تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگویم؟

چطور طلاق بگیریم - داستان طنز

 

 چطور طلاق بگیریم

   نوشته ی آرت بو کوالد (بوخوالد)   

 

در باره نویسنده:

آرتور بوخوالد ( Art Buchwald) متولد ۲۰ اکتبر ۱۹۲۵ در یک خانواده یهودی فرزند ژوزف بوخوالد و درگذشته به تاریخ ۱۷ ژانویه ۲۰۰۷، طنزنویس مشهور آمریکایی، ستون‌نویس روزنامه اینترنشنال هرالد تریبون، واشینگتن پست، نیویورک هرالد تریبون، لس آنجلس تایمز، برنده جایزه پولیتزر (۱۹۸۲) که آثار وی در بیش از ۵۵۰ روزنامه محلی و کشوری در آمریکا به چاپ رسیده است.  آرت بوخوالد در ۱۹۷۴ به ایران سفر کرد. او یکی از شدیدترین لحن‌های انتقادی-طنزپردازنه را نسبت به رییس جمهورهای آمریکا از ریچارد نیکسون تا جرج بوش داشته است.  

کتاب‌های منشر شده ی وی عبارت است از:  پاریس بعد از تیرگی (۱۹۵۴) ، من فکر می‌کنم خاطرم نمیاد (۱۹۸۷) ، ترک خانه (۱۹۹۴) . آثاری وی که به فارسی ترجمه شده‌اشت: آمریکا به روایت آرت بوخوالد،  مترجم: پرویز ایرانزاد، خانه گاه شمار کتاب امریکا، ۱۳۶۴ ، من لوزه‌هایم را دوست دارم ، لیموزین جدید پرزیدنت بوش  ، شوکران شیرین ، گزیده طنز گیتی  (در این کتاب داستان‌هایی از آثار طنزپردازان جهان از جمله "وودی آلن" و "بوخوالد" و "تربر" ترجمه شده است.)

آرت بوخوالد و طنزهایش در ایران توسط زنده یاد پرویز ایرانزاد (پ. الف. بوخی) معرفی شد. ایرانزاد که مترجم و خبرنگار بخش بین‌الملل روزنامه اطلاعات بود، همان ذوقی را که بوخوالد در مقام طنزنویس به کار می‌برد، در مقام مترجم به کار برده است و متنی خواندنی از خاطرات این روزنامه نگار نامی و شهیر آمریکایی به دست داده است.

بعضی نوشتارهای طنز بوخوالد :

-   شوهر «مغز» خانه و زن «قلب» خانه است.

-   تنها علاج عشق، ازدواج است.

-    یک همسفر پیدا کردن خیلی آسان‌تر است از یکی را از دست دیگری خلاص کردن!

-   انسان کیسه‌هاى پلاستیکى، قوطى‌هاى آلومینیومى و سلفون‌هاى نایلونى را به وجود آورد تا بتواند با خیال راحت با ماشین‌اش در خیابان‌ها راه بیفتد و همه غذاهایش را از یک مغازه بخرد، آنهایى را که مى‌خواهد در فریزر بگذارد و آنچه را که نمى‌خواهد دور بریزد. اما بزودى جهان ما از کیسه‌هاى پلاستیکى، قوطى‌هاى آلومینیومى، سلفون و بطرى‌هاى یکبار مصرف پر خواهد شد و دیگر هیچ جایى براى نشستن یا راه رفتن نمى‌ماند. آنگاه است که انسان سرش را تکان مى‌دهد و گریه را آغاز مى‌کند. (1)

 

آخرین نوشته آرت بوخوالد:

داستان از این قرار است که بوخوالد، در فوريه 2006 با خبر شد که به دليل نارسايي کليه فقط سه هفته زنده است. از دياليز سر باز زد و تصميم گرفت به آسايش‌گاه برود و مقاله زير را نوشت و تأکيد کرد،  پس از مرگش چاپ شود. هرچند  سه ماه بعد، کليه‌اش دوباره به کار افتاد، لیکن در 18 ژانويه 2007 در 81 سالگي از نارسايي کليه درگذشت واين مقاله در 19 ژانويه در ستون هميشگي‌ او در واشنگتن پست چاپ شد و به وسیله مهرشيد متولي ترجمه شده است:

 دوستان خداحافظ

بسياري از دوستانم مرا تشويق کرده‌اند که آخرين مقاله‌ام را بنويسم و تکليف کرده‌اند نبايد بدون نوشتن چنين مقاله‌اي دنيا را ترک کنم.

زماني مي‌رسد که آدم شروع به جمع زدن مثبت و منفي‌هاي زندگي‌اش مي‌کند. در مورد من، دلم مي‌خواهد تنيس‌‌هاي محشري که بازي کرده‌ام و بازيکنان سرشناسي را که با توپ به اصطلاح بلند شکست داده‌ام، جمع کنم. هميشه اعتقاد داشته‌ام که يکي از عالي‌ترين کارهاي زندگي‌‌ام تنيس بوده است. حتي «کي گراهام» که آن موقع‌‌ها طاقت ايستادن آن طرف تور مقابل من را نداشت، از سر تقصيراتم گذشت.

نمي‌توانم تمام موضوعاتي را که مي‌خواهم در اين مقاله بياورم. فقط مي‌خواهم بگويم که با همة شماها آشنا بودن و بخشي از زندگي‌تان بودن، چه دل‌خوشي بزرگي برايم بوده است. هر کدام از شما به شيوة خود در زندگي من سهمي داشته‌ايد.

فعلاً برگرديم سر کاري که بايد بکنيم، براي چگونگي رفتنم انتخاب‌‌هاي زيادي دارم. بيش‌ترشان خيلي متمدنانه است، به‌خصوص مراقبت‌هاي آسايش‌گاه. اگر تصميم به رفتن داشته باشيد، آسايش‌گاه کار را خيلي آسان مي‌کند.

چيز جالب اين‌است که در مورد روش رفتن از اين دنيا ، هر کس نظر خودش را دارد. عزيزانم خيلي دل‌خور شده‌اند چون فکر مي‌کنند نبايد کوتاه بيايم، اين يعني دياليز بيش‌تر. ولي مهم‌ترين چيز اين است: تصميم من همين است و از آن تصميم‌هاي حسابي است.
کسي که بيش از هم پشتيبان من بود، دکترم مايک نيومن است. افراد خانواده‌ام، که دلشان نمي‌خواهد از اين دنيا بروم هم پشتيبانم بوده‌اند. ولي من دارم روي کاغذ ثبت مي‌کنم، بنابراين نبايد ترديدي وجود داشته باشد که تصميم خودم است.

تصميم گرفته‌ام که روزهاي آخرم را در آسايش‌گاه بگذرانم چون به نظر بي‌دردترين روش رفتن است و آدم مجبور نيست بار و بنه‌‌اي ببندد.

به دلايلي ذهنم به سمت خوردن مي‌رود. مي‌دانم که تمام آن نان خامه‌اي‌هايي که دلم مي‌خواسته نخورده‌ام. در ماه‌هاي اخير، برايم سخت بود که از جلوي شيريني فروشي رد شوم و لااقل يک شيريني تر و موز و بستني نخورم.

مي‌دانم که در اين مرحله از بازي اين همه وقت را صرف خوردني کردن کمي احمقانه است. ولي باز هم بگويم همين‌طور که زمان مي‌گذرد، چيزهايي که مي‌توانم بخورم، کم و کم‌تر مي‌شود، و حالا براي از دست دادن آن‌همه چيزهاي خوب اوايل اين سفر، خودم را سرزنش مي‌کنم.

به ترانة يک آواز فکر مي‌کنم: «الفي، موضوع چيست؟» نمي‌دانم وقتي پيش شما بودم، تا چه حد کارهايم را خوب انجام دادم، ولي دوست دارم خيال کنم که بعضي کارهاي چاپ شده‌ام لااقل تا سه سال دوام مي‌آورند.

مي‌دانم اگر کسي معتقد باشد که به دلايلي او را روي کرة خاک گذاشته‌اند، خيلي خودخواه است. در مورد من، از تصور اين‌که چنين آدمي هستم، خوشم مي‌آيد. و پس از مرگم که اين مقاله در روزنامه چاپ شد، خوشم مي‌آيد فکر کنم يا سرنوشتش به روي جعبة کورن فلکس ختم مي‌شود يا مرتب نقل محافل روز شکرگزاري خواهد بود.
خب، «الفي، موضوع چيست؟» در مورد من، خداحافظي کردن. (2)

 داستان طنز(چطور طلاق بگیریم) :

... عرض کنم خدمت جنابعالی، پارسال من و خانمم  (اوه ببخشید، برای اینکه در عصر آزادی زنان خدمت با سعادت بانوان محترمه جسارت نشود جمله ام را اصلاح میکنم و عرض    میکنم : خانمم و من)  هفتمین سال ازدواج خودمان را جشن گرفتیم. واقعاً محیط و منظره جالبی بود. ازاین لحاظ "جالب" بود که من می دیدم اغلب رفقا و آشنایان من در آن جشن حاضر شده بودند، همان کسانی بودند که هفت سال قبل ازدواج کرده بودند و بعد از یکی دو یا حداکثر سه سال با همسرشان متارکه کرده بودند و الان یا ازدواج مجدد کرده بودند یا بطور مجرد زندگی می کردند.... و در میان آنها چند نفری هم که مثل ما هنوز ازدواج شان دوام داشت طوری با هم برخورد داشتند که صد رحمت به غریبه! و باور بفرمائید در آن جمع سی چهل نفری تنها من و زنم بودیم که حس می کردیم زندگی مان – چشم بد دور- هیچ جایش نمی لنگد و هیچ یک از چرخ هایش پنچر وفرسوده نشده....

... وقتی به این نتیجه رسیدم، با خود گفتم : یعنی چه، این تفاوت من و همسرم برای چیست؟ چرا همه آنها از هم جدا شده اند و جدا نشده هاش هم، ناله شان به هوا است و تنها ما هستیم که مثل یک حیوان "لایعلم" ناراحتی نداریم و سرو مرو گنده،  به ریش هرچه درد و غصه و بدبختی و بدشانسی و این حرفهاست میخندیم و عین خیالمان هم نیست ؟...

نکند حقیقتاً ما مریضیم و بهمین جهت طبعمان مثل بقیه نیست ؟  چون اینهائیکه صبح و شب با همسرشان جنگ و جدال دارند آدمهای سالمی هستند....

... از شما چه پنهان موضوع را بعد از ختم جشن با همسرم در میان گذاشتم ... او هم فکری کرد و گفت :

-    بد نمیگی آرت، راست راستی شاید ما ناخوش باشیم و خودمان حس نمی کنیم... آره حتماً ما عیب میبی داریم چون من توی رفقام خانم هائی را می شناسم که همونطور که پیراهن عوض می کنند شوهرعوض کرده اند.

باید یه فکری بکنیم... باید به دکتری، یا یک آدم مطلعی مراجعه بکنیم و در این خصوص باهاشون مشورت بکنیم ببینیم نظر آنها چیه؟

-        موافقم، صد در صد موافقم ....

فردای آن روز بچند نفر از رفقا مراجعه کردم و موضوع را با آنها در میان گذاشتم آنها بعد از اینکه مقداری متلک های قد و نیم قد و کوتاه و بلند،  بار مخلص کردند، گفتند خوب است به یک نفر"مشاور طلاق" مراجعه بکنی...

                                             *   *    *

برای مزید اطلاع خوانندگان عزیر، توضیحاً عرض می کنیم که یک نفر "مشاور طلاق" آدمی است مثل یک "مشاور ازدواج"... با این تفاوت که اگر "مشاور ازدواج" کارش آشتی دادن و آشنا کردن و عاشق کردن یک مرد و زن است، "مشاور طلاق" کارش برهم زدن و تخریب مناسبات آن ها و فراهم آوردن مقدمات طلاق است.

... البته تا آنجا که من تحقیق کرده ام، کمتر کسی به یک نفر"مشاور طلاق" مراجعه می کند مگر اینکه دیگر هیچ گونه وسیله بهانه ای برای قطع رابطه و جدا شدن از همسرش وجود نداشته باشد، زیرا توی دنیای "هشلهف" و شلوغ و پلوغ  و این انسانهای مادی و تنگ نظر (دور از جان مخلص و همسرم...) هر کس به خودی خود یک "مشاور طلاق" است و صد تا "مشاور طلاق" یک لقمه چپش هم نمی شود!!

                                            *   *    *

من و همسرم متفقاً وارد دفتر آقای "مشاور طلاق" شدیم و همین کار اولین اشتباه ما بود (چون دو نفر که قصد جدائی از هم را دارند هیچوقت با هم وارد جایی علی الخصوص چنان جایی نمیشوند!....)

آقای مدیر دفتر، بعد از اینکه مدتی متعجبانه ما را ورانداز کرد، گفت که باید هریک از ما جدا جدا و به تنهائی خدمت آقای "مشاور" برسیم چون تا کنون هیچ سابقه نداشته دو نفر که قصد طلاق داشته اند با هم وارد اینجا شده باشند  ...

آقای "مشاور" وقتی از آمدن ما مطلع شد بر خلاف تذکر قبلی آقای مدیر دفتر، اجازه داد ما با هم نزد ایشان برویم ....

موقعیکه وارد اتاق ایشان شدیم طبق عادت هنوز من و زنم دست همدیگر را در دست گرفته بودیم ....

.... آقای "مشاور" در حالیکه یک تبسم تلخ به گوشه لب و یک اخم تلخ تر بالای ابرو داشت گفت:

-        این چه وضعشه.... دستهاتون رو ول کنید و دور از هم بنشینید .... اینجا که دفتر ازدواج نیست که اینجوری به هم دیگه چسبیدین....

ما دستهامان را از هم جدا کردیم و در حالیکه آنها را خیلی مودبانه و مثل بچه آدم روی زانو گذاشته بودیم هر یک در گوشه ای نشستیم ...

آقای "مشاور" روی صندلی اش جابجا شد و گفت:

-    خب، حالا حرفتان را بزنید، البته چون می دونم چرا اینجا اومدین صغرا و کبرا نمی چینیم و وارد اصل موضوع می شویم، بگید ببینم آیا اختلافات مادی و مالی با هم دارید؟ من گفتم :

-        نه قربان، چه اختلافی، من مثل ریگ بیابون به خانمم پول میدم و ایشون هم مثل آب روان اون رو خرج می کنند....

-        به به، دست ننه تون درد نکنه!!  خب، گاهی که با هم دعوا میکنین، زنتون شما رو تهدید میکنه و شما رو میذاره و پیش مادرش میره؟

این دفعه خانمم جواب داد :

-    نه اقای "مشاور" .... اولاً شهری که مامان هست با شهر ما کلی فاصله دارد و رفت و برگشتنش دست کم دو ماه طول میکشه.  ثانیاً ما اصلاً ما با هم دعوا نمیکنیم .

آقای "مشاور طلاق" با دلخوری. از من پرسید :

-        آیا شما عادت دارید برای خانمتان گل بفرستید ؟

-        آره، اغلب می رم ازگل فروشی های درجه اول شهر دسته های بزرگ گل براش می خرم....

بعد از خانمم پرسید :

-    هر وقت شما یک لباس تازه می پوشید یا یک آرایش تازه می کنید، این کارها نظر شوهرتان را جلب می کند؟

-     آره ، آره ... ممکن نیست من لباس تازه ای بپوشم یا دستی به سر و صورتم بکشم و شوهرم منو تحسین و تشویق نکنه....

-   خب : بعد از "تحسین و تشویق" به شما چی میگه؟

-   میگه چقدر خرج کردی؟

برق امیدی در چشمهای آقای "مشاور طلاق" درخشید و با علاقه مخصوصی پرسید:

-     وقتی شما مقدار پولی را که خرج کرده اید می گوئید شوهرتان غرولند نمی کند؟

-     نه، فقط شونه هاشو بالا میندازه و میره توی اتاق خودش....

....  آقای"مشاور" از ناراحتی و ناامیدی مدادش را از وسط شکست و بعد پرسید:

-        آیا شما موضوعاتی برای صحبت کردن با هم دارین؟

من جواب دادم :

-        اوه، تا دلتون بخواد... یک عالم ....

-        مثلاً در باره چی صحبت میکنید؟

-        مثلاً گاهی در باره دوستانمان که از هم طلاق می گیرند، صحبت می کنیم...

چشم های آقای"مشاور" بار دیگر برق زد و گفت:

-    از دوستانتان ؟...خب، خانم، بفرمائید ببینم هرگز دوستانتان بشما تلفن می کنند که شوهرتان را با یک زن خوشگل دیده اند؟

-    آره ، آره....

آقای "مشاور" با هیجان بیشتری گفت:

-      خب، شما چکار میکنین؟

-    هیچی... چی کار میخواهین بکنم ... اولاً دیدار و دید و بازدید با مردم و من جمله زن ها و دخترها جزو شغل و حرفه شوهرمه و اون باید این کار رو بکنه....  ثانیاً این کار خودش بهانه ای برام میشه که طفلکی شوهرم را به عذر اینکه چرا امروز با فلان دختر توی کافه بودی تیغ بزنم و پول یا چیز تازه ئی ازش بخوام....

... اقای"مشاور" که تا این وقت تکه های مداد شکسته را در دستهایش داشت، آنها را بگوشه های اطاق پرت کرد و با آهنگ محزونی گفت:

-      من تا کنون به چنین وضع نا امید کننده یی بر نخوره بودم.

زنم در حالیکه میخندید گفت:

-        البته "ناامید کننده" برای خودتان، نه ما؟....

-        آره دیگه .... شما بطرز"وحشتناکی!!" هوای کار دستتان است.

باز هم زنم خندید و گفت :

-        البته "وحشتناک" برای شما، نه ما؟ ...

-    شما خیلی با هم تفاهم و توافق دارین.... شما باید خیلی زودتر از این ها - یعنی وقتیکه خیلی جوان و بی تجربه بودید – با هم ازدواج می کردید نه حالا.... باری بگذریم .... متاسفانه. شما هیچ اختلافی با هم ندارید که من بتونم کمکی در مورد طلاق به شما بکنم....

-        یعنی میفرمائید حالا خیلی دیره؟

-    نه، هیچوقت برای هیچ کاری علی الخصوص طلاق گرفتن دیر نیست.... من از حالا برای این که بتونید از هم طلاق بگیرید دستوراتی بهتون میدم.... پاشید برید به خانه تون و سعی کنید اولاً نسبت به هم حسود باشید.  ثانیاً در زندگی تون حتی المقدور بی ملاحظه و بی مبادلات و بی فکر باشید،  دیگر اینکه سعی کنید هیچ وقت از زندگی تان راضی نباشید و با هم تفاهم و توافق هم نداشته باشید، حتی المقدور از کاهی کوهی بسازید و برای هر چیز بهانه گیری بکنید، یک آپارتمان کوچک تر بگیرید و توی آن زندگی بکنید و مخصوصاً همیشه این نکته را به خاطر داشته باشید که عشق و خوشبختی با هم در یک زندگی نمی گنجد....

ناچار بلند شدیم و از آقای "مشاور" خداحافظی کردیم ... موقع بیرون آمدن. من در را بروی زنم باز کردم و برای خروج او کنار رفتم ....

در این موقع آقای "مشاور طلاق" با آهنگ تلخی گفت:

-    آقا جون، محض رضای خدا اینهمه بی احتیاط و فراموشکار نباشید ... شما هنوز از اینجا بیرون نرفته دستورهای مرا فراموش کرده اید... شما اگر بخواهید اینجور به خانمتان احترام بگذارید و آنقدر لی لی به لالاش بگذارید که تا ابدالدهر ممکن نیست از هم جدا بشوید!

 

           ((((((((((((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 -   منبع زندگی نامه از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

2  -  منبع  آخرین مقاله  ، سایت مقاله خارجی

3 -    منبع  داستان:   کتاب حضرت فیل ( مجموعه 12 داستان فکاهی – انتقادی ، نشریه شماره 8 توفیق – خرداد 1347) – ص 66الی  77 

تصویر برگرفته از سایت


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/09/24 ساعت 14:46 | لینک ثابت |

داستان طنز - چگونه می توان 200 سال زندگی کرد؟

 

 

 داستان طنز : چگونه می توان 200 سال زندگی کرد؟

 

نوشته : استیفن لیکاک

 

 ترجمه : منوچهر محجوبی

 

 درباره نویسنده :

استیفن لیکاک (Stephen Leacock )  در سال 1829 در "سوان مور"  در "همپشایر" انگلیس متولد شد. خانواده اش در سال 1876 به کانادا مهاجرت کردند و در مزرعه ای در نزدیکی دریاچۀ "سیمکو" ساکن شدند. تحصیلاتش را که در کالج "آپر" کانادا و دانشگاه "تورنتو" ادامه داد و پس از اتمام تحصیل به تدریس در همان کالج پرداخت و پس از مدتی برای تدریس به دانشگاه "مک گیل" مونترال رفت و درهمین دانشگاه به ریاست بخش اقتصاد و علوم سیاسی منصوب شد. نخستین نوشته هایش مربوط به اقتصاد و تاریخ کانادا بود، اما به تدریج که نبوغ واقعی او آشکار شد، هر روز با زمینه اصلی کارش فاصله گرفت و به ذوق اصلی خود، شوخی محض، پرداخت. اکنون این نویسنده ، تنها به خاطر کارهای طنز آمیزش، که متجاوز از چهل کتاب است، در یادها مانده است. نخستین کتابش "لغزش های ادبی" بود و کتاب های بعدی او " داستانهای مزخرف" ، "شرح شوخ و شنگ شهر کوچک"، " در پس ماورا" " پرتو های جنون بزرگ"،  "قصه دیوانگی"، " مدارهای کوتاه"، "موامل مقتصاد" ، "امپراتوری بریتانیای ما" و "پشت صحنه" است .

لیکاک به هنگام مرگ در سال 1944 چهار فصل از کتابی را که باید زندگی نامه خود او دانست  برجا گذاشت. این چهار فصل پس از مرگش، زیر عنوان "پسری که پس از خود گذاشتم"به چاپ رسید.

در سال  1946 انجمن لیکاک، تصمیم گرفت سالانه یک نشان نقره به نام او به بهترین کتاب طنزی که درکانادا منتشر می شود، بدهد.

جایزه لیکاک اکنون یکی از جوایز بزرگ ادبی جهان است .

 داستان طنز :

بیست سال پیش مردی را می شناختم که نامش جیگینز بود و رژیم تندرستی داشت .

عادت داشت که هر روز صبح در آب سرد شیرجه برود. می گفت که این کار ماساماتش را باز می کند. بعد از آن وارد آب داغ می شد می گفت که این کار مساماتش را می بندد. آن کارها را برای این می کرد که باز کردن و بستن مساماتش را دراختیار بگیرد .

جیگینز هر روز نیم ساعت، پیش از لباس پوشیدن جلو پنجره می ایستاد و نفس می کشید، می گفت این کار ریه هایش را گشاد می کند.

البته می توانست این کار را در یک مغازه کفاشی با استفاده از یک قالب کفش بکند، اما هر چه باشد از این راه برای او مفتی تمام می شد و نیم ساعت وقت هم چیز قابلی نبود .

جنگینز پس از اینکه زیر پیراهنش را می پوشید، مثل سگی که در قلاده گیر باشد، بالا و پائین می پرید و ورزش ساندو می کرد. این کار را با پریدن به جلو، و عقب و طرفین انجام می داد.

می توانست به عنوان سگ در هر جائی مشغول کار شود. تمام وقتش را صرف این جور کارها می کرد. در وقت آزاد اداریش، دمر و روی کف اتاق دراز می کشید و کوشش می کرد روی انگشت هایش بلند شود، اگر موفق می شد، کار دیگری را امتحان میکرد و آنقدر به این عملیات محیرالعقول ادامه می داد تا در برابر یکی از آنها ناتوان بماند . آن وقت، وقت اضافی ناهار را با خوشحالی تمام، روی شکمش می خوابید .

عصرها عادت داشت که در اتاقش وزنه، گلوله و دمبل بلند کند و با اندامش به سقف آویزان شود. صدای  ضربت مشت هایش را از یک کیلو متری می توانستی بشنوی.

از این کارها خوشش می آمد. نیمی از شبش صرف لی لی کردن به دور اتاق می شد، می گفت که با این کار مغزش روشن می شود.  وقتی که مغزش را کاملاً روشن می کرد، به بستر می رفت و می خوابید ، به مجرد آنکه بیدار می شد، دوباره روشن کردن مغزش را شروع می کرد .

جیگینز مرحوم شد. البته او پیشرو بود، اما این واقعیت که او در عنفوان جوانی خودش را تسلیم مرگ کرد نباید نسل جوان را از دنبال کردن راه او باز دارد .

اینان بردگان "جنون سلامت" اند . 

اینها برای خودشان بلا درست می کنند. درساعات غیر ممکن از خواب بلند می شوند. با لباس های کوتاه احمقانه بیرون می آیند و پیش از ناشتائی مارتن های هیجان آوری می دوند .

پا برهنه راه می روند تا شبنم بر پایشان بنشیند. به شکار ازن می روند. دلواپس پیسین هستند. گوشت نمی خورند چون زیاد نیتروژن دارد. میوه نمی خورند چون اصلاً نیتروژن ندارد. اینان آلبومین و نشاسته و نیتروژن را به "پای" زغال اخته و نان صدف نمی خورند. از لیوان شیر نمی خورند. از الکل به هر شکلی می ترسند . بله قربان می ترسند. "ترسوها."

بعد از این همه الم شنگه، به یک بیماری ساده و از مد افتاده مبتلا می شوند ومثل بقیه مردم می میرند .

آدم هائی از این دست بخت رسیدن به سن های بالاتر را ندارند. بیچاره ها سرنا را از سر گشادش می زنند.

گوش کنید هیچ دلتان می خواهد که به سن پیری برسید، از یک پیری باشکوه، خرم، غنی و مغرور لذت ببرید و سرحالی و شادابی تان مورد حسادت همسایگانتان شود؟

پس این مزخرفات را پاره کنید همه را دور بریزید.

صبح ها هر ساعتی که راحت تر هستید از خواب بلند شوید. وقت بلند شدن وقتی است که مجبور به بلند شدن باشید، نه پیش از آن، اگر اداره تان در ساعت یازده باز می شود، ساعت ده و نیم بلند شوید . درفکر اذن نباشید، یک چنین چیزی اصلاً وجود ندارد یا اگر وجود دارد، می توانید یک بطری بزرگ از آن را به پنج سنت بخرید و آن را در قفسه آشپزخانه تان بگذارید. اگر کارتان در ساعت هفت صبح شروع می شود، ده دقیقه به هفت بیدار شوید اما آنقدر چاخان نباشید که بگوئید از این سحر خیزی خوشتان می آید. کار شادی بخشی نیست و خودتان این را می دانید .

چرت و پرت های مربوط به دوش آب سرد را هم دور بیندازید. وقتی که بچه بودید هیچ وقت از این کارها نمی کردید. حالا هم احمق نباشید. اگر باید دوش بگیرید "گرچه واقعاً نیازی ندارید" ، دوش آب ولرم بگیرید. لذا خارج شدن از یک بستر سرد و رفتن در زیر آب داغ و پریدن در آب سرد، مرگ آدم را حتمی می کند. درهر حال، این قدر در باره وان و دوش تان مزخرف نگوئید. مگرنوبر شست و شو را آورده اید ؟

در این باره بس است .

بعد، مسئله میکرب ها و باسیل ها مطرح می شود. هیچ ازشان نترسید . همین و بس. تمام ماجرا همین است، اگر یک بار جلوشان درآئید دیگر احتیاجی نیست که به آنها فکر کنید .

اگر به یک باسیل برخوردید، صاف به طرفش بروید و در چشم هایش زل بزنید، اگر پرید و وارد اتاق تان شد، با کلاه یا حوله تان بزنید، لهش کنید. با تمام نیروی تان به نقطه بین گردن و قفسه سینه اش ضربه بزنید. این ضربه خیلی زود مریضش می کند .

اما حقیقت این است که یک باسیل، اگر ازش نترسید، کاملاً ساکت و بی آزار است باهاش حرف بزنید. بهش بگوئید "بنشین" حرف تان را می فهمد. یک وقت من خودم باسیلی داشتم که اسمش فیدو بود و وقتی  که کار می کردم می آمد روی پایم دراز می کشید. همدمی با محبت تر از او ندیده بودم و موقعی که زیر ماشین رفت و مرحوم شد با یک دنیا اندوه در باغچه ام خاکش کردم (واقعاً اسمش یادم نیست، ممکن است رابرت بود باشد).

بدانید این بحث که عامل اصلی وبا و تیفوئید و دیفتری، باسیل و میکرب است، از سرگرمی های طب جدید است و در اصل مزخرف است. عامل اصلی وبا، درد شدید در ناحیه شکم است و علت ابتلا به تیفوئید کوشش برای معالجه کردن گلودرد است .

حالا میرسیم به مسئله غذا :

هرچه دلتان می خواهد بخورید، یک خروار هم بخورید.بله خیلی زیاد بخورید. و آنقدر بخورید که طول اتاق را تلوتلو خوران طی کنید و به مخده ای تکیه بدهید. از هرچه خوشتان می آید آنقدر بخورید که دیگر نتوانید. تنها مسئله این است که آیا می توانید پولش را بدهید؟ اگر قدرت پرداخت ندارید، نخورید. ضمناً گوش بدهید- هیچ ناراحت از این مسئله نباشید که غذای تان نشاسته، یا البومین یا گلوتین، یا نیتروژن دارد یا نه. اگر آنقدر احمق هستید که دنبال این جور چیزها می گردید، بروید همین را بخرید و هر اندازه دلتان می خواهد بخورید . به لباس شوئی بروید یک کیسه نشاسته بخورید و تا گلو بخورید. بخورید و یک شکم سیر هم سریشم رویش سر بکشید و یک قاشق آش خوری هم سیمان پرتلند روش بخورید. با این کار، به خوبی چسبیده و محکم می شوید .

اگر از نبتروژن خوشتان می آید، به یک دوا فروش مراجعه کنید و بگوئید یک قوطی از آن را با یک تکه نی به شما بدهد تا همه اش را مک بزنید. ولی هیچ وقت در این فکر نباشید که همه این چیزها را با غذای تان قاطی کنید. در چیزهای عادی خوراکی، خبری از نیتروژن و فسفر و آلبومین نیست. در هر خانواده تر و تمیزی ، پیش از اینکه غذا را آماده کنند و در سفره بچینند، تمام انواع این قبیل آشغال هایش را پاک می کنند و در سطل آشغال می ریزند .

اما یک کلمه در باره هوای تازه و ورزش. از بابت هیچ کدام از اینها ناراحت نشوید. اطاق تان را پر از هوای تازه کنید، بعد پنجره ها را ببندید و آن هوا راحفظ کنید. سال های سال می شود هوای تازه را نگه داشت. ضمناً ریه های تان را همیشه مصرف نکنید، بگذارید کمی هم استراحت کنند. اما د رمورد ورزش اگر مجبورید ورزش کنید با ناراحتی هایش بسازید . اما تا زمانی که پول خرید یک اسب لنگ را دارید و می توانید به دیگران پول بدهید تا برایتان بیس بال بازی کنند ومسابقه دو بدهند و ژیمناستیک کنند، شما در زیر سایه بنشینید و سیگارتان را بکشید و آنها را تماشا کنید. پناه بر خدا، دیگر چه میخواهید؟

                       **************

منبع :  ماهنامه فرهنگی - هنری رودکی، سال پنجم، شماره 59 – شهریور 1355 ، صص32و33


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/07/01 ساعت 21:34 | لینک ثابت |

زنگ در (قصه ای از : ولاديمير ناباکف)

 

 

زنگ در (قصه ای از : ولاديمير ناباکف)

 

با نگاهی به زندگي نامه و آثار،  شيوه ادبي و داستان نويسي ناباکف(ولادیمیر ناباکوف یا ولادیمیرنابوکف)

 

نوشته و انتخاب از : محمد مهدی حسنی

 

 

الف – درباره نويسنده : "زندگي نامه و آثار ناباکف" (1)

1 – الف – ناباکف در روسیه :

ولاديمير ولاديميرويچ ناباکف (Влади́мир Влади́мирович Набо́ков = Vladimir Nabakov )که در زبان انگليسي به عنوان نويسنده اي صاحب سبک شناخته مي شود و به گمان بعضي منتقدين بهترين نويسنده ي نيمه ي دوم قرن بيستم است(2)،  در 23 آوريل 1899 در سنت ‏پترزبورگ، و در يك ‏خانواده قديمى اشرافى به دنيا آمد. پدر او ولاديمير دميترويچ ناباکف، وكيل و حقوقدانى ‏آزادانديش و سياستمدارى ليبرال و روزنامه نگار ي مخالف تزار و يكى از پايه‏گذاران حزب مشروطه ‏دموكراتيك بود و به انحلال آن اعتراض كرد و در سال 1906 به زندان افتاد. سپس اويكى از نويسندگان نشريه آزاديخواه "رچ" شد. و در سال 1917 در دولت موقت‏ كرنسكى‏ شركت داشت. مادر او "اِلنا ايوانونا روكاويشنيكف‏"  نام داشت. اولين برادر ناباکف، "سرگئى‏" در 1900 متولد شد. او در ژانويه 1945 در يکي از اردوگاه هاي كار اجبارى نازى‏ها مى‏ميرد. همانطور كه ناباکف در نامه‏اى به "ادموند ويلسون‏" مى‏نويسد، اين خبر عميقا ًاو را دگرگون مى‏كند.  در سال   1901  النا ناباکف،  دو پسر جوانش را به فرانسه، به منطقه "پو"، ملك برادرش "واسيلى‏" معروف به  دائى‏روكا مى‏برد. اين دائى جهان وطنى است كه مى‏تواند به دو زبانى مخلوط از فرانسه،انگليسى و ايتاليايى صحبت كند.  دائى‏روكا هنگام مرگش در سال 1916، ثروت‏ زیادی براى ولاديمير ناباکف به ارث ‏گذارد كه هيچوقت از آن بهره‏اى نبرد. درباره‏ اين ثروت ناباکف در خاطراتش مى‏نويسد: "براى مهاجرى كه از سرخ ها متنفر است... چون آنها ثروت و زمينش را غصب كرده‏اند چيزى جز تحقير محض احساس نمى‏كنم. غم غربتى كه همه اين سالها مرا عميقاً به خود مشغول كرده، احساس روزافزونى است ‏كه چگونه كودكى را از دست داده‏ام، نه اسكناسهايم را".  ناباکف در كتاب سواحل ديگر به اول خاطرات‏كودكيش در ملك "وايرا" اشاره مى‏كند. "وايرا" يكى از سه محلى است كه ناباکف‏ها تابستان را در آن مى‏گذرانند. او در 1911 وارد مدرسه تنیشف می شود. در کودکي ناباکف به پروانه‏ها علاقه خاصى نشان ‏می داد و آثارى را كه مربوط به پروانه سانان‏بود، از ده سالگى مطالعه مى‏كرد و اولين شعر خود را در 1914 ‏سرود.
در 1916 جزوه‏اى با عنوان Stikhi (شعر در زبان روسی) شامل شصت و هفت قطعه شعر او در مجموعه آثار نويسندگان پترزبورگ به چاپ ‏رساند. در 1917  پدر او به مجلس راه مى‏يابد. سپس در اواخر سال 1917 به "كريمه‏" در نزديكى "يالتا" پناه مى‏برد.

2 – الف - ناباکف در اروپا :

 ناباکف در مارس 1919 به سوى قسطنطنيه حركت مى‏كند و سپس لندن را به عنوان تبعيدگاه خود برمى‏گزيند. به گفته "ولاديمير ترينينى"  زمانى كه خانواده ناباکف سرانجام در برلين اقامت مى‏كنند، ولاديمير وبرادرش سرگئى ناباکف در دانشگاه كمبريج مشغول‏تحصيل مى‏شوند. در خلال سالهاي 1919-1922 پدر ناباکف مجله‏اى براى مهاجران به نام "رول‏" منتشر مى‏كند. ناباکف براى اين كه آثارخود را از نوشته‏هاى سياسى پدرش متمايز كند، اولين آثار منثور و نيز ترجمه‏هاى ‏شعرهاى فرانسوى و انگليسى را با نام مستعار "سيرين‏" به چاپ مى‏رساند.  تا اينکه در 28 مارس 1922 پدر ناباکف در يك ميتينگ سياسى كه به حمايت از "ميليوكف‏" برگزار شده، توسط دو تروريست راست افراطى به قتل مى‏رسد.
در ژوئن همان سال ناباکف  تحصيلاتش را در كمبريج به پايان رسانده و در دو رشته زبان روسی و زبان فرانسوی مدرک می گیرد و با خانواده خود به برلين رفته و مقيم آنجا مى‏شود و به‏ تدريس انگليسى، فرانسه و تنيس مى‏پردازد و دو دفتر شعر و چند ترجمه از جمله : ترجمه‏اى به روسى از آليس در سرزمين عجايب اثر "لوئيس كارول‏" را به‏چاپ مى‏رساند.

ناباکف در سال  1925 با "ورا اوسنا اسلوينم‏" ازدواج مى‏كند. از آن زمان او تمام كتاب هايش را به همسرش تقديم‏ کرد. در سال 1934 تنها پسرش "ديمترى‏"  متولد مي شود،  ديمترى در حالى كه به خوانندگي  اپرا ادامه ‏مى‏داد، تعداد زيادى از آثار روسى پدرش را به انگليسى ترجمه کرده است.

اولين رمان روسى نويسنده به نام ماشنکا در سال 1926 منتشر ميشود و سپس،  شاه، بى‏بى، سرباز (1928 ) ، دفاع لوژين‏(1930)  ، مجموعه‏اى از داستانها و شعرها (1930) ، چشم (1930) ،  فتح نمايان (‏1932 ) ، تاريكخانه (1933) ، يأس‏ (1936) ، دعوت به مراسم گردن زنى (1936 -  که ابتدا به صورت پاورقى و در سال‏1938 به صورت مجلد) نشر مي يابد.  ناباکف در سال1937به دليل خطر نازيسم و نيز اصليت يهودى همسرش به قصد پناهندگى به پاريس مى‏رود و با نشريه NRF همكارى مى‏كند. در همان جا "پل هان" و "جويس" را ملاقات‏ و درباره آن دو و نيز "پوشكين" به زبان فرانسه مطالبي منتشر‏مى‏ کند.
نتيجه (اتفاق)‏ و اختراع ‏والس (1938 - دو نمايشنامه كه به زبان روسى در فرانسه اجرا مى‏شوند.) ،  ‏ و مادموازل (1939 - تنها متنى كه به زبان فرانسه نوشته است) يادگار زندگي وي در فرانسه است.

3 – الف - ناباکف در امریکا :

ناباکف در 1940 اولين رمانش را به زبان روسي به نام "سولوس شهريار"، که هرگز به پايان نرسيد، در دست داشت که با خانواده  خود و به وسيله كشتى "شامپلن" به ايالات متحده رفت و زندگي حرفه اش به عنوان نويسنده اي روسي به پايان رسيد . تمام آثار داستانيي که پس از اين نوشت به زبان انگليسي بود .

ناباکف درنخستين سالهاي اقامتش در امريکا در کالج ولزلي تدريس مي کرد و ضمناً در موزه تاريخ  ‏طبيعى نيويورك به مطالعه پروانه سانان مى‏پرداخت. از سال 1920 كه اولين مقاله علمى‏خود را درباره پروانه‏ها به زبان انگليسى در مجله "انتومولوژيست" به چاپ رساند، ناباکف علاقه خود به اين علم، كه آن را با كمال ميل به نوعى هنر مى‏آميخت، ترك ‏نگفت.

آنگاه ناباکف با "ادموند ويلسون" آشنا مى شود و همو وي را به نيويوركرمعرفى مي کند. اين ‏دوستى اديبانه  به خوبي در "مكاتبات ناباکف - ويلسن" (منتشر شده در سال 1978 در آمريكا) منعکس است.

در 1941 اولين رمان انگليسى او "زندگى واقعى سباستين نايت‏" منتشر مي شود در حاليکه اين رمان سه سال پيش تر درپاريس نوشته شده بود.  ناباکف در 1942 به عنوان محقق در موزه جانورشناسى تطبيقى هاروارد منصوب مى‏شود. و سه روز درهفته در كالج "ولزلى‏" به تدريس ادبيات روسى مى‏پردازد. و در سال 1955 وی و همسرش تبعه امريكا ‏مي شوند و از 1948 تا 1959 به عنوان استاد ادبيات اسلاو (روسى و اروپائى) در دانشگاه " کورنل" در "ايتاكا" واقع در ايالت ‏نيويورك، مشغول مي شود و تابستان ها را به سفر و نوشتن و جمع آوري پروانه مي گذراند.

او در دوران اقامتش درامريکا،  سه رمان نوشت : کوژي شوم (1947)، لوليتا (1955)، و پنين (1957) و همچنين در سال هاي 1946 و 1951  به ترتيب رمان "بندسينيستر " و خاطراتش : "شهادتى قطعى" را که بعداً با تجديد نظر و عنوان "حرف بزن، حافظه (1966)منتشر ساخت و نيز تجديد چاپ روسي "سواحل ديگر" (1954) با تجديد نظر، محصول همين دوره بود

او اوقات بسياري را وقف ترجمه آثار کلاسيک روسي کرد: سه شاعر روس (1944)، قهرمان عصرما (1958)  اثر ليرمونتوف، "حماسه ترانه نبرد يگور" (1960) از نويسنده اي ناشناس، "يوگيني اونگين" (1964) از پوشکين که ترجمه اي است سترگ و بسيار خالص و پر از حواشي، و نيز جزوه‏اى حاوي بررسي انتقادي درباره نيکالاي گوگول (1944)محصول همين تلاشها بود. اين آثار، همراه با درسهايي در باره ادبيات روس (1981) که پس از مرگش منتشر شد (1981) مهمترين خدمات او به ادب روسي در سالهاي اقامتش در امريکا بود.

گفتيم ناباکف در 1955 رمان "لوليتا" را مي نگارد امّا چهار ناشر آمريكائى دستنويس انگليسى رمان مزبور را رد مى‏كنند و آن  براى ‏نخستين بار در پاريس توسط انتشارات "اُلمپيا" به چاپ مى‏رساند. موانع‏متعددى براى فروش آن بوجود مى‏آيد. "گراهام گرين‏" مقاله‏اى پرسروصدا در تأييد آن‏مى‏نويسد. در 1957، خلاصه‏اى از لوليتا همراه يادداشتى از ناباکف در مجله ‏آنكورريويو درج مى‏شود. در سال 1958 سرانجام انتشارات پوتنام آن را چاپ مى‏كند.اين رمان به سرعت عنوان پرفروشترين كتاب را بدست مى‏آورد و بخت و اقبالي را که انقلاب روسيه حدود چهل سال قبل ناباکف را از آن محروم کرده بود به او بازمي گرداند و "كوبريك‏" براساس‏آن فيلمى مى‏سازد.

4 – الف - ناباکف در سوییس :

در 1960 که ناباکف، شصت سال داشت، بار ديگر مهاجرت کرد و ضمن حفظ تابعيت امريکا براي هميشه در سوئيس ماندگار و در هتل "پالاس دو مونتروه‏" مستقرشد، در حالي که خواهران او در ژنو زندگى مى‏كردند و پسرش درميان درس، آواز مى‏خواند.

حاصل سالهاي اقامتش در سوئيس  "آتش بي رمق يا رنگ باخته" (1962)، آدا یا آردر(1969)، پشتنماها" (1972) و "دلقکها را ببين." (1974) بود.

در 1962  عكس ناباکف بر روى مجله نيوزويك به مناسبت ساختن فيلم "لوليتا" توسط "كوبريك" به چاپ مى‏رسد.
دو سال بعد "موسسه بوليگن‏" چهار جلد ترجمه انگليسى ناباکف از اوژن اونگين‏ پوشكين را به همراه ‏تفسيرهاى مفصّل او به چاپ مى‏رساند و سپس مشاجرات قلمى معروف او در مورد اين ترجمه ‏با "ادموند ويلسن" آغاز مى‏شود.
پيش تر اشاره کرديم که "خاطرات سخن بگو" ناباکف در1966 به چاپ مى‏رسد (آن روايت جديد و افزون شده اثرى است به نام‏ "سواحل ديگر" كه در سال 1951 به فرانسه ترجمه شده است).
اولين اثر ناباکف در نقد ادبي (Escape into aesthestics) که در مورد آثار "پگ استيز" و"زندگى او در هنر" درباره "اندروفيلد" است در 1967 انتشار مي يابد و دو سال بعد مجله تايم  به دليل انتشار شاهكار ارزنده او "آدا" روى جلد خود را به ناباکف اختصاص ‏داده ومى‏نويسد: "يك داستان خوب و زنده در آنتى ترا" .
در 1973 ناباکف،  نوولى روسى به نام "زيباى روسى‏"  را به انگليسى ترجمه و همچنين "نظرات تند" را كه مشتمل برمصاحبه‏هاى او است، چاپ مي کند.  يک سال بعد سناريوى لوليتا را به خواست كوبريك نوشته می شود (هرچند مورد استفاده كوبريك قرار نمي گيرد). و آخرين رمان منشره اش "دلقك‏ها را ببين!" است  و بالاخره دو سال قبل از فوت،  دو مجموعه داستانهاى روسى به نام : "قتل عام مستبدان‏" و "توصيف جزئيات يك غروب"  را‏ هم منتشر مي کند.

هرچند آخرين دوره اقامت ناباکف در اروپا در زندگي حرفه اي او به عنوان نويسنده اي امريکايي اهميتي بسيار داشت . اما اين دوره دوره احياي شهرت او به عنوان نويسنده اي روسي هم بود. همه رمانهاي روسي" و تقريباً تمامي داستانهايش" تحت نظارت دقيق نويسنده ترجمه شدند و مخاطباني جديد و بسيار بيشتر درجهان يافتند و سبب شدند ولايمير ناباکف با تاخير به يکي از پر خواننده ترين نويسندگان روسي معاصر تبديل شود.

ناباکف در 2 ژوئيه 1977 در مونترو زندگى را وداع ‏گفت و در "كلارنس‏" به خاك سپرده‏ ‏شد.

ب – شيوه ادبي و داستان نويسي ناباکف :

آذر نفيسي استاد دانشگاه جانزهاپکينز – که کتاب "لوليتاخواني او در تهران" شهرت جهاني پيدا کرده است - علاقه خود را به ناباکف به خاطر لذت ناب و مطلقي می داند  که از خواندن آثارش نصيب مي شود. او معتقدست هر نويسنده منابع و سرچشمه هاي متفاوتي از لذت را نصيب خواننده مي کند و در مورد ناباکف نمونه هاي بسياري وجود دارد که يکي از آنها درک او از رابطه ي ميان خواننده و اثر داستاني است. ناباکف خود مي گويد: "خوانندگان آزاد به دنيا مي آيند و بايد آزاد بمانند!" آثار بزرگ هنري از وجوه مختلف با مسئله ي آزادي در ارتباطند ، که فقط يکي از آنها سياسي است.  پل بنيشو،  متفکر فرانسوي مي گويد: " يک اثر هميشه شاهدي بر وجود يک آزادي اساسي براي آفرينش است... اين آزادي يکي از بنيادي ترين دارايي هاي ذهن است".  به عقيده نفيسي آثار بزرگ داستاني و در اين مورد رمان، از بنيادي ترين دارايي هاي ذهن است،  بنابر اين آثار بزرگ داستاني ، و در اين مورد رمان ، از طريق آفرينش شکل منحصر به فردي از دانش تخيلي در باره ي ما و جهان مان، به ما آزادي مي بخشد و  ما را از محدوديت ها و قيد و بند هايي که واقعيت بر ما تحميل مي کند مي رهانند. اين مفهوم پايه ي ديدگاه ناباکف درباره ي رمان و ارتباطش با واقعيت است .

به زعم ناباکف، نه تنها عمل نوشتن که خواندن و بازخواندن نيز رهايي بخش است.  به اعتقاد او، چيزي که وي "چشم سوم تخيل" مي نامد ، قادر است واقعيت سرکوبگر و گريزنده را معني کند و آن را تحت اختيار در آورد، به همين دليل است که به نظر ناباکف ، جدال با تماميت خواهي "توتاليتاريسم" هرگز به ابعاد سياسي آن محدود نمي شود، بلکه به ذهنيتي که منکر وجود خطرهاي تخيل است نيز گسترش مي يابد و در رمان هاي ناباکف ، نه تنها خود کامگي سياسي بلکه توقعات و محدوديت هايي توسط نويسندگان و خوانندگان خاصي اعمال مي شوند نيز افشا مي شوند و زير سوال مي روند.(3)

ناباکف معتقد است که براي تدوين قانون و يا به دنبال قانون گشتن و به کليت رساندن موضوعات در هنر و بالاخص در ادبيات (ادبيات پيشرو) جايي نيست. ادبيات بايد تنها با فرديات سرو کار داشته باشد او با تمام کساني که در مباحث علوم انساني سعي در يافتن قوانيني همه گير و همگاني دارند و مي خواهند همه را به يک چوب برانند بسيار مخالف است و از آن جمله اند مارکس و فرويد.(4)

او با شناخت عميقي که از زبان و ادبيات داشت، دنيايي آينه وار خلق مي کرد، اما هنر را صرفاً آينه اي نمي دانست که در برابر طبيعت گرفته باشند بلکه آن را نوعي منشور نيز مي دانست که واقعيت کور کننده را به رنگين کماني از عقل و احساس تجزيه مي کند. به نظر او، علم بدون تخيل، و هنر بدون واقعيت وجود ندارد. دنيا آميزه اي است از هم پوشاني ها و حجاب هايي که حقايق سحر انگيز را پنهان نگه مي دارند. زيبائي نيز وحشي و طبيعي است و اين در داستان هاي او پيداست. از سال 1959 که در سويس اقامت گزيد، خشم و نفرتش از ناهنجاري هاي جهان، احساس هاي مبتذل و ادعاهاي شبه هنري بيش تر شد. همه اين ها را با لفظ روسي پوشلوست بيان مي کرد که نه تنها آثار سردمداران فرهنگ عامه پسند  بلکه نوشته هاي فرويد و شعرهاي ازرا پاوند را نيز شامل مي شد . (5)

معروف است که ناباکف دچار نوع خاصي از توهّم يا "هالوسيناسيون"  بوده که در طب به "سي نستزيا" معروف است، و معادل هاي موجود آن در زبان فارسي حس آميزي يا حس آميختگي است. اين توهم که از اختلالات لُب فرونتال قشر مغز و سيستم ليمبيک ناشي مي شود، عبارت از اين است که احساس يک حس، باعث احساس شدن حس ديگر نيز در مغز بيمار ميشود. مثلاً با شنيدن يک صدا بويي نيز براي آن صدا احساس مي شود. در صورتي که مي دانيم در عالم واقع صدا بو ندارد. به هر حال ناباکف يک چنين اختلال يا به قول بعضي ها يک چنين قدرتي نيز داشت، و اين را هم از مادر به ارث برده بود. گويا رنگ آبي طعم خاصي براي او و مادرش  داشته است (احتمالاً آرتور رمبو نيز که در اشعارش اين قبيل توهمات را بيان کرده است، چنين اختلالي داشته است). البته حس آميزي هاي ناباکف محدود به آميختن رنگ و طعم نمي شود، انواع حس آميزي ها در رمان هاي او به کار رفته است و خواننده يا مترجم آثار او حتماً بايد به اين موضوع توجه کند. (6)

ناباکف ، به گفته خودش، براي کتاب خواني دقيق و نکته سنج مي نويسد، خواندن آثار او احتياج به دقت و نکته بيني فراواني دارد. بسياري از کارهاي او را بايد چند بار خواند، و جالب اينجاست که هر بار خواندن کتاب هاي او شخص هنر دوست بيش از بيش به ارزش هنري کارهاي ناباکف پي برده  ومفتون آنها مي گردد .

با وجود شاعرانه بودن، زبان نوشتار او دقيق است و هرگز به کلي گويي نمي پردازد در عين حال زباني شوخ و لوده دارد. (7)

سبک ناباکف از همان چيزهايي شکل مي گيرد که زندگي کودکي او را تشکيل مي دادند. علايق دوران کودکي او، علاقه به زبان و زيبائي هاي آن، علاقه به شعر نقاشي، دنياي پروانه ها، شطرنج، سايه ها، تلالو رنگ ها... بار ديگر در رمان هاي او سر بر مي آورند. ناباکف با وسواس عجيبي نوآنس "nuance " هاي زبان را به کار مي گيرد . گاهي براي معنايي که مي خواهد ارائه دهد، تمام لغت هاي مترادف موجود کافي نيستند و او به آفرينش کلمات تازه دست مي زند. در استفاده از صفت ها،  قراردادهاي عادي زبان را زير پا مي گذارد. پيدا کردن يک رابطه منطقي بين صفت ها و موصوف هاي ناباکف در غالب موارد کار ساده اي نيست.

يکي ديگر از علايق دوران کودکي ناباکف علاقه به نقاشي بود. البته او نقاش خوبي نشد، اما خوب ياد گرفت که نقاشي را بنويسد. گاهي مناظري که توصيف مي کند چنان زنده و آشکارند که خواننده احساس مي کند که منظره را با چشم خود مي بيند. گويا تلالو رنگ ها افسون خاصي براي او دارند، و اين افسون هم از کارهاي مادر بوده است . وقتي ولاديمير کودک بوده، مادرجواهراتش را پهن ميکرده تا ناباکف تلالو رنگ ها را به خاطر بسپرد. بعضي از رمان هاي او، بخصوص آدا، لبالب از تلالوهاست. 

ناباکف با وسواسي که در انتخاب کلمات به خرج مي دهد و رفتار خاصي که با کلمات مي کند، خواننده آثارش را در موقعيت دشواري قرار مي دهد. رفتار ناباکف با کلمات رفتاري شاعرانه است. او تا آنجا که مي تواند از کلمه کارمي کشد. خواننده ناباکف علاوه بر اين که بايد صبر و حوصله کافي به خرج دهد تا او تمام جزئيات يک خاطره را با وسواس و دقت تمام برايش شرح دهد، بايستي به کلمات نيز به عنوان کلمه اي تازه نگاه کند. هر کلمه اي که از زير قلم او بيرون مي آيد تولد جديدي مي يابد و شناسنامه جديدي مي گيرد. (8)

دي. بارتون جانسن،  ماري یا ماشنکا (1926) و فخر(1933)  را شخصي ترين رمانهاي ناباکف می داند که درآنها زندگي در مهاجرت از چشم قهرمانان روسي جوان تصوير شده است. اين رمانها از لحاظ  دقت کلام دراوج آثار قرار دارند، اما درآنها آنچه ناباکف بعداً " احساساتيگري نمناک" ناميد ديده مي شود- کيفيتي که اين دو رمان را در تقابل با دو رمان ديگر شاه بي بي، سرباز (1928) و خنده در تاريکي (1932) قرار مي دهد؛ دراين دو رمان اخير شخصيتهاي يک بعدي و پيرنگهاي هيجان انگيز، هرچند کهنه، با قدرت تکنيکي درخشان و با خونسردي تمام نقل مي شوند. دو رمان ديگر او، چشم (1930) و درماندگي (1936) با راويان پريشان حواس و "غير قابل اعتماد" شان منادي پيدايش رمان روانشناختي در آثار ناباکف شدند . تمهيد ساختاري اصلي دراين دو رمان شکاف ميان روايت راوي متوهم  و "واقعيت" است که خواننده از خلال "و به رغم" آن روايت اين نکته را در مي يابد . اين کتابها، هرچند تا حدودي نقيضه هايي برآثار داستايفسکي هستند، مضمون اصلي آثار ناباکف را برملا ميکنند . رابطه متقابل دو "يا چند" واقعيت" که يکي واقعي تر از ديگري است. اين مضمون در دفاع (1930) هم حضور دارد که در آن يک استاد شطرنج به عبث مي کوشد درحمله شطرنج وار حريفي ناشناس، که دارد سلسله حرکتهايي را که در زندگي گذشته اش يک بار او را به جنون کشانده بود از نوبازي مي کند، دست او را بخواند و حرکاتش را خنثي کند .

ناباکف شهرت نهايي خود را بعنوان نويسنده اي روسي مديون دو رمان روسي آخرش است . دعوت به مراسم گردن زني (1938) شاهکاري است بهت انگيز و سرشار از خلاقيت که تقريباً بکلي فاقد بعد انساني، يا حتي پيرنگ است. سينسيناتوس، آموزگار جوان، به فساد باطن " متهم و محکوم شده است زيرا با همشهريان بي خاصيتش در آن جهان توتاليتر ساختگي شان متفاوت است. وقتي در سلول زندان نشسته است الهاماتي از جهاني آرماني را که وطن حقيقي اش است در دفتر خاطراتش ثبت مي کند. سينسيناتوس را در زمان مقتضي به پاي کنده جلاد مي برند وقتي ساطور فرود مي آيد و جهان رمان که اسباب صحنه تئاتري است فرو مي ريزد، سينسيناتوس برمي خيزد و "به سمتي به راه مي افتد که از صداهايش پيداست موجوداتي از جنس خود او آنجا ايستاده اند ."

ساختار اين رمان سوررئاليستي طابق النعل بالنعل بالفعل بر اساس تقابل" اين جهان" و "آن جهان" شکل گرفته است که مرگ نقطه گذار بين آنهاست. اين رمان را مي توان به صورتهاي مختلفي تفسير کرد، اما در يک سطح تقابل مضموني ميان آگاهي محدود قهرمان به جهان با آگاهي نويسنده داناي کل است – مضموني که در آثار ناباکف پيوسته تکرار مي شود . درخشش رمان از لحاظ سبک و مفهوم ياد آور آندريي بيلي است که در ساختار فرمي زيباي ناباکفي جاي گرفته است.

در هديه (روسي : 1937 – 1938، انگليسي : 1952) تکيه بيشتر بر هنرمند و فرايند خلق است تا ترفندهاي هنر، شخصيت اصلي، فيودور گادونوف، نويسنده مهاجر جواني است که در اواخر دهه بيست در برلين زندگي ميکند. آنچه به ظاهر خط اصلي پيرنگ را تشکيل مي دهد آشنا شدن فيودور و معشوقش، زينا مرتس، است که بطرقي بسيار پيچيده صورت مي پذيرد. خطي که در پيشروي پيرنگ به صورتي عميقتر دنبال ميشود بلوغ استعداد هنري فيودور " يکي از هديه هاي عنوان کتاب gift  در انگليسي هم به معناي هديه است و هم قريحه" است که در نوشتن کتاب هديه به اوج خود ميرسد اين رمان ضمناً نقد نکته سنجانه ادبيات روسي، ارزيابي عميق تاريخ فکري و اجتماعي روسيه، و هجو بيرحمانه حيات ادبي جامعه مهاجران نيز هست. قصه عشق و گرماي موجود در شخصيت پردازي خواننده را مجذوب مي کند و سبب ميشود پيرنگ زيرکانه اي که بر اساس يک مسئله شطرنج شکل گرفته است از نظرش پنهان بماند. هديه زيباترين آميزه ابعاد فرمي و انساني زندگي ادبي نالوکوف به زبان روسي است .

از حدود پنجاه داستان کوتاهي که ناباکف به روسي نوشته است انگشت شماري به ياد مي مانند: "پري سيب زميني" (1924)، "راهنماي برلين" (1925)، "بازگشت چورب" (1925)، و "بهار در فيالتا" (1936). در مجموع، داستانهاي کوتاه به اندازه رمانها واجد نوآوري نيستند و بيش از رمانها بر واقعيتهاي زندگي مهاجران استوار شده اند. ناباکف چهار کتاب شعر منتشر کرد و بعد نثر را به عنوان ابراز اصلي خويش برگزيد. هرچند بعد از 1930 تعداد سروده هايش سخت کاهش يافت، در سرتاسر زندگي اش بيش از 300 شعر به زبان روسي منتشر کرد. (9)

 ج - داستان زنگ در

نوشته :  ولاديمير ناباکف

برگردان : ن. جهان(10)

 

هفت سال آزگار از آن هنگام گذشته بود که او  و  زن در پيترزبورگ از هم جدا شدند. خدايا در ايستگاه نيکليوسکي چه غوغائي به پا بود!  

- اينقدر نزديک نيا!  

- قطار الان است که راه بيفتد.

- خب ما رفيتم،

- خداحافظ ، عزيز جان ...

زن پهلو به پهلو خط آهن گام زد - بلند بود و باريک، باراني به تن با شالي سياه و سفيد دورگردن، و جرياني آرام او را عقب گذاشت. مرد، تازه سرباز ارتش سرخ، گيج و بي ميل، تن به جنگ داخلي داد و بعد، شبي قشنگ، پا به پاي جير جير نشئه ناک زنجره هاي مرغزاران، طرف سفيدها را گرفت. يک سال که گذشت، 1920 کمي قبل از ترک روسيه، درخيابان سنگلاخي و شيب دار چينايا در يالتا، با عمويش، وکيلي در مسکو، سينه به سينه شد. بله، البته خبرهائي بود- دو نامه.  زن داشت به آلمان مي رفت و گذرنامه هم جور کرده بود

-  سرحالي، جوان. آخرش روسيه گذاشت بروي - رفتني ابدي،

به قول بعضي ها. مدتها در تملک روسيه بود، اما نرم از شمال به جنوب لغزيد . روسيه کوشيد با گرفتن "تور"، "خار کف"، "بلگرد"  و آبادي هاي دلگشاي رنگارنگ، در چنگ خود حفظش کند. بيهوده بود. آخرين وسوسه را براي او در آستين داشت، آخرين هديه را – "کريمه" را- اما از اين هم کاري برنيامد. ول کرد و رفت.

وقت سوار شدن به کشتي با انگليسي جواني آشنا شد - پسر شوخ و شنگ  و ورزشکاري که عازم افريقا بود.

نيکلاي از افريقا، و ايتاليا، و به جهاتي از جزاير قناري، ديدن کرد و بعد به افريقا بازگشت، جايي که چند صباحي به خدمت لژيون خارجي درآمد. اوائل زياد به ياد زن بود، بعد بندرت، و باز زياد و زيادتر.  شوهر دوم زن، کارخانه دار آلماني "کيند"، در گيرودار جنگ جان باخت. اين مرد در برلين قطعه ملکي نسبتاً خوب داشت و نيکلاي پيش خود فرض کرد به اين ترتيب زن در آنجا گرسنگي نمي کشد. اما، عجبا، زمان چه تند گذشت!.... واقعاً هفت سال تمام رفته بود؟

در فاصله ي اين سالها، سخت جان تر و پوست کلفت تر شد؛ يکي از انگشتهاي سبابه اش را از دست داد و دو زبان ايتاليائي و انگليسي را ياد گرفت. رنگ چشمانش روشن تر شد و در حالت آنها، به يمن آفتاب،  سوختگي روستائي وار ملايمي که رخسارش را مي پوشاند، رک و راستي پديد آمد . راه رفتنش، که هميشه لختي خاص مردمان پا کوتاه را داشت، حالا آهنگ نماياني پيدا کرده بود. يک چيز اما در او اصلاً فرق نکرده بود: خنده اش چشمکي و رنگي از طعنه آنرا همراهي مي کرد .

تا تصميم بگيرد که همه چيز را ول کند و منزل به منزل روانه برلين شود وقت زيادي را به آهسته خنديدن وسر تکان دادن، گذراند. يکبار – روي بساط روزنامه فروشي در ايتاليا – چشمش به جريده مهاجران روس افتاد که در برلين منتشرمي شد. به اين روزنامه نوشت که يک آگهي خصوصي براي او چاپ کنند: "فلاني دنبال فلاني مي گردد". جواب ندادند . سري به جزيره "کرس" زد و يک رفيق روسي، روزنامه نويس پير "گروشوسگي" را ملاقات کرد که راهي برلين بود.

-  "از طرف من پرس و جوئي کن شايد پيدايش کني. بهش بگو زنده ام وحالم خوب است...."

اما اين ملجا هم او را بي خبر گذاشت. حالا وقتش بود که برق آسا به برلين حمله کند. آنجا، در محل، جستجو آسان تر است. به مکافات يک رواديد آلماني گرفت و وجوهاتش رفت که ته بکشد. خب مهم نيست به هرحال يک طوري خودش را مي رساند آنجا .... و اين کار را کرد. کوتاه و چهار شانه، باراني به تن، کلاه شطرنجي به سر، پيپ به لب، با چمدان درب و داغاني در دست سالمش، دوروبر ميدان جلو ايستگاه پياده شد. آنجا به تحسين يک تبليغ بزرگ، با نور گوهرآسا، ايستاد که آهسته راه خود را  از ميان تاريکي مي گشود، بعد ناپديد مي شد و از نقطه اي ديگر سر درمي آورد.  در همان حال که سعي مي کرد راههاي شلوع جستجو را سبک سنگين کند،  شبي بد را در اتاق دلگير يک مهمانخانه اي ارزان سر کرد.

اداره نشاني ها، دفتر روزنامه ي روسي زبان ... هفت سال بايد واقعاً سني ازش گذشته باشد . مقصر او بود که اين همه وقت صبر کرده بود؛ مي توانست زودتر بيايد. ولي، افسوس برآن پرسه هاي فراوان در جهان، آن کارهاي چرکين کم مزد، فرصت هايي که به دست آمد و حرام شد، شور رهايي، آن رهائي که در کودکي خوابش را ديده بود .... "جک لندن" خالص...

و حالا باز اينجا بود: شهري جديد، بستري از پر – مشکوکانه خارش انگيز و جيغ يک ترامواي دير وقت.

کورمال پي کبريت گشت و با حرکت عادت شده ي سبابه ي ناقصش شروع به فشردن تنباکوي نرم در آن کرد .

اگر چون او سفر کنيد، نام هاي زمان را از ياد مي بريد. نام هاي مکان، نام هاي زمان را مي پوشاند. صبح وقتي به قصد رفتن به کلانتري بيرون آمد، ديد کرکره ي تمام مغازه ها پائين است. يکشنبه ي ملعوني بود. براي اداره ي نشاني ها و روزنامه ها همينقدر کافي است. اواخر خزان بود: هواي پرباد، ميناهاي باغ ملي،  آسماني از سفيدي يکدست ، درختان زرد، ترامواهاي زرد، قات قات تو دماغي تاکسي هاي سرما خورده،  وقتي که فکر کرد که در همان شهري ست که زن زندگي مي کند، هيجاني لرزش آگين بر او چيره شد. در بار تاکسي رانها يک پياله شراب پرتقالي به پنجاه فنينگ خريد و شراب روي شکم خالي تاثير مطبوعي گذاشت. جابجا، در خيابان، زبان روسي شتک مي زد :

- " سُکلکُ رازيا تِب گوريلا؟ (چند دفعه بت گفتم؟)

و باز پس از گذر چند محلي :

- " مايل است آنها را بمن بفروشد، ولي، بي رو در بايستي من .... "

هيجان باعث شد با دهان بسته بخندد و بسيار تند تر از معمول پيپ بکشد

- " ظاهراً رفته بود، ولي حالا که گريشا مبتلاش شده... "

به فکرش زد اولين زوج بعدي روسي را که ديد برود پيش آنها و با کمال ادب بپرسد :

-  ببخشيد، "اولگاکيند"  يا کنتس مادر زاد، "کارسکي" را مي شناسيد؟

آنها بايد درين يک تکه ولايت سر گردان روسي، هم را بشناسند .

غروب رسيده بود و در تاريک روشن، نور نارنجي زيبايي رديف هاي شيشه اي يک فروشگاه بزرگ را پر کرده بود که چشم نيکلاي روي کناره ي دري، به علامت سفيد کوچکي خورد: "آي. س. واينر. دندانپزشک . از پتروگراد."  خاطره اي ناخواسته عملا او را سوزاند:

- اين رفيق عزيز ما وضعش حسابي خراب شده و مرخص است.

در پنجره؛ درست مقابل صندلي عذاب، عکس هاي روي شيشه، مناظري از سويس را نشان مي داد... پنجره به خيابان مويکا باز مي شد.

-  "لطفاً بشوئيد."  دکتر واينر، پيرمردي چاق و آرام و سفيد پوش، با عينک هاي نافذ، ابزار کارش را که از برخوردشان جرينگ جرينگ بر مي خواست، مرتب کرد. زن براي معالجه هميشه پيش او مي رفت و همينطور پسر عموهاي نيکلاي  و حتي وقتي سر چيزي دعواشان مي شد، عادت داشتند بهم بگويند:

- " بايک واينر چطوري؟ (مشتي بر دهان).

نيکلاي دست برد زنگ را بزند که يادش آمد يکشنبه است، جلوي در پا به پا کرد. به هر حال، پس از کمي تامل، زد. قفل وزوز کرد و در راه داد. از يک رشته پله بالا رفت.  خدمتکاري در مطب را باز کرد.

- " نه، دکتر امروز مريض قبول نمي کند."

نيکلاي با آلماني دست و پا شکسته اي به او اطمينان داد:

-  " دندان هاي من عيبي ندارد. دکتر واينر رفيق قديمي من است. اسم من گالانف است. حتماً مرا بخاطر مي آورد ... "

خدمتکار گفت: " بروم ببينم."

يک لحظه بعد، مردي ميانسال با کتي مخمل نما، (و حلقه ي گلابتون کمربندي در جلو آن)  به راهرو آمد. پوستش به رنگ هويج بود و به نظر بسيار مهربان مي آمد. بعد از سلام و عليک مفصل، به روسي اضافه  کرد که:

-  " با اين همه، حضرتعالي را بجا نمي آورم - حتماً اشتباهي رخ داده "

نيکلاي به او نگاه کرد و عذر خواست :

-  " احتمالاً من هم شما را بخاطر نمي آورم . انتظار داشتم با دکتر واينري روبرو شوم که خانه اش قبل از انقلاب در خيابان "مويکا" ي پترزبورگ بود، اما اشتباه گرفتم . ببخشيد."

-  " آها بايد هم اسم من باشد. خيلي ها اين اسم را دارند من در خيابان زاگورودني زندگي مي کردم."

نيکلاي توضيح داد : "همه مان پيش او مي رفتيم  و خب، فکر کردم... ببينيد، من دنبال خانم بخصوصي ، مادام کيند ، مي گردم؛ اين اسم شوهر دومش است.... "

واينر لبش را گزيد، با حالتي عزم آميز به دور نگريست و بعد از نو، رو به او کرد:

- " يک دقيقه صبر کنيد، گويا يادم مي آيد. گويا يک مادام کيند آدمي همين چند وقت پيش نزد من آمد"

و ضمناً تحت تاثير:

 –  " ظرف يک دقيقه معلوم مي شود تشريف بياوريد توي مطب."

نيکلاي مطب را تار ديد، و از طاسي معصومانه ي واينر که روي دفتر قرارهايش خم شده بود، چشم برنداشت.  دکتر، در حاليکه انگشتانش را در ميان صفحه ها مي دواند، تکرار کرد: -  " ظرف يک دقيقه معلوم مي شود. فقط ظرف يک دقيقه معلوم مي شود و فقط ظرفِ .... خودش است. فرو(خانم) کيند.  پر کردن با طلا و کارهاي ديگر –  که مشخص نيست؛ يک لکه جوهر افتاده آنجا."

نيکلاي به ميز نزديک شد و در اثنائي که کم مانده بود با سر آستينش جاسيگاري را بيندازد، پرسيد: " و اسم  کوچک و اسم پدري اش؟"

-  " بله، توي دفتر هست. اولگا کبريلونا". نيکلاي با آهي از سر آسودگي گفت: "درست."

واينر صداي آبداري از ميان لبانش در آورد و گفت: " نشاني اش بلانر شتراسه، شماره ي پنجاه و پنج، منزل باب" و تند روي تکه کاغذي نشاني را نوشت: " خيابان دوم، از اينجا بفرمائيد. خيلي خوشحالم که مفيد واقع شدم. ايشان قوم و خويش شما هستند ؟"

نيکلاي جواب داد: "مادر من است."

از مطب دندانپزشک که بيرون آمد، با قدم هائي تقريباً شتابناک به راه خود ادامه داد. پيدا کردن زن به اين آساني، مانند کلکي در بازي ورق، او را گيج و حيرتزده ساخت. در طول سفرش، هيچگاه به اين فکر نيفتاده بود که زن ممکن است مرده يا به شهر ديگري اسباب کشي کرده باشد. به هر حال کلک گرفته بود.  تقدير- با وجوديکه معلوم شد اين واينر آن واينر نيست-  راه حلي پيدا کرد. شهرِ قشنگ، بارانِ قشنگ! (باران ريز مرواريدوش پائيز زمزمه وار مي باريد و خيابان ها تاريک بود.)  زن چطور او را مي پذيرد:  دلسوزانه؟ تنگدلانه؟ يا با آرامش مطلق؟ در بچگي او را ضايع نکرده بود.

- وقتي دارم پيانو مي زنم حق نداري توي اتاق پذيرايي بدوي.

هرچه بزرگتر مي شد بيشتر حس مي کرد که زن برايش حاصلي ندارد. حالا سعي داشت چهره اش را مجسم کند، ولي انديشه هايش لجوجانه از شکل گرفتن تن مي زد و او، واقعاً نمي توانست چيزهائي را که در ذهنش بود بصورت تصوير زنده اي دور هم جمع کند: قامت بلند استخواني او با ظاهري زود شکن، گيسوان سياهش با رگه هاي خاکستري شقيقه ها، دهان بزرگ پريده رنگش، باراني کهنه اي که آخرين بار تن کرده بود و آن حالت خسته و تلخ زنان در آستانه ي پيري که گوئي هميشه بر چهره اش نشسته بود - حتي قبل از مرگ پدرش، درياسالار گالانف، که کمي مانده به انقلاب، خودش را با گلوله اي خلاص کرد.-  شماره 51 . هشت تاي ديگر. ناگهان پي برد که به طرزي تحمل ناپذير و ناشايست، پريشاندل است، خيلي بيشتر از (مثلاً) آن اولين باري که بدن خيس از عرق خود را به صخره اي چسباند و به سوي گرد بادي که مي آمد، مترسکي سفيد بر يک اسب قابل عربي، قراول رفت.  نزديک شماره 59 ايستاد . کيسه لاستيکي توتون و پيپش را در آورد؛ آن را آهسته و دقيق بي آنکه ذره اي کنارش بريزد، پر کرد، آتش زد، شعله را لمس کرد، مکيد، بر آمدگي آتيش را پائيد، دهان را از دود شيرين زبان سوز پر کرد، آن را بلعيد، با احتياط بيرونش داد و با قدم هائي قرص و بي شتاب بطرف خانه رفت.

پله ها آنقدر تاريک بود که دوبار لغزيد. وقتي در تاريکي، به طبقه ي دوم رسيد، کبريتي کشيد و نوشته ي روي پلاک زرين را خواند. اشتباه بود. خيلي بالاتر اسم غريب "باب" را پيدا کرد. شعله، انگشتانش را سوزاند و خاموش شد. خدايا، قلبم چطور مي زند... کورمال، در تاريکي، پي زنگ گشت و آنرا فشار داد. بعد پيپ را از لاي دندانهايش برداشت و در حاليکه حس ميکرد لبخند دردناکي دهانش را جر مي دهد، منتظر ماند .

صداي قفلي را شنيد، از چفت ارتعاش صوت برخاست و در، انگار به ضرب بادي تند، باز شد. کفش کن هم مثل پله ها تاريک بود و از درون ظلمت آواي لرزان وجد آگيني جريان پيدا کرد:

-  " برق ساختمان رفته. اتو اوواژس. وحشتناک است."

و نيکلاي درجا آن "اوو" ي کشيده پر عطوفت را تشخيص داد و کسي را که غرق تاريکي، به آستانه در آمد، دقيق و روشن مجسم کرد. با خنده گفت: "البته هيچ چيز را نمي شود ديد." و به او نزديک شد . زن هول کرد و چنان فريادي کشيد که انگار دستي پر زور او را زده . نيکلاي در تاريکي دستها و شانه هاي او را پيدا کرد و به چيزي (شايد يک جا چتري) خورد. زن در همان حال که عقب مي رفت متصل تکرار مي کرد: "نه ، نه، محالست... "

نيکلاي گفت: "آرام مادر، يک دقيقه ساکت باش" و باز به چيزي گير کرد (اينبار در نيمه باز بود که بشدت بسته شد.)

-  "ممکن نيست... نيکي ، نيک- "

همينطور داشت گونه ها، گيسوان  و همه جاي او را مي بوسيد، در تاريکي نمي توانست چيزي ببيند اما گونه اي "بينائي باطني" سراپاي  زن را بر او نمايان مي ساخت، و تنها فرقي که در او حس مي شد بوي قوي و عالي عطر بود (حتي اين تغيير، بي آنکه بخواهد، او را بياد کودکي اش و روزگاري که زن پيانو مي زد، انداخت )  انگار آن سالهاي مياني وجود نداشته است، آن سالهاي نوجواني او و بيوگي زن، ايامي که ديگر عطر نمي زد و غمناکانه مي پژمرد؛ انگار هيچيک از اينها اتفاق نيفتاده و او يکراست از جلاي وطن طولاني اش  به کودکي خود بازگشته است ...

بچه گانه گفت : " اين توئي آمدي واقعاً اينجائي... "

لبهاي نرمش را به او چسباند : " خوب است ... بايد اينطور باشد..."

نيکلاي شادمانه پرسيد : "هيچ چراغي اينجا نيست؟"

زن دري را باز کرد و با هيجان گفت: " چرا، بيا چند تا شمع اينجا روشن کرده ام." نيکلاي به ميان روشنائي سوسوزن  شمع که پا گذاشت، گفت: " حالا، بگذار نگاهت کنم. " و آزمندانه به مادرش چشم دوخت. گيسوان سياهش برنگ کاهي بسيار روشني درآمده بود. زن، عصبي، نفس کشيد و پرسيد: " خب ، مرا نمي شناسي؟" و ناشکيبا افزود: " اينطور بمن زل نزن بيا از همه چيز برايم بگو. واي، چه سياه سوخته شده اي...  خب تعريف کن ببينم."

آن کپه موي بور ... با وسواس آزار دهنده اي صورتش را بزک کرده بود. خط خيس اشکي؛ اما، سرخاب را لک انداخته بود؛ مژگان ريمل کشيده اش نم داشت و پودر اطراف بيني اش به کبودي گرائيده بود. پيراهن آبي جلادارش دم گردن بسته مي شد و همه چيز در او نا آشنا، بي قرار و ترس بار مي نمود.

نيکلاي نظر داد. "مثل اينکه منتظر کسي هستي، مادر" و بي آنکه کاملاً بداند بعد چه بگويد، باراني اش  را با حرارت گوشه اي انداخت. زن ازو دور شد و به طرف ميزي رفت که آماده شام بود و بلورهايش در تاريکي ملايم برق مي زد. بعد به طرف او برگشت و بي اراده در آينه ي سايه ناک، نيم نگاهي بخود انداخت .

-  " پروردگارا! بعد اينهمه سال. من که مشکل مي توانم باور کنم، آه بله، بناست چند تا از دوستانم امشب بيايند. يک کاري مي کنم. بايد تلفني دعوت را بهم بزنم ... خدايا ..."

خودش را به نيکلاي چسباند و سراپاش را لمس کرد تا ببيند چقدر واقعيت دارد.

-   " آرام ، مادر، چت شده؟ افراط نکن. بيا يکجا بنشينيم . کُمان واتو؟ (چطوري)  با زندگي چه مي کني؟ "

و به دليلي از پاسخ سوال هاش مي هراسيد. پک زنان به پيپ، به شيوه ي تميز زنده دلانه اش، شروع به حرف زدن در باره خود کرد، و در عين حال سعي داشت تحيرش را در کلمات و دود غرق کند.  دست آخر معلوم شد که زن آگهي اش را ديده و روزنامه نويس پير با او تماس گرفته و تازه مي خواسته به نيکلاي نامه بنويسد که – بله هميشه تازه مي خواسته ...

حالا که چهره مسخ شده از بزک و موهاي رنگ کرده اش را ديده بود، حس کرد صدايش نيز ديگر، همان صدا نيست. در همان حين که ماجراهايش را، بي هيچ درنگي، تعريف مي کرد، نگاهي به اتاق نيمه تاريک لرزان انداخت، به تجملات بدگل خاص طبقه متوسط - گربه ي بازيچه اي روي پيش بخاري، پرده اي که پايه ي تخت از گوشه اش سر در آورده بود، عکسي از فردريک کبير در حال ني زدن،  قفسه ي بي کتاب با گلدان هاي کوچکي که در آنها نورهاي انعکاس يافته مثل جيوه بالا و پائين مي جهيد ... بيشتر که چشم گرداند، چيزي را يافت که قبلاً گذري آنرا ديده بود : ميز – ميزي چيده شده براي دو نفر، با ليکور، يک بطر آسي asi ، دو گيلاس بلند شراب خوري و يک کيک بزرگ گل ميخکي که شمع هاي کوچک خاموش، زينت بخش آن بودند .

-  " البته من بي معطلي از چادر پريدم بيرون، فکر مي کني چه بود؟ يالله حدس بزن."

زن، که انگار از خلسه بيرون مي آمد نگاهي تهي به او انداخت (کنار نيکلاي، روي نيمکت، قوز کرده بود و جوراب هاي هلورنگش روشني نا آشنائي داشت)  گوش نمي کني مادر؟

-  "آره چرا – من .... "

و حالا چيز ديگري کشف کرد: زن عجيب حواس پرت بود، گويي به جاي کلمات او به چيزي مرگبار گوش مي داد که از دور مي آمد و خطر زا و گريز ناپذير بود. نيکلاي به داستان سرور آميزش ادامه داد، ولي ناگهان دست برداشت و پرسيد: "اين کيک به افتخار چه کسي ست؟ معرکه است."  مادرش با لبخندي از سر دستپاچگي جواب داد: " اوه، با اين خواستم يک خودي نشان بدهم. گفتم که منتظر کسي هستم."

نيکلاي جواب داد: " اين پاک مرا ياد پيترزبورگ مي اندازد. يادت هست چطور يک دفعه دچار اشتباه شدي و يک شمع را فراموش کردي؟ ده سال از سن من مي گذشت ، اما آنجا فقط نه دانه شمع بود. تو به جشن تولدم تواسِکامُتا (حقه زدي)، چه قشقرقي که راه نينداختم. راستي چند تا شمع اينجاست؟"

داد زد: " آه چه اهميتي دارد؟" و بلند  شد، طوري که انگار مي خواست جلوي نگاه او را به ميز بگيرد

-  " چرا به جاي اين حرفها نمي گويي ساعت چند است؟ بايد تلفن کنم و مهماني را بهم بزنم. بايد يک کاري بکنم."

نيکلاي گفت : " هفت و ربع" .

از نو صدايش را بلند کرد: " تِراتار. تِراتار (خيلي دير است. خيلي دير است.)  باشد، حالا که اينجور شد ديگر مهم نيست .... "

هر دو ساکت ماندند . زن در جاي اولش نشست، نيکلاي سعي کرد اينقدر قدرت پيدا کند که او را در بغل بگيرد، نوازشش کند و بپرسد: " ببين مادر چه بسر تو آمده؟ يالله ، سفره دلت را پهن کن ." نگاهي ديگر به ميز روشن انداخت و شمع هاي دور کيک را شمرد. 25 تا بودند. بيست و پنج تا. و او پا به بيست و هشت سالگي گذاشته بود...

مادرش گفت: " ترا خدا اينطور اتاق مرا بازرسي نکن. قيافه ي کارآگاه ها را پيدا کرده اي. آن يک سوراخ وحشت ناک است. اگر از اينجا مي رفتم خيلي خوشحال مي شدم . اما ويلايي را که کيند برايم گذاشت فروختم."

ناگهان خميازه کشيد : "يک دقيقه صبر کن- چي بود؟ اين صدا را تو در آوري ؟ "

نيکلاي جواب داد : آري. دارم خاکستر پيپ را خالي مي کنم. راستي بگو ببينم – هنوز پول به قدر کافي داري؟ دخل و خرجت که با هم مي خواند؟"   

زن سرگرم مرتب کردن روبان روي آستينش شد و بي آنکه به او نگاه کند حرف زد:

-  " بله ... البته ... چند تائي سهام خارجي، يک بيمارستان و يک زندان قديمي براي من جا گذاشت. يک زندان. اما حواست باشد که من به زحمت مي توانم شکم خودم را سير کنم. ترا به مقدسات عالم ، سرو صداي آن پيپ را قطع کن. بايد حواست باشد که من ... که من نمي توانم ... خدايا ، تو نمي فهمي نيک – براي من مشکل است که خرج ترا بدهم...

نيکلاي حيرتناک گفت : " اصلاً معلوم است چه داري ميگويي مادر؟ " ( در اين لحظه مثل آفتابي بي عقل که از پس ابري بي عقل بتابد، نور برق از سقف به اطرف  پاشيد )  حالا مي توانيم اين شمع ها را خاموش کنيم. ببين، من مقداري پول دارم و دلم مي خواهد مثل يک پرنده آزاد باشم... بيا بنشين و اينقدر دور اتاق نچرخ ."

زن، بلند لاغر، با پيراهن آبي روشن، برابراو ايستاد و حالا در نور کامل،  نيکلاي ديد که چقدر سالخورده شده،  چقدر راحت چين و چروک گونه ها و پيشاني اش از زير بزک بيرون زده  و موها، آن موهاي بور دل آزار؟   زن گفت : "خيلي ناگهاني آمدي" و درحالي که لب مي گزيد، ساعت کوچک روي تاقچه را شاهد گرفت :

-  " مثل برفي که از آسمان بي ابر ببارد... جلو رفته. نه، کار نمي کند. من امشب مهمان دارم و تو سر و کله ات پيدا مي شود ... عجب اوضاع ناجوري... "

-  " چرند نگو، مادر. مي آيند مي بينند پسرت آمده و زود بخار مي شوند . شب هم من و تو به يک سالن رقص و آواز مي رويم و جائي شام مي خوريم.... يادم مي آيد يک نمايش افريقائي واقعاً محشر ديدم در باره پنجاه تا سياه زنگي و يک چيز گنده به اندازه ي-"

صداي زنگ، بلند، در راهرو طنين انداز شد. اولگا کيريلونکا، که روي صندلي نشسته بود، تکاني خورد و راست ايستاد . نيکلاي در حال بلند شدن، گفت: صبر کن ، باز مي کنم."

زن از آستين او چسبيد . هراس به چهره اش دويد. آن که پشت در بود از زدن باز ايستاد و صبر کرد . نيکلاي گفت:" بايد مهمانهايت باشند. بيست و پنج مهمان تو. بايد آنها را تو بياوريم."  زن سرش را تکان داد و گوش دادنش را، مضطربانه ، از سر گرفت.

نيکلاي شروع کرد: " آخر درست نيست ..."  آستين او را کشيد ، و نجوا کنان " حق نداري . نمي خواهم ... حق نداري."

زنگ اين بار، لجوج و بيحوصله شروع شد و به درازا کشيد.

نيکلاي گفت: "بگذار بروم. اين احمقانه است... اگر کسي زنگ بزند، بايد در را باز کني.

از چه مي ترسي ؟ "

رعشه ناک به دستهايش چنگ زد و تکرار کرد: "خواهش مي کنم ... نيکي، نيکي، نيکي... نه"

زنگ ايستاد. يک رشته ضربه هاي شديد جاي گزينش شد که انگار از نوک سفت يک عصا بود .

نيکلاي مصمم،  به طرف راهرو رفت.  اما هنوز نرسيده بود که مادرش شانه هايش را گرفت و درهمانحال که مدام نجوا ميکرد:" حق نداري... حق نداري... ترا خدا!"

سعي کرد او را عقب بکشد. زنگ باز صدا کرد - کوتاه و عصباني.

نيکلاي با خنده گفت:" خودت وکيلي"؛  دستهايش را در جيب کرد و طول اتاق را پيمود. فکر کرد، اين يک کابوس واقعي ست و با دهان بسته خنديد.

همه چيز ساکت بود. ظاهراً کسي که زنگ مي زد بي حوصله شده رفته بود . نيکلاي به طرف ميز رفت؛ دو گيلاس شرابخوري ؛ کيک مجلل، و زينت کاريهاي شفاف و 25 شمع ايام سرور آنرا نظاره کرد. نزديک، گوئي در پناه سايه ي بطري، جعبه مقوايي کوچک و سفيدي جا داشت. آنرا برداشت و درش را باز کرد. يک جا سيگاري نونوار تقريباً پيش پا افتاده آنجا بود. نيکلاي گفت: " حالا متوجه شدم ."

مادرش، قوزکرده روي نيمکت، چهره اش را در نازبالشي دفن کرده بود و هق هق کنان مي لرزيد. در سالهاي پيش، گريه ي او را ديده بود . اما در آن روزها واقعاً طور ديگري مي گريست : مثلاً، نشسته پشت يک ميز، بي آنکه سرش را برگرداند گريه مي کرد و محکم بيني اش را مي گرفت و حرف مي زد و حرف مي زد و حرف مي زد، و حالا اما، چقدر دخترانه زاري مي کرد، چقدر بي قيد آنجا افتاده بود... و چيزي سخت شکيل در خميدگي پشتش وجود داشت و در آن حالت پايش که با دمپائي مخمل، کف اتاق را لمس مي کرد... حتي مي شد تصور کرد که زن جوان بلوندي گريه مي کند ... و دستمال مچاله اش روي فرش لغزيده بود. درست همانطور که از اين صحنه قشنگ انتظار مي رفت. نيکلاي به روسي غرشي کرد (کِرياک) و روي لبه نيمکت نشست . کرياک ديگري از گلويش در آمد. مادرش، هنوز درگير مخفي کردن صورت خود، با دهان چسبيده به نازبالش گفت: "آخ، مگر نمي شد زودتر بيايي؟ حتي يکسال زودتر... فقط يکسال..."

با هق هق، گيسوان روشنش را پريشان کرد: "همه چيز تمام شده. ماه مه پنجاه سالم مي شود. پسر از آب و گل درآمده مي آيد مادر پيرش را ببيند. ولي چرا بايد درست همين لحظه، همين امشب، بيايد؟"

نيکلاي باراني اش را "که بر خلاف رسم اروپائي ها راحت گوشه اي انداخته بود" پوشيد، کلاهش را از جيب درآورد و از نو کنار او نشست. در حالي که ابريشم آبي درخشان شانه هاي مادرش را نوازش مي کرد، گفت: " فردا صبح مي روم. دلم هواي شمال را کرده، نروژ، شايد  احتمالاً براي شکار نهنگ سري به دريا مي زنم. کاغذ مي نويسم. يکي دو سال ديگر باز به ديدنت مي آيم، آن وقت شايد بيشتر پهلوي هم بمانيم. بخاطر جنون سرگرداني ام مرا ملامت نکن."

زن تند او را در آغوش گرفت و گونه ي خيسش را به گردنش چسباند. بعد دست او را فشرد و گيج، ضجه زد.

نيکلاي خنديد.

- " انگار که تير خورده اي! خداحافظ عزيز جان"

زن ريشه ي صاف انگشت سبابه اش را لمس کرد و با احتياط  آنرا بوسيد. بعد بازويش را دور او انداخت و با پسر تا دم در رفت .

-  "خواهش مي کنم بيشتر نامه بنويس... چرا مي خندي؟ حتماً تمام پودرهاي صورتم خراب شده ..."

و تا در را پست سرش بست، با خش خش پيراهن آبي اش، طرف تلفن دويد.

                                       ((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها :

1 - منبع اصلي بخش الف مقاله حاضر در وهله اول نوشته "سالشمