تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگویم؟

کنکاش دو گزارش متضاد از گفته های استاد شفیعی کدکنی در انجمن ادبی استاد قهرمان

 

 

کنکاش دو گزارش متضاد از گفته های استاد شفیعی کدکنی در انجمن ادبی استاد قهرمان

 

(پاسخی به نوشته حامد علیزاده : "پی حرامزادگی را به تنم مالیدم")

 

نوشته:  محمد مهدی حسنی

 

 

در سه شنبه 30/4/88  جلسه ی هفتگی انجمن ادبی استاد محمد قهرمان در منزل ایشان با حضور استاد شفیعی کدکنی برگزار شد. رضا افضلی ازجلسه به یادماندنی مزبور گزارشی را تهیه و زیر عنوان "دکتر شفیعی کدکنی گفت: من خصم شعر منثور نیستم" در وبلاگ خود "شعرها و حرف ها" آورد. در گزارش او می خوانیم:

" به هنگام بحث در باره شعر منثور ، دکتر شفیعی کدکنی گفت من خصم شعر منثور نیستم. کسانی که گمان می کنند من با شعر منثور دشمنی دارم سخت در اشتباه اند.اواضافه کرد: درست است که ما باید خیلی چیزهارا از غربی ها یاد بگیریم اما سوگند می خورم که از لحاظ شعری ما از آن ها خیلی قوی تر و جلوتر هستیم. باید غربی ها بیایند و فرم را از غزلیات شمس مولانای ما یاد بگیرند. ما هر چیزی را که نباید از غربی ها بگیریم. شعر ما دارای اعتبار جهانی است. حرف من این است و این عقیده ی من به معنی عناد با شعر منثور نیست.عرضه داشتن این همه تئوری های جوراجور و مدعی فرم شدن آن هم  فقط بر روی کاغذ درست نیست..... بنده ی نگارنده گفتم دلیل این که جناب دکتر شفیعی کدکنی خصم شعر منثور نیست، نوشته ها و پژوهش های ایشان و انتخاب و انتشار تعداد زیادی از شعر های منثور شاعران مشهد در سال های گذشته است. (1)

جالب است که انعکاس گزارش گفته های شفیعی در این باره،  در وبلاگ "دوستداران استاد قهرمان" که با انشای حامد علیزاده نگاشته شده، طوری دیگرست:

 " استاد شفیعی این بار قاطع تر از پیش نظرش را درباره ی شعر امروز گفت. استاد شفیعی گفت: غربی ها در بیشتر هنر ها از ما پیشند مثل تئاتر و نقاشی و بعضی هنر های دیگر . ما باید این هنر ها را از آنان یاد بگیریم . تنها هنری که ما در آن از همه ی جهان پیشیم شعر است . دنیا باید شعر را از ما یاد بگیرد . ما نباید بر اساس یک مقاله که یک روشنفکر غربی در روزنامه ای نوشته است شعر بگوییم . شعر برای آن ها یک مسئله ی ثانویه است . ما نباید از آن ها تقلید کنیم . .... ما ادریک ما الفرم ؟ .... فرم یک مسئله ی ریاضی ست و بنیانش بر ریاضی بنا نهاده شده ست.  بوعلی سینا وقتی از عروض صحبت می کند آن را در مبحث ریاضیات قرار می دهد . فرم هایی که از زمان رودکی تا اخوان و فروغ در شعر فارسی استفاده شده اند این قابلیت را دارند که تا بی نهایت ادامه پیدا کنند و از آن ها استفاده بشود . این فرم ها ابدی هستند . این اولین باری نبود که استاد شفیعی در محافل خصوصی بر علیه شعر بی وزن سخن می گفت اما این بار احساس کردم با شور و حرارت بیشتری نظر خود را بر زبان می آورد ...."

و بالاخره علیزاده علاوه بر آنچه در بالا گفته است، در وبلاگ خود "کوچه های جابلقا"  نیز در مطلبی زیر عنوان "پی حرامزادگی را به تنم مالیدم" آورده است:

 "آقای رضا افضلی در وبلاگ خود ... سخنانی را بر خلاف واقع به استاد دکتر شفیعی کدکنی نسبت داده اند که ممکن است مایه ی گمراهی دیگران شود ..... نمی توانم وارونه کردن حقیقت را در روز روشن و این طور ناجوانمردانه  نادیده بگیرم ."

و سپس افاضاتی را مطرح کرده اند که در جای خود به آن اشاره می کنم.

 اینجانب(حسنی) یکی از حاضرین جلسه مزبور بودم و آن هنگام که دبیری جوان از خواندن شعر امتناع کرد و گفت من چند سال است شعر منثور نمی گویم، خطاب استاد شفیعی کدکنی را به او و تمجیدش از وی و شعر سپید و بویژه این جمله را که : "من خصم شعر منثور نیستم"  به گوش خود شنیدم و به عنوان یک وکیل دادگستری، که به هر حال اگر آنی ندارد،  به بی تقوایی و دروغگویی هم شهره نیست و در عین حال معنی و مفهوم "شهادت" را بهتر از جوان مزبور می داند، گواهی میدهم که خبررضا افضلی،  صادق بوده است.

به هر حال چون بحث تحریف نظرات استاد شفیعی کدکنی در میان است و همچنین نسبت دادن دروغ و تهمت به دو نفر از شعرای  خوش گو و خوش فکر خراسانی : رضا افضلی و تقی خاوری که هر دو پیش کسوت علیزاده محسوب می شوند، به ناچار چند مطلب زیر را در این باره گوشزد می کند.

1 – نسبت دروغ دادن به دیگران، نوعی ستم و ظلم است، کاش علیزاده به جای استناد به دوربین هاشم جواد زاده (که از روشن یا خاموش بودن آن اطمینانی نیست) و قبل از نوشتن مطلب با حاضرین جلسه، از جمله استادان شفیعی کدکنی و قهرمان، تماس می گرفت و صحّت و سقم قول افضلی را از آنان پرسش می کرد،  تا خدای ناکرده،  ستم خواهی اش باعث شکستن دل افضلی و موجب کم عمری او نشود .

رها کن ستم را به یکبارگی           که کم عمری آرد ستمکارگی (نظامی)

2 -  ادعای  قهر و ترک جلسه خاوری به نشانه ی اعتراض به اظهارنظر شفیعی کدکنی، آنهم بدین تعبیر: (... یکی از دوستان جناب آقای افضلی که از هواداران پر و پا قرص شعر منثور هستند...)،  نیز تصّور و تصدیقی اشتباه است و جفا به خاوری و بهتان به او و به قول حکومتیان "نشر اکاذیب" است.

بدگمان باشد همیشه زشت کار           نامه خود خواند اندر حقّ یار (مولوی)

زود رفتن خاوری به علت عذری موجه و شخصی است که همواره در جلسات سه شنبه انجمن قهرمان تکرارمی شود و ارتباطی به سخنان استاد شفیعی کدکنی نداشت.  همه دوستان ازجمله استاد قهرمان، این را می دانند و گواهی می کنند. هرچند او و  افضلی گاهی به شیوه شعر منثور طبع آزمایی کرده و شاید بازهم بکنند، ولی عمده علقه و فعالیت شعری آن دو،  اشعار کلاسیک و نیمایی است. من اگر جای علیزاده بودم از خاوری حلالیت می طلبیدم. مطمئناً خاوری با فخرالدین اسعد گرگانی در ویس و رامین هم عقیده است که :

گناه دوست، عاشق دوست دارد           ز بهر آنکه از او  در گزارد

اگر پوزش نکو باشد ز کهتر             نکوتر باشد آمرزش ز مهتر

3- عقیده علیزاده مبنی بر قبول نداشتن شعر منثور محترم است ولی اینکه او سخن شفیعی کدکنی را تحریف کند و جلوتر از استاد، چنین بی محابا بگوید: "کوس رسوایی شعر بی وزن و قافیه بر سر بازار زده شده و مردم به آن به دیده ی تمسخر می نگرند"،  گنده گویی و قابل قبول نیست و و نمونه اش بسیاری از شعرهای بی وزن شاملوست، که بنده نوعی و خیلی از فارسی زبانان،  بسیاری از اشعار بی وزن شاملو را بیش از دیگر اشعار کلاسیک یا نیمایی بزرگان دیگر در خاطر داریم.(2)

اینجانب در کتابخانه شخصی خود شاید دهها دیوان از شعرای دوره بازگشت دارم، که تا کنون شعر و یا حتی نامشان در کتب تذکره ها و تاریخ های ادبیات مانند "از صبا تا نیما" نیامده است و انصافاً گاه اشعار زیبا و سلیس و محکمی هم در دواوین آنان یافت می شود. لیکن همگی جزء فراموش شدگانند. گیرم که  علیزاده  زیبایی های شعر بی وزن شاملو  را بی ادبانه مانند تار و پود لباس پادشاه در داستان هانس کریستین اندرسن بداند، چیزی از شاملو کسر نمی شود:

   با ادب را ادب سپاه بس است         بی ادب با هزار کس تنهاست (شهید بلخی)

4 –  بنده به ضرس قاطع می گویم که تقابل شفیعی با شاملو آنهم با این لحن تند و زننده که : "استاد شفیعی در تمام عمر شاعری خویش حتی یک شعر بی وزن نسروده است. بهتر است هواداران شعر بی وزن برای تبلیغ سلیقه ی خود به کسانی چون شاملو  تمسک کنند و از او نقل قول بیاورند." مورد تائید ایشان نیست. جایگاه رفیع شاملو "آن غول زیبا" درادبیات هزارساله ایران، و اینکه دیگران، نفس و یارای رسیدن به منزلت او را ندارند، مورد تائید بسیاری از ادبای زمان ماست، کسانی که شعر و شاعری را بهتر از علیزاده می دانند. او که اهل رایانه و اینترنت و وبلاگ بوده و با موتورهای جستجو آشناست، می تواند نام ها و شعرها را جستجو و مقایسه کند، تا ببیند که به قول سوزنی سمرقندی در میان مردم و کاربران اینترنت، "امیر سخن" چه کسی است؟ (3)

علیزاده بهترست به جای فحّاشی و تهمت و انکار شعر سپید و نیز مایه گذاری از ناموس خود، تنها عقیده خود را بگوید که : "بابا من از شعر سپید خوشم نمی آید و گوربابای احمد شاملو صلوات و دم کلاسیک گویان  گرم."  و سعی کند به جای گزارش نادرست و غیر مقرون به واقع از سخنان شفیعی – آنهم در وبلاگی به نام استاد قهرمان -  زحمت یکبار خواندن "کتاب موسیقی شعر استاد شفیعی کدکنی"  را به خود بدهد، در این صورت، خواهد دانست که در کتاب مذکور، شفیعی کدکنی کوشیده است تا به قول خود مبانی جمال شناسی شعر فارسی و بویژه شعر منثور را در حوزه ساخت و صورت ها و حوزه های موسیقی شعر مورد بررسی انتقادی قرار دهد.

 شفیعی کدکنی در این کتاب، برغم اذهان کهنه خواه که موسیقی شعر را تنها اوزان عروضی و قافیه و ردیف  می دانند و شعر نیمایی و سپید را بر نمی تابند، سنت شکنی سترگ می کند و به قول خود ، مفهوم موسیقی را از حوزه تعریف ابن سینا - که همان تعریف رایج و سنتی موسیقی است -  فراتر برده  و به بخشی از حوزه مفهومی آن (عقاید اخوان الصفا)  نزدیک می کند، به دیگر سخن اصطلاح موسیقی را محدود به قلمرو اصوات ندانسته و هر نوع تناظر و تقابل و تضادّ و "نسبت فاضلی" را قلمرو موسیقی می شناسد. او این سخن گوته را که: " من معماری را موسیقی منجمد می نامم." تعبیر دیگری از همین برداشت گسترده از مفهوم موسیقی دانسته است: و می گوید "... وقتی بتوان مفهوم موسیقی را به حوزه هر نوع  تناظر و تقارن و نسبت فاضلی گسترش داد، در چنین چشم اندازی امور ذهنی و تداعیها و خاطره ها (مفاهیم انتزاعی و تجریدی) نیز می توانند از موسیقی برخوردار باشند...."  و خود این تناظرها و تقابل ها و تقارن ها ذهنی و تجریدی را تحت اصطلاح "موسیقی معنوی" وارد قلمرو اصطلاحات نقد و بلاغت کرده است (4)

از این رو در بخش دوم کتاب خود، شعر منثور و عناصر موسیقیایی زبان آن را کنکاش  و تاکید می کند که : "جمالشناسی شعر جدید، بر این تکیه می کند که شعر قدیم زیبائیش از تناسب ها و هماهنگی ها برخاسته، در صورتی که زیبائی شعر جدید، یعنی شعر مدرن، حاصل گره خوردن متناقضات است یا اموری که از مقوله های نزدیک بهم نیستند. (5)

و جالب است که در مقدمه کتاب خود پیشاپیش در برابر منتقدین سنت پرست احتمالی، از تلاش علمی خود چنین دفاع می کند:  ".... در این کتاب "موسیقی" را گاه به معنی ساخت و صورت گرفته ام و گاه به همان معنی عرفی و شناخته شده اش و هیچ باکی نداشته ام که بعضی از ذهنهای " واترپروف" آن را جذب نکنند، آنهایی که جذب می کنند، کم نیستند دراین کتاب آشکارا به ستایش فرم و صورت پرداخته ام و درین چشم انداز فردوسی و حافظ و خیام و نظامی و خاقانی و مولوی - و برای اهلش ، نه برای امثال من –  دانته و پوشکین و شکسپیر و گوته وابوتمّام، و همه نوابغ شعر جهان فرمالیست به حساب می آیند و بهترین شعرهای نیما و اخوان و شاملو و فروغ همانهایی ست که به فرم و ساخت اصلی خود رسیده است یا نزدیک شده است و بیش و کم در حافظه دوستداران شعر هم رسوب کرده است، گرچه سطرها یا مصراعهایی از آن باشد...." (6)

