابا به مقامات و مسئولان قضائی بتازد و آنان را هجو تیز و تند کند،  زیرا از یک سو آنها مسئول اجرای عدالت  بودند و ازسوی دیگر خود عامل ظلم به حساب می آمدند. و شاید اوج شیوایی کلام و نفوذ بیان این شاعر پس از اشعار میهنی همین اشعار طنز اجتماعیست. *1

ادیب الممالک طنزهای دلنشین و موثری دارد.  قصیده "حشرات الارض بهارستان" و "احزاب سیاسی" او از اشعار مشهور وی در  زمینه طنز و انتقاد اجتماعی است.

نبوی در مورد خلق و خوی ستم ستیزی و حق جویی ادیب گوید: "او به بیداد و ستم نه به عنوان یک موضوع ساده بلکه از یک منظر گسترده نگاه می کند در نگاه او مناسبات اجتماعی است که به کلی ویران و ظالمانه است. تصویری که او از جامعه ایران نشان می دهد، به تصاویری که با نثر طناز و تصویری حاج زین العابدین مراغه ای در سیاحتنامه ابراهیم بیگ یا  نوشته های طنز انتقادی دهخدا و یا سروده های زیبای بهار از شرایط اجتماعی آن زمان ایران نشان می دهد، بی شباهت نیست . او در مسمطی که به سال 1320 ھ. ق. در روزنامه ادب در مشهد چاپ شد، چنین می سراید :

مرغان بساتین را      منقار بریدند                    اوراق ریاحین را   طومار دریدند

گاوان شکمخواره به گلزار چریدند                   گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند

تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند                   یاران بفروختندش و اغیار خریدند

                                   آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار!

افسوس که این مزرعه را آب گرفته               دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

خون دل ما      رنگ می ناب گرفته              وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته

رخسار   هنر گونه مهتاب گرفته                 چشمان خرد پرده زخو ناب گرفته *2

سعید نفیسی ادیب الممالک را سخن سرای سحر آفرین می نامد و گوید: " بالاترین مقامی که در ادبیات ایران دارد این است که ادیب الممالک متخلص به "امیری"  نخستین کسی است که با بیان بسیار بلند ناله ها و شکوه های ایرانی را، - که تازه بیدار شده و پی به سیه روزی خود برده است -  بر جای گذاشته است."*3

زیباترین و علمی ترین تحقیق در باره شیوه طنز ادیب الممالک و فرم آن را سید ابراهیم نبوی در جلد دوم " کاوشی در طنز ایران"  ارائه کرده است. وی نگاه ادیب الممالک را به طنز به لحاظ موضوعی،  نگاهی انسانی، دلسوزانه و عدالت طلبانه، ظلم ستیز و حق خواهانه و متعهد می داند، ولی همو هم داستان با دیگر اهل ادب در بارۀ فرم  شعر ادیب ،  اعتقاد دارد  آثار او اگر چه به سوی سادگی و زبان و آئین ادبی نو جهت گرفته، اما به لحاظ گرفتاری در قوالب و اسالیب کهن با عامیانه شدن فاصله دارند و بیشتر عمیقند و پیچیده اند. وی با تاکید بر این که  دوران مشروطه عصر تغییر همه چیز است و  گاه تغییر چنان وسیع می شود که به قول ایرج میرزا: " انقلاب ادبی برپا میشود " و " ادبیات شلم شوربا" می شود . مع ذالک جستجو برای یافتن فرم های تازه در نمایش از یک سو و داستان از سوی دیگر به کشفیات تازه و نه کامل کشیده می شود. و معتقدست در طنز این جستجو عمیق تر و کامل تر شده است : دهخدا عرصه وسیعی در طنز مطبوعات می گشاید.  حاج زین العابدین مراغه ای در سیاحتنامه ابراهیم بیگ به راهی میان داستان و گزارش اجتماعی پای می گذارد . ایرج میرزا به کشف سادگی شعر می رسد و واژگان تازه را چون خون تازه به تن شعر کهن می ریزد. ملک الشعرای بهار استادانه و بر فراز، فرم های تازه و اوزان جدید را وارد شعر فارسی می کند . و همین اتفاقات در ادبیات به اندازه یک انقلاب اجتماعی به تنهایی ارزشمند است. ولی در مورد ادیب الممالک فراهانی وضع کمی فرق دارد، هرچند او  نیز در همین جستجوست لیکن وفاداری وی به سنت ها و قالب های شعر کهن بر جای است و بیش از بسیاری از شاعران قاجار هنوز گرفتار فرم کهن است. با این همه اهتمام وی به بیان مضامین نو و مسائل روز اجتماعی و وقایع  سیاسی، لاجرم  محتوا و موضع شعر او را به ادبیات مشروطه پیوند می دهد  و در شعر او  تلاش غریبش  در کنار هم نهادن کهنه و نو را می بینیم . هم قافیه کردن مصرع های زیر از آن اتفاقات است : ...   چون لاشه ای برآمده ستخوانش از جسد / ...   پاکت سه چار دانه و استامپ یک عدد / ...    زالی خمیده قد زنفاثات فی العقد  /  ...   بندی زگاهواره فرو بسته بر وتد   / ...  آلوده در ازل شده ناشسته تا ابد  /  ...   در خدمتش پلیسکی استاده چون قرد

هر چند ادیب الممالک در جاهای دیگر  از جمله در مسمط دلنشین "پیام به سیروس" به فرم های تازه ای می رسد. اما در کل شاعر یست دانشمند، که گرفتار دانش خود است و چنان محکم شعر کهن می گوید که حتی موضوع و واژه تازه نیز توانایی تغییر چار چوب و فرم شعر او را ندارد.*4

همچنین نبوی،  ثروت واژه ها و  عفت طنز  را در شعر ادیب الممالک می ستاید : " ادیب الممالک قاموس ثروتمندی از واژگان دارد. او از واژه های قرانی به زیبائی استفاده می کند و آن را به راحتی در شعر در کنار واژگان جدید می گذارد . واژه های ایران باستان را به زیبایی مورد استفاده قرار می دهد و واژه های مکلف زبان عربی را به خوبی در شعر می شناسد . شعر او جز روانی و فاخرانه بودن، عمیق و به لحاظ گسترش واژگان ثروتمند است. شاید همین امر گاه ما را در برقراری ارتباط، با مشکل مواجه کند. چرا که مخاطب شعر ادیب الممالک ناچار به تعمق است و شاید به دلیل همین امر است که او علیرغم قدرت فراوان در شاعری و به ویژه برخی از اشعار طنز چندان به تواتر شهرت نیامده است. گاه دامنه واژگان او آنقدر گسترده است که برای خواننده تشخیص زمان سروده شدن شعر دشوار می شود." همچنین نبوی  تاکید دارد که : "طنز ادیب الممالک عفیف و پاک است. او بدون استفاده از واژگانی که شعر او را به هزل نزدیک کند به مفاهیم و مسائل اجتماعی پرداخته و منظور خود را بازگو می کند."

وی ادیب الممالک فراهانی را از زمره متفکران بزرگ، شاعران ارزشمند و مصلحان اجتماعی مهمترین دوران سیاست و اندیشه کشور ما خوانده  و برخی از اشعار طنز او  مانند شعر : "صلحیه" ، "جرم الاغ مسکین" و "ما را چه؟" را در تاریخ طنز ایران همواره ماندگار می داند. نبوی شعر بلند  و زیبای صلحیّه  سروده سال 1329 ادیب را که به زیباترین شکل به موضوع عدالت و قضاوت اشاره می کند به عنوان نمونه عمق طنز ادیب یاد کرده،  گوید : "اعتقاد من برآنست که طنز همان است که در "صلحیه " ادیب الممالک آمده است، تصویری دقیق و روشن از موضوعی موجود که با اغراق طنز پرداز، ما را به تفکر وادار می کند."

صلحیه حکایت مظلومی است که برای گرفتن داد خود به عدلیّه " قاضی صلحیه بلد" مراجعه کرده است. در بخش اول این شعر ادیب الممالک با استادی تمام به تصویری از محل کار قاضی اشاره می کند که این تصویر خود طنزی از موقعیت قاضی است. در اینجا ادیب الممالک به بازی با واژگان یا هجو بسنده نمی کند، بل، موقعیت طنز را می نمایاند. دفتر قاضی با شیوه ای توصیف شده که جزئی نگری رمان های زمان جدید در آن دیده می شود. قاضی پس از شنیدن شکایت راوی چند روز امروز و فردا می کند و بهانه می آورد و کار به تاخیر می اندازد. این رفتارها کاملاً مربوط به دوران جدید است و بنظر میرسد ناشی از نگاه ادیب الممالک به وضع عدلیّه دردوران جدید باشد.   پس از مدتی قاضی به ناچار شاکی "راوی" را مورد سوال قرار می دهد و از او حجت و دلیل می خواهد. شاکی می گوید که قباله اش مالکیت او را ثابت میکند. گفت و گو میان قاضی وشاکی به درازا می کشد . دلایل شاکی صحابه رسول الله"ص" هستند در حالی که قاضی آنها را نمی شناسد و آنان را معتمد نمی داند . شاکی حکم حضرت علی ابن ابی طالب"ع" را دلیل می آورد و قاضی می گوید که حضرت علی بن ابی طالب "ع" به اتهام کشتن عمرو بن عبدود خودش غیاباً محکوم است. شاکی قران و حضرت جبرئیل (ع) را دلیل می آورد، اما قاضی می گوید که نام جبرئیل در فهرست پرسنل نیست و قران نیز چون تمبر نخورده به عنوان سند قابل قبول نیست. نتیجه گیری ادیب الممالک از این شعر که در بخش پایانی آمده است همان رویکرد عدالت خواهانه را دارد.  در این شعر شاعر چه در فرم روایت و چه در نگاه به موضوع دیدی عمیق و کشاف دارد،  نگاهی که پیش از آنکه قضاوت کند تفکر بر می انگیزد.*5

 پا نوشت ها :

1 – ر. ج. شود به  دائر المعارف بزرگ اسلامی،  جلد هفتم،  زیر نظر : کاظم موسوی بجنوردی، تهران، مرکز دائر المعارف برگ اسلامی، چاپ 1375 ص 377

2 -  به نقل از  کاوشی در طنز ایران، جلد دوم، سید ابراهیم نبوی، تهران، انتشارات جامعه ایرانیان، چاپ اول 1380، ص 437 الی 449

3 -  پژوهشگران معاصر ایران، جلد 2، هوشنگ اتحاد، تهران، فرهنگ معاصر، چاپ اول، 1379 -  ص 226

4 - به نقل از  منبع قبلی

5 - به نقل از  همان منبع

 *** * *** * ***

یادآوری :

اینک ما به روال بخش "لطایف القضا" نمونه هایی از شعرهای اجتماعی ادیب الممالک فراهانی را که موضوع آن انتقاد به دادگستری و قضاوت است، در پی می آوریم. هرچند می دانیم خواننده از تفاوت وضع امروز دادگستری با عدلیّه روزگار زمان ادیب آگاهی کامل دارد

الف - شعرهای منتخب به نقل از کتاب "زندگی و شعر ادیب الممالک فراهانی، جلد دوم، نوشته و تنقیح : آقای دکتر سید علی موسوی گرمارودی، تهران، موسسه انتشارات قدیانی، چاپ اول  1384، است، زیرا چاپ آن را منقح و مصحح و برتر از چاپ مرحوم وحید دستگردی یافتیم و شماره های داخل دو کمان آخر ابیات،  اشاره به صفحه ای از همین کتاب است که اشعار از آن گزینش و نقل شده است.

ب –  یرای سهولت خواندن و دسترسی به پانوشت های مربوط به هر شعر منتخب،  آنها به صورت جداگانه در پایان همان شعر آمده است.  پانوشت ها یا از آن مرحوم وحید دستگردی و یا آقای گرمارودی است و یا از ماست. از این رو  در پایان هر پاورقی، نام گوینده به ترتیب زیر نشان گذاری شده است: (و) نشانه اختصاری توضیحات مرحوم وحید دستگردی.  (گ) نشانه اختصاری توضیحات آقای گرمارودی و بالاخره (م) نشانه توضیحات اضافی ماست و ما جز در مواردی که صریحاً اشاره کرده ایم، برای یافتن معنی واژه های دشوار و نیز اعلام،  از فرهنگ معین بهره برده ایم

 *** * *** * ***

هجو قاضی صلحیّه بلد :

روزی زجور خصم ستمگر ظلامه ای                   بردم     به     نزد قاضی صلحیّه  بلد

دیدم      سرای تیره تنگی   به سان گور             تختی شکسته در بُن آن هشته چون لحد

میزی پلید و   صندلی ای کهنه پای آن                بر صندلی نشسته    سیاهی درازقد

سوراخ،     رخ ز  آبله و     چانه از جذام          خسته سرش ز نزله و چشمانش از رَمَد*1

از سلبتش بریخته چون گرگ پیر، پشم                وز گردنش برآمده   چون سنگ پا   غدد

تقویم پیش روی و    نظر بر خط بروج                همچون منجمی که کند اختران رصد(840)

برروی میز       دفترکی    خط کشیده بود            چون لاشه ای برآمده سُتخوانْش ازجسد

پهلوی آن دواتی    و در  جنب آن دوات             پاکت سه چار دانه و استامپ یک عدد

سوی دگر زخانه، حصیریّ و چند طفل                زالی خمیده قد ز "نَفّاثات فی العُقد"*2

طفلی به گاهواره ، کنیفی به زیر آن                 بندی   ز  گاهواره   فرو بسته بر وتد

دیگیّ و کمچه ای ّ و سبوییّ و متردی                آلوده   در ازل شده،    ناشسته تا ابد

قاضی به صندلی چو به پشم شتر قُراد               در خدمتش پلیسکی استاده چون قِرَد*3

کردم سلام و گفت علیکم ز روی کبر                زیرا که بود مُمتَلی از نخوت و حسد*4

دادم عریضه را و سپردم بهای تمبر                  گفتا بیا    به محکمه اندر صباح غَد

هر دم که شَدِّ رَحل نمودم به حضرتش                گفتم که   یا الهی " هَیِّی ء لَنا رَشَد"*5

یک روز گفت کز پیِ خصمت ز محکمه               احضار نامه رفته و هستیم   در صدد

سبز و سفید و سرخ فرستاده ایم باز                  دیگر نمانده  مَهرب و ملجا  و ملتحَد*6

فردا      اگر نیابد،    حکم غیابیت                   خواهیم داد و نیست دگر جای منع و صدّ*7

روز دگربه محکمه رفتم به قصد آن                    کز خصم داد خواهم و از فضل حق مدد(841)

قاضی به کبر گفت که خصم تو حاضر است              دعوی  بیار    و حجّت و  برهان و مستند

گفتم   ببین قباله     این ملک را  که من              هم مالکم به حجّت و هم صاحبم به ید

گفتا که چیست مدرک و اصل این قباله را؟              بنمای بی لجاجت و   تکرار و نقض و شَدّ

گفتم که این علاقه به سادات هاشمی                    نسلاً به نسل   ارث مُضَر باشد و   مُعَد

این است مهر بوذر و سلمان و صعصعه                هم   اصبغ نُباته،    سلیمان     بِن صرد

گفتا    بهل حدیث خرافات  و حجّتی                      آور    که مدعی نتواند   به حیله رد

اینان که نام بردی از ایشان، نبوده اند                  هرگز  به نزد ما    نه مصدَّق نه معتمَد

قانونی است محکمه، برهانی است قول                 گفتار منطقی کن و بیرون مرو  ز  حد

گفتم به حکم   شاه ولایت علی  (ع) نگر               کاو شد خلیفه بر نبی و مر   مر است جد

گفتا علی(ع) به حکم غیابی علی الاصول              محکوم شد   به کشتن    عمرو  بن عبدودّ

گفتم زقول احمد مرسل (ص) بخوان حدیث              کز   روایان رسیده  به اهلش   یداً  بید

گفتا چه اعتماد بر آن کس که بسته  حبل                بر گردن    ضعیفۀ بیچاره   از  مَسَد*8

گفتم به نصّ قران    بنگر    که  جبرئیل                آورد   بهر احمدش   از     درگه احد

گفتا     به   پرسنل نبود    نام جبرئیل                 قرآن نخورده تمبر و نخواهدشدن سند

این حرفهای کهنه پرستان  فکن به دور                نو شد اساس، صحبت نو    باید ای ولد

چون نه گوا، نه حجّتِ مسموع باشدت                   مانحن فیه   را به عدو      ساز مسترد

چون این سخن سرود، یقین شد مرا که او              لامذهبی    پلید    و     بلیدی ست نابلد

گرگی ست رفته در گله اندر لباس میش                بر ظالمان چو گربه، به مظلوم چون اسد

نه معتنی به قاعده دین  و رسم داد                       نه     معتقد به    داور بخشندۀ صمد

از اخذ و بند و رشوه و کلّاشی و طمع                    بر سینۀ کسی ننهاده ست دست رد

نه سوی حق گشوده ز راه امید چشم                   نه در نماز   سوده به خاک از نیاز خَد*9

چشمش به سان ابر، دمادم به رعد و برق              آزش به سان بحر،    پیاپی به جزر و مد

قولش به دستگاه پلیس است    متبّع                   حکمش به پیشگاه رئیس است مُطّرد

دیدم به هیچ چاره و تدبیر و مکر و فن                 نتوان     طریق حیلۀ  او را نمود   سد

کردم رها به خصم، زر و مال و خان و مان           پژمرده همچو گل شدم، افسرده چون جَمَد(842)*10

از صلحیّه  گرفته، شدم راست تا تمیز                 دیدم        تمام    متفّق القول  و متحّد

حکمی که شد ز صلحیّه  صادر، بر تمیز               قولی است لایُخالَف و امری ست لایُرَد

"المومنون اِخوه" بر این قوم صادق است             کایمانشان  به قلب چو بر اب جو، زَبَد

بادا  زکردگار  بر این   قاضیان دون                   دشنام بی نهایت    و  نفرین لایعد

طاق و رواق عدلیّه را برکند ستون                     آن کاو فِراشت سقف سما را بِلاعَمَد

خواهی که یابی از ستم قاضیان امان                   خود در فکن  به زیر   پَر دختر احد (843)*11

پا نوشت ها:

1 -  نَزله = التهاب حاد یا مزمن نسج مخاطی همراه با زیاد شدن ترشحات معمولی و عفونی شدن آن را گویند (التفیبم- ص 329 ) و رَمَد = درد چشم است(م)

2 - نَفّاثات فی العُقد : اشاره به "و من شرّ النَفاثات فی العُقد" ( سوره فلق، آیه 4) دارد یعنی : "از بدیِ زنانِ افسونگر ِدمندهِ در گره ها. (گ)

3- قراد = کَنِه ، حشره ای ریز که به بدن جانوران می چسید وخون آنها را می مکد. و قرد ره زبان تازی بوزینه ومیمون را گویند(م)

4 - ممتلی = پر و آکنده(م)

5 - هَیِّیء لَنا رَشَد : اشاره به "ربنا آتنا من لدنک رحمه و هییّ ء لنا من امرنا رشداً" (سوره کهف ، آیه 10 ) دارد یعنی "پروردگارا  به ما از سوی خویش بخشایشی رسان و از کار ما برای ما، رهیافتی فراهم ساز. (گ)

6 - مهرب = گریزگاه ومحل فرار ؛ ملجا و ملتحَد به معنی پناهگاه وجای پناه است(م)

7 - صدّ = بازگشتن(گ)

8 - مَسَد =به ریسمان بافته شده از لیف یا پوست درخت خرما گویند(م)

9 - خَد = عرب روی و رخسار را گوید(م)

10- جَمَد = یخ و سرد(م)

11 - اقای احمد کوشا در مقاله ای با عنوان " قاضی صلحیّه  بلد" در مجله آینده (شماره های 10 تا 12 سال نوزدهم صفحه 1087) چنین نوشته است : " به طوری که در دیوان ادیب الممالک فراهانی آمده است، مشارالیه عرضحالی به محکمه صلحیّه  تهران تسلیم داشته و مدعی مالکیت ملکی گردیده است و چون قضات آن محکمه  دلایل و اسناد مالکیت او را معتبر نشناخته اند، قصیده ای [ اقای کوشا به سهو قصیده نوشته اند، در حالی که این شعر ، قطعه است(گرما رودی)] معروف در نکوهش صلحیّه  به این مطلع سروده است :

دوش از جفای چرخ ستمگر ، ضلامه ای [کذا ]    بردم به نزد قاضی صلحیّه  بلد

و از لحاظ آنکه مدّعی او به حکم آن محکمه، حاکم شناخته شده است و ادعای ادیب الممالک را مردود تشخیص داده اند. به هجو آن محکمه و قاضیان و پلیس پرداخته و در پایان آن قصیده [کذا] گفته است :

خواهی که یابی از ستم قاضیان امان                          خود را فکن به زیر پر دختر احد

دختر احد یکی از روسپیان ، بنام زمان زندگی ادیب الممالک بوده است و چون دیوان ادیب الممالک دردسترس همگان است از نقل آن قصیده [کذا] خودداری می شود ،ولی یاد آور میشود که شاعر دیگری، معاصر ادیب الممالک که نامش محمد علی تفرشی ، متخلص به محتاج و ملقب به شریف الکُتّاب بود، به آن قصیده [ کذا ] به همان وزن و قافیه جوابی گفته است که درخور توجه اهل ادب است و چون دیوان محتاج به طبع نرسیده و یک نسخه خطی آن به کتابخانه ملی ایران اهدا گردیده است ، از این رو رونوشت آن قصیده به ضمیمه تقدیم می شود :

در ستایش عدلیّه و رد ادعای ادیب الممالک فراهانی

بعد از         سپاس داور بخشنده احد                وز نعت جمله پاک رسولان متحد

دیدیم قطعه ای ز ادیبی که گشته بود              چون سبعه معلقه مشهور در یلد

تا آنجا که می گوید :

از من تو گوش کن، ای ادیب راد                     بگذر از این مقوله، بیرون مشو زحد

نبود لزوم آنکه کشی خویش را به عنف          از بهر حفظ،           زیر پر دختر احد

در خاتمه اضافه میشود شرح دیوان خطی محتاج که نمونه هایی از خطوط خوش آن فقید را هر در بر دارد؛ در جلد ششم فهرست کتب خطی کتابخانه ملی ایران، تحت شماره 2809ق/2144 ذکر شده است (احمد کوشا)   تمام قصیده 29 بیت بود و ما تنها 4 بیت آن را دراینجا آوردیم؛ بقیه را در مجله آینده می توانید دید. قصیده ای بسیار سست است. بهترین ابیات آن ، همین 4 بیت است که ما ذکر کردیم و اگر ابیات دیگر هم، دستکم در همین حد می بود، همه قصیده را ذکر می کردیم.(گ)

 *** * *** * ***

 در باره عدلیّه: *1

فضا و ساحت عدلیّه یا رب از چپ و راست               تهی ز مردم دیندار و دین پرست   چراست

بنای کژ نشود راست ، گفته اند،   و لیک                 به دست کژمنشان این بنای کژ شده راست

هزار خانه برانداخت این اساس و شگفت                که سالیان دراز اندرین زمانه به جاست

ستون داد برآورد و سقف عدل بریخت                    هنوز سقفش سُتوار و اُستُنش برپاست

فتاده برقی در خرمن زمانه ، از آن                      که درد و سوز پدید است و شعله ناپیداست

به چاه ویل همی مانَد این سرا که در آن                هر آنکه افتد در خانمانْش، واویلاست

ز یسکه خولی و شمر و سنان در آن بینی              صباح نوروز آنجا چو شام عاشوراست

ز قول زور شود زورمند ، زار و زبون                 نه شهر "زور" بدین سان تباه و نه "زور"است

خورند خون فقیران، دَرَند رخت غریب                  که سگ عدوی غریب است و دشمن فقراست(109)

...................................................

همی بُسرفَد دینار تا به دامن حشر                     کسی که متهم از جرم سرفه بیجاست*2

...................................................

هرآن که دمب خری را گرفت و گشت سوار            فتاده از خر  و     در فکر جستن خرماست

همی نگویند این شام را از پی سحری ست            همی ندانند  این روز را      ز پی فرداست

به کاسه لیس خبر ده که در محاکم عدل                زسنگ ظلم، شکسته تغار و ریخته ماست

شدم به جانب دارالقضا    که تا بینم                   چگونه حکم کند آن بر سریر قضاست(110)

...................................................

به هر کناره ز دیوان جماعتی دیدم                       یکی نشسته، یکی ایستاده بر سرپاست

نشسته هریک بر مسندی که پنداری                     پلنگ در کهسار و نهنگ در دریاست

یکی سیاه بدیدم به پشت میز اندر                       همی تو گفتی خاقان چین و خان ختاست

تنی سه چار در اطرافش از ابالسه بود                  چنان درنده که در بیشه ، شیر افریقاست

سوال کردم از خادمی که این کس کیست               چه کاره باشد و این محفل از کیان اراست؟

جواب داد که این مدعی العموم بود                    کسان که بینی در محضرش ، صف وکلاست

یکی ظریف به عمّامه و یکی به فکل                   یکی فزون به درازی و دیگر از پهناست

به نزد هریک، حجّاج چون انوشیروان                 به پیش هریک ، یابو ابوعلی سیناست

به ویژه مفخر گودرزیان، جمال قمی                    که در شقاوت ، جمّال سید الشهداست*3

به پای گیوه ، تکاپو کند ولی زامساک                 به پای، گیوه و کفش هنوز تا برتاست

...................................................

نشسته دیدم دیوی که هر که دیدش گفت               وکیل بلعم   و نایب مناب     برصیصاست*4

رخش میانه دستار سبز ریش سیاه                   به سان ابر سیه در میان ارض و سماست

به پیش رویش، مازندرانی اهرمنی                   نشسته با دم جانکاه و نطق دلفرساست

چنانکه دیوی با اهرمن برای شکار                   به قول عامه، پی بند و بست و جُفت و جلاست

چو نام این دو بپرسیدم از یکی ، گفتا:                نخست منکر روز جزا، رئیس جزاست(111)

...................................................

یکی نگاشت بدو کان فلان به دختر تاک                   قرینه گشته و مست از سُلالۀ صهباست

چو خواند نامه بگفتا که وطی دختر بکر                 هر آن که کرد، سزاوار رجم و حد زناست

به حکم محکمه بایست سنگسارش کرد                  که حکم محکمه، نایب مناب حکم خداست

کسی که باده نداند ز ماده بکر از تاک                    نه راست از کژ سازد جدا، نه کژ از راست؛

چگونه داند کار مُحاکمت پرداخت؟                      چه سان تواند گلزار، معدلت پیراست؟(112)

...................................................

اگر ندیدی،  یک جرم      را دوگونه   جزا             وگر شنیدی یک بام را دو گونه هواست؛

بیبن در اینجا هم امتزاج خیر و شر است                ز لطف قانون هم اختلاط صیف و شتاست

کسی که صبحدم آنجا قدم نهد بی شک                   زخانمانْش   شبانگه بلند  بانگ عزاست(113)

 پا نوشت ها :

1 - ابیاتی منتخب از یک چکامه بزرگ 104 بیتی و بی تاریخ است(م)

-    هنگامی که از ریاست صلحیه ساوجبلاغ معزول و در تهران دچار مظالم مدیران عدلیّه شد، در انتقاد اوضاع و اشخاص عدلیّه وقت فرماید (و) .

2 - سرفیدن یا سلفیدن  در لغت به معنی سرفه کردن است ولی در اصطلاح به پولی که به عنوان رشوه یا تعارف می پردازند، گفته می شود،(گ)

3 - جمّال شیدالشهداء(ع) : شتربانی که انگشت مبارک حضرت سیدالشهداء (ع) را به خاطر انگشتری برید.(گ)

4 - بلعم  یا بلعام یا ابن بعور یا ابن باعور ،  از مردم قریه فتور بود که در الجزیره واقع است. او پیشگو بود ، و از جانب بَلَک پادشاه موآب مامور گردید که نزد اسرائیلیان – که نزدیک می شدند برود و ایشانرا لعنت کند. وی سوار بر ماده خری شد و بسوی آنان شتافت. در راه فرشته ای شمشیر به دست بر او ظاهر شد، پس مرکوب او از راه خود منحرف شد. وی در عوض لعنت، بنی اسرائیل را ترک کرد. بلعم را به سبب شقاوت وی ملامت کرده اند.

همچنین طبق روایات،  زمانی در میان اسرائیل یا قوم دیگر، راهبی به نام برصیصا  بود که در حجره خود مدت درازی (بقولی 60 سال، و اقوال دیگر هم هست)  در برابر شیطان مقاومت ورزید، ولی عاقبت فریفته زنی شد و با او در آمیخت، و چون زن آبستن شد، وی برای مخفی کردن گناه خود او را کشت و در خانه خود زیر درختی پنهان کرد.

نایب مناب = قائم مقام، جانشین(م)

  *** * *** * ***

برای خواندن بخش دوم و سوم اشعار منتخب ادیب اینجا کلیک فرمائید:  

                   بخش دوم               بخش سوم

 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 ساعت 10:7 قبل از ظهر | لینک ثابت |

شعر طنز – دفاع قاتل

 

         شعر طنز –  دفاع قاتل

جاهلی کُرد کشت پیری را                         پیر  درماندۀ    حقیری  را

 کار قاتل به دادگاه کشید                         چون به او نوبت دفاع رسید

 گفت در دادگاه، قاتل کُرد                  گر نمی کشتمش خودش می مرد

                                                                                           حسامی محولاتی *

                                  *************

 * منبع :  کتاب رنگین کمان طنز، محمد حسن حسامی محولاتی،  با مقدمه استاد باستانی پاریزی، قم، نشر خرّم ، چاپ اول 1387 -   ص 111 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 ساعت 9:14 قبل از ظهر | لینک ثابت |

شعر طنز – از مثنوی شهر خاموشان (مجد الاسلام کرمانی)

 

  شعر طنز - مثنوی شهر خاموشان

       مجد الاسلام کرمانی

 

مباش در پی آزار خلق زانکه خدای

نموده یاد به تنبیه ظالمان سوگند * 1

شیخ احمد مجد الاسلام کرمانی فرزند آقا یوسف از خاندان  بیک افشار بود. مجد الاسلام در سال 1288 قمری (1246 شمسی)  در کرمان بدنیا آمد. مقدمات صرف و نحو را نزد ناظم الاسلام خواند سپس به اصفهان رفت و در خدمت آخوند ملامحمد باقز فشارکی به تحصیل فقه پرداخت و پس از آن شاگرد سید محمد باقر درچه ای شد. آنگاه به طبع و نشر چندین کتاب علمی و دینی پرداخت. با همدستی ملک المتکلمین و سید جمال الدین واعظ مدرسه ای برای اطفال اصفهانی تاسیس کرد، اما بنیان آن در مقابل تند باد جهل و تعصب های دینی دوام نیاورد؛ زیرا جمعی از طلاب تحت فرماندهی یکی از پیشوایان مذهبی اصفهان به مدرسه هجوم برده، مدیر و معلمان و شاگردان را تا حدّ توان کتک زده  و مدرسه را بستند. وی  برای تنویر افکار عامه، به ترویج جرائد فارسی همچون ثریا، پرورش، حبل المتین، حکمت و ... که در خارج چاپ می شد، پرداخت و همچنین مقالاتی با امضای مستعار در این مجلات چاپ می نمود که در مطاوی آنها سخت بر متعصبان و مخالفان معرفت حمله میکرد. این اقدامات موجب شد که مورد تعقیب والی اصفهان "ظلّ السلطان" قرار گیرد و امام جمعه اصفهان نیز صدد ایذاء وی برآمد و مجد الاسلام را به خانه خود برد و توقیف و تهدید به قتل کرد و بدو گفت که یک نسخه از "رویای صادقانه" نزد تو دیده شده است، بی شک تو مولف کتاب و "بابی" هستی.  این بلیّه  با مداخله حجت الاسلام حاج شیخ نورالله و پرداخت یکصدو چهل تومان جریمه، تمام و او مرخّص گردید.  سپس با لباس مبدل از بیراهه راهی تهران شد و به جمع مخالفان حکومت استبدادی وقت پیوست. او برای هدایت مردم به تاسیس روزنامه پرداخت و با همکاری ادیب الممالک روزنامه "ادب" را پی افکند که ارگان انقلابیون گردید. سرانجام او دستگیر و با میرزا حسن رشدیه به "کلات" تبعید شد .

وقتی به تهران بازگشت و روزنامه "ندای وطن" را منتشر کرد. بسبب اعتراض شیخ فضل الله نوری روزنامه اش توقیف و در باغ شاه زندانی شد.

او مدتی بعد به سمت ریاست معارف کرمان منسوب گردید و در آنجا مدارس جدید ایجاد نمود.  کویند این مرد آزاده و روشن ضمیر،  عاشق ایران بود و در راه خدمت به میهن خود را به آب و آتش می زد،  حامی مظلومان و رنجبران بود با مثنوی طنز آمیز"شهر خاموشان" تمام بی رسمی ها، حق کشیها ، رشوه گریها ، پارتی بازیها و اصول اخلاقی که در آن زمان عدلیه و مسئولان قانون را در خود فرو برده و آلوده کرده بود ، باز می نماید و مورد تحقیر و تسخر قرار می دهد . این مرد ارزشمند در سال 1302 شمسی به بیماری استسقا مبتلا و به همان مرض جان به جان آفرین سپرد

داستان سرودن مثنوی "شهر خاموشان " چنین است که مجد الاسلام متولّی دهکده علی ]باد ماترک پدر و اجدادی اش بود . این ملک را شخصی بنام حاجی محمد حسین آقای اصفهانی غصب کرد. مجد الاسلام در تاریخ 1332 ھ. ق.  به عدلیه کرمان شکایت کرد.  آصف الممالک و عدل الملک ریاست و معاونت عدلیه را بر عهده داشتند. این دعوی حدود ده سال طول کشید و  موجب سوء استفاده های فراوان گردید تا مدعی و مدعی علیه به دیار باقی شتافتند و مرحوم مجد الاسلام با مثنوی "شهر خاموشان" عاملان این کار خلاف شرع و قانون را روسیاه ابدی ساخت * 2

                                     ************ 

  "تقدیم عرضحال"

به کاخ عدلیه رفتم به شهر خاموشان               که رفع ظلم نمایم بقدرت ایشان

نخست داد نشانم یکی اطاق پلیس                که بود مرکز آخوندکی عریضه نویس

گرفت وجهی و پرسید مطلب و بنوشت           عریضه ای ومر او را بدست بنده بهشت

سپس مرا به اتاق دگر هدایت کرد                  که لازم است که ترتیب را رعایت کرد

جوانکی متناسب نشسته بود و بقهر              به بنده گفت که بایست داد قیمت تمبر

اگر چه تمبر ندیدم و لیک دادم پول                 خدا کند که شود  نزد کردگار قبول

وز آن اطاق به دفتر حواله ام کردند                 که کارتن دو سیه لازمست و زنگ زدند

پلیس گفت که عدلیه شد کنون تعطیل            برو بمنزل و برگرد عصر با تعجیل

بوقت عصر بعدلیه باز برگشتم                        کسی نبود ولی تا غروب بنشستم

علی الصباح بعدلیه آمدم ناچار                        بانتظار نشستم که شد قریب نهار

قریب ظهر همه آمدند و بنشستند                 برای بنده شرمنده دوسیه بنوشتند

سپس مرا به اتاق ریاست آوردند                     عریضه را بگرفتند و باز پس دادند

که مدعا به معلوم نیست مقدارش                 رسیدگی نتوانیم کرد در کارش

دوباره جانب دفتر شدم بامر پلیس                  که مدعا به معلوم می کن و بنویس

بگفتم و بنوشتند و شد عریضه تمام              ولیک زنگ زدند وظیفه شد انجام

چو روز سوم رفتم حضور شخص رئیس         خطاب کرد برو شرح حال خود بنویس

بروز چهارم تعطیل گشت عدلیه                     که هست جمعه ز تعطیلهای رسمیه

بروز پنجم رفتم ولی نداشت ثمر                    برای آنکه نیامد    رئیس در محضر

خبر رسید که شخص رئیس کرده زکام          از این خبر همه رفتن و کار گشت تمام

رئیس آمد روز ششم      ولی تنها                 نگشت حاضر جز او دگر کسی  زاجزا

رئیس کرده تغیّر به  نایب و دربان                   برای آنکه چرا     نامدند     آقایان

قراولی بفرستاد از پی اجزا                         ولیک ظهر شد و هیچ کس نشد پیدا

"فراش فیلسوف "

رئیس رفت و مرا وعده سه شنبه بداد          سه شنبه رفتم و فراش از پیم افتاد

بگفت من شده ام بهر کار تو مامور                که تا کنم طرفت را به آمدن مجبور

نمود منزل او را ز  بنده استفسار                  سپس بگفت که وجهی بده برای نهار

گرفت وجهی و گفتا که چهار شنبه بیا           که آورم طرفت را بطور حتم اینجا

چو چهارشنبه برفتم بخدمت فرّاش              بگفت رفته ام، اما نکرده ام پیداش

دوباره پول نهاری گرفت و گفت برو                برای فردا البته  زود  حاضر شو

که د رتفحص او سعی میکنم بسیار             وگر بچرخ رود صبح می شود احضار

چو صبح رفتم در بسته بود و دربان خواب      سوال کردم از او یک دو فحش دادجواب

به التماس ازاو شرح حال حال پرسیده          جواب داد که نه بینی که برف باریده

به روز شنبه برفتم کسی نداشت حضور       مگر فراوان بدبخت با تن رنجور

ازاو سوال نمودم  نیامدند چرا؟                        بگریه گفت مواجب نداده اند به ما

من از نخوردن نان و ز خوردن سرما                  بحال تب شده ام مبتلا بدون دوا

پی رضای خدا یک قران باو دادم                       بعزم منزل خود رو براه بنهادم

چو چند گام زعدلیه دورتر گشتم                       یکی مرا زعقب خواند و برگشتم

نظر نمودم دیدم جناب فرّاش است                  که با کمال تغیّر دوان و فحّاش است

تأملی بنمودم که تا به بنده رسید                     زقهر یا که زسرما چو بید میلرزید

منش سلام نمودم ولی بجای سلام                   زحضرتش نشیندم مگر دو سه دشنام

از او سوال نمودم بگو گناهم چیست؟                جواب گفت بگو بیحیا تر از تو کیست؟

به فحش گفت کنون چند روز میگذرد                  که دست بنده بدامان تو همی نرسد

مرا بکار تو مامور کرده است، اجرا                    که امر من گذرد نی پی رضای خدا

مرا موجب و مرسوم نیست از دیوان                 ببایدم که زماموریت کنم گذران

جواب دادم از بهر من چه کردی کار                  که در مقابل داری توقع بسیار؟

از این جواب بسی بر تغیّرش افزود                  ز فحش رد شد و قصد اذیتم بنمود

برای حفظ شرافت تعارفش کردم                    بقهوه خانه مرشد ورا در آوردم

به چند بست زتریاک و چند تا چایی                 بحال آمد و شد وقت معذرت خواهی

چپوق کشید و بخندید و با ترنم گفت                 نبایدت که برنجی زمن به حرفی مفت

من آن زمان که تغیّر نموده ام به شما               خمار بودم و بیحال و خسته از سرما

کنون که گرم شد از محبت سرکار                   از آن گناه که کردم نمایم استغفار

همیشه نوکریت می کنم به هر کاری              بهرچه حکم کنی بهر بنده مختاری

فقط مراست زسرکار عالی استدعا                 که اهل بیت مرا چون خودم کنی احیا

مرا زنیست که بسیار خوب و چالاکست           ولیک حیف که او هم اسیر تریاک است

غرض بدادن وجهی شدیم با هم یار                  سپس سوال نمودم بگو چه کردی کار؟

دگر بگوی که عدلیه از چه تعطیل است             بروز شنبه که هنگام کار و تحصیل است

بگفت من طرفت را نموده ام  پیدا                        قرار داده که آید بمحکمه فردا

جواب مطلب دوم بدان که دختر خان                   وفات کرده و رفتند جمله اقایان

که تا جنازه او را بخاک سپارند                          دوباره گفتم اینها چه کارۀ خانند؟

جواب داد که باشد رئیس از آن فامیل                 به احترام وی البته می شود تعطیل

چو شد زحضرت فرّاش حل هر مشکل               وداع  گفتم و گشتم روانه منزل

علی الصباح بعدلیه روی آوردم                           بر رئیس برفتم تضرّعی کردم       

 جواب داد که کارت به محکمه است رجوع         برو بمحکمه در کار تو کنند شروع

بسوی محکمه رفتم طرف نبود آنجا                      رئیس محکمه توضیح خواست از اجرا

جواب آمد ز اجرا که داده بود قرار                       که حاضر آید لیکن نموده است اخطار

که گشته است مرض و فتاده در بستر                به عصر حاضر گردد اگر شود بهتر

رئیس محکمه گفت تو نیز عصر بیا                      که با حضور طرف مطلبت شود اصغا

به امر محکمه رفتم بعصر برگشتم                     به التفات شما تا غروب بنشستم

کسی به عدلیه نامد مگر همان فرّاش                که هست نام گرامی او حسن داداش

از او سوال نمودم که چون شده کار                  چرا نمی کنی این شخص را بحکم احضار؟

جواب داد مگر تو سفیه و مجنونی                      که می ندانی هر کار راست قانونی

هزار مرتبه گر محکمه کند اخطار                       و یا اداره اجرا به من کند اصرار

که زید را کنم احضار و عمرو را محبوس             تو از اطاعت این هر دو حکم شو مایوس

مگر اراده من همرهی کند با حکم                     وگرنه زحمت بیخود مکش که صمّ بکم

نوشته و انتخاب : محمد مهدی حسنی

               (((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))

1 - به نقل از : کتاب تذکره شاعران کرمان، اثر: دکتر حسین بهزادی اندو هجروی، انتشارات هیرمند، چاپ اول 1370، تهران ص 435

2 - مقدمه و شعر به نقل از : کتاب طنز پردازان ایران (از آغاز تا پایان دوره قاجار)، تالیف: دکتر حسین بهزادی اندوهجردی، انتشارات دستان،  چاپ اول، 1383، تهران – ص 717 الی 721

 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در یکشنبه 20 بهمن1387 ساعت 11:33 قبل از ظهر | لینک ثابت |

چند حکایت طنز و جدّ از گلستان سعدی

                                                                               

 

    ما نصیحت به جای خود کردیم

     روزگاری در این بسر بردیم

     گر نیاید به گوش رغبت کس

     بر رسولان پیام باشد و بس

                    (گلستان - ص191)

 

 

 نوشته و انتخاب : محمد مهدی حسنی

 

 

 ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی (حدود ۵۸۵ یا حدود ۶۰۶ – ۶۷۱ یا ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی استسعدی در شیراز متولد شد. پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود.سعدی هنوز طفل بود که پدرش در گذشت. در دوران کودکی با علاقه زیاد به مکتب می‌رفت و مقدمات علوم را می‌آموخت. هنگام نوجوانی به پژوهش و دین و دانش علاقه فراوانی نشان داد. اوضاع نابسامان ایران در پایان دوران سلطان محمدخوارزمشاه و بخصوص حمله سلطان غیاث الدین، برادر جلال الدین خوارزمشاه به شیراز (سال ۶۲۷) سعدی راکه هوایی جز کسب دانش در سر نداشت برآن داشت دیار خود را ترک نماید. سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزه‌های امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» می‌نامد). غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهاب‌الدین سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت. معلم احتمالی دیگر وی در بغداد ابوالفرج بن جوزی (سال درگذشت ۶۳۶) بوده‌است که در هویت اصلی وی بین پژوهندگان (از جمله بین محمد قزوینی و محیط طباطبایی) اختلاف وجود دارد. پس از پایان تحصیل در بغداد، سعدی به سفرهای متنوعی پرداخت که به بسیاری از این سفرها در آثار خود اشاره کرده‌است. در این که سعدی از چه سرزمین‌هایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر وجود دارد و به حکایات خود سعدی هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد و به نظر می‌رسد که بعضی از این سفرها داستان‌پردازی باشد (موحد ۱۳۷۴، ص ۵۸)، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنه، آذربایجان، فلسطین، چین، یمن و آفریقای شمالی هم دیدار کرده باشد. سعدی در حدود ۶۵۵ قمری به شیراز بازگشت و در خانقاه ابوعبدالله بن خفیف مجاور شد. حاکم فارس در این زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگی(۶۲۳-۶۵۸) بود که برای جلوگیری از هجوم مغولان به فارس به آنان خراج می‌داد و یک سال بعد به فتح بغداد به دست مغولان (در ۴ صفر ۶۵۶) به آنان کمک کرد. در دوران ابوبکربن سعدبن زنگی شیراز پناهگاه دانشمندانی شده بود که از دم تیغ تاتار جان سالم بدر برده بودند. در دوران وی سعدی مقامی ارجمند در دربار به دست آورده بود. در آن زمان ولیعهد مظفرالدین ابوبکر به نام سعد بن ابوبکر که تخلص سعدی هم از نام او است به سعدی ارادت بسیار داشت. سعدی به پاس مهربانی‌های شاه سرودن بوستان را در سال ۶۵۵ شروع نمود. و کتاب را در ده باب به نام اتابک ابوبکر بن سعدبن زنگی در قالب مثنوی سرود. هنوز یکسال از تدوین بوستان نگذشته بود که در بهار سال ۶۵۶ دومین اثرش گلستان را بنام ولیعهد سعدبن ابوبکر بن زنگی نگاشت .

بر اساس تفسیرها و حدس‌هایی که از نوشته‌ها و سروده‌های خود سعدی در گلستان و بوستان می‌زنند، و با توجه به این که سعدی تاریخ پایان نوشته شدن این دو اثر را در خود آنها مشخص کرده‌است، دو حدس اصلی در تاریخ تولد سعدی زده شده‌است. نظر اکثریت مبتنی بر بخشی از دیباچهٔ گلستان است (با شروع «یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم») که بر اساس بیت «ای که پنجاه رفت و در خوابی» و سایر شواهد این حکایت، سعدی را در ۶۵۶ قمری حدوداً پنجاه‌ساله می‌دانند و در نتیجه تولد وی را در حدود ۶۰۶ قمری می‌گیرند. از طرف دیگر، عده‌ای، از جمله محیط طباطبایی در مقالهٔ «نکاتی در سرگذشت سعدی»، بر اساس حکایت مسجد جامع کاشغر از باب پنجم گلستان (با شروع «سالی محمد خوارزمشاه، رحمت الله علیه، با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد») که به صلح محمد خوارزمشاه که در حدود سال ۶۱۰ بوده‌است اشاره می‌کند و سعدی را در آن تاریخ مشهور می‌نامد، و بیت «بیا ای که عمرت به هفتاد رفت» از اوائل باب نهم بوستان، نتیجه می‌گیرد که سعدی حدود سال ۵۸۵ قمری، یعنی هفتاد سال پیش از نوشتن بوستان در ۶۵۵ قمری، متولد شده‌است. اکثریت محققین (از جمله بدیع‌الزمان فروزانفر در مقالهٔ «سعدی و سهروردی» و عباس اقبال در مقدمه کلیات سعدی) این فرض را که خطاب سعدی در آن بیت بوستان خودش بوده‌است، نپذیرفته‌اند. اشکال بزرگ پذیرش چنین نظری آن است که سن سعدی را در هنگام مرگ به ۱۲۰ سال می‌رساند! حکایت جامع کاشغر نیز توسط فروزانفر و مجتبی مینوی داستان‌پردازی دانسته شده‌است، اما محمد قزوینی نظر مشخصی در این باره صادر نمی‌کند و می‌نویسد «حکایت جامع کاشغر فی‌الواقع لاینحل است». محققین جدیدتر، از جمله ضیاء موحد (موحد ۱۳۷۴، صص ۳۶ تا ۴۲)، کلاً این گونه استدلال در مورد تاریخ تولد سعدی را رد می‌کنند و اعتقاد دارند که شاعران کلاسیک ایران اهل «حدیث نفس» نبوده‌اند بنابراین نمی‌توان درستی هیچ‌یک از این دو تاریخ را تأیید کرد.

وفات سعدی را اکثراً در ۶۹۱ قمری می‌دانند. ولی عده‌ای از جمله سید حسن تقی‌زاده احتمال داده‌اند که سعدی در حدود ۶۷۱ قمری فوت کرده‌است. محمد قزوینی در نامه‌ای به تقی‌زاده می‌نویسد که احتمال ۶۷۱ بسیار قوی است ولی آن را «خرق اجماع مورخین» و «باعث طعن» می‌داند.

سعدی در خانقاهی که اکنون آرامگاه اوست و در گذشته محل زندگی او بود، به خاک سپرده شد که در ۴ کیلومتری شمال شرقی شیراز، در دامنه کوه فهندژ، در انتهای خیابان بوستان و در کنار باغ دلگشا است. این مکان در ابتدا خانقاه شیخ بوده که وی اواخر عمرش را در آنجا می‌گذرانده و سپس در همانجا دفن شده‌است. برای اولین بار در قرن هفتم توسط خواجه شمس الدین محمد صاحبدیوانی وزیر معروف آباقاخان، مقبره‌ای بر فراز قبر سعدی ساخته شد. در سال ۹۹۸ به حکم یعقوب ذوالقدر، حکمران فارس، خانقاه شیخ ویران گردید و اثری از آن باقب نماند. تا این که در سال ۱۱۸۷ ه.ق. به دستور کریمخان زند، عمارتی ملوکانه از گچ و آجر بر فراز مزار شیخ بنا شد که شامل ۲ طبقه بود. طبقه پایین دارای راهرویی بود که پلکان طبقه دوم از آنجا شروع می‌شد. در دو طرف راهرو دو اطاق کرسی دار ساخته شده بود. در اطاقی که سمت شرق راهرو بود، قبر سعدی قرار داشت و معجری چوبی آن را احاطه کره بود. قسمت غربی راهرو نیز موازی قسمت شرقی، شامل دو اطاق می‌شد، که بعدها شوریده (فصیح الملک) شاعر نابینای شیرازی در اطاق غربی این قسمت دفن شد. طبقه بالای ساختمان نیز مانند طبقه زیرین بود، با این تفاوت که بر روی اطاق شرقی که قبر سعدی در آنجا بود، به احترام شیخ اطاقی ساخته نشده بود و سقف آن به اندازه دو طبقه ارتفاع داشت. بنای فعلی آرامگاه سعدی از طرف انجمن آثار ملی در سال ۱۳۳۱ ه-ش با تلفیقی از معماری قدیم و جدید ایرانی در میان عمارتی هشت ضلعی با سقفی بلند و کاشیکاری ساخته شد. رو به روی این هشتی، ایوان زیبایی است که دری به آرامگاه دارد

از سعدی آثار بسیاری در نظم و نثر مانده‌است: 

۱ - بوستان: کتابی‌است منظوم در اخلاق.

۲ - گلستان: به نثر مسجع

 ۳ - دیوان اشعار: شامل غزلیات و قصاید و رباعیات و مثنویات و مفردات و ترجیع‌بند و غیره (به فارسی) و چندین قصیده و غزل عربی.

۴ - صاحبیه: مجموعه چند قطعه فارسی و عربی‌است که سعدی در ستایش شمس‌الدین صاحب دیوان جوینی، وزیر اتابکان سروده‌است.

۵ - قصاید سعدی: قصاید عربی سعدی حدود هفتصد بیت است که بیشتر محتوای آن غنا، مدح، اندرز و مرثیه‌است. قصاید فارسی در ستایش پروردگار و مدح و اندرز و نصیحت بزرگان و پادشاهان آمده‌است.

۶ - مراثی سعدی:قصاید بلند سعدی است که بیشتر آن در رثای آخرین خلیفه عباسی المستعصم بالله سروده شده‌است و در آن هلاکوخان مغول را به خاطر قتل خلیفه عباسی نکوهش کرده‌است.سعدی چند چکامه نیز در رثای برخی اتابکان فارس و وزرای ایشان سروده‌است.

۷ - مفردات سعدی:مفردات سعدی شامل مفردات و مفردات در رابطه با پند و اخلاق است.

۸ - رسائل نثر:  کتاب نصیحةالملوک، رساله در عقل و عشق، الجواب، در تربیت یکی از ملوک گوید، مجالس پنجگانه

۹ -هزلیات سعدی

محمدعلی فروغی دربارهٔ سعدی می‌نویسد «اهل ذوق اِعجاب می‌کنند که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته‌است ولی حق این است که [...] ما پس از هفتصد سال به زبانی که از سعدی آموخته‌ایم سخن می‌گوییم». ضیاء موحد دربارهٔ وی می‌نویسد «زبان فارسی پس از فردوسی به هیچ شاعری به‌اندازهٔ سعدی مدیون نیست». زبان سعدی به «سهل ممتنع» معروف شده‌است، از آنجا که به نظر می‌رسد نوشته‌هایش از طرفی بسیار آسان‌اند و از طرفی دیگر گفتن یا ساختن شعرهای مشابه آنها ناممکن.

گلستان کتابی است که سعدی یک سال پس از اتمام بوستان، کتاب نخستش، آن را به نثر آهنگین فارسی در هفت باب «سیرت پادشاهان»، «اخلاق درویشان»، «فضیلت قناعت»، «فوائد خاموشی»، «عشق و جوانی»، «ضعف و پیری»، «تأثیر تربیت»، و «آداب صحبت» نوشته است.

تصویر و مقدمه بالا عیناً از سایت وزین و بی همتای  ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد  و شعر ها و حکایت های  زیر از کتاب گلستان سعدی،  با تصحیح و توضیح : آقای دکتر غلامحسین یوسفی، شرکت سهامی خوارزمی، چاپ ششم، تهران، فروردین ماه 1381 ،  گزینش شده است. و شماره آمده میان دو کمان در آخر هر مطلب، اشاره به صفحه همین کتاب دارد.

                                       *************

به یازوان توانا و قوّت  سر دست

خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست

نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید

که گر زپای درآید، کسش نگیرد دست؟

هرآن که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت

دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست

ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده

وگر تو می ندهی داد، روز دادی هست (ص 66)

                                         *************

و حکما گفته اند : چهار کس از چهار کس بجان[به] رنجند: حرامی از سلطان، و دزد از پاسبان، و فاسق از غمّار، و روسپی از محتسب؛ و آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟

مکن فراخ روی در عمل ، اگر خواهی       که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ

تو پاک باش و مدار، ای  برادر، از کس باک        زنند جامه ناپاک گازران بر سنگ(ص70)

                                       *************

یکی از ملوک را مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی. طایفه حکمای یونان اتفاق کردند که مر این رنج را دوا[ئی] نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف. بفرمود تا طلب کردند . دهقان پسری یافتند بدان صفت که حکما گفته بودند. پدرش را [و مادرش را]  بخواند و به نعمت بی کران خشنود [کرد] و قاضی فتوی داد که خون یکی از آحاد رعیت ریختن سلامت نفس پادشاه را رواست. [جلاد قصد کشتن کرد]. پسر سر سوی آسمان کرد و [تبسم کرد. ملک پرسید که در این حالت چه جای خندیدن است؟] گفت : ناز فرزندان بر پدر و مادر باشد و حکومت بر قاضی برند و داد از پادشاه خواهند. اکنون پدر و مادر بعلت حطام دنیا مرا به خون در سپردند و قاضی [به کشتنم] فتوی داد و [پاد] شاه راضی شد به ریختن خونم. دراین حال جز خدای پناه نیست.

پیش که برآوردم ز دستت فریاد؟                    هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد

سلطان را از این سخن دل بهم برآمد و آب در دیده بگردانید و گفت: هلاک من اولی تر که خون بی گناهی ریختن. سر و چشمش ببوسید [و در کنارش گرفت] و نعمت بی کران داد و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت .

همچنان در فکر آن بیتم که گفت                   پیلبانی بر لب دریای نیل

زیر پایت گر بدانی حال مور                      همچو حال تست زیر پای پیل(ص 75)

                                          *************

یکی از بندگان عمر و لیث گریخته بود. کسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزیر را با وی غرضی بود. به کشتنش اشارت کرد تا دیگر بندگان چنین حرکت روا ندارند. [بنده پیش عمرو] سر بر زمین نهاد و گفت:

هر چه رود بر سرم، چون تو پسندی رواست     بنده چه دعوی کند؟ حکم خداوند راست

اما بموجب آن پروردۀ نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی. اگر بی گمان این بنده را بخواهی کشت به تأویلی شرعی بکش تا در قیامت مأخوذ نباشی. گفت: تأویل چگونه است؟  گفت : اجازت فرمای تا وزیر را بکشم آنگه فرمای تا مرا بقصاص بکشند [تا بحق کشته باشی]. ملک بخنیدید. وزیر را گفت: چه مصلحت می بینی؟ گفت: ای پادشاه از [بهر خدای]، به صدقه گور پدرت این شوخ دیده [را] رها کن تا مرا در بلائی نیفکند. گناه [از] من است که قول حکما معتبر نداشتم که گفته اند:

چو کردی با کلوخ انداز  پیکار                             سر خودرا به دست خود شکستی

چو تیر انداختی در روی دشمن                           حذر کن کاندر آماجش نشستی (ص 75 )

                                       *************

درویشی را ضرورتی پیش آمد. گلیمی از خانه یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش ببرند. صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم. گفتا: به شفاعت تو حدّ شرع فرو نتوان گذاشت. گفت: [آنچه فرمودی] راست گفتی [و لیکن] هر که از [مال] وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید و الفقیر لایملک.  هر چه درویشان راست وقف محتاجان است. حاکم دست از او بداشت، پس ملامت کردن گرفت که جهان بر تو ننگ آمده بود که دزدی نکردی الاّ از خانه چنین یاری گفت: ای خداوند، نشنیده ای که گفته اند: خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب .

چون فرو مانی به سختی تن به عجز اندر مده

دشمنان را پوست برکن، دوستان را پوستین (ص 91)

                                         *************                   

قاضی ار با ما نشیند بر فشاند دست را

 محتسب گر می خورد، معذور دارد مست را (ص94)

                                 *************

وه که گر مرده باز گردیدی                         به میان قبیله   و    پیوند

رد میراث سخت تر بودی                         وارثان را زمرگ خویشاوند (ص 118)

                                  *************

قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سرخوش بود و نعل دلش در آتش، روزگاری در طلبش متلهّف بود و پویان و مترصّد و جویان [و] بر حسب واقعه گویان:

در چشم من آمد آن سهی سرو بلند               بربود دلم زدست و در پای افگند

این دیده شوخ می برد دل به کمند                  خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند

شنیدم که درگذری پیش قاضی باز آمد برخی از این معامله به سمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده، دشنام بی تحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت . قاضی یکی را گفت از علما[ی] معتبر که همعنان او بود:

آن شاهدی و خشم گرفتن بینش           وان عقده بر  ابروی ترش، شیرینش

عرب گوید: ضرب الجیب زبیب.

از دست تو مشت بر دهان خوردن                    خوشتر که به دست خویش نان خوردن

همانا که از وقاحت او بوی سماحت میآید.

انگور نو آورده ترش طعم بود                     روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد

این بگفت و به مسند قضا باز آمد. تنی چند از بزرگان عدول  که در مجلس حکم وی بودند زمین خدمت ببوسیدند که باجازت سخنی در خدمت بگوییم، اگر چه ترک ادب است و بزرگان گفته اند:

نه در هر سخن بحث کردن رواست                 خطا بر بزرگان گرفتن خطاست

ولیکن بحکم آن که سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگان است، مصلحتی که ببیند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد. طریق صواب آن است که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع در نوردی که منصب قضا پایگاهی منیع است [تا] به گناهی شنیع ملوّث نگردانی. حریف این است که دیدی و حدیث این بود که شنیدی.

یکی کرده بی آبرویی بسی                   چه غم دارد از آبروی کسی؟

بسا نام نیکوی پنجاه سال                که یک نام زشتش کند پایمال

قاضی را نصیحت یاران یکدل پسند آمد و بر حسن رای قوم  آفرین خواند و گفت: نظر عزیزان در مصلحت حال من عین صواب است و مساله بی جواب و لیکن

 نصیحت کن مرا، چندان که خواهی                        که نتوان شستن از زنگی سیاهی

*

از یاد تو غافل نتوان کرد به هیچم                  سرکوفته مارم نتوانم که نپیچم

این بگفت و کسان را به تفحّص حال وی برانگیخت و نعمت بی کران بریخت و گفته اند: هر که را زر در ترازوست زور در بازوست[و آن که بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد].

هر که زر دید سر فرود آرد                ور ترازوی آهنین دوش است

فی الجمله، شبی خلوتی میسّر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد. قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر، از تنعم نخفتی و بترنّم بگفتی:

امشب مگر به وقت نمی خواند این خروس     عشّاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس

یک دم که دوست فتنۀ خفته ست، زینهار          بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس

تا نشنوی زمسجد آدینه بانگ صبح                    یا از در سرای اتابک غریو کوس

لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود          برداشتن، به گفتن بیهوده خروس

قاضی در این حالت [بود که] یکی از خدمتگزاران در آمد و گفت: چه نشینی؟ خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو د′قّّی گرفته اند. بلکه حقّی گفته اند تا مگر آتش فتنه که هنوز اندک است به آب تدبیر فرو نشانیم؛ مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد. قاضی متبسّم در او نظر کرد و گفت:

پنجه در صید فرو برده ضیغم را              چه تفاوت کند که سگ لاید

روی در روی دوست کن بگذار               تا عدو پشت دست می خاید

ملک را هم در آن شب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است، چه فرمایی؟ ملک گفت: من او را از فضلا[ی] عصر می دانم و یگانه روزگار، باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده اند؛ پس این سخن در سمع قبول من نیاید مگر آنکه معاینه گردد که حکیمان گفته اند:

بتندی سبک دست بردن به تیغ                      به دندان برد پشت دست دریغ

شنیدم که سحرگاهی با تنی چند خاصّان به بالین قاضی فراز آمد. شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی، بی خبر از ملک هستی. بلطف اندک اندک بیدار کردش که خیز که آفتاب بر آمد. قاضی دریافت که حال چیست، گفت: از کدام جانب برآمد؟  سلطان عجب داشت گفت از جانب مشرق چنان که معهودست. گفت: الحمد لله که در توبه همچنان باز است به حکم [این] حدیث: لا یغلق علی العباد حتی تطلع الشمس من مغربها، استغفرک اللهم و اتوب الیک .

این دو چیزم برگناه انگیختند                بخت نافرجام و عقل نا تمام

گر گرفتارم کنی، مستوجبم                 ور ببخشی عفو بهتر کانتقام

ملک گفتا: توبه در این حالت که بر [گناه و] عقوبت خویش اطلاعی یافتی سودی نکند؛ فلم یک ینفعهم ایمانهم لما رأوا بأسنا .

چه سود از دزدی آنگه توبه کردن                 که نتوانی کمند انداخت بر کاخ؟

بلند از میوه گو کوتاه کن دست                    که کوته خود ندارد دست بر شاخ

تو را با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد. این بگفت و موکلان [عقوبت] در وی آوریختند. گفت : مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقی است. ملک بشنید و گفت: آن چیست ؟ گفت:

به آستین ملالی که بر من افشانی                       طمع مدار که از دامنت بدارم دست

اگر خلاص محال است[از] این گنه که مراست    بدان کرم که تو داری امیدواری هست

ملک گفت: این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی و لیکن محال عقل است و خلاف نقل که تو را فضل و بلاغت امروز از چنگ عقوبت من رهایی دهد. مصلحت آن می بینم که تو را از قلعه به زیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند. گفت: ای خداوند جهان، پرورده  نعمت این خاندانم و این جرم نه تنها من کرده ام در جهان؛ دیگری بینداز تا من عبرت گیرم. ملک را خنده گرفت و بعفو از سر جرم او برخاست و متعنّتان را به کشتن او اشارت همی کردند گفت:

هر که حمّال عیب خویشتنید                        طعنه بر عیب دیگران مزنید (ص 145 به بعد)

                                        *************

شنیده ام که در این روزها کهن پیری         

خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت

بخواست دخترکی خوبروی، گوهر نام      

 چو درج گوهرش از چشم همگنان بنهفت

چنان که رسم عروسی بود، تماشا بود        

ولی به حمله اول عصای شیخ بخفت

کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان [دوخت]   

مگر به سوزن فولاد، جامه هنگفت

به دوستان گله آغاز کرد و حجّت ساخت    

که خان و مان من، این شوخ دیده پاک برفت

میان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست، چنان

که سر به شحنه و قاضی کشید و سعدی گفت:

پس از خلافت و شنعت، گناه دختر نیست

تو را که دست بلرزد، گهر چه دانی سفت؟ (ص 153)

                                      *************

مردکی را چشم درد خواست. یش بیطار رفت تا دوا کند . بیطار از آنچه در چشم چهار پایان می کند در چشم وی کشید و کور شد. حکومت پیش داور بردند؛ گفت: بر او هیچ تاوان نیست، اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که نآزموده [را] کار بزرگ فرماید، با آن ندامت برد، به نزدیک خردمندان به خفّت رای منسوب گردد.

ندهد هوشمند روشن رای                         به فرومایه کارهای خطیر

بوریا باف اگر چه بافنده ست                        نبرندش به کارگاه حریر (ص 160)

                                        *************

.... شنیده ام که درویشی را با حدثی بر خبثی بدیدند.  با آن که شرمساری برد، بیم سنگساری بود.  گفت: ای مسلمانان قوّت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر [کنم] ؛ چه کنم ؟ لا رهبانیه فی الاسلام . و از جمله مواجب سکون و جمعیت درون که توانگر را میسّر می شود. یکی آن که هر شب صنمی در بر گیرد [که] هر روز بدو جوانی از سر گیرد، صبح تابان [را] دست از صباحت او بر دل و سرو خرامان را پای از خجالت او در گل.

به خون عزیزان فرو برده چنگ                  سر انگشتها کرده عنّاب رنگ

محال است که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا رای تباهی زند.

دلی که حور بهشتی ربود و یغما کرد               کی التفات کند بر بتان یغمایی؟

*

من کان بین یدیه ما اشتهی رطب                         یغنیه ذلک عن رجم العناقید

اغلب تهیدستان دامن عصمت به معصیت آلایند و گرسنگان نان ربایند.

چون سگ درنده گوشت یافت، نپرسد            کاین شتر صالح است یا خر دجال(ص165)

                                      *************

... شحنه برای خونخواران [و] قاضی مصلحت جوی طراران.  هرگز دو خصم به حق راضی پیش قاضی نروند.

چو حق معاینه دانی که می بباید داد

بلطف به که به جنگاوری و دلتنگی

خراج اگر نگذارد کسی بطیبت نفس

بقهر از او بستانند و مزد سرهنگی(ص 189 و 190)

                                  *************

 همه کس را دندان به ترشی کند گردد مگر قاضیان [را] که به شیرینی.

قاضی که به رشوت بخورد پنج خیار        ثابت کند از بهر توده    خربزه زار(ص 190)

                                     *************

قحبه پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنه معزول از مردم آزاری؟

جوان گوشه نشین، شیرمرد راه خداست

که پیر خود نتواند ز گوشه ای برخاست(ص 190)

                                    *************


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در سه شنبه 8 بهمن1387 ساعت 0:23 قبل از ظهر | لینک ثابت |

مناظره منبر و دار

  شرح شورانگیز عشق شهریار

  در غزل می پیچد و سیم سه تار

  شعر زیر قطعه ای زیبا و انتقادی از شادروان محمد حسین شهریارست، که در آن نظر به مفهوم : " فَسَد العالِم فسد العالَم " داشته است و بیان دو واقعیت اجتماعی :

یکی اینکه : تاسیس و وجود زندان و مجازات های دیگر برای کسانیکه مبادرت به قانون شکنی و ناهنجاری های اجتماعی می کنند، چون فرهنگسرا و مسجد برای شهروندان عادی ضرورت دارد.

و دیگر اینکه :  یکی از ریشه های وقوع ظلم و جنایت از ناحیه بزه کاران را بایستی نبود یا کمی کار فرهنگی و کوتاهی فرهنگ سازان اجتماع از جمله متولیان امر تبلیغ دینی در انجام وظایف خویش دانست.

این شعر سروده قبل از پیروزی انقلاب اسلامی است.

                                                      **********

منبر از پشت شیشه مسجد

چشمش افتاد و دید چوبه دار

عصبی گشت و غیظی و غضبی

بانگ برزد که ای خیانت کار

تو هم از اهل بیت ما بودی

سخت وحشی شدی و وحشت بار

 نرده کعبه حرمتش کم بود؟

که شدی دار شحنه، شرم بدار

ما سرو کارمان به صلح و صلاح

تو به جرم و جنایتت سرو کار

دار، بعد از سلام و عرض ادب

وز گناه نکرده استغفار

گفت : ما نیز خادم شرعیم

صورت اخیار گیر یا اشرار

تو قلم میزنی و ما شمشیر

غلظت از ما قضاوت از سرکار

تا نه فتوی دهند منبر و میز

دار کی میشود سر و سردار

هرکجا پند و بند درماندند

نوبت دار میرسد ناچار

منبری را که گیر و دارش نیست

همه از دور و بر کنند فرار "

باز منبر فرو نمی آمد

همچنان بر خر ستیزه سوار

عاقبت دار هم زجا در رفت

رو به در تا که بشنود دیوار

گفت : " اگر منبر تو منبر بود

 کار مردم نمیکشید بدار "

                                              *****************

 کلیات دیوان شهریار، به تصحیح خود استاد و با مقدمه اساتید و نویسندگان، بی نا، بی تاریخ، چاپ ششم، ص 228

تصویر برگرفته از سایت شرکت مانیر


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در شنبه 28 دی1387 ساعت 2:10 بعد از ظهر | لینک ثابت |

حکایت طنز منتخب از مقامات حمیدی

حکایت طنز از مقامات حمیدی

 نوشته و انتخاب : محمد مهدی حسنی

الف – دیباچه :

قاضی حمیدالدین ابوبکر محمد بن عمر بن علی بلخی(قاضی القضاه حمیدالدین ابوبکر محمودی)، از مشاهیر زمان خود و ادبای معروف و قاضی شهر بلخ و مرد متنفذّی بود ( تاریخ نظم و نثر فارسی، جلد اول، مرحوم سعید نفیسی، ص 18 ) .  وی در سلخ جمادی الاولی سال 547 به فرمان سلطان سنجر به جای پدر، قاضی القضاه بلخ شده و  به تحقیق شغل قضای بلخ  بعنوان حق موروثی از پدران و اسلاف به وی رسیده است. مرحوم عباس اقبال آشتیانی گوید : " در جزء مجموعه منشات لنین گراد…. فرمانی است در تفویض شغل قضای بلخ از طرف سلطان سنجر درحق شخصی، به تاریخ جمادی الاولی از سال 547 … قاضی القضاه امام اجل افضل حمید ظهیر الدین بهاء الاسلام عماد الائمه فخر الامه ذوالفضایل ابوبکر محمد بن علی المحمودی…." و هم او صاحب کتاب بسیار مشهور "مقامات حمیدی" است .

"مقامه" در تازی و دری اصطلاحی برای نوعی خاص از نثر نویسی است ؛ بدین ترتیب که خطیب یا دبیر، روایات و داستانهایی را در عبارات مسجّع و مقفّی و آهنگ دار برای جمعی فرو خواند یا بنویسد.  آهنگین بودن کلمات و خوشی عبارات و ترادفات لغات و آمیختگی نظم با نثر از ویژگیهای مقامه نویسی است و این نشان می دهد که در مقامه نویسی آگاهی از اسالیب سخن و ترادف کلمات مایه براعت بوده است .

ما می دانیم که شاخص عمده نثر سلجوقیان و خوارزمشاهیان، موازنه، سجع، تکلّف و صنایع لفظی است. نثر مسج، در این برهه از تاریخ ادبی ایران پا به پای سخن منظوم ترقّی می کند، اما غالباً هرجا به صنایع لفظی بخصوص سجع و موازنه عنایت می شود، تاثیر پذیری از نثر عربی که برای صنایع لفظی استعداد وسیع دارد مشهود است. مقامات حمیدی، یکی از نمونه های تقلید از نثر عربی است که از جهت شیوه نگارش و پرداخت کتاب و هم از لحاظ تقلید محتوا و مضامین از مقامه نویسی عربی و مقامات بدیع الزمان و حریری می توان بر آن تقلید مضاعف نام گذاشت .

بنابراین ناچار شدیم  که ضمن آوردن توضیحات و تعلیقات آقای دکتر انزابی نژاد، در پاورقی، معانی واژهای مشکل را بلافاصله بس از آن و در میان دو کمان و بصورت (= ....)  کم رنگ تر بیاوریم. از این نظر از ادیبان و چیز دانان پوزش می طلبد

ب – متن اصلی : (۱)

حکایت کرد مرا دوستی که محرم راحتها بود و مرهم جراحتها که : در اوایل عهد شباب که موی عارض چون پر غراب(= زاغ) بود و بیاض عذار در جامه احتساب بود (2)، خورشید کودکی قصد دلوک (= فرو شدن آفتاب، زرد شدن و برگشتن)  داشت و عارض در آن مصیبت سواد(= سیاهی،مقابل بیاض) سوک. دایره عذار هنوز قیری بود و رنگ رخسار خیری. هنوز مشک با کافور نیامیخته بود و سمن بر گل نریخته .

شعر:

الا سقیاً لازمان التصابی                                 و ایام الخلاعه و الشباب

و عهد اصبحت صفحات   خدّی                       مطرّره باجنحه الغراب (3)

در غلوای(=اول جوانی و سرعت آن) این غوایت(= گمراهی) و در بدایت این عمایت(= گمراهی) خواستم سفری کنم و در اطراف عالم نظری کنم و در بسیط ممالک زمین بپویم و سرّ سافروا تصحّوا و تغنموا (4) بازجویم و بر بساط بوقلمون هامون گام گام بگذرم و رجال عالم علم را نام نام بشمرم  و در آشیانه کریمان پرواز  کنم و از آشنائی لئیمان احتراز کنم و به یقین نه به تخمین، بدانم که طبع  کووس(=جام شراب) غربت چیست و مزاج هر تربت چه؛  که بر گرد حلّه طواف کردن و با سر پوشیدگان کلّه(=چادر، در اینجا عربهای بادیه نشین) مصاف کردن، کار لنگان و بی فرهنگان است .

مرد را ابر و باد باید بود                           گرم رفتار و راد باید بود

به دل و طبع، نه به مال و یسار             خسرو و  کیقباد باید بود

چون گل و لاله در میانه خار                   متبسم نهاد باید بود

با بد چرخ نیک باید زیست                    در غم دهر شاد باید بود(9)

که مرد با حوادث تا در کرّ و فر(= حمله کردن به دشمن و سپس روی باز گردانیدن و فرار کردن) نشود صاحب قدر و فر نشود. تا بینوایش از خانه به در نتازد، عالمش در صدر ننوازد.

علی قدر سعی المرء  تاتی الا مانیا            فخذ فی طلاب المجد  سیفا  یمانیا(5)

در وقت نگاه کردم و روی عزیمت به راه کردم .

با خود گفتم کز کسل و آسایش                       ناید     ما را    قلاده        آرایش

 چون دوستیم زلف تو پیراسته به                   کاین هر دو ظریف نیست بی پیرایش

چون کاس شراب در هر کامی منزل کردم و از هر زمینی چیزی به حاصل کردم تا چون راهی دراز ببریدم به بلاد خوزستان شهر اهواز رسیدم . مسکنی دیدم مرّتب و ساکنی یافتم مهذّب و مجرّب ؛ منزلی لطیف و مربعی نظیف و غربای بسیار و ادبای بیشمار، و مساجد معمور و معابد مشهور و زوایای اوتاد(=پیشوایان طریقت) و ابرار و خانهای مهاجر و انصار؛ مردمانی همه بر سنن استقامت و در لباس سلم و سلامت؛ بر مطیّه(= مرکب و اسب) نفس رنجور ببخشیدم و روزی چند در آن شهر مشهور بیاسودم و از حال علمای شهر بر می رسیدم و از کنه فضل هر یک می پرسیدم تا از ثقات(=اشخاص معتمد) روات بشنیدم که دراین شهر قاضی است متدین و در علم و ورع متعیّن؛ فضلی عمیم (= کامل)دارد و خاندانی قدیم، و با این همه لابجدوده یفتخر و لا بعوده یبتخر (6) و اگرچه در ابوّت هاشمی الاصل است در فتوّت عاصمی الوصل (7) است.   

و آبائی و ان کرموا  و  طابو ا               و فی الدنیا اصابوا ما اصابوا

فلست بمنتمی  فخر الیهم              و انی نصلهم  و هم   قراب  (8 )

با خود گفتم که اگر با این قاضی اختلاف (=آمد و شد) دارم، خود را از دیگر صحبتها معاف دارم، که مرد غریب را از تعلّق صدری و تملّق صاحب قدری چاره نیست؛ تحفه ای به دست کردم و روزی به سرای قاضی آوردم، چون بدان حریم حکومت و مقام داوری و خصومت برسیدم ، جنابی دیدم بشکوه و طایفه ای دیدم بانبوه. حجاب از میان برداشته و طریق ترفّع(= برتری جستن) گذاشته، سخن وضیع(= پشت و فرومایه، مفابل شریف) و شریف و قوی و ضعیف می شنید و در هریک برابر می نگرید؛

شریح وار در قطع خصومات می کوشید و حیدروار حکومات را به ذوالفقار حجج و بینّات می برید و در اثنای آن مکالمات و مخاصمت، مرا هر ساعتی کرامتی می افزود، و پرسش هر جمعی می شنود و از صورت حال می پرسید و از اقامت و ارتحال برمی رسید؛ و ما هنوز در صف مصالحه و مسامحه بودیم که بر سر آن جمع ایستاده زنی و مردی را دیدم  در هم فتاده، هریک از عرض یکدیگر می چشیدند(9) و گریبان جدال یکدیگر می کشیدند. پرده حشمت از میان برداشته و راه شرم و آزرم فرو گذاشته. خلقی در ایشان به نظاره و عالمی در کار ایشان عاجز و بیچاره؛  تا همچنان با آن آویزش و ستیزش و مشغله و جدال و محال پیش صدر قاضی رسیدند و بساط خصومت بگستریدند. قاضی بانگ بر ایشان زد که این لجاجت و سماجت چیست و این بی باکی و تحرّک و تهتّک از پی کیست؟ مگر این خصومت در خونی خطیر است یا در مالی کثیر؟  به حرمت شنوید و گوئید، و لجاج بیهوده مجوئید که لجاج بیهوده شوم بود و خصومت برخیره، لوم (= قابل سرزنش) .  مرد برآورد که ایها القاضی انّ امری اشدّالامور و انّ خصمی الدّالجمهور(10). مردی ام که شعار غربت دارم و حق کربت(=حزن و اندوه). از بلاد یمن و حجازم و در این دیار غریب و مجتازم(=گذرنده از جائی ام). حقوق من واجب رعایت است و ذات من لازم عنایت و رضا و سخط(= ناخشنودی) من موجب شکر و شکایت.       شعر:

الا انّ امری فی الزّمان عجیب                       و خصمی الدّ فی الخصام مریب

و انّی غریب فی نواحی بلادکم                     و مثلی فی کلّ البلاد غریب(11)

مردی ام از هنر صاحب بضاعت و در ادب صاحب صناعت و مستظهر به سرمایه قناعت. از خیر این بر زن محروم و در دست این زن مظلوم. قاضی گفت ای مرد غریب و از هر هنر صاحب نصیب، سخن خویش بگوی و مراد خویش بجوی.  بگوی آنچه گفتنی است و بپوش آنچه نهفتنی است که تا علت با طبیب نگویی علاج نداند و تا نبض و آب به وی ننمایی، مزاج نشناسد. مرد گفت : ای بحر بی غور و ای حاکم بی جور، الخدعه بدعه و الاغترار اضرار(12).  این زن مرا به طعمه طمع در دام افکند و زهر به جای نوش در جام افکند، گندم فروخته است و در عوض جو داده و کهن تسلیم کرده است وعده نو داده، به جای امیان(=همیان، کیسه زر)، انبان در میان نهاده است و به جای سوراخ سوزن، دریچه و روزن در عوض داده. درّ ناسُفته گفته است، سُفته بوده، و راه امن وعده کرده است و آشفته بوده؛ شرط سمّ خیاط (13) کرده است و سمّ رباط آمده، و قرار بر حلقه خاتم داده و در میان خرقه ماتم نهاده. عیبه(= کیسه چرمی) نیست که عیبی است مبیّن، و خرقه نیست که خرقی(=شکافی) است معیّن.  ترقیع( وصله و پینه کردن) را در وی راه نیست و تفریح را در وی گناه نی.            قطعه :

الجرح  قد بزّ  علی ضابطه                   و الخرق قد عزّ  علی الراقع (14)

                                  شعر :

نرگسم وعده کرد و داد پیاز                            شکرم طعمه کرد و بود مویز

عوض در به من نمود شبه                             بدل زر به من نمود     پشیز

نیست انبان بی سر و پایان                            همچو امیان به نزد خلق عزیز

نار  ناکفته(=شکافته) کفته بود و هنوز           در ناسفته، سفته آمده  نیز

و اگر خواهی که بدانی به عین الیقین، دست در کن و ببین تا حقیقت شود که بیهوده نمی گویم و نابوده نمی جویم .

چون مرد سخن خویش به پایان برد، قاضی روی به خصم آورد و گفت: ای زن این چه بد معاملتی است و بد مجاملتی(= خوش رفتاری و نیکو معامله کردن)؟ لم بعت مالیس عندک (15)  در تعزیر و تزویر چرا کوشی و چیزی که نداری چرا فروشی، نکال(=عذاب و شکنجه) و انکال(=جمع نکل، بندهای سخت) بر تو واجب است و غرامت و ملامت بر تو لازم، تا نیز( = دیگر، بعد از این) حق به باطل نپوشی و دریده به جای درست نفروشی .

زن گفت ای حاکم خطه مسلمانی، لاتقض علی احد الخصمین اذا لم تسمع کلام الثانی (16)  این دعوی را رویی و راهی باید و این تهدید و وعید را گناهی.  این چه می نماید حالی است منکر و این چه می گوید قولی است مزورّ، و البینه علی المدعی و الیمین علی من انکر(17)  این همه گفته ها تصویر است و این همه سفته ها تزویر. من از گل در غنچه پاکیزه ترم و از درّ در صدف دوشیزه تر، هیچ دست به در یتیم من نرسیده است و هیچ الف به حلقه میم من نکشیده. امیانی است ناگشاده و کیسه ای است مُهر بر نهاده. حُجره ای است، درش به مسمار(= میخ آهنی) بسته و حُقّه ای است سرش استوار بسته.  هیچ حاجی گرد این کعبه، طواف نکرده است و هیچ غازی(=مجاهد جنگجو) در این ثُغر(= مرز)، مصاف نکرده. کاه را در وی راه نه، و موی را در وی روی نه. چون چشم بخیلان تنگ است و چون روی کریمان بی آژنگ(= چین وشکن). هیچ پیک بر این راه نرفته و هیچ مسافر در این پناه نخفته.             قطعه:

سخت بسته چو گوش هر کّر است              نا گشاده چو چشم هر کور است

نابسوده  چو  گوهر  صدف  است                 نا گشوده چو  قلعه غور است

گویی از بی فضایی و تنگی                          سینه مار  و دیده مور است

و اگر خواهی خود را بی اشتباه کن و دست درکن و نگاه کن. لیکن ای قاضی این عیب از جای دیگر است و این لنگی از پای دیگر.  بی الماس درّ نتوان سفت و بدین آلت با جفت نتوان خفت. خیاطت اطلس را سوزن پولاد باید و تثقیب(=سوراخ کردن) عاج را خّراط استاد. آلت چون پنبه و پشم در شبه و یشم نرود. خلال دندان در سینه سندان نرود.  بیت:

در  ورقهای  آهنین  نرود                        نوک پیکان که از خمیر بود

بر  زره نیزه  کارگر  ناید                           صفحه تیغ  کز حریر   بود

چون حرارت این کاس و مرارت این انفاس به قاضی رسید، چون گل در تبسم آمد و چون باد در تنسّم، که زنک آن کاره بود و از قضا را قاضی نیز روسپی باره بود.  آب از دهانش بدوید و خوی(=عرق) از رخانش بچکید. قلم از دست بنهاد و زبان بگشاد و گفت: ای کذّاب لئیم و ای نمّام زنیم (=سخن چین ) سبحانک هذا بهتتان عظیم.(18)

راوی این حکایت و حاکی این روایت گوید که من در دهشت این مخاصمت و در وحشت این مکالمت بماندم و گفتم : ایّهاالقاضی اصلح بینهما علی التّراضی (19)  که هر دو سبحان(20) کلامند و اُعجوبه ایّامند.

چون قاضی را نقش این فصاحت روی داد و گل آن ملاحت بوی داد،  قسطی از بیت المال به زن و شوی داد و قاضی را چون تیر خدنگ بدیدند و چون گل دورنگ (=گل رعنا) بخندیدند.

زن و شوی هر دو پیش قاضی بازگشتند و با شادی همراز گشتند و از بعد آن ندانم که به کدامین زمین رفتند و در کدام خاک خفتند.     بیت:

گویی زدست چرخ کدامین ز هر دو رست                یا هر دو را زمانه به تیغ جفا بخست

اجرامشان به نحس پیاپی به چوب زد                    و افلاکشان به بند حوادث قُوا ببست

             ((((((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))

پاورقی ها :

1 . حکایت منتخب بالا، مقامه 17 {المقامه السابعه عشره -  ذیل عنوان : "بین الزّوجین"} از کتاب مقامات حمیدی، تالیف : قاضی حمید الدین ابوبکر عمربن محمودی بلخی، به تصحیح دکتر رضا انزابی نژآد، مرکز نشر دانشگاهی، چاپ اول، 1365، تهران ص 155 الی 160 و تعلیقات همان کتاب ص 219 و 243 و 244  و واژنامه ص 256 الی 266 است.  شاید ادب حکم میکرد که این مقاله نیاید، لیکن همانگونه که مصحح محترم نیز گفته است : "... این حکم کلی که در باز آفرینی متون کهن باید در حرف حرف کتاب امانت رعایت شود، مانع از حذف آن شد " اینجا نیز مصداق دارد و مضاف براینکه دعاوی مشابه ( ادعای خیار عیب و تدلیس از ناحیه زوج و ادعای متقابل عنن از ناحیه زوجه ) امری مبتلابه محاکم ماست و پاک بودن نثر منتخب از هر کلام بی ادبی، و حرف زدن در قالب طنز و کنایه و تشبیه  آن را جهت خدشه به عفت عمومی بی خطر می نمایاند. و لذا اینجانب دغدغه دوست و  استاد خود دکتر انزابی نژاد را ندارد.  شایان ذکر می داند :  مقدمه بحث و اکثر معانی و  تمام توضیحات و پاورقی ها همه از جناب انزابی نژادست. و سایر معانی آمده در بین دو کمان های متن ازفرهنگ معین منتزع شده است.                                            

2 – بیاض عذرا در جامه احتساب بود: یعنی دوران حکمراوایی جوانی و سفید رویی عهد شباب بود.

احتساب : تدبیر، سیاست، فرماندوایی، نظیر بیت زیر از امیر معزی ک

زاغ باز آمد به باغ و احتساب اندر گرفت      عندلیب از بیم او نه بم همی خواند نه زیر

3 – ترجمه شهر تازی:  یاد روزهای جوانی و عشقبازی – روزگار خودسری و جوانی- به خیر باد؛  روزهایی که چهره و گونه های من با موهای سیاه چون پرّ زاغ آرایش می یافت .

4 – "سافروا تصحّوا و تغنموا " یعنی : سفر کنید تا تندرست مانید و نیز بهره ببرید. حدیث نبوی است، رجویکنید به : المعجم المفهرس، ج2، ص 468 . و ترک الاطناب، ص 368. در مجمع الزواید و منبع الفواید" ج5، ص 324"چنین آمده است: قال رسول الله (ص) :  "سافروا  تصّحوا و تغنموا".

5 -  ترجمه شهر تازی: به اندازه کوشش هرکس آرزوها بدست می آید، در جستجوی مجد و شرف، شمشیر یمانی بدست باید گرفت .

6 – "لابجدوده یفتخر و لا بعوده یبتخر"  یعنی : نه به پدران خود می بالید و نه عود خود را بخور می کرد (به فضل خود نمی بالید و خود ستائی نمی کرد ).

 7 – - عاصمی: اشاره است به کن عصامیّاً . عصام بن شهبربن ذبیان عذره، از سواران و فصیحان عرب در دوره جاهلیت بوده است . قبلاً حاجب نعمان پادشاه بود و پس از او خود به حکمرانی رسید.  در مورد کسانی که شرافت را به اکتساب و نه به اصل و نسب بدست آورده اند، به وی مثل زنند و گویند: کن عصامیاً و لاتکن عظامیّاً ( لغت نامه). و نیز رجوع کنید به : کتاب "ثمارالقلوب فی المضاف و المنسوب"، ص 136.

 8 -  ترجمه شهر تازی:  هرچند پدران من بزرگوار و نیکو خصال بودند، و در دنیا به هر چه خواستند دست یافتند، و لیکن نمی خواهم به افتخارات آنان انتساب یابم؛ می خواهم اگر آنها غلاف بودند، من شمشیر باشم .

9 -  از عرض یکدیگر می چشیدند ، عرض و ناموس یکدیگر را به زبان می آوردند (به یکدیگر فحش می دادند) .

10 -  "ایها القاضی انّ امری اشدّالامور و انّ خصمی الدّالجمهور " یعنی : هان ای قاضی کار من دشوارترین کارها و دشمن و حریف من در ستیزه از همه سخت تر است.

11 - ترجمه شهر تازی: ببین که کار من از شگفتیهای روزگار است و دشمن و حریف من در ستیزه سرسخت است و تهمت زن، من نه تنها در بلاد شما غریب و تنها هستم، بلکه شخصی چون چون من در هر شهری بی کس و یار است .

12 – " الخدعه بدعه و الاغترار اضرار " یعنی : نیرنگ و مکر رسم زشتی است، و فریب دادن، آزار رساندن به دیگران است .

13 -  سم خیاط : سوراخ سوزن .  ماخوذ است از قران کریم : سوره اعراف،آیه  39  : " حتّی یلج الجمل فی سمّ الخیاط".

14 -  ترجمه شهر تازی: زخم [چنان پیش رفته که] بر زخم بند  نیز غلبه یافته و دوختن شکاف و پارگی [چنان شده که] بر وصله دوز  نیز دشوار شده است. مصراع دوم بصورت : "اتّسع الخرق علی الراقع " ضرب المثل است و تقریباً نظیر آنچه در فارسی می گویند : "آب از سر گذشته"  و بلا از حد چاره پذیری فراتر رفته .

15 – "لم بعت مالیس عندک"  یعنی : چیزی که نداری چرا فروخته ای؟

16 – "لاتقض علی احد الخصمین اذا لم تسمع کلام الثانی" یعنی :  مادام که سخن نفر دوم را نشنیده ای علیه یکی از دو خصم حکم مده.

17 – "و البینه علی المدعی و الیمین علی من انکر" عبارت معروفی است از قُسّ بن ساعده ایادی،  که اسلام هم این حکم را تنفیذ کرده است.  در کتاب "قصص قرآن"  ابوبکر نیشابوری ص 364 و در شرح احوال داود (ع) و داوری او میان دو خصم، آمده است: " البینه علی من یدّعی و الدلیل علی من انکر".

18 -  "سبحانک هذا بهتتان عظیم" یعنی :  پاکا خدای؛ این است دروغی بزرگ (قران کریم سوره نور،آیه 16 ) .

19 -   "ایّهاالقاضی اصلح بینهما علی التّراضی" یعنی :  ای قاضی میان آن دو را – چنانکه هر دو خشنود شوند- اصلاح کن.

4. سحبان : سحبان بن زفر بن ایاس بن عبد شمس بن وائل -  افصح علمای عرب و ابلغ بلغای ایشان بود. در بیان و فصاحت و بلاغت بدو مثل زنند که: "افصح من سبحان.." گویند : 180 سال عمر کرد. اول کسی است که در خطبه فصل الخطاب "اما بعد" به کار برده و به عصا تکیه زده.... ( ریحانه الادب، ج 2، ص446 ).

**********************************************************************

نگاره (هفت تن خفتگان افسس) ، اثر آقا رضا ،  پایان سده 10 هجری قمری، (کتاب تاریخ انبیاء – پاریس کتابخانه ملی) -  تصویر برگرفته از کتاب  باغ های خیال تالیف: ا. م. کورکیان و ژ. پ. سیکر، ترجمه پرویز مرزبان، تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ دوم، 1387 – ص 153


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در چهارشنبه 20 آذر1387 ساعت 5:35 بعد از ظهر | لینک ثابت |

هزل و طنز در شعر انوری ابیوردی

 

 

هزل و طنز در شعر انوری ابیوردی

نوشته و انتخاب : محمد مهدی حسنی

 

هر بلایی     کز آسمان آید

 گرچه بر دیگری قضا باشد

به زمین نارسیده می پرسد

خانه انوری   کجا     باشد

 

 

 

اوحدالدین علی بن محمد انوری (متوفی 585 ھ. ق.) شاعر و استاد چکامه سرای قرن ششم هجری اهل ابیورد از مضافات خاوران طوس است. و گویا تخلّص انوری را بزرگان روزگار باو داده اند. زکریای قزوینی در آثار البلاد گوید"... شعر انوری در غایت زیبایی است و از آب روان تر ، و شعر او در زبان پارسی ، مانند شعر ابوالعتاهیه در زبان تازی است. "  و  جامی (درگذشته 898 ھ. ق.) او را پیامبر فارسی در چکامه سرایی شمرده است. و در بهارستان می خوانیم : " یکی از شعرا گفته است والحق گوهر انصاف سفته :

در شعر سه تن پیامبرانند                                   هرچند که لانبیّ  بعدی

اوصاف و قصیده و غزل را                               فردوسی و انوری و سعدی "

آذر بیگدلی(متوفی 1195 ھ. ق.) بر این سه تن نظامی را افزوده و این چهار تن را "سلاطین جهان سخن" نامیده است و همو ( بنقل از مقدمه یوسف و زلیخای آذر،استاد مدرس رضوی، ص 118)  گفته است : " به زعم فقیر از عهد دولت آل سامان که اوستاد رودکی قانون شاعری ساز کرده الی الآن که یک هزار و یکصد و هشتاد هجریست چهار کس گوی فصاحت از همگان ربوده و هریک به مفتاح زبان قفل از گنجینه سخنوری گشوده و در این مدت مدید کسی نیامده که تواند لاف برابری با ایشان بزند . اول حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی، دوم شیخ نظامی قمی الاصل گنجویّ المسکن، سوم شیخ مصلح الدّین سعدی شیرازی، چهارم اوحدالدین انوری ابیوردی است .... و د رفن قصیده گویی مهارتش بیش از بیش است بلکه از آن سه در پیش. " . دکتر علی اصغر حلبی می گوید : " انوری استاد چکامه سرای و قطعه گویی است و در رباعی و غزل به پایه آن دو هنر دیگرش نمی رسد . و بر خلاف عقیده جمهور که قصاید او را بزرگ ترین هنر او می دانند به نظر نگارنده قطعات او بسی برجسته تر از قصاید اوست؛ زیرا جانب معنی و محتویات اجتماعی در آنها راجع است . "

استاد بدیع الزّمان فروزانفر در کتاب سخن و سخن وران (ص 338 و 339) در باره خلق و خو و منش شاعر گوید :  " برای این شاعر در نظر اول نمی توان یک حدّ اخلاقی تعیین کرد زیرا مختلف سخن می راند : یک روز قانع است و قناعت را کیمیا و منّت خلق را کاهش جان می داند؛ یک جا به تقاضا مایل است و کمترین چیز را از ممدوحان خود با تمام الحاح مطالبه می کند، گاهی به فلسفه متوجه و از شعر گریزان است، خواستار حسن اخلاق و نکوهنده بد عهدی و بیوفائی است، لیکن یکباره بر میخوریم شخصی را که مکرر مدح کرده و او را فوق تمام موجودات شمرده است.  بواسطه تاخیر صله هجای دلخراش و جانکاه می کند و بد زبانی را به جایی می رساند که نزدیکترین اشخاص به او از حیث قرابت و تماس زندگانی از شرّ زبانش مصون نمی مانند ولی اگر تمام این عقاید مختلف را روی هم ریخته به نظر دقت و بی طرفی محاکمه کنیم شاید این نکته را تصدیق نماییم که انوری از معلومات بیکران خود سودی ندیده و اشخاص نالایق را به واسطه هزّالی و یاوه سرایی و تملّق در بهترین وضع و خوش ترین زندگانی ملاحظه کرده ناچار از معاصران و معلومات خود متنفر گردیده و بدبین شده است و از این طرف برای تنظیم معیشت خود با کمال کراهت به شاعری پرداخته و راه زشت هجا و تقاضا را پیش گرفته است .انوری عشرت پسند و به انتظام امور معیشت از هر طریق که میسّر باشد معتقد و بلذّات مادی علاقمند و از کیفیّات روحانی برکنار است :  دلش می خواهد که چشم به معشوق و گوش به آواز دلنواز جنگ و رود داده سر از باده ناب گرم کند؛ او چه می داند لذت روحانی چیست؟ اتصال به عالم جان و وصول به جهان عقل و ایمان کدام است؛ اگر چنین اظهاری میکند به کلفت و تقلید است نه به وجدان و اعتقاد".

آقای دکتر علی اصغر حلبی هرچند انوری را  از تند گوترین و زشت گوترین گویندگان زبان پارسی می داند و اعتقاد دارد که تنها سوزنی را می توان زشت زبان تر و گاهی یاوه گوتر از او دانست ولی همو اذعان دارد که  کار طنّازان چون انوری و  بویژه عبید زاکانی با سوزنی فرق دارد. و می گوید : " انوری صورتگری ماهر است که بر پرده دیوان خود همه صورتهای زشت و کریه و نادیدنی روزگار خود را تصویر کرده است؛ گاهی نیز صورتهای زیبا نگاشته است ولی اگر این صورتهای زیبا کم و انگشت شمارند سبب آن اینست که مدل این صورتها براستی کم بوده اند. انوری در دیوان خود از یاوه گفتن در باره آسمان و ستارگان و "آسمانداران" یعنی فقیهان و متکلّمان و قاضیان و صوفیان و "زمین داران" یعنی امیران و حاکمان و طبقات مختلف پزشکان و ترکان و غزنویان و بخیلان و ممدوحان و شراب داران خشک ناخن و مردم آزاران و پیرمردان و جوانان و ندیمان و کلاّشان و دورویان و پررویان و قصابان و شاعران و طبقات گوناگون دیگر نهراسیده، و به تعبیر خود با دشنه هجا، همه را زخم زده است، این کار البته برای کسانی که پشت بدیوار امن داده بودند و زرشان در کمر بوده و دلبرشان دربر، و دنباله روی اخلاق ویژه طبقه خود بودند برتافتنی نبود. آنها با پنبه سر می بریدند زیرا با عنوان اخلاق و دین و حمایت برخی از فقیهان و اصولیان دین فروش هر اعتراضی را فرو می کوفتند و شورندگان را بددین و رافضی می نامیدند، اما خود در نهان کارهایی می کردند که حتی نقل آنها شرم دارد . انوری یا هر شخص با انصاف دیگر از دیدن این صحنه ها شرر در جانش می افتاد و آتش می گرفت، و چون شاعر بود و افزاری جز سخن نداشت و آن هم سخنی که مناسب بیان این صحنه های دلخراش باشد، تیغ زبان می گشود و گفتنی ها را می گفت : صدای او و همانندان او صدای مردمی محکوم بود که در زیر فشار فساد و تبه کاری مهتران و زورگویی پادشاهان و ... دچار خفقان شده بودند .  

شما خود را جای آدم هایی بگذارید که ستمگران ریاکار بر شما حکومت کنند و هرگونه وسیله دفاع را از دست شما بگیرند واعظان و دینداران زا بخرند، نویسندگان و شاعران را به مداحی و ستایشگری خود وا دارند، قاضیان و داوران را به دادن احکام دروغ وا دارند، ساده بازی و روسپیگری را در دربار خود رواج دهند و برای این کارها جواز دینمداران بیابند، شما چکار می توانید بکنید؟ یا وعظ می کنید و آنها را از خدا ترس می دهید، یا اگر اینکار را نکنید و موثر ندانید به مسخره کردن و خنده زهر آگین به آنان نیش زبان می زنید تاریخ نشان داده است که گفتن وعظ و دعوت ستمکاران به راه آدمی زادگان و خردمندان و فرهیختگان چندان نتیجه نداده است؛ اما باز بسیاری از اوقات همین ستمگران از ترس فحش و هجای شاعران و پرخاشجویان، دست از روش نامردمی خود برداشته اند .

انوری گاهی نیز بخود می آید و از دشنام گویی و ژاژخایی هراسان می شود و خود و مردم را به صلاح دین و دنیا و پاکی می خواند؛ اما دیری نمیکشد که باز به اجتماع بر می گردد و فساد و لجام گسیختگی مهتران و بزرگان و به پیروی آنها مردم را می بیند دامنش از دست می رود و دشنام دیگری می گوید و ژاژ دیگری می خاید.

 

این قطعه را بخوانید تا دریابید که شاعر تا چه اندازه از نامردمی و تباهی مردم روزگار خویش بویژه بزرگان بتنگ آمده بود :

 

ربع مسکون آدمی را بود    دیو و دد گرفت

 کس نمی داند که در آفاق انسانی کجاست

دور دور خشکسال دین و   قحط دانشست

 چند گویی فتح بابی کو و  بارانی   کجاست

من ترا بنمایم اندر حال صد بوجهل جهل

 گر مسلمانی توتعیین کن  که سلمانی کجاست

آسمان بیخ کمال از خاک عالم برکشید  

تو زنخ می زن که در من  گنج پنهانی کجاست

خاک را طوفان اگر غسلی دهد وقت آمدست

 ای دریغا داعی چون نوح طوفانی کجاست

(دیوان انوری، ج. 2 ، استاد مدرس – ص 525 و 526 )

آقای دکتر علی اصغر حلبی در ادامه بحث خود می گوید : انوری شاعریست آزاد اندیش، نسبت به هیچیک از مذاهب تعصب ندارد و می توان گفت رند سده ششم هجری است همچنانکه حافظ رند بزرگ سده هشتم.  وی با فقیهان و دین مداران و شریعت پناهان ریاکار چندان میانه یی ندارد، تا بدانجا که گاهی فقیه خردمندی چون ابوحنیفه را به باد انتقاد می گیرد و از رخصت های او با گشادی شرمگاه هجو شده خود یکجا یاد می کند. و برخلاف سنائی و خاقانی همه جا جانب اهل فلسفه و معقول را می گیرد. در باره حاجیانی که از پول دزدی و مال یتیمان و قلاشی به حج می روند سخنان تند می گوید اما از همه مهمتر انتقادی است که از قاضیان و دادگستران زمانه می کند و سخنان او خواننده را به یاد انتقادهای بی امان عبید زاکانی می اندازد.

در ادامه نگاهی به چند شعر انوری در باره قاضیان و ... می اندازیم:

                                                          ۸۷۸۷۸۷

قاضی   تو اگر   پند برادر   بپذیری                         گیری زطلب کردن این گنگ کرانه

کان کس که چو تو کودک نوخاسته باشد               تنها نبرد گندۀ با ریش     به خانه

زیرا که چو در خانه     ببیند شما را                        ...ینده ندانند کدامست   زمیانه

                                               (دیوان انوری، تصحیح استاد نفیسی –ص – 456)

                                                        878787                                        

چو قاضی حسن در امور قضا                               نیابد به از دخترش راضیه

فیالیته  کان          فی عزلة                                 و یا لیتها     کانت القاضیه

                                             (دیوان انوری، تصحیح استاد نفیسی –ص – 458)

                                                     7878787 

و چون قاضی هری مرض مبتلا بمرض جرب شده و حکیم بعیادت او رفته و او از خانه بیرون نیامده، این قطعه را در هجو او سروده است

قاضی از من نصیحتی بشنو                             نه مطوّل به از طویله درّ

بارها گفتمت خر از کفه دور                             خر بغائی مکن تو گرد آخر

پند احرار دامنت نگرفت                                   ای بتصحیف تا قیامت حر

کیک در  یاچه من افکندی                               وینکت سنگ اوفتاده بسر

هین که شاخ هجا ببار آمد                               بیش از این بیخ نام و ننگ مبر

خشک ریشی  گری کری نکند                        هان و هان چار دست و پای شتر   

این زمان بیش از این نمی گویم                       ایهاالشیخ   بالسّلامه   مر

پس از این خون تو به گردن تو                           گر بدان آریم که گویم پر

                                                  (دیوان انوری، ج. 2 ، استاد مدرس – ص 652 )

                                                  7878787

و در هجو قاضی صالح نامی  گوید :

آنکه سایه اش کس ندید از غایت ستر و صلاح

                                                باصلاح صالحی شد آفتاب از واضحی

گر چه رای هوشیارت ناصح احوال تست

                                                 یک نصیحت گوش دار ازبنده قاضی ناصحی

هرکه بردرگاه و اندر مجلس تست از خدم

                                                 در صلاح کار تست الّا صلاح صلاحی

                                           (دیوان انوری، ج. 2 ، استاد مدرس – ص 733 و 734 )

                                                  7878787

حکایتیست، بفضل استماع فرمایند

بشرط آنکه نگیرند از این سخن آزار

بروزگار ملکشه   عرابیی    خج کول

مگر ببارگهش رفت از قضا  گه بار

سوال کرد که امسال عزم حج دارم                      

مرا اگر بدهد     پادشاه صد دینار

چو حلقه در کعبه بگیرم از سر صدق                    

برای دولت و عمرش دعا کنم بسیار

چو پادشه بشنید این سخن به خازن گفت         

که آنچه خواست عرابی برو دو چندان آر

برفت خازن و آورد و    پیش شه بنهاد              

به لطف گفت شه او را که سیّد این بردار

سپاس دار و بدان کاین دویست دینارست            

صدست زاد ترا و     کرای و پای افزار        

صد دگر بخموشانه میدهم رشوت                    

نه بهر من، ز برای خدای را،    زنهار

که چون به کعبه رسی هیچ یاد من نکنی           

که از وکیل دربد(دریده) تباه گردد کا ر

                              (دیوان انوری، ج. 2 ، استاد مدرس – ص 648 و 649 )

                                                  7878787

و همو در مذمّت زنان و استقبال از طلاق آنان گوید :

مار نون نکاح       چون بزدت                           ای بحرّی و رادمری طاق

هان و هان تا زکس طلب نکنی                     هیچ تریاق به ز  طای طلاق

                                                    (دیوان انوری، ج. 2 ، استاد مدرس – ص 666)

                                                 7878787

در مذمت شاعری به سن وسال این نگارنده گوید :

شعر دور از تو حیض مردانست                  بعد پنجاه اگر نبندد به

مرد عاقل          بناخن هذیان                   جگر خویش اگر نرندد به

بر سپیدی که جای گریه بود                    آن ندانم چه گر نخندد به

                                                          (دیوان انوری، ج. 2 ، استاد مدرس – ص 713)

                           (((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))) 

یادآوری : بدنه مقدمه بالا و  نقل ها از کتاب ارزشمند و خواندنی : "تاریخ طنز و شوخ طبعی در ایران و جهان اسلامی تا روزگار عبید زاکانی، نوشته آقای دکتر علی اصغر حلبی، انتشارات بهبانی، چاپ اول 1377 ، تهران ص  462 الی 485 است. لیکن شعرها حسب مورد از دیوان انوری، در 2 مجلّد، به تصحیح و  اهتمام استاد محمد تقی مدرس، بنگاه ترجمه و نشر کتاب چاپ اول 1340 و دوم 1347 تهران، تطبیق یا گزینش شده است. 

تصویر دوم  برگرفته از سایت : تاجیکم


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در یکشنبه 17 آذر1387 ساعت 10:0 بعد از ظهر | لینک ثابت |

طنز - پندهایی منتخب ار رساله درویش نامه ( صد پند ) عبید زاکانی

طنز - پندهایی منتخب از:

       رساله درویش نامه ( صد پند )  عبید زاکانی 

 نوشته و انتخاب : محمد مهدی حسنی

 

اگر شربتی بایدت سودمند

ز داعی شنو نوشداروی پند

ز پرویزن معرفت بیخته

به شهد ظرافت بر آمیخته * 1

درویش نامه ( رساله صد پند )  دارای صد پند شیرین حکیمانه طیبت آمیز است که عبید زاکانی  آنرا در سال 750 انشاء کرده است و جز  پند های  نخستین رساله : مانند :

  • ای عزیزان !  عمر غنیمت شمرید. 
  • وقت از دست میدهید.

 که کاملاً جدی بنظر مِی آید، رفته رفته پندها به هزل و طنز می گراید.  گاهی طنز به جای آنکه  خنده بر لب آورد، خواننده را در اندوهی تلخ فرو میبرد.  عبارات درویش نامه با وجود کمال اختصار،  بسیار فصیح و دلپذیر است * 2 .

                            ***************

پندهای منتخب ار رساله درویش نامه ( صد پند )  :

  • مسخرگی و فوّادی و دف زنی و غمازی و گواهی به دورغ دادن و دین به دنیا فروختن و کفران نعمت پیشه سازید تا پیش بزرگان عزیز باشید و از عمر برخوردار گردید . (266 )
  • دختر فقیهان و شیخان و قاضیان و عوانان ( = یاران )  مخواهید و اگر بی اختیار پیوندی با آن جماعت اتفاق افتاد عروس را به ... سو برید تا گوهر بد،  ببار نیاورد و فرزندان گدا و سالوس و مزوّر و پدر و مادر آزار،  از ایشان در وجود نیاید. ( 267 )
  • طعام و شراب تنها مخورید که این شیوه کار قاضیان و جهودان باشد . ( 269 )
  • حاکمی عادل و قاضیی که رشوت نستاند و زاهدی که سخن به ریا نگوید و حاجبی که با دیانت باشد، و کون درست صاحب دولت، در این روزگار مطلبید. (270 )
  •  از تزویر قاضیان ، و شنقصه ( = جور ) مغولان، و عربده کنگان، و حریفی آنانی که روزگاری .... باشید؛ و امروز دعوی زیر دستی و قتّالی و پهلوانی کننده؛ و زبان شاعران ، و مکر زنان و چشم حاسدان و کینه درویشان  ایمن مباشید . (274 )
  •  گواهی کوران در ماه رمضان قبول مکنید اگرچه بر کوهی بلند باشند. ( 275 )

                    نصیحت نیکبختان یاد گیرند        بزرگان پند درویشان پذیرند * 3

                  ((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))

 1 – بنقل از مقدمه رساله، که از عبید نیست  و خود از بوستان سعدی بمطلع :

به گمراه گفتن نکو می روی          جفایی تمام است و جوری قوی

 نقل کرده است (بوستان، بتصحیح مرحوم محمد علی فروغی ،  ص 56 ) .

2 –   در تنظیم مقدمه بالا  به اظهار نظر اساتید : مرحوم عباس اقبال و دکتر محمد جعفر محجوب، در مقدمه دو دیوان چاپی عبید نظر داشته است و اصل متن  به نقل از :  رساله دلگشا،  به انضمام رساله های تعریفات، صد پند و نوادر الامثال، تألیف خواجه نظام الدین عبید زاکانی، بتصحیح و ترجمه و توضیح آقای دکتر علی اصغر حلبی، انتشارات اساطیر،  چاپ اول ، 1383 ، است. بنابراین اینجانب نه توانسته و نه خواسته از خود چیزی بیان کند. و شماره آمده میان دو کمان در آخر هر پند، اشاره به صفحه کتاب دارد.

3 -  بنقل از پایان رساله صد پند. بنظر می رسد که بیت از خود عبیدست. 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در جمعه 1 آذر1387 ساعت 9:39 قبل از ظهر | لینک ثابت |

شعر طنز - غزل قاضیانه

 شعر طنز - غزل قاضیانه

انتخاب : محمد مهدی حسنی

معشوقه ظالم بلا،  قلب مرا خون میکند

                                            بنگر که آن بیداد گر،    با عاشقان چون  می کند

در حبس هجرش سالها،  بیتوته کردم بی گنه

                                             آخر چه کس مظلوم را     از حبس بیرون میکند

ما ادعای عاشقی   داریم و او    با مدعی

                                          بنشسته و افسون خود    هر لحظه افزون میکند

در دادگاه عاشقی   ما را وکیلی نیست آه

                                          دانم که محکومم به غم    قاضی بافسون میکند

ما را گواه دوستی    این قلب مجروح است و او

                                          با گفته های کذب خود        تکذیب اکنون میکند

قانون برای مهوشان  اجرا نمی گردد   که وی

                                          آسوده خاطر عشوه ها        بر ضد قانون میکند

دیروز رسماً پیش او   اظهار کردم عشق خود

                                     دانم که گر پاسخ دهد   چشمم پر از خون می کند

رد کرده عشقم را   و من فوری  پژوهش داده ام

                                    کی رحم در این مرحله       بر قلب محزون میکند؟

گر قاضی دوران مرا       مایوس از دعوی کند

                                    من نیز با او میکنم        کاری که مجنون می کند.

                                    ******************************

* به نقل از مجله خواندنیها، شماره 14  ، سال شانزدهم -  سه شنبه دوم آبانماه 1334 ص. آخر ،  نام شاعر این غزل زیبای فکاهی نیامده است و منبع مجله مذکور نیز به نوبه خود" اطلاعات هفتگی " ذکر شده است.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در پنجشنبه 30 آبان1387 ساعت 10:25 قبل از ظهر | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
حقوق - تاریخ و کلیات
پرسش و پاسخ حقوقی
حقوق بین الملل
حقوق جزا و کیفری
قلمی خودم(مخیّل)
مقالات و تحقیقات ادبی
دادگستری در متون ادب فارسی
حقوق تطبیقی
شعر دوستان
تقی خاوری (راوی)
اشعار و نثر های گزیده
یادها و مناسبت ها
بانگ قوانین و مقررات
داستان کوتاه
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
آزموده های حقوقی
هنر
معرفی کتاب و نشریات
کشکول اینترنتی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)

درباره ی ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟ می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، به نشانی مشهد، کوهسنگی 31 ، انتهای اسلامی 2، سمت چپ، پلاک 25 تلفن : 8464850 511 98 + و 8464851 511 98 + مي باشد.
* * * * * * * * * * *
امیل :

hasani_law@yahoo.com

* * * * * * * * * * *
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع این وبلاگ تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پیوند ها - دوستان

(انوج)بربرود
سپهر عدالت
...یه حرفایی همیشه هست
~~ گنجــــــینه...ویژه ی بازنشستگان خوزستان ~~
صبر زرد و جیغ بنفش
~~ وبلاگ شخصی عباس باوری ~~
وکالت و مشاوره حقوقی، وکیل دادگستری
مُشتي شعر براي اين روزها..
کلوپ فارسی
روز مرگی در زندگی روزمره
سایت حقوقی برهان
قاضی دادگستر
فقه پلی است برای حقوق
ایران داوری
وبلاگ حقوقی هنری برگ سبز
موسسه حقوقی هامون
وبلاگ شخصی مهندس گنعلیخان
یادداشت های حقوقی
وکیل باشی
سایت حقوقی راه مقصود
جامعه سردفتران و دفتریاران استان یزد
اسفار - سید علی طباطبایی یزدی
محمد افضلی
ابراهیمی خطاط
حقوق امریکا و انگلستان و فرانسه
حقوق روز
دپارتمان حقوق بین الملل ایران

آرشیو

سایر پیوند ها

آمار لحظه به لحظه جهان
دستور (پایگاه قوانین و مقررات کشور)
گنجور
Linkograph لینکوگراف
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
خبرگزاری دانشجویان ایران
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرین پست ها

برخی از نوشته های پیشین تارنمای چه بگویم
معرفی و نقد فیلم دوازده مرد خشمگین
وضعیت حقوقی مالکیت خصوصی در اجرای طرح‌های عمومی
یک بام و دوهوا یا دادنامه‌های متعارض
حقوق به زبان کهن خراسانی (گفتاری از بخاری)
معرفی کتاب «حق و مصلحت»
نظام حقوقی حاکم بر مسؤولیت مدنی ناشی از گودبرداری غیراصولی
سه شعر تازه و منتشر نشده از تقی خاوری
سکوت علامت رضاست (بازتاب یک قاعده اصولی در فرهنگ توده)
نوآوری های قانون آیین دادرسی کیفری جدید
قابليت اعتراض خارج از مهلت، نسبت به رأي داوري
کاریکلماتورهای حقوقی از سهراب گل هاشم
بازخوانی نخستین دادرسی قانونی (عرفی) در کشور ما؛محاکمه عاملان فروش دختران قوچانی و به اسارت رفتن زنا
آيين گفتگو
قرار ممنوعیت خروج از کشور در فرایند دادرسی کیفری ایران
حضور مرگ (یک شعر و یک یادمان)
دادرسی؛ هزینه یا درآمد؟ [نگاهی به موضوع گران شدن تعرفه‌ها (هزینه های) دادگستری]
قوانین و رویه ها - ششماهه دوم 1392 (2)
قوانین و رویه ها - ششماهه دوم 1392 (1)
وکیلِ مستقل؛ مدافع حقوق مردم
آزموده های حقوقی 13 - یک تصمیم قابل تامل در مورد ابطال تمبر مالیاتی وکیل
خبر انتشار شماره دهم و یازدهم فصلنامه وکیل مدافع
نعم الوکیل
آخرین اخبار همایش اتحادیه سراسری کانون های وکلای دادگستری ایران ( اسکودا)
گزارشی از روز افتتاحیه همایش اتحادیه سراسری کانون های وکلای دادگستری ایران ( اسکودا) در مشهد
معرفی ماهنامه «مهر نامه»
آزموده های حقوقی 12- نمونه دادنامه در باره نفقه و تمکین
آزموده‌های حقوقی 11- «احترام حق مالکیت»
نقش مراقبت‌های پس از خروج در پیشگیری از تکرار جرم
دفاع یا رفتن به بیراهه

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
Google


در چه بگویم؟
در همه ی اينترنت