وی هرچند ابتدا به گفته شاملو اشاره می کند که او نیز شعر سپید را شعر نمی داند(7)، امّا با یک بررسی موشکافانه و مصیبانه  تاریخچه تکامل شعر نو، از دوره رضاخان به احمد شاملو می رسد و سپس دوره های شعری شاملو را از آهنگ فراموش شده به بعد را کنکاش می کند. نمونه هایی از اشعار منثور: سایه، نادر نادرپور، اخوان ثالث، اسماعیل شاهرودی ، پرویز داریوش، هوشنگ ایرانی را می آورد و شعر سپید شاملوی بعد از هوای تازه را چنین توصیف می کند: "... اینکه تنها شاملو، آنهم در کارهای بعد از هوای تازه اش، در این راه توفیق بدست آورد نشان میدهد که شعر منثور دشوار یاب ترین نوع شعر است. از این همه شاعر با استعداد، که در قلمرو شعر موزون غالب شاهکارها را بوجود آورده اند، یک تن نتوانست یک قطعه شعر منثور بسراید که خود بعد از چند روز از نشر آن پشیمان نشده باشد. پشت کار شاملو و استعداد برجسته وی سبب شد که اوتنها شاعری باشد که شعر منثور را در حدی بسراید که به هنگام خواندن بعضی از شعرهای او انسان هیچ گونه کمبودی احساس نکند و با اطمینان خاطر آن را در برابر موفق ترین نمونه های شعر موزون در ادبیات معاصر ایران قرار دهد." (8)

و پیش تر تاکید می کند که شاملو برای رسیدن به این نظام ، که تنها نمونه موفق شعر منثور در ادبیات معاصر ایران است ، بیش از سی سال تجربه اندوخته است" و بر خلاف نظر شاگرد متعصب کم کار خود می گوید: ".... می توان گفت که شاملو یکی از چهار پنج شاعر بزرگی است که در قلمرو شعر جدید ایران در سه چهار دهه اخیر بظهور رسیده اند، و موفق ترین نمونه های شعر شاملو، که کارهای او در معیار شعرهای پیشرو عصر ما دارای ارزش و اعتبار کرده است، غالباً آنهایی است که در قالب منثور سروده شده است. " (9)

شفیعی در همان کتاب با بیان اینکه: ".... شعر جدید در قلمرو زبان می کوشد که نرم را بشکند و معنایی بعدی بیافریند و به همین جهت است که شعر منثور بوجود آمده است، شعری که آزادی در احضار کلمه را بر اسارت وزن با همه مزایای بیشماری که دارد، ترجیح می دهد...." نتیجه گیری می کند که : ".... به همین دلیل شعرهای موزون شاملو، از مزیت "نظام" شعرهای منثورش، برخوردار نیستند و به نظر من اوج هنر شاملو در شعرهای منثور اوست. و این شعرها با همه فقدان وزن ، گاه هیچ چیزی ازبهترین شعرهای معاصر ایران (کارهای درخشان و طراز اول نیما، اخوان، فروغ ، سپهری که موزون اند ) کم ندارند و گاه چیزی نیز بیشتر دارند: نظام بیشتر، به همراه ایجازی بیشتر، ...."  (10)

پر واضح است که اگر شفیعی نیز مانند بسیاری دیگر از جمله افضلی و خاوری،  به شعر منثور امروزه نوعی بی علاقگی دارد، نه به این دلیل است که شعر منثور از وزن و قافیه گریزان است و فی حد ذاته بی ارزش است  و به قول علیزاده  کوس رسوایی اش بر سر بازار زده شده و مردم به آن به دیده ی تمسخر می نگرند، بلکه به این دلیل است که او تنها نمونه موفق شعر منثور در ادبیات فارسی را تنها شعر شاملو می داند. (11)

به این ترتیب با مقایسه نقل های علیزاده با آنچه که در بالا  از کتاب موسیقی شعر آوردیم، معلوم می شود که علیزاده به عنوان مدعی شاگردی، چه میزان درس استاد را فهمیده است؟!!

 5 – کاش علیزاده که در میان حاضرین تنها جوان محفل بود، فقط به افضلی و خاوری هجوم می برد و تمامی آنانی را که در کنار تجربه و آشنایی با شعر کلاسیک و نیمایی، اعتقاد دارند شعر سپید نیز سری در میان سرهاست، "غافل و ترسو" نمی خواند و با تمثیلی لوس و بی معنی خود را ازکودکانی نمی دانست که آبروی پادشاه را می برند.

به هرحال حقیر که در آن جمع،  خود را کسی حساب نکرده و نمی کنم و در عین حال به گفته های علیزاده اعتقاد ندارم، و هم شعرشادروان شاملو و هم شعر مرحوم دکتر مهدی حمیدی را  می خوانم و مطاوی نوشته هایم نیز گواه است که به شعر و نثر قدیم بیشتر علاقمندم و مطمئن هستم  که در سر کوچه پدری هیچ مغازه بقالی نبوده، تا خدای ناکرده ظنّ ناموسی داشته باشم، با ضرس قاطع می گویم که  شعر منثور و شاملو را می ستایم و به قول خودش، روشنی آفتاب را دلیل نمی طلبم.

در پایان به اقتضای سن جوانی ایشان،  دو نکته را به او یادآوری می کنم:

الف – لزوم پاس داشت بزرگان و ریش سفیدان : خواندن حکایت مشهور و زیبای مناظره " کدو و درخت کهن سال "  که بر خلاف سالهای ماضی، ظاهراً اکنون  در کتابهای درسی فارسی نیست :

نشنیده ای که زیر چناری،  کدو بنی

بر رست و بر دوید برو بر،  بروز بیست.

پرسید از آن چنار،  که تو چند روزه ای؟

گفتا چنار:  سال مرا بیشتر ز سی است

خندید پس بدو،  که من از تو به بیست روز

برتر شدم. بگوی که این کاهلیت چیست؟

او را چنار گفت :  که امروز،  ای کدو!

با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است

فردا که برمن و تو،  وزد باد مهرگان

آنگه شود پدید،  که نامرد و مرد کیست.

و در باره مناظره مذکور،  در رساله "  قلندر نامه "  تالیف گرانقدر خواجه عبداله...انصاری،  به مناسبت رعایت احترام پیران از جانب نو خاستگان و جوانان،  چنین آمده است :

" ...  هر که خوار دارد پیران را، زود هیزم شود میزان را؛  همچو درخت کدوی،  که در اوان جوانی چند روزی خود نمایی کند.  و در سهل روزی بر شجره دیرینه و درخت صد سالینه بر آورد و برآید خود را به جهانیان نماید و گوید که منم در این قرارگاه سفلی نقاب از تراب نمودم و قبضه سابقین در ربودم   درخت گوید :  ای که مغرور خود نمایی، اما بی ادبی ، بسردر آیی.  باش تا به فرمان الهی وزان شود صرصر تیر ماهی،  خود را بینی،  افتاده،  عنان زبان بر تو گشاده،  میراث این سخن جامع اما سر مانع ،  ای مسامع اگر داری وقاری از پیران مدار عاری،  که پیری همه شیب و نوری است و جوانی همه عیب و دوری است ... "

  ب – کلام حضرت احدیت (جل جلاله)  "اولهم یتفکروا فی انفسهم" (روم – آیه 8) در باره اندیشه و پایان نگری در کارها و گفته ها، چنانکه مولانا گوید:

آن یکی گوید که در این هفت روز

نیست آب و هست ریگ پای سوز

آن دگر گوید دروغ است این بدان

که به هر شب چشمه ای بینی روان

حزم آن باشد  که برگیری تو آب

تا رهی از ترس و باشی در صواب

گر بود در راه آب آن را بریز

ور نباشد وای بر مردم ستیز

             ((((((((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 - اشاره افضلی به انتخاب سی شعر از شش شاعر امروز خراسانی (رضا دبیری جوان، رضا فردو سی پور ، رضا افضلی،  م.کلاهی اهری،هاشم جواد زاده و محمد تقی خاوری)  است که توسط  استاد دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی انجام گرفته و با مقدمه ای از ایشان  در مجله ی چیستا/سال هفتم/بهمن ۱۳۶۸/شماره  ۵ / منتشر شده و رضا افضلی آن را دوباره در وبلاگ خود "شعر ها و حرف ها" نشر داده است. استاد در مقدمه خود می نویسد : "من به تناسبِ سلیقه و پسندِ خودم و بر اساس درجۀ بهره مندی هر شعر از« موسیقی» و « نظام» و  « وحدت تجربۀ عاطفی » از بعضی از این شعرها لَذّت بیشتری برده ام.  اما نمی خواهم از قبل، تحمیل  سلیقه ای برخوانندگان کرده باشم. بی گمان،در این مجموع، شعرهایی  برای همه نوع سلیقه ها وجود دارد."

2 - شفیعی در یاد آوری ص 288 کتاب موسیقی شعر، خاطره ای نقل می کند که در یکی از کلاس های درس حافظ شناسی، از 130 نفر حاضر می خواهد تا آنچه از شعر نو (غیر ازعروض نیمایی)، در حافظه دارند، حتی اگر یک مصراع "سطر" هست بروی ورقه ای یادداشت کنند و از جمع حاضر حدود 70 نفر اشتباهاً شواهدی از شعرهای نیمایی را به جای شعر نقل می کنند. سی نفر عذر خواسته که حتی یک سطر هم بیاد ندارند و حدود سی نفر دیگر که جواب درست می دهند سطرها یا پاره هایی از شعرهای سپید شاملو مانند: درین بن بست، هرگز از مرگ نهراسیده ام، میوه بر شاخه شدم، کاشفان فروتن شوکران، سرود مرد روشن که به سایه رفت، نه، دیگر این برف را سر باز ایستادن نیست، در یک فریاد زیستن، مرثیه (برای فروغ فرخزاد) را یاداشت می کنند. اینجانب در برخورد با مخالفان شعر منثور، همواره مشاهده می کند که آنان از دریای عظیم  و سرریزمباحث نو وعلمی کتاب مزبور تنها اکتفا به انتزاع پیاله همین یادآوری و نوش و تعارف آن می کنند و لاغیر.

3 - اشاره به این بیت از سوزنی است، که خود به "الشعراء امراء الکلام"  پیامبرگرامی (ص) اشاره دارد:

پادشاها شاعران باشند امیران سخن    من چو مداح تو باشم بر سخن باشم امیر

4 -  موسیقی شعر، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، تهران، موسسه انتشارات آگاه، چاپ چهارم، تابستان 1373 -  ص295 – 293

5 – همان منبع – ص 264

6– همان منبع – ص  سی

7 -  شاملو: "شعر سپید از وزن و قافیه از آرایش و پیرایش احساس بی نیازی شاید نکند اما از آن محروم است. گویی شکنجه دیده ای سربزیر است که میخواهد عریان بماند تا چشم های تماشاگران داغهای شکنجه را بر تن او ببینند. راز سربزیری او را دریابند. و به گمان من شعر سپید خیلی بزحمت می تواند نوعی شعر شمرده شود. اگر دعوی مدعیان بر سر آنست که شعر سپید نمی تواند شعر شمرده شود حق با ایشان است و بکار گرفتن کلمه شعر، از برای نامیدن آن، حتی از سر اجبار نیز نبوده است همچنان که کلمه " بودا" در "بودا پست" و لاجرم مردم "شهر بوداپست" داعیه بوداییگری ندارند و ایشان را با بودائیان جنگی نیست." ( به نقل از همان منبع ص168)

8 – همان منبع - ص 261

9 – همان منبع - ص 246

10 – همان منبع - ص 266

11 –  شفیعی در باره شعر امروز فارسی می گوید:  "... نیما شعر فارسی را به نظام و موسیقی نزدیکتر کرد. شعر نیما – با همه کوتاهی و بلندی مصراعهایش بویژه در دو دهه آخر عمرش، در غالب موارد به موسیقی نزدیکتر از نظم سروش اصفهانی یا قاآنی است و ولی در بیست سال اخیر، بویژه پس از انقلاب بهمن ماه، بنظرم شعر جوان ایران دارد از حوزه پیشنهادی نیما دور می شود و بهمین دلیل شعر خوبی ، درین ده پانزده سال اخیر، جز از بعضی استادان نسل قبل، آنهم بندرت، یا منتشر شده است یا من توفیق زیارتش را نداشته ام. آنچه دیده ام "کنسرو کلمات" و مجموعه ای از "تصاویر جدولی" بوده است، بی هیچ پیرنگ شعری و بهره مندی از ساخت موسیقی و کیمیا کاری در قلمرو زبان. و مثل جوجه های بیرون آمده از ماشین جوجه کشی، همه مثل هم ..." (همان منبع - ص بیست و سوم)  و همچنین جلوتر با انتقاد از تداوم افت شعر فارسی و دور شدن آن از راه و رسم نیما، گوید : ".... من حتی شعرهای منثور شاملو را - آنهایی را که نوع کامل کار او می دانم و اتفاقاً پاره هایی از آنها در بعضی از حافظه ها رسوب داده است -  نیمایی می شمارم، یعنی در جهت کمال موسیقی شعر و در جهت کمال ساخت و صورت..."

12 -  رسایل خواجه عبداله... انصاری چاپ وحید دستگردی ص 88 قلندرنامه.   قطعه مشهور"کدو و درخت کهن سال " را بیشتر،  از آن ناصر خسرو می دانند.  چنانکه در دیوان ناصر خسرو ص 500،  آمده است. اما همین قطعه در دیوان انوری ( تصیح  استاد مدرس رضوی ج 2 ) و همچنین تصحیح مرحوم استاد سعید نفیسی ( ص 351 ) با اختلافاتی در ابیات، به نام انوری ثبت شده است (به نقل ازکتاب "  اشعار معروف "  تالیف دکتر سید ضیاء الدین سجادی ص 119 و 120). 

تصوبر برگرفته از روزنامه اعتماد است


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/05/12 ساعت 11:11 | لینک ثابت |

هنر خط ایرانی – به بهانه زایش وبلاگ "ابراهیمی خطاط"

هنر خط ایرانی – به بهانه زایش وبلاگ "ابراهیمی خطاط"

"بدان که خط در اصطلاح ریاضیین عبارت از چیزی است که قبول انقسام از عرض و عمق ننماید و نزد نویسندگان اطلاق برشئی شود که از اتصال نقاطی چند حاصل گردد که چون به مکتب اندر آید،  مبین حروف تهجی باشد و معبّر لغات هر قوم آید. پوشیده نماند که اهل خبر چنین آورده اند که نخستین کس که وضع خط فرمود،  جناب ادریس علی نبینا و آله و علیه السلام بود..." (لسان الملک) *1

در بیان اهمیت خط و خطاطی، همین بس که گویند، هندوها همواره جمله تحسین آمیزی را در آغاز هر کتاب خود می نویسند : "درود برکسی که خط را اختراع کرد."*2

محققین ریشه و خط امروزی فارسی را خط کوفی (عربی) می دانند که با ورود اسلام به ایران رواج یافت و خط پهلوی را که بیش از آن رایج بود، از میان برد.  خط کوفی کم کم نقطه دارشد و به مرور و در طی قرون متمادی در نتیجه تصرفات و تغییرات موثر هنرمندان ایرانی به نسخ و تعلیق و نسخ تعلیق و شکسته و ...  تبدیل و پیشرفت نمود و به این ترتیب شیوه کتابت فارسی از عربی ممتاز گردید.   این دخل و تصرف ها،  میدان وسیعی را جهت هنرنمایی خوش نویسان این دیار فراهم آورد.  زیرا خط ایرانی علاوه بر اینکه وسیله انتقال معانی  و نشرعلوم گردید،  با تلاش و ممارست هنرمندان خطاط ایرانی از جنبه تفهیم و تفاهم،  قدمی فراتر نهاد و جلوه های ویژه وخاصی یافت،  به طوری که با گذشت سالها، خود را در سلک یکی از هنرهای دیداری و فنون مستظرفه جای داد و از این رهگذر با طرز فکر و اندیشه اقوام ایرانی آمیخت که نتیجه آن ایجاد یک نوع بستگی معنوی و اتحاد ملی ایرانی شد و پیوسته سیر تکامل و تطور را در زیبائی و شیوایی پیمود، تا اینکه در حدود قرن دهم به حد اعلای کمال خود رسید و این هنر همگام با سایر هنرهای ایرانی از پس پرده قرون،  ضمن القاء و انتقال حس هنرمندان کشورمان، علوم را نسل به نسل منتقل کرد و ادبیات فارسی را زنده و بالنده نگه داشت. امّا دریغ که در این روزگار با وجود اینکه نستعلیق و شکسته در شمار یکی از زیباترین و کاملترین خطوط فونتیک دنیا و واجد ارزش معنوی یک هنر عالی است، ولی بر اثر ماشینی شدن کارها راه افول و انحطاط را می پیماید و به همین دلیل،  نفس وجود تشکیلاتی مانند انجمن خوش نویسان و تلاش خطاطانی مانند استاد همشهری مان "ابراهیمی" مغتنم است.* 3

وی (استاد محمد تقي ابراهيمي نيا ) و یا به تأسی از نام وبلاگ و نقل خودش :"ابراهیمی خطاط " ، یکی از خوش نویسان دیار ماست و استاد ممتاز  و مدرّس خط و عضو انجمن خوشنویسان و در عین حال کارشناس حقوق قضایی است و چندیست از معلمی آموزش و پرورش باز نشسته شده است.

آخرین دیدار من با او در منزل استاد محمد قهرمان، با حضور استاد شفیعی کدکنی و اکابر شعر امروز خراسان بود. شاید خاموشی و تواضع او بارزترین صفات اخلاقی او باشد در حالیکه او دارای هنر اصلی و والای غمزه با قلم است

خطّی به هزار غمزه غماز                     در صفحه نهفته چون بود راز *4

وقتی بزرگی چون افضلی دوست مشترکمان با شعر زیبای زیر احوال او و هنرش را چنین توصیف کرده و ستوده است، این قلم ناتوان، عاجز از آوردن خرده اندیشه های خود در باره اوست:

نظم :   چون سخن در وصف این حالت رسید            هم قلم بشکست و هم کاغذ درید*5

و امّا سروده افضلی در باره ابراهیمی بدین نمط است:

خـــط مي نويســـي، روي غـــم پـا مـي گذاري                   غم را به قلبِ نقطه ها جـــا مي گذاري 

د ركـوچــه و پسـكــوچــه ي تالار هستــــــــي                    آويــزه ها از نقــــش زيبـــــا مي گـذاري

 هر تابلــــو، رنگيــن كمــــانِ آرزويــــــي است                  در پيشِ چشمِ اهلِ دنيــــــا مي گذاري

 هــر واژه اي را مي نــويســـي، پلـــــه پلــــه                   گامي به بامِ عشق، بـــــالا مي گذاري

 در گوشة شب هـــاي خلـــــوت، باقلــم نـي                      پـا سـوي آن پنهـانِ پيـــــدا مي گذاري

 بـا قـــــايقــي از ني قلـــــم، در بحــــــر واژه                  اوقــاتِ عمــرت را به دریـــــا مي گذاري

 چينـت ز زلــف و نقطـــه ات از خالِ يار است                 چون نقطـه بر خط چليپــــــا مي گذاري

 تـــو خالـــق زيبايـــي از وصـــل حـــروفـــــي                   وقتــي كنــار هــم الفبــــــــا مي گذاري

دانــــد به خوبــــي خامه ات ناحق و حـق را                    اصل قضــاوت را بـــه فــــــردا مي گذاري

چون كه خدا بر اين قلم سوگند خورده ست                      لرزد به خود، وقتي كه بي جا مي گذاري   

اینک مطلع شدم که او نیز به دنیای مجازی آمده است و سنگ بنای وبلاگ "ابراهیمی خطاط" را دراین عرصه بنا نهاده است. تا نمونه های خط خود و نوشته و شعر و عکس و نقاشی های دلخواهش را به ما بنمایاند

اجازه می خواهم به زبان استاد شیرین سخن فارسی " ایرج میرزا"  از سوی دوستان مجازی به او خیرمقدم  گفته و آن را با گله همراه کنم :

وه چه خوب آمـدی صفــا کـردی                           چه عجب شد که یاد ما کردی

ای بســا آرزوت می کـــــــــردم                           خوب شــد آمــــدی صفا کردی

آفتـــاب از کـــدام سمت دمیـــد                            که تــو امــــروز  یـــاد ما کردی

از چه دستی سحر بلند  شــــدی                            کـــه تفقّــــد بــــه  بینوا کردی*6

و اکنون که قرارست ابراهیمی هم با صفحه کلید رایانه اش تایپ کند و هم از هنر خود بهره برد، می باید انوری وار گوید:

من هر کجا که باشم  بی کارَ کی نباشم

یا چیزکی نویسم    یا چیزکی تراشم 0(فرهنگ رشیدی) 

و در پایان و برای تشویق سایرین به آمدن به دنیای مجازی اینترنت، سروده میرزا صائب تبریزی را لااقل در مورد به راه آمدگان این چند وقت  یادآوری می کنم که :

صحبت غنیمت است بهم چون رسیده ایم

تا کی دگــر بهم رســد این تخته پاره هــا*7

                           ((((((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))

1 -  تذکره خوش نویسان، هدایت الله لسان الملک، تهران، انتشارات یساولی (فرهنگسرا)،ص3

2 - به نقل از تاریخ مختصر خط  و سیر خوشنویسی در ایران، تحقیق و نگارش علی راهجیری ، تهران، کتابخانه مرکزی، 1345 - ص 10

3 - رجوع شود به تاریخ مختصر خط  و سیر خوشنویسی در ایران، علی راهجیری و نیز گلستان هنر، تالیف قاضی میر احمد منشی قمی،  به تصحیح احمد سهیلی خوانساری، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران ، 1352 و همچنین مقاله محققانه شادروان دکتر محمد جعفر محجوب منتشره در مجله هفت هنر شماره 3  .

4 -  اصل شعر از نظامی و چنین است:

چشمی به هزار غمزه غماز                     در پرده نهفته چون بود راز

5 - بیت بالا که مثل سائره شده است، از حضرت مولانا (مثنوی معنوی) است که ظاهراً مضمونش را از خاقانی  شروانی و از بیت زیر وام گرفته است:

قصه ها می نوشت خاقانی    قلم اینجا رسید سر بشکست

و مطلع غزل چنین است:  "رخ تو رونق قمر بشکست         لب تو قیمت شکر بشکست"

(ر. ج. دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ،  کتابفروشی زوار ، 1357 ،  تهران  -  ص 558)

6 - کتاب تحقیق در احوال و آثار و افکار و اشعار ایرج میرزا و خاندان و نیاکان او، به اهتمام دکتر محمد جعفر محجوب، تهران، نشر اندیشه،  چاپ سوم – 1353 – ص 204 .

7 - کلیات صائب تبریزی، به اهتمام بیژن ترقی، کتابفروشی خیام، سال 1336،  تهران -  ص 130. 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/05/06 ساعت 10:57 | لینک ثابت |

یادگارنامه ای از شرکت در جلسه سه شنبه30/4/88 انجمن ادبی قهرمان

 حقیر مقرّ و معترف است که قد و قواره حضور در انجمن ادبی قهرمان را ندارد، در طی ای ۳۰ سال تنها دو یا سه بار و آن هم به وسیله رضا افضلی، این توفیق نصیب من شده است، دیدار با شفیعی کدکنی ومحمد قهرمان، که هر دو از مفاخر ادب این مرز و بوم هستند مغتنم است، نگاه کردن به لب و رخ آن دو از نزدیک آنگاه که " درّ دری" دستآورد این چشم چرانی می شود، سکر و لذت خود را دارد .

 میزبان محفل، محمد قهرمان، استاد غزل و ادیب بی همتای خراسانی، خلف رودکی و کسایی است و تو گویی از راه پرپیچ و خم ابریشم شعر فارسی گذشته و رهآوردش غزلْ طوطیانی طناز و خوش آوازاز هند است.

گاهی که در خانه دلتنگی میکنم، و  برای تلطیف روح سراغ دواوین شاعران می روم، فرصتی پیش آید به بوستان شعر قهرمان که "حاصل عمر" سودمند اوست سر می زنم و زیر لب با او  تکرار می کنم:

روز آدینه من تلخ تر از شنبه گذشت

شنبه ام رنگ ملال شب آدینه گرفت(1)

و چون در میان شلوغی ایام عید و در اعتدال بهاری حال و هوای زمستانی سراغم آمده است، او با من همزبانی می کند:

یکسال اگر حسرت نوروز کشیدیم      چنگی به دل ما نزد این عید که دیدیم(2)

استاد قهرمان با اینکه خانه نشین است لیکن برغم نظر اوحدی، تو گویی آپارتمانش،  دشتی وسیع بنظر میرسد که مرغ حرم را می شود در آن دید و صید کرد. (3)

اشعار او مانند جویی آرام می ماند که در نظرگاه آدمیان که به تفرج از آن گذر می کنند،  آرام بخش و باعث تسکین  خاطرست ، هرچند در اعماقش،  خس و خاشاک طوفان درون شاعرغوغا می کند و سخاوتمندانه آن را به چشم نمی آورد.

صورت و سیرت استاد قهرمان زیباست لیکن پنداری بر باغ دلش زخمی نمایانی است که از رخنه دیوار چمنش خون گل،  جوش می زند .

خون گل جوش زد از رخنه دیوار چمن      باغ این زخم نمایان زکه برداشته است (آقا شمسی قمی- صفیر) (4)

  و چون تیز و دقیق تر می نگری، او را سرداری می بینی که در زیر طیلسان،  لباس رزم دارد.

و صائب وار که گفته است :

یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت     در بند این مباش که مضمون نمانده است

عمری،  زلف و خط و خال یار را توصیف می کند و تو گویی بیش از آن هیچ واژه ای از شعرش را نشنیده ای

او کوه بید یلی استوار در دشت شعر و غزل است، که در زیر سایه اش رهگذران و نو آمدگان شاعر، استراحت می کنند و شمیمش را می بویند. 

قیافه اش جدی و عبوس و تنگ حوصله می نمایاند، اما دلش ، دریایی است که به فراخنای آفرینش؛ از عالم امکان، ...... تا ساحل شهود، ..... و تا خــــــدا گسترش یافته است و چشمانش، چون موج و نسیم دریا آواز می خواند، به آهنگ خسروانی٬ باربد و مهستی را به ضیافت سینه فرا می خواند.، از "بوی جوی مولیان" می گوید و از "درازی شب عشاق " و... "یادگاری اش در گنبد دوّار می ماند ."

لبهایش، قصه های هزار و یکشب را باز می گوید. پایان خوش شکست شیشه عمر دیوان و رسیدن عاشق را مژده می دهد : افسانه بخواب رفتن شیرین فرهاد و حدیث رسیدن قیس به لیلی و سمر جفتی وامق و عذرا .

او در کتاب تقدس شعر،  بودایی در نیروانا و اژدهای بالداری، در هیات کنفوسیوس حکیم است.

 

و اما میهمان ویژه،  شفیعی کدکنی نیز چون هموست شاعر و ادیب ومحققی خسته ناپذیر که در رزم همه عرصه ها خود را آزموده است و سیاوش وار از ور و  آزمایش روزگار سربلند آمده است .

چون در کوچه و باغ های  نیشابورش قدم می زنی، بر فراز٬  آسمان ، لجّه ای از جنس دل اوست، با هفت رنگ رنگین کمان که مدام، می خندد. و در زیر پا٬  علفهای سبز باران خورده٬ بستری از مهربانی اویند، که جای پای عشاق را - به تبسم – هموار می کنند  و در پیش رو  شاخه ها و نسیم ،  آنها را به جلو می راند .

 پس بی اختیار و راضی نگاهش می کنی، و شعر او دخترکی روستایی را ماند که برای پر کردن کوزه خود روانه چشمه شده است.  گیسوان دخترک چون سنبله های شبنم زده٬ در امتداد افق، نوید سفره ای پر نان می دهد و پیراهن اطلسی اش٬ انگار رنگ و بویش را از نفس سبز زمین، به عاریت گرفتست. دستان نازک و شکننده اش، بخشش بی مدعای ابر و بیکرانگی  آسمان آبی را  می ماند و پاهایش استوار و بجا، چونان اسب نجیبی است که در میدان ٬ جان سوارش را  پاس میدارد و دغدغه فرار از مصیبت دارد .

یادم می آید، که سال 63 یا 64 در دو دانشکده حقوق و دانشکده ادبیات کلاس های یک درس سه واحدی همزمان بود: "مقدمه علم حقوق" و " حافظ شناسی" بسیاری از دانشجویان حقوق همچون دانشجویان فنی و پزشکی و غیره، ناگزیر و برای دیدن استاد و شناختن  حافظ از چشمان او، از رفتن به کلاس درس خود سر باز زده و در محضر درس استاد حاضر می شدند.

روزی شلوغی و کثرت افراد  حاضر و تنگی جای (کلاس، خود سالنی وسیع نظیر آمفی تاتر ها بود) بر آشفت و برای تعدیل افراد خواست تا ببیند که چند نفر دانشجوی ادبیات آن دانشکده اند و چند نفر سه واحد درس حافظ شناسی او را برداشته اند و خواست که هر گروه از افراد حاضر دست خود را بالا ببرند. با بررسی اش مشخص شد آنان که بر اساس مقررات آموزشی اجباری بایستی در سر کلاس حاضر باشند اندک و اکثر افراد حاضر جماعتی هستند که نه برای تکلیف درسی،  بلکه به انگیزه نوش درس شیرین او در محضرش حاضر شده اند، لیکن دلش نیامد تا بروال اساتید دیگر این خیل عاشق یاد گرفتن،  را از خود براند .

نمی دانم چرا در خانه استاد قهرمان بی اختیار آن صحنه یادم آمد، همانطور که خود او گفت و اذعان داشت . در منزل قهرمان کسانی حاضر بودند که سالها اشعارشان در مجله و سایر رسانه های ادبی منتشر می شود و بسیاری آنان مانند رضا افضلی خود اساتیدی هستند که شاگردها تربیت کرده اند ، لیکن آنان در محضر شفیعی کدکنی و قهرمان ، خود را ماهی  می دانستند  که نور خود را وامدار آن دو خورشیدند.

و اما من تماشاچی خارج از جمع و بزم عارفانه و زیبای آنان تنها ساکت بودم تا نگویند:

گویی رگ جان می گسلد زخمۀ ناسازش     ناخوشتر از آوازۀ مرگ پدر   آوازش (5)

تحریراین نوشته و انضمام این دو عکس به آن، برای من به منزله یادگار نامه و خاطره ای از آن شب سه شنبه  بیاد ماندنی در انجمن ادبی قهرمان است.

خداوند سایه آنان را  بر سر این مرز و بوم نگاه دارد.  

                        ((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))

 پانوشت ها :

1 – حاصل عمر- دیوان محمد قهرمان ص 137

2 – همان منبع - ص 

3 – تلمحیی از این بیت اوحدی در مثنوی منطق العشاق یا ده نامه است:

 اگر در خانه خود را قید سازی        کجا مرغ حرم را صید سازی

کلیات اوحدی اصفهانی (معروف به مراغی) به انضمام : دیوان منطق العشاق – جام جم،  با تصحیح و مقابله و مقدمه : سعید نفیسی، تهران، موسسه انتشارات امیر کبیر، چاپ دوم،1375 – منطق العشاق یا ده نامه –ص 478

4 - تذکره نصرآبادی ( تذکرﺓ الشعرا ) تالیف : محمد طاهر نصرآبادی ( به انضمام رسائل ، منشآت و اشعار جلد اول، با مقدمه، تصحیح و تعلیقات آقای محسن ناجی نصر آبادی، انتشارات اساطیر ص 517  و تذکره ریاض الشعراء، جلد دوم ، تالیف : علیقلی واله داغستانی ( با مقدمه، تصحیح و تحقیق : آقای سید محسن ناجی نصر آبادی ، انتشارات اساطیر چاپ اول 1384 تهران – ص 418 )

 5 - گلستان سعدی،  تصحیح و توضیح : دکتر غلامحسین یوسفی، شرکت سهامی خوارزمی، چاپ ششم،  فروردین ماه 1381 ،  تهران ص94

 


 گزارش این دیدار را به روایت استاد رضا افضلی در وبلاگ وی بخوانید:

در انجمن استاد قهرمان ،دکتر شفیعی کدکنی گفت: من خصم شعر منثور نیستم.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/05/01 ساعت 18:46 | لینک ثابت |

عشق عمومی - فرصتی برای هم زبانی با احمد شاملو

 

 

عشق عمومی

فرصتی برای هم زبانی با احمد شاملو

 

یادآوری :

این نوشته سالها پیش نگاشته شده است و به شعرها ی شاملو تلمیح دارد:

 

 این روزها برای خواندن و نوشتن، حواسیْ جمع ندارم، در سبزیِ دست به دست شدنِ بهار و تابستان، زردی اندوه، چهره ام را پوشانده و ویروسی سیاهْ تو، در شریان من، ماهیچه هایم را بی حرکت ساخته است. اما در دل، همهمه ای غریب و در سر، پچپچه ای عجیب، دغدغه ام شده است و  من که آگاهی را در لغت به معنی پذیرفتن و گردن نهادن می دانم،  به حالی ناخوش و در عین حال ناهمگون مبتلایم : انده و امید، بیحرکتی و شوق رفتن، سرشک و خنده تلخ ، ترس و شوق رسیدن، پازلی درهم،  ولی مستعد چیدن برایم ساخته اند.

دیوان حافظ را  ورق می زنم  ولی انگار خواجه یزرگ و روشن ضمیرم، لحن خود را عوض کرده است و همزبان با من و خیل مریدانش نیست، چه باید کرد؟

شوقم در پستوی خانه نهان شده است  و خنیاگری غمگین ی شده ام  که آوازش را از دست داده است و دورتر  هم گنانم "به خستگی در گور خود، گرده عوض می کنند" و من بی اختیار سراغ دفتر های شاملو می روم.

نمی دانم چرا "ترانه های کوچک غربت" او که پیوند نوجوانی و جوانی من است و با من پیر شدست، با همه عظمت و حقّانیتش مرا مجاب نمی کند، به ناچار پیش تر می روم و بلوغ خود را نادید گرفته و با بلوغ شاملو بزرگ می شوم. خواندن باغ آئینه و آیدا درخت خنجر و خاطره ی او، چنگی به دل نمی زند، شاید دلیلش حال و هوای غالب عشق خصوصی حاکم بر شعرهاست، هر چند عاشق،  بزرگمردی چون احمد شاملو – آن هم  در اوج خود - باشد.

 از این رو با زمان و با او به عقب تر می روم، سیری قهقرایی، آنجا که شاملو و لورکا یکی هستند و از آیدا خبری نیست. هرچه هست "عشق عمومی" است و معشوق ها متعدد و گاه ناشناخته اند. از دو دفتر : "مرثیه های خاک"  و "هوای تازه" می گویم

مثل اینکه این بار نشانی را درست آمده ام . در ملتقای بهار و خزان، و تقاطع رفتن و ماندن، تنفس می کنم و خنکای شعر او بر هرم درون من امید و فریاد می پاشد.

پس با او یکی می شوم....

تو گویی آیدا رقیب من است و ندای من او را پس می راند. ناگهان در درون خود جنبشی عظیم و مهیب احساس می کنم و به یک باره تکثیر می شوم، هزاران من در کنار من، ما می شویم.

آنگاه با سرشکی آشنا بر چشم ، لبخند ناشناخته ی می زنیم و با بامداد هم داستان می شویم :

باید قلبمان را بشوییم و در دنیایی وسیع که ما را در تنگی خود، چون دانه انگوری به سرکه مبدل می کند، نفس زنیم . و دورتر سخن او را - در گوری که به وسعت دنیاست – می شنویم :

"دلتان را بکنید، که در سینه تاریخ ما / پروانه  پاهای  بی پیکر یک دختر / به جای قلب همه شما خواهد زد پر پر."(1)

پس آنگاه  برای پرپرشدن او  و نتپیدن قلب خود "مرثیه" می خوانیم و بر مصیبت دوره کردن شب و روز، هنوز خود می گرییم  و جریان باد را پذیرا می شویم و عشق را که خواهر مرگ است(2)

شقایق های پرپرزده، کار خود را می کنند و ما در"شبانه" های  خود، پچپچه سپیدار و صنوبر را درکمین مان نادید می گیریم و  با تلنگر بامداد که : " سکوت به جز بایسته ظلمت نیست" شبگیر می شویم (3)

و  زودباورهامان پذیرا می شوند که "با چشم ها..."ی خود، در نیم پرده شب آواز آفتاب را نپذیرند و به ساعت شماطه دار آنان اعتماد نکنند" (4) تنها نظر در بامداد کنند و ویران نشینند و به چشم انداز امیدآباد خویش نگرند(5)

اما برای ما خوابی دیگر دیده شده است و "همه چیزی / از پیش / روشن است و حساب شده / و پرده / در لحظه معلوم / فرو خواهد افتاد."(6)

ولی پیام دیگری از بامداد پسمان می راند:

 " کجائی؟ بشنو! بشنو! / من از آن گونه با خویش به مِهرم / که بسمل شدن را به جان می پذیرم / بس که پاک می خواند این آب پاکیزه که عطشانش مانده ام! / بس که ازاد خواهم شد /  از تکرار هجاهای همهمه  / در کشاکش این جنگ بی شکوه! / و پاکیزگی این آب / با جان پر عطشم /  کوچ را / همسفر خواهد شد. / و وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان / که تنها تصویری از دغدغه عدالت بر آن کشیده اند / به خود بازم می نهند. /  ....  /  با خشم و جدل زیستم . /  و به هنگامی که قاضیان / اثبات آن را که در عدالت ایشان شایبۀ اشتباه نیست / انسانیت را محکوم می کردند / و امیران /  نمایش قدرت را / شمشیر بر گردن محکوم می زدند، /  محتضر را /  سر بر زانوی خویش نهادم. / و به هنگامی که همگنان من /  عشق را /  در رویای زیستن / اصرار می کردند / من ایستاده بودم / تا زمان / لنگ لنگان / از برابرم بگذرد، و اکنون در آستانه ظلمت /  زمان به ریشخند ایستاده است / تا منش از برابر بگذرم / و در سیاهی فرو شوم / به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته / آنجا که تو ایستاده ای ." (7)

و زمزمه دیگری به گوشمان می خورد:

" از کجا آمده ای؟ / .... /  و عشق / مرگ رهایی بخش مرا / از تمامی تلخی ها / می آکند. / بهشت من جنگل شوکران هاست / و شهادت مرا پایانی نیست(8)

 شرح عکس: از راست به چپ : هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی، نیما یوشیج، احمد شاملو و مرتضی کیوان

چون به اینجا می رسیم،  بغض راه گلوی ما را می بندد، باید سراغ جوی دیگر با هوایی تازه رویم. و برای خلاصی جرعه ای بنوشیم.

اکنون در هوای تازه ایم  و  "بهار دیگر" را باور می کنیم. چرا که : " از هر خون سبزه ئی می روید/ از هر درد لبخنده ئی / چرا که هر شهید درختی ست."(9)

و فریاد می زنیم "انسان سرچشمه دریاها ست"(10)

در این گیر و دار چون یار را می بینیم از خود فارغ می شویم و لاجرم مای ما، من می شود.

من "به تو سلام می کنم ..."  می گویم: ما باید همراهی و همدلی کنیم :

"فریاد مرغ را بشنو / سایه علف را با سایه ات بیامیز / مرا با خودت آشنا کن بیگانه من / مرا با خودت یکی کن! "(11)

و خطابت می کنم : " ترا دوست می دارم" چون " در لبان تو شعر روشن صیقل می خورد / من ترا دوست می دارم و شب از ظلمت خود وحشت می کند. / ... / هیچ کس با هیچ کس تنها نیست، / شب از ستاره ها تنها تر است "(12)

پس "دیگر تنها نیستم" مگر نه اینکه  "بر شانه من کبوتری ست که از دهان تو آب می خورد". بیگمان "شهر من رقص کوچه هایش را باز می یابد"(13)

و برخی با من تکرار می کنند :

"گل کو می آید / گل کو می آید خنده به لب." و هراس پیچک خشک از توفان بی خودست. ...(14)

هرچند بیابان را مه گرفته و چراغ قریه خاموش است، ولی موجی گرم در خون بیابانست(15)

بی هیچ تردید "از زخم قلب آبائی"  در سینه دختران دشت خونی خواهد چکید(16)

و رکسانا   بی هراس از قصه های ملول خنیاگران باد،  شب را در کلبه من، خواهد ماند(17)

و لبان مرده ئی بر لب های سوزان من در خواب بوسه خواهد زد(18)

و پر خروس سحری را که درکارگاه خیال نقش زده ام، پاک نشده است، خروس سحری خواندست و ایراد از کری گوش یا کم سویی چشم های من است.(19)

و " بدرود " می گویم. نه چنانکه بامداد گفت : " کنار من قلبت آئینه ئی نبود" بل به پیوند ترد تو و به چشم ها و پستانهایت و به دست هایت ... و یکی شدن دو قلب امیدوار می شویم و دل به نجات خدایان استوار می کنیم.(20)

و چون دو به دو از بستر سکر خود بیرون می آییم ، دغدغه مان خواهران و برادران دیگرمان می شود. راستی وارطان کو؟ بی تردید نگاه او با ندایی  همراه شده است که در امتداد آن سبزی را جستجو کرده ایم ، امّا :

" وارطان سخن نگفت / وارطان بنفشه بود : / گل داد و مژده داد : "زمستان شکست!" / و / رفت"(21)

و ما  نه به خاطر ..... که به خاطر یک ترانه و سرود، به خاطر یک برگ و شبنم برآن، به خاطر یک لبخند در کنار هم بودن،  یاد عموهایمان را گرامی می داریم(22)

تو را نمی گویم، امّا به ناگاه عسس تردید گریبان مرا می گیرد و من در حالیکه جام خود را پنهان می کنم، می گویم:  اندیشه بد نکنید، ما دستی به جام باده و دستی به زلف یار نداده و با دردهای مشترک خلق بیگانه نه ایم ! بل با لبان خلق لبخند و درد و امیدشان  را با استخوان خویش پیوند می زنیم.(23)

وشعر ما زندگی ماست و تنها " بودن" را زمزمه می کنیم (24)

هنوز هم در هر شب از شب های هفته یک "شبانه" می خوانیم:(25)

شب اول: "من آن دریای آرامم که در من / فریاد همه توفان هاست."

شب دوم: "یاران من / بیائید/ با دردهای تان/ و بار دردتان را / از زخم قلب من بتکانید."

شب سوم: "با سرگذشت خویش / من سرگذشت یاس و امیدم ... "

شب چهارم: "شب که جوی نقره مهتاب / بیکران دشت را دریاچه می سازد/ من شراع  زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد."

شب پنجم: "با هزاران سوزن الماس / روی طاقه شال کهنه مرداب / نقشه های بته جقه نقره دوزی می کند مهتاب."

شب ششم: "ای مسیحا! / اینک! / مرده ئی در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام ... "

شب هفتم: یه شب مهتاب / ماه میاد تو خواب"

اینک "افق روشن" برابر ماست: "روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد /  و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت /  ... /  و من آن روز را انتظار می کشم / حتی روزی/ که دیگر / نباشم ."(26)

و من دور ازبستر خود رو به فقیرترین همسایه خود می کنم و می گویم "نگاه کن" که سال اشک پوری و سال خون مرتضی مکرر شده است، باید با من بمانی  زیرا:

"من امیدم را در یاس یافتم/ مهتابم را در شب / عشقم را در سال بد یافتم / و هنگامی که داشتم، خاکستر می شدم/ گر گرفتم."(27)

و چون به "عشق عمومی" می رسم،  دیگر سخنی نمی گویم و تورّق دفتر بامداد را تمام می کنم :

اشک رازی است / لبخند رازی است / عشق رازی است // اشک آن شب لبخند عشقم بود / قصه نیستم که بگویی / نغمه نیستم که بخوانی / صدا نیستم که بشنوی / یا چیزی چنان که بدانی... // من درد مشترکم  / مرا فریاد کن. / درخت با جنگل سخن می گوید / علف با صحرا / ستاره با کهکشان / و من با تو سخن می گویم / نامت را به من بگو / دستت را به من بده / حرفت را به من بگو / قلبت را به من بده، / من ریشه های ترا دریافته ام / با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام /  و دست هایت با دستان من آشناست. /  در خلوت روشن با تو گریسته ام / برای خاطر زندگان / و در گورستان تاریک با تو خوانده ام / زیباترین سرودها را / زیرا که مردگان این سال / عاشق ترین زندگان بوده اند. / دستت را به من بده / دستهای تو با من آشناست / ای دیر یافته! با تو سخن می گویم / به سان ابری که با طوفان / به سان علف که با صحرا /  به سان باران که با دریا / به سان پرنده که با بهار / به سان درخت که با جنگل سخن می گوید // زیرا که من  / ریشه های تو را دریافته ام / زیرا که صدای من / با صدای تو آشناست (28)

                             ((((((((((((((((((()))))))))))))))))

 پانوشت ها :

 1 - مرثیه های خاک، احمد شاملو،  موسسه انتشارات امیر کبیر، چاپ چهارم 1357 شعر 23 ص 16

2- همان منبع – شعر مرثیه  ص 22 و 23.

3 -  همان منبع  - شعرشبانه ص 25 و 26

4 -  همان منبع  - شعر با چشم ها ... ص 28 و 32

5 -  همان منبع  - شعر شامگاهی،  ص 37 تا 39 .

6 -  همان منبع  - شعر هملت،  ص 41 .

7 -  همان منبع  - شعر و حسرتی ،  ص 49 و 53 و 54 .

8 -  همان منبع  و همان  شعر- ص 57 و 59.

9 -  همان منبع  شعر بهار دیگر - ص 218 . 

10 -  همان منبع  شعر سرچشمه - ص 207 . 

11 -  همان منبع  شعر به تو سلام می کنم ...– ص 205 .

12 -  همان منبع شعر  ترا دوست می دارم  - ص 207 . 

13 -  همان منبع  شعر دیگر تنها نیستم - ص 207 . 

14 - هوای تازه، انتشارات نیل، چاپ هفتم،  1363 شعر گل کو - ص 46

15 -  همان منبع  شعر مه - ص 51 و 52 .

16 -  همان منبع  شعر از زخم قلب آبائی - ص 51 و 52 .

17 -  همان منبع  شعر بادها - ص 59 .

18 -  همان منبع  شعر احساس - ص 71 .

19 -  همان منبع  شعر خفاش شب - ص 75 و 76 .

20 -  همان منبع  شعر بدرود - ص 225 تا 227 .

21- همان منبع  شعر مرگ نازلی - ص 79 . از علت تصرف ما و تغییر نام نازلی به وارطان مطمئناً خوانندگان مطّلعند.

22 -  همان منبع  شعر از عموهایت - ص 231 به بعد.  

23 -  همان منبع  شعر شعری که زندگی است - ص 86 و 90 . 

24 - اشاره به شعر بودن شاملو " گر برین سان زیست باید...." در ص 134 کتاب داریم.

25 -  همان منبع  شعرهای هفت گانه شبانه – 139 الی 155 . 

26 -  همان منبع  شعر افق روشن – ص 189 و 191 .

27 -  همان منبع  شعر نگاه کن – ص 193. 

28 - همان منبع  شعر عشق عمومی – ص 198 تا 201 . 


تصاویر به ترتیب از سایت عاشقونه و صدای مردم  است، واژه ها و عبارات و جمله های آمده در میان گیومه، حسب مورد، نام شعرها یا عین شعرهای شاملوست


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/04/09 ساعت 17:52 | لینک ثابت |

دیداری دوباره با رضا دبیری جوان و دو شعر تازه از او

 

دیشب دوست شاعر و پژوهشگر مشترک : تقی خاوری، دیگر شاعر خوش گو دیارمان: رضا دبیری جوان را به دفترم آورد، با اینکه در خلال سالهای 65 و 66 با معرفی رضا افضلی در دو یا سه جلسه دوره شعرخوانی آنان انبازی داشتم و  ایجاد الفت و نزدیکی میان ما دو نفر در همان دیدار کوتاه،  موجب شد تا دبیری یکی از شعر های تازه گفته خود را فی المجلس برایم بنویسد و با قید "برای محمد مهدی حسنی دوست تازه یافته ام...." در بالای نوشته، آن را به من دهد، از آن وقت  22 سال می گذرد،  مشکلات روزگار  و گرفتاری ها موجب شد، که یکدیگر را نبینیم  ولی دورادور،  علقه خود را با او و با خواندن شعرهایش – که گاه و بیگاه در مطبوعات و کتاب ها نشر می یافت - حفظ کردم .  اما قضیه من فرق داشت زیرا چون او،   هنر گویش و زایش شعر  و نیز نشر آن را نداشتم، پس به مصداق هر که از دیده رود از دل برود، از سوی او فراموش شدم. تا اینجای قضیه،  چیزی غیر عادی دیده نمی شود،  بنابراین بهانه نوشتن یاداشت حاضر چیست؟ اجازه بدهید  یگویم ....

دیشب وقتی از پاسخ دادن و انجام کارهای ارباب رجوع دفتر فارغ شدم، سه نفری، یک دو ساعتی گپ زدیم، پس همان الفت و نزدیکی 22 سال پیش مکرر شد و دبیری جوان نسخه ای از آخرین دفتر شعر خود (در گرگ و میش صدا)  را به من پیشکش کرد.  جالب اینجا بود که در تقدبم نامچه کتاب،  درست همان عبارات  22 سال پیش را با خط خرچنگ و قورباغه خود تقریر کرد : " برای محمد مهدی حسنی دوست تازه یافته ام....".

برای بنده که به قول میرزا صائب هشیاری او را در نشست  مستان انتظار می کشیدم،

"کفاره شراب خواریهای بی حساب،          هشیار در میانه مستان نشستن است"(1)

این قضیه ابتدا برایم ناخوشایند بود و در زیر لب  سروده بخارائی را تکرار کردم :

ما را چو روزگار فراموش کرده ای

یارا شکایت از تو کنیم یا ز روزگار(2)

ولی او بانگ مرا نمی شنید و دغدغه ذهنم را نمی دید. اول روم به دیوار و دور از جان او فکر کردم، خدای نکرده،  دبیری جوان ( که دیگر وجه تسمیه بخش دوم شهرت او بی مسمی شده است.)  حافظه اش را از دست داده وخدای ناکرده آلزایمر گرفته است...  شاید آنفولانزای خنزیری گرفته و پیش از آمدن، شربتی سکرآور نوشیده است، همان ها که روی شیشه اش می نویسند : " توجه! به هنگام مصرف دارو از انجام کار جدی مثل رانندگی خوداری کنید." و یا توی راه،  شیطان در جلد خاوری رفته و او را هول داده است طوریکه سرش به جای سفتی برخوردست.

شاید.....

دیدم این ها همه تافته و بافته ذهن و خزعبلات است، پس  به تاسی از روزبهان شیرازی با خود گفتم :

تا چند سخن تراشی و رنده زنی    تا کی به هدف تیر پراکنده زنی (3)

از این رو یواشکی او را خوب و به چشم خریداری نگاه کردم.  هرچند از زمانی که دیده بودمش ، پیرتر می نمایاند و به قول شادروان شاملو برف عمر  - که هیچگاه سر باز ایستادن نداشته و ندارد -  بر سر وموی و ابروی او نشسته بود و طی این مدت مدید همواره با دوره کردن شب و روز، هنوز، به قول تعبیه شده در منقار ِحافظ بزرگ بر سر جوی گناباد ( که الان مشهدی ها رنگ آن را نمی بینند) و یا نمی دانم جوی دیگر نشسته و سیر گذر عمر را نگریسته است، ولی باز هم،  چشمانش نافذ، سخن گفتنش متین و اشاراتش، در انبازی دست و چشم و ابرو،  دل نشین است و قند و نباتی است که پیچش مو و نگاه ناوک انداز را با هم مزه مزه می کشد، و در کنار خاوری تو گویی دوستون بزرگ معبد آناهیتا قبل از هجوم بیگانگانند. که عنقریب از سقف اتاق وآپارتمانهای بالای سر، سر به آسمان زنند.

 پس ایراد کار کجاست؟

گفتم بی تردید، اگر آن طرف معادله معلوم است، حتماً بوی گند مجهول از این طرف مجامله است.

شاید به قول ظهیرالدین فاریابی (متوفی 598 ھ. ق.) تقصیر از ریش سرخی بنده است، که  لابد باید از انعام و لطف او بی نصیب باشم :

عالمی بر فراز منبر گفت                     که چو پیدا شود سرای نهفت

ریش های سفید روز گناه                    بخشد ایزد به ریش های سیاه

باز ریش سیاه روز امید                       باشد اندر پناه ریش سفید

مردکی ریش سرخ حاضر بود              دست در ریش زد چون این بشنود

گفت ما خود در این شمار نه ایم          در دو عالم به هیچ کار نه ایم

بنده آن سرخ ریش مظلوم است         که از انعام شاه محروم است(4)

شاید تقصیر از،  بی ستوری من بوده که آشنایی دومان را  به بیگانگی کشانده است، جنانکه انوری ابیوردی،  عذرش همین بوده است :

مرا دوستی گفت   آخر کجائی                     چرا بیشتر   نزد ما  نیایی

به تشویر گفتم که از بی ستوری                  به بیگانگی می کشد آشنایی(5)

ولی دیدم ، نه بابا این ها  خواب و خیال است و اصل موضوع،  همان مطلبی است که اول اشاره کردم و به او حق دادم، آدم اگر به چیزی ممتاز مانند شعر گفتن و زخمه زدن و دانش داشتن و ... شهرت نیابد،  لاجرم عوام است و چون عوام است در میان این همه سر و کلاه، ناپیدا بودن بودن تالی و عقبه این بدصفتی است.

ایراد ذاتی را بنده دارم  که بدلیل نقصان خانگی،  باید "تازه یافته"  باشم و صفتم  به گیاهی یکساله  ماند که اگر تری و تازگی هم در او پیداست، بسته به اراده میر نوروزی و پادشاه فصل ها پائیز، ناپایدار است و  باید میان ماندن و رفتن مقتول شود.  

چو تو خود می ندانی کیستی تو                  بگو تا در جهان بر چیستی تو

توئی تو بگو   تا خود کدام است                     تنی یا جان ترا آخر جه نام است

تو این ریش و سر و سبلت که بینی          توپنداری تویی،  نی نی نه اینی

زهی نادان که خود را جسم دانی            رها کن این سخن زیرا که جانی(6)

بگذریم ...

اجازه بدهید وارد مقوله خودشناسی ناصر خسرویی نشویم.  برای اینکه دیدار دیشب ما به یادگار بماند، و همچنین اهل زمخت وکالت و قضاوت،  که شعر دبیری جوان را نخوانده اند، با او آشنا شوند،  دو شعر تازه او را در زیر می آورم.  هرچند دبیری جوان از شعرای نوپرداز قدیمی مشهدی است و همواره شعرهایش در نشریات ادبی متعدد قبل از انقلاب مانند کتاب جمعه و کیهان و نیز پس از انقلاب مانند آدینه و دنیای سخن کرراً نشر یافته است  و اهل ادب و شعر مملکت ما،  او را می شناسند و اگر غیر این باشد، مثال بنده بی مطالعه و ناذوقند .

امیدوارم که دوستی ما این بار پایدار بماند  تا وی برای بار سوم  من را "دوست تازه یافته" خطاب نکند.

 

                            **** **** **** ****

 

                                                               برای دوست خوبم : محمد مهدی حسنی

 

دل من با من نیست.

دل من رفته پی کار خودش.

هم زبان نیست زمان با دل من.

از بهاران بویی

                          به مشامش نرسید.

همه ی پنجره ها را بسته،

                        دست خود کامه باد.

دل من سوخته از آتش رفتار خودش.

داغها دیده دلم رنگارنگ،

داغ آن سرو قشنگ

داغ آن نرگس گویای خموش

داغ آن زلف فرو افتاده

                       که به دل میزد چنگ.

مشق عشق دل من ناتمام است هنوز.

عشوه جهل، دلم را،  زده کرد از دنیا

دست شسته دل من

                  از بهشت و دوزخ

آی دریا! دریا!

                       دل من را تو بیا پیدا کن

                                                             رضا دبیری جوان  19/2/ 88

 

                            **** **** **** ****

 

باز کن پنجره ای

تا هوایی بخورم

من دچار خفقانم،

                                        خفقان، می فهمی؟

دست من بسته، دهانم بسته

در قفس مرده، قناری دلم.

گل وحشی ز من آزادتر است

بی زبانم کرو کور

                       بی زبان می فهمی ؟

بازکن باز

                       دری را که خورشید خرد، پشت آن پنهانست

پیش آزادی و عشق

من همه ی جان و جهان را

                               به گرو بگذارم

من برای وطن خود نگرانم

                                نگران می فهمی؟

                                                          رضا دبیری جوان    19/2/88

 

                                   (((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها :

1 - دیوان صائب تبریزی، جلد دوم،  به کوشش استاد محمد قهرمان، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم 1375 ،   ص 947 .

2 - ديوان عمعق بخارايي، با مقابله ومقدمه و تصحيح استاد سعید نفيسي، انتشارات کتابفروشی فروغی،  1339 ،   تهران – ص 164

3 -  ...................

4 – دیوان ظهیرالدین فاریابی، به کوشش تقی بینش، مشهد ، چاپ اول 1337 - ص 364 .

5 - دیوان انوری، ج 2، به تصحیح و  اهتمام استاد محمد تقی مدرس، بنگاه ترجمه و نشر کتاب چاپ اول 1340 ص 760 .      

6-  روشنایی نامه -  دیوان ناصر خسرو،  به تصحیح شادروان استاد حاج نصرالله تقوی،  تهران، انتشارات اساطیر، چاپ اول 1386  -  ص523


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/21 ساعت 9:40 | لینک ثابت |

دیدار نوروزی با استاد سید محمد روحانی

سید محمد روحانی

 

 

یکی از دید و بازدید های تعطیلات نوروزی امسال دیدار با سید محمد روحانی بود، شنیده بودم که کسالت استاد بیشتر شده است، به اتفاق دوستی پزشک و همسران خود به دیدارش رفتیم، خوشبختانه، حال وی از زمان دیدار قبلی - در بهمن ماه پارسال -  بهتر بود. استاد روحانی به اتفاق همدم و انیس همیشه اش (فرخ خانم) در آپارتمانی ساده و نه چندان بزرگ زندگی می کند. پیرمرد بر خلاف عظمت اندیشه و روح، در قالب مادی، مشتی پوست و استخوان است، او زیبا، محکم و متین و گرم سخن می گوید و آنگاه که لب باز می کند نگاه نافذ و مهربانانه او با آهنگ کلامش همنواست.

هرچند در زندگی سختی و مرارت بسیار دیده است که از این دست،  پذیرش ابتلا و آزمایش فقدان دو فرزند جوانش است، با این همه کوهبیدیلی به دید می رسد که در دشت بزرگ و پر پائیز زندگی، پابرجا و استوار، آزادانه نفس می کشد و راه بالا و عشق را می رود .

مصاحبت با استاد، پرسیدن و انتظاری پاسخ او،  برای من و هر دیدار کننده ای، نشاط آور و مستی فزون است.

می گوید رنج کهن سالی و مرارت بیماری از علاقه او به کار و تحقیق نکاسته است و  در حال حاضر در باره قرآن کریم می اندیشد و می نویسد. 

زندگی نامه (بیوگرافی) استاد:

بنا به گفته استاد وی در سال 1308 خورشیدی در خانواده ای روحانی و در دیار گناباد دیده به جهان گشود.  پس از آموختن قران در مکتب خانه، به دبستان رفت. تنها پس از سه سال تحصیلی و در شهریور 1320  گنابادی ها (بقول خودش جویمندی ها) پدر او را برای پیش نمازی به مرکز شهر خواندند و تالی آن،  بازماندن استاد از آموزش نوین بود.  وی پس از خواندن کتاب نصاب الصبیان و جامع المقدمات در نزد پدر ، در پائیز 1322 برای ادامه تحصیل راهی مشهد شد.  ادبیات عرب، منطق، فلسفه، عرفان اسلامی، سطوح فقه و اصول را در درازی هشت سال فرا گرفت و از سال 1329 به حوزه دروس خارج  فقه و اصول استاد وارسته و زاهد راستین مرحوم  آیت الله آقا میرزا جواد آقا تهرانی راه یافت و چون مرحوم آیت الله حاج سید محمد هادی میلانی به مشهد مشرف گردید، در جلسات درس خارج فقه ایشان نیز حاضر شد .

فعالیت های سیاسی استاد در دوران حکومت ملی شادروان دکتر محمد مصدق، باعث شد تا پس از کودتای 28 مرداد و بازگشت عمال رژیم گذشته، راه هجرت را گزیند، پس مشهد را به مقصد قم ترک کرد، در آنجا از محضر آیات عظام حوزه علمیه قم به ویژه حضرت آیت الله العظمی بروجردی (قه) در درس خارج فقه و درس خارج اصول، بهره برد و چون آبها از آسیاب افتاد، نزدیک یکسال و اندی بعد، دوباره به مشهد بازگشت و تا سال 1335 چون گذشته به شاگردی شادروانان: آیت الله تهرانی و آیت الله میلانی نشست،  آنگاه در سال 1337 با دیپلم مدرسی به خدمت آموزش و پرورش گناباد در آمد و پس از گرفتن دیپلم ادبی در سال 1349 به دانشکده ادبیات مشهد راه یافت و در سال 1353 در رشته زبان و ادبیات فارسی فارغ التحصیل گردید.

استاد محمد روحانی تا سال 1369 که از خدمت دولتی بازنشسته شد ضمن انجام کارهای علمی،  به تدریس ادبیات فارسی و نیز عربی، در دبیرستانهای مشهد مشغول بود.

آثار و فعالیتهای فرهنگی و ادبی استاد:

سوای نوشته ها و نقدهای ادبی فراوانی که از وی در نشریات مختلف کشور به چاپ رسیده است و نیز ویرایش چند کتاب درسی دبستانی و دبیرستانی از جمله عربی ششم ادبی قدیم، دینی دوم دبیرستان ، تاریخ ششم ابتدائی و غیره، دیگر آثار منتشره استاد بشرح ذیل است :

1 – ترجمه شاهنامه کهن (پارسی تاریخ غررالسیر ) حسین بن محمد ثعالبی مرغنی (در گذشته به سال 429 ھ. ق. ) که در سال 1372 توسط انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد منتشر شده است.  در این کتاب استاد، با خامه زیبای خود و با اسلوب و جمال ادبی نزدیک به زبان حماسی فردوسی پاکزاد و حفظ امانت و اصل منظور صاحب اثر، اثری نفیس و یگانه را به قشر کتاب خوان و فرهنگ دوست ایرانی ارمغان داده است .

2 – ترجمه تاریخ بخارا (از کهن ترین روزگاران تا کنون)، نوشته آرمینیوس وامبری که در سال 1380 از سوی انتشارات صدا و سیمای ج.ا.ا. (سروش) به زیور طبع آراسته شده است .

3 – ترجمه الاشباه و النظایر فی القران الکریم، نوشته مقاتل بن سلیمان بلخی (به همراه آقای دکتر محمد علوی مقدم)  که در سال 1380 توسط شرکت انتشارات علمی و فرهنگی چاپ شده است.

4 – ویراستاری علمی کتاب نفیس قصص الانبیاء،  نوشته شیخ ابوالحسن بن الهیصم البوشنجی نابی،  با ترجمه کهن محمد بن اسعد بن عبدالله الحنفی التستری، که به تصحیح و تحقیق دکتر سید عباس محمد زاده در سال 1384 بوسیله انتشارات دانشگاه فردوسی منتشر شده است .

5 – تالیف رساله ای تحقیقی در باره تصوف و دراویش گنابادی

6 – دسته بندی موضوعی غزلهای حافظ

و بالاخره ویرایش ادبی کتب متعدد دانشگاهی، در کارنامه ادبی و فرهنگی استاد به چشم می خورد.

امید دارم که سایه او سالهای دراز دیگر بر سر فرهنگ و ادب این کشور و ما و خانواده اش بماناد.  آمین یا رب العالمین

پدید آمدن نوروز از زبان ثعالبی مرغنی، با خامه ی استاد روحانی:

در پایان قسمتی از ترجمه تاریخ غررالسیر ثعالبی را که اشاره به داستان پدید آمدن نوروز به روزگار پادشاهی جمشید دارد و مناسب این روزهای خجسته است،  از صفحه های 44 و 45 شاهنامه کهن باز گو می کنیم:

" ...  چون جم به پادشاهی جهان رسید و پری و مردم رام او شدند، برای آنان سخنرانی کرد و گفت: من برای ویژگی هایی که خداوند برمن ارزانی داشته و فروغی که به من داده است، پادشاه شما شده ام، تا زمین را آباد سازم و مردم را بی بیم و آسوده گردانم و داد بگسترانم، دهش بسیار کنم و نیکی ها را زنده کنم و بدی را از میان بردارم.

مردم او را نماز بردند و از پادشاهی او شادیها کردند. بدین سان جم،  داد و دهش ورزیده و مردم را به ساختن جنگ افزار و زین افزار و ساز و برگ راه نمود. نیز مردم را به رشتن ابریشم و کژ و کتان و پنبه فرمان داد تا از آنها پارچه ها دوزند و جامه ها پوشند .

جم مردم را به رده های گونه گون بخش کرد : ردۀ لشکریان که دفاع کننده از شرف و رادی باشند و ردۀ دانشومندان که به دانش دین و دانش تن پای ورزند و ردۀ نویسندگان و شمارگران و بازرگانان و پیشه وران. آن گاه فرمان داد که هر رده ای به کار بایسته خویش پردازد و از مرز و اندازه خود در نگذرد.

سپس با دیوان نافرمان، نبرد کرد و آنها را برانداخت و بسیاری از ایشان را بکشت، چندان که بر آنها چیره گردید و آنان را به بند کشید و گوشمالی داد و آنها را به کار کندن و بریدن سنگها بر گماشت و به ساختن سنگ مرمر و گچ و نوره و آهک واداشت و از آنان در ساختن ساختمانهای بلند، کاخهای برافراشته و گرمابه ها و چرخ های آبکشی و آسیاب ها و بستن پل و بیرون آوردن زر و سیم و سرب از کانها بهره گرفت. سپس آنها را به بهره بردن از مشک و عنبر و دیگر بوی های خوش راهنمایی کرد و از سود بردن از همه گونه داروها را به ایشان آموخت . نیز به آنان یاد داد که چگونه داروها را از جاهای دور گرد آورند و آنها را در هم آمیزند و در پزشکی از آنها بهره گیرند. نیز به ساختن قایق و کشتی و دیگر افزارهای ترابری دریایی فرمان داد و به مردم دریانوردی و بیرون کشیدن گوهرهای دریایی آموخت .

آن گاه فرمان داد که گردونه ای از عاج و ساج بسازند و آن را به دیبا فرش کنند. سپس بر آن سوار شد و دیوان را فرمود که او را برگیرند و به میان آسمان و زمین ببرند و با همان چرخ یک روزه از راه هوا از دماوند به بابل آمد. این رخداد در نخستین روز فروردین از نخستین ماه بهار پیش آمد که آغاز سال و هنگام تازگی جهان و زنده شدن زمین پس از مرگ آن است. مردم این روز را روز نو و جشن فرخنده نامیدند و سرافرازی فراهم و پادشاهی شگرف کشور دانستند و آن را به سان بزرگترین جشن ها برگزیدند و نوروزش نامیدند و خدای گرامی را برای اینکه چنین جایگاه ارجمندی به پادشاهان بخشیده است، سپاس گفتند و نیز خداوند را که به فرخندگی جمشید به آنان روزی بخشیده و در سایه او آنان را در ناز و آسایش جای داده، ستایش کردند و به جشن و رامش و شادخواری و پایکوبی پرداختند و داد این جشن خجسته را بدادند.... "

نوشته : محمد مهدی حسنی 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/01/08 ساعت 12:44 | لینک ثابت |

دید و بازدید عید با رضا افضلی

دیشب با انبازی اهل و عیال برای دید و بازدید عید به خانه رضا افضلی شاعر و پژوهشگر خراسانی رفتیم.  همان جا مطلع شدم او هم وبلاگ نویس شده است. خدا را شکر نسل پدرها و جوان های قدیم  کم کم در می یابند که اینترنت و دنیای مجازی، حاصل ناموس تطور و تکامل است و گزیری از ایجاد دوستی و مودت با آن ندارند بنده پیش تر نیز به بهانه ای شبیه سخن امروز را گفته ام .  به تأسی از "شاه بدخشانی" که گوید :

     گویند که هرکه یافت حرفی نزند              نی نی غلط است هر چه یابد گوید

 بچه آدمیزاد ( افضلی ادیب که جای خود را دارد و استادِ فرشته است) باید حرف زند و در دنیای وانفسای امروزی که تالی و پیروی دنیای مجازی است،  برغم نظر بزرگی چون "با یزید بسطامی"  ساکن سرای سکوت نباشد و همچون فوجی نیشابوری ( شاعر بیت : جهانی مختصر خواهم که در آن / همین جای من و جای تو باشد) خلق و خویی را که اختیار نکند تا نمّامان و سخن چینان گویند طالب جهانی مختصر است. باید فریاد زند و عرض اندام کند تا خانه اش دق الباب شود، حق با مرزا صائب ست که می گوید :

خموش هرکه شد از قال و قیل ها وارست          نمی زنند دری را که از برون بسته است

وقتی آموزندگان و جوان های قدیمی چون افضلی با مانیتور و مودم و صفحه کلید همراه و همگام  می شوند.  تجربه می کنند و می بینند در مقابلشان و در اتاقی ساکت،  همنشین و همدمشان  یکی – رایانه - ، لیکن با میلیاردها دهان است ، و تو پنداری همین مقدار گوش دارد. تازه متوجه می شوند. که چرا تاکنون پاره های دل و دست پروده شان آنان را کم سواد، بل بی سواد؛  فرض کرده و می کنند. وچرا ورای آنان می نشییند. غافل از اینکه :

گر نشستی ورای خاقــــــانی          نه ورا عیب و نه تورا هنرست.

برای امثال ما که جفت مان در منزل و بیخ گوشمان و ور دلمان هست و چت هم نمی کنیم، دنیای مجازی بی هیچ خطر و دغدغه است.  چه فرقی می کند که در رایانه آن طرفی،  شیر واقعی است که در رگهایش خون جریان دارد؛ و یا شیر علم، که حمله اش،  دمبدم از باد است.   آیا " خود تعریف کرده لیلی" واقعاً جوان و زیبا و رعناست، یا خدای ناکرده : "نامادربزرگ پدری همسایه کناری" ست،  که عمرش آفتاب لب بام است

 

یه هر صورت بنده از اینکه افضلی هم وبلاگ نویس شده است خوشحالم.   متاع او را خریداران بسیارست. امیدوارم  در اوان بازنشستگی از دانشگاه،  سالها تلمبه کوچک میان سینه اش کار کند، در پشت میز کارش در خانه بنشیند و چشمه ای شود، که  هماره جوشان باشد.

می دانم  آروزی او رسیدن به بیکرانگی دریاست، با گزینش طریق تازه، دیگر زحمت پائین آمدن از کوه و گذشتن از دشت و صحرا، و دغدغه فرو رفتن در زمین سست و ماسه ای، و رنج کاهیدن و گم شدن،  برایش به پایان آمده است.  او در طرفه العین،  از مبداء به مقصد می رسد و تو گویی اهل کرامت و طی الارض شده و دل دریایی اش بیشتر می تپد و ساحل را برای دیگران  و صد البته برای امثال من  می گذارد .

نهنگی بچه خود را چه خوش گفت       بدین ما حرام آمد کرانه

بموج آویز و از ساحل بپرهیز           همه دریاست ما را آشیانه (علامه اقبال لاهوری)

بگذریم، داعیه نوشته حاضر ادامه عید دیدنی دیشب با افضلی است و به ذوق آمدن از دید و بازدید امروز با او در وبلاگش و گرنه مراد من خدای ناکرده عرض اندام در برابر او نیست. چون پیش تر در رساله "  قلندر نامه "  تالیف گرانقدر خواجه عبداله...انصاری،  به مناسبت رعایت امثال او از جانب نو خاستگان همچون من،  خوانده ام که :

" ...  هر که خوار دارد پیران را، زود هیزم شود میزان را؛  همچو درخت کدوی،  که در اوان جوانی چند روزی خود نمایی کند.  و در سهل روزی بر شجره دیرینه و درخت صد سالینه بر آورد و برآید خود را به جهانیان نماید و گوید که منم در این قرارگاه سفلی نقاب از تراب نمودم و قبضه سابقین در ربودم   درخت گوید :  ای که مغرور خود نمایی، اما بی ادبی ، بسردر آیی.  باش تا به فرمان الهی وزان شود مرمر تیر ماهی،  خود را بینی،  افتاده،  عنان زبان بر تو گشاده،  میراث این سخن جامع اما سر مانع ،  ای مسامع اگر داری و قاری از پیران مدار عاری،  که پیری همه شیب و نوری است و جوانی همه عیب و دوری است ..."

 

به هر حال، بنده با همین سر بی کلاه پر دار و دماغ معمولی، حضور افضلی را در دنیای مجازی مغتنم می دانم و در پایان برای حسن ختام و پیشواز بهار ، و شناسایی او برای اهل زمخت قضاوت و وکالت، آخرین شعر ( بهاریه) منتشر شده در وبلاگش "شعرها و حرف ها" را که خود "باده ی باران" نامیده، و به سید مهدی سیّدی پیشکش نموده است، در پی می آورم :

 

باد بهار آمد و من بي خود و بي خويشتنم

داده ز ابريشمِ خود باز يكي پيرهنم

 باغ طرب را به ميان، چون كمري نقره اي ام

جوي زلالي شده ام، گر چه شكن در شكنم

 آبِ به باغ آمده ام، مي بَرَدم موج زمان

گر نكنم غلغله اي، سود چه از آمدنم؟

 مرغك خوش نغمه! بخوان بر سر هر شاخه ی من

تا كه نيفكنده زمان همچو درختي كهنم

 بارش برفي كه وَزَد بر سر و بر چهره ی من

قوي سپيدي كند اين زاغِ سياه ذقنم

 رشته ی پيري به رُخم پرده ی توري فِكند

تا كه در آيينه دگر،خود نشناسم كه منم

موي سپيد آمده هان باده بده زان كه دگر

دست ندارد ز سرم تا كه نبافد كفنم

 دزدِ جواهر شده هر سال و مَهي تا كه بَرَد

گوهرِ ناب صدف از، مِجري سرخِ دهنم

 گله ی موري خورَدَم، چون خوره، اما به نهان

تا كه به ناگه، به دمي ريزم و درهم شكنم

بستري از گُل بفِكن در وسطِِ سبزه مرا

تا به تمامي نشده خونِ جواني ز تنم

 تازه بهارا، تو مگر رنج و غم از دل ببري

جوي زلالم كني و غَلْتْ دهي در چمنم

 عاشقِ آن جام تو و باده ی باران توام

باده بده باده بده، تا حَدِبي خود شدنم.

                                                    رضا افضلی      1۶/2/67

 





 

پس از گذاردن نوشته بالا در وبلاگ، استاد افضلی امیلی برای اینجانب گسیل داشت. هرچند وی بر قید "دور از چشم دیگران و به طور خصوصی" بودن امیل ارسال شده، تاکید داشت. لیکن به گمان نزدیک به درستی(ظن متاخم بر یقین)، تذکر وی ازجنبه رعایت حال حقیر است، از این رو آگاه کردن خوانندگان از اندرون آن بی اشکال است.

واقعیت این است که جنس دل افضلی مانند خیالش نازک است و این را کم و بیش برخی از دوستان مشترک می دانند، بنا بر این بایسته است که نوشته و توضیح حاضر از عرصه عدم به پهنه وجود راه پیدا کند و حکماً به حدّ و اندازه توضیح استاد افضلی، به خود رنگ پوزش گیرد.

افضلی شاید گمان کرده باشد، در یادداشت بالا، او را از دانش و فن رایانه بی نصیب دانسته ام، چون احتمال دارد که همه جریان، پای دل نازکی افضلی نباشد و سایر خوانندگان وبلاگ نیز خدای ناکرده همین برداشت را کنند (فرض محال که محال نیست)، بنابراین ناگزیر به آوردن این تکمله است :

افضلی ضمن نامه برقی خود، نوشته است:

"... ازنظر اطلاع بیشتر آن دوست محترم من با کارها و هنر های ibm ازسال 1348به بعد، درحسابداری دانشکده پزشکی (که لیست های حقوقی دانشگاهیان از دستنویس به کامپوتری تبدیل شد) آشنا شدم. از سال1352و در دوران دانشجویی ام در دانشکده ادبیات، با دستگاه بزرگ ibm اجاره ای که در پردیس دانشگاه نصب شده بود آشنایی بیشتری یافتم. با رایانه و اینترنت از همان اوایل ورود رایانه های خانگی به ایران و رسیدن آن به مشهد، در دانشکده ادبیات و کتابخانه آن و کتابخانة مرکزی دانشگاه فردوسی دمخور شدم.

درکلاس های درس خود، راه استفاده از این شگفت انگیزترین اختراع قرن را به دانشجویانم آموخته ام. به آنان در تمام درس ها بویژه «درس مرجع شناسی وروش تحقیق» شیوه ی پژوهش و جستجو را یاد داده و از آنان خواسته ام که تحقیق کلاسی خود را روی cd بریزند و به من تحویل دهند. حتی در مقاله ای چاپ شده در روزنامه ایران (معرفی کتاب جاودانه ها) و دربرخی از شعرهایم از رایانه و جهان رایانه(اینترنت) سخن گفته ام.

بنابراین، همین یکی دو روز نیست که به نتیجه کم دانی و یا نادانی خود رسیده باشم. از کتابخانه تخصصی دانشکده ادبیات سال های دراز حقوق می گرفتم که کتاب بخوانم و فهرست نویسی کنم و سفارش دهم و ... و از سال 63 در همان دانشکده و دانشکده های دیگر دانشگاه فردوسی و دانشگاه های دیگر تدریس کنم و عضو هیات علمی دانشگاه آزاد شوم. به هر حال دانشجویانم همواره مثل شما دوست قدیمی ام ، به موی سپید این کمترین احترام گذاشته اند. .... "  

همچنین افضلی با گذری بر مطالب وبلاگ حقیر، ایراداتی از قبیل وجود اشتباهات تایپی بسیار در نوشته ها، لزوم دوباره ی بازبینی و مقابله متون ادبی با منابع آن به دلیل برخی غلط های چاپی و غیر چاپی (مثل جابه جا شدن کلمات) و ضرورت ویرایش ادبی نوشته ها و ... را تذکر داده است (در این باره ضمن پذیرش انتقاد ایشان، چون از ناحیه دوستان ادیب دیگر هم تذکر داده شده است در محل خود و جای دیگر سخن خواهم گفت.).

هرچند در نوشته بالا، به طور ویژه از وی سخن گفته ام،  ولی روشن است، که روی سخن بنده شخص ایشان نیست و موضوع بیگانه بودن میان سالانی همچون بنده و پیرانی همچون افضلی با پدیده رایانه و اینترنت، درد مشترکی است که جای فریاد زدن دارد.

بنده به جرات می گویم که اکثریت غالب اندیشمندان و نخبگان ما، چه در عرصه فرهنگ و ادبیات و چه در سایر عرصه های دیگر علوم اجتماعی و فنون ( به استثناء عالم سیاست، که ظاهراً و لابد علم آقایان باید به روز باشد)، با این پدیده نو ظهور بیگانه اند، چنانکه خیلی از همکاران وکیل این جانب و نیز دوستان ادیب و قاضی، هرگاه به خاموش کردن کامپیوتر خانه شان ناچار شوند، سیم رابط برق دستگاه مادر مرده را از پریز در می آورند. از این رو وبلاگ دار شدن افضلی، تنها بهانه و دستاویزی برای این جانب بود تا بار دیگر و با مخاطبان خود و بصورت عام،  از نقصان و عیب عمومی پیش گفته، سخنی بگویم و ازغربت و اندکی اندیشه های جدی و راستی تر در دنیای مجازی درد دلی کرده باشم،  وگرنه خود افضلی نیز معترف است که در بیان همین منظور،  با وام گرفتن سخنان بزرگانی نظیر خاقانی و خواجه عبدالله انصاری، راه احتیاط را پیموده و حرمت پیش کسوتی و استادی اش را از دل به زبان آورده ام .

امیدوارم تالی نوشته بالا، سوء تفاهم پیش آمده را رفع کند، تا خدای ناکرده آواز مجازی بنده باعث نشود، هیچ یک از دوستان به ویژه افضلی،  زیبق در گوش کنند و یا در پی دری گشوده برای رفتن باشند*

نوشته : محمد مهدی حسنی

 --------------------------------------------------------------

* مفهوم را از گلستان سعدی وام ستانده ام:

چون در آواز آمد آن بربط سرای                 کدخدا را گفتم: از بهر خدای

زیبقم در گوش کن تا نشنوم                    یا درم بگشای تا بیرون روم 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/01/02 ساعت 12:50 | لینک ثابت |

هفتم اسفند ماه سالروز استقلال کانون وکلای دادگستری و روز وکیل مدافع گرامی باد

 
نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/12/05 ساعت 20:1 | لینک ثابت |

تبریک فرا رسیدن عید فطر

 

روزه یکسو شد و عید آمد و دلها بر خاست

می زخمخانه به جوش آمد و می باید خواست 

                                                   ( حافظ )

 

 عید فطر، بر پاکان، و خودساختگان، 

                                                   و وداع کنندگان با رمضان، مبارک باد

                                                                                                      محمد مهدی حسنی


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/07/09 ساعت 21:56 | لینک ثابت |

شهادتنامه مولی (ع)

 نوشته : محمد مهدی حسنی

مصطفی جائی فرود آمد به راه

گفت آب آرند لشکر را ز چاه

رفت مردی، باز آمد پر شتاب

گفت : " پر خون است چاه و نیست آب "

گفت : " پنداری زدرد کار خویش

مرتضی در چاه گفت اسرار خویش

چاه چون بشنید آن، تابش نبود

لاجرم چون تو شدی، آبش نبود. "   (عطار )  *1

گویند شیر ایزد، به شمشیر ابن ملجم که از خوارج بود کشته شد. لیکن چگونه کشته شدنی ؟!!  که افتادن و شکست نبود،  بل همه،  فرازیدن وفتح بود . شهادت بود

 گفتم ای حیدر مئی از ساغر شیران بخور

   گفت فتح ما ز فتح زاده ملجم بود     ( سنائی ) *2

و عطر کلام آخرش،  که بلافاصله بعد از مصاف فرق برهنه او با شمشیر خصم، فضای مسجد کوفه را خوش رایحه ساخت :  "  فزت برب الکعبه " بود .

اینجانب در زبان فارسی، شعر زیر را هم معنی بلیغ، و همتا  با سحر کلام  مذکور،  یافتم که مثل سائره شدست.  :

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی

                                  تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من از او عمری ستانم جاودان

                                     او زمن دلقی رباید رنگ رنگ

در امثال و حکم مرحوم علی اکبر دهخدا، دو بیت مذکور،  به همین ترتیب ضبط شده است.  *3  لیکن آن مرحوم از گوینده شعر، نامی نبرده است چنانکه در لغت نامه برزگ خود،  نیز ذیل کلمه " دلق " ، بیت دوم همین شعر آمده است.  و به جای نام شاعر،  علامت پرسش گذارده شده است .

اینجانب به خاطر دارد که در دوران تحصیل نوجوانی،  شعر مورد نظر را در یکی از کتب درسی خود،  بنام ناصر خسرو، خوانده، و از بر کرده ام *4  لیکن هر چه در دیوان ناصر خسرو، به تصحیح مرحوم استاد مجتبی مینوی و استادمهدی محقق گردیدم، آن را نیافتم .

ولی در غزلی از دیوان شمس به مطلع :

عاشقی و آنگهانی نام و ننگ

او نشاید، عشق را ده سنگ سنگ،

می خوانیم :

مرگ اگر مرد است آید پیش من

تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ

من ازو جانی برم بی رنگ و بو

او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ *5

دو بیت ذیل نیز ، با مضمونی شبیه به بحث ما،  از مولانا ست :

آزمودم، مرگ من در زندگیست

چون رهم زین زندگی، پایندگیست *6

و ...  

اقتلونی یا ثقات، ان فی قتلی حیات

                        و الحیات فی الممات،  فی صبابات الحسان*7

عجبا که ابناء جنس بشر، همه از مرگ می ترسند،  و بر خلاف تصور ما،  اینان مرگ را می ستایند .  زندگی ( اسارت در عالم ماده )  را دلقی رنگارنگ*8 می دانند که بایستی از آن رها شوند و مرگ را که مبدأ حیات حقیقی است، گشایش از همین زندان تلقی می کنند، که لایتناهی، حدود ناپذیر و از تمام نوامیس طبیعت جاری تر و مسلم تر است .   لذا بر خلاف ما،  در جان آنان،  اثری از رنج و نگرانی مرگ دیده نمی شود . *9

و بلاخره در دیوان غبار همدانی، سخندان بزرگ نزدیک بزمان ما، در غزل ذیل :

برآنم که گر جامی آرم به چنگ

زنم سنگ بر شیشه نام و ننگ

از آنم شتاب است در دور جام

که دوران عمرم ندارد درنگ

نیندیشدم از سختی راه دور

نباشد گرم توسن بخت لنگ

می خوانیم :

گر افتد بدستم گریبان مرگ

در آغوش جان، گیرمش تنگ تنگ

همین معنی و با اشتراک اکثر الفاظ، بزیبایی آمده است. *10

و کلام آخر از خواجه عبدا... انصاری :                                            

( .... سبحان الله  شگفت تر از این که دید در جهان، نیست در هست نهان.  شخص در پیرهن روان گم است. جان در آن که زنده بآنست جاودان. آن جان که زنده بآنست او آن.  زبان چون عبارت کند از چیزی، که ناید در زبان) * ۱۱         و من الله التوفیق

                         ((((((((((((((¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ )))))))))))))))))))))))

توضیحات و پاورقی ها :

1 - منطق الطیر، عطار نیشابوری، به تصحیح دکتر محمد رضا شفیعی کد کنی، انتشارات سخن، چاپ اول،  1383، تهران ص 31  -

 همچنین استاد در تعلیقات کتاب ( ص 515 ) مطالب ارزشمندی  در مورد پیشینه عمل راز گفتن با چاه،  و استفاده سخنوران فارسی از  داستان حضرتش آورده اند، که مشتاقان به مطالعه آن دعوت می شوند .

2 -  دیوان سنائی غزنوی، بسعی و اهتمام  استاد مدرس رضوی، انتشارات کتابخانه سنائی،  چاپ سوم،  1362 ، ص 167 .

3 -  امثال و حکم ، جلد سوم، مرحوم  علی اکبر دهخدا، موسسه انتشارات امیر کبیر ، چاپ چهارم 1357 ، ص 1530 .

4 - برخلاف وضع حال، حافظه کودکی، قابل اعتماد بوده، و معمولاً آدم را نمی فریبد.

5 - دیوان کبیر کلیات شمس تبریزی جلد اول – مولوی به تصحیح ﻫ – سبحانی ،  ص 550 ؛ و نیز : کلیات شمس یا دیوان ده جلدی ( جلد سوم ) ، بتصحیح مرحوم استاد بدیع الزمان فروزان فر ،  ص 142 .

6-  منبع اخیر ج  ص   .

7- همان منبع ج 4 ص280  .  ترجمه بیت : دوستان بکشیدم  بدرستی که در کشته شدنم زندگی است و (در این حال ) برایم در شور و شوق به زیبایی ها است .  .

8 -  دلق رنگارنگ که مترادف آن " دلق ملمع "  است کنایه از جامعه ریا و سالوس صوفیان است   ( فرهنگنامه شعری جلد 2 دکتر رحیم عفیفی ) از حافظ است :

ای که در دلق ملمع، طلبی نقد حضور  /  چشم سّری عجب از بی خبران میداری

و یا ....   به زیر دلق ملمع کمندها دارند  /  دراز دستی این کوته آستینان بین

و بلاخره این همان دلقی است که حافظ در صدد چاک زدن و از سر کشیدن آن است

چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم / روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم.

9-  (با دخل و تصرف) بنقل از کتاب سیری در دیوان شمس، اثر:  استاد مرحوم علی دشتی، سازمان انتشارات جاویدان، چاپ هفتم ، زمستان 62 ، تهران -  ص 165

10 - دیوان صحیح شاعر شیرین سخن غبار همدانی، از نشریات کلاله خاور،  مهرماه 1334 ، تهران -  ص      . و نیز دیوان غبار همدانی،  به کوشش احمد کرمی، سلسله نشریات ما ، چاپ اول،  1362 ، ص 111 و 112 .   به نقل از آقای دکتر سید ضیاء الدین سجادی ( کتاب  اشعار معروف،  انتشارات پاژنگ،  چاپ اول،  1374 ، ص 301 و 302 )  سوای موارد پبش گفته، در گلچین جهانبانی،  نیز بیت اخیر الذکر بنام "غبار همدانی" ضبط شده است .  

11-  امالی پیر هرات ص 420 – به نقل از شرح اصطلاحات تصوف ج 4 دکتر صادق گوهرین ، انتشارات زوار،  چاپ اول،  1368 تهران ص 7 .


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/06/29 ساعت 10:9 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
حقوق - تاریخ و کلیات
حقوق بین الملل خصوصی
پرسش و پاسخ حقوقی
قلمی خودم(مخیّل)
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
بانگ قوانین و مقررات
یادها و مناسبت ها
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
مقالات و تحقیقات ادبی
کشکول اینترنتی
دادگستری در متون ادب فارسی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)
داستان کوتاه طنز
شعر دوستان

درباره ی ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لذا در این بخش مخاطبان من جماعتی خاص است.
لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟
می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
در این صورت، مخاطبان بیشتری، خواهم داشت .

مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، بنشانی مشهد ، خیابان پاسداران، نبش کوچه سالاری، ساختمان قرض الحسنه پرستاری، طبقه دوم، واحد 108 تلفن : 2216599 511 98 + و 2254972 511 98 + مي باشد.
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع آن تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پیوند های روزانه

آرشیو

پیوند های وبلاگ

Linkograph لینکوگراف
اتحادیه کانونهای وکلای دادگستری ایران
منيران - راهنمای وب ایران
1000 سایت
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرین پست ها

حریم خصوصی (با نگاهی به بند 6 فرمان 8 ماده ای حضرت امام ره)
حرف مرد یکی است
قلمزنی یا شمشیرزنی
شبیه سازی راه رفتن آدمی
همگام با سردار
پرسش و پاسخ حقوقي 42 - ماده 447 ق. آ. د.
پرسش و پاسخ حقوقي 41
پرسش و پاسخ حقوقي 40 - شهادت بر امر عدمی
جنبش سبز و نگاه به درون
بررسی وظائف بانک ها با تکیه بر قانون چک مصوب سال 82 - قسمت سوم
بررسی وظائف بانک ها با تکیه بر قانون چک مصوب سال 82 - قسمت دوم
بررسی وظائف بانک ها با تکیه بر قانون چک مصوب سال 82 - قسمت اول
شعری تازه از رضا دبیری جوان
سه شعر جدّ از ادیب الممالک فراهانی
بیژن ها در چاه (رنج نامه ای در باره زندانیان اصلاح طلب)
تصویر طنز (کاریکاتور) 20– هتل زندان
پرسش و پاسخ حقوقي 39 - تغییر شعبه مرجوع‌اليه
پرسش و پاسخ حقوقي 38 - اعطاي مهلت به محکوم عليه
پرسش و پاسخ حقوقي 37 - کاربرد "تنفيذ" در مورد "صلح نامه عادی"
دور بیقراری - شعری از تقی خاوری
صلح، بهتر از جنگ
مرگ به انبوه جشن است( واکاوی یک مثل ادبی)
دشنه در زخم ( نقدی بر گفتار حداد عادل و موضع جدید فرمانده ناجا )
کوبیدن بر طبل بی قانونی (تحلیلی بر گفتار خطیب نماز جمعه ی هفته پیش تهران)
احکام محرومیت از تحصیل، تصمیم قانونی یا سلیقه ای؟!!
داستان طنز - چگونه می توان 200 سال زندگی کرد؟
غزل سپیده دم – تقی خاوری
تصویر طنز (کاریکاتور) 19 - شانس آوردی جلال!
نمونه استشهاد و دادخواست اعسار از پرداخت محکومٌ به
وقتی شهرداری مشهد حکم به تکفیر ایرج میرزا می دهد

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ dad-hassani محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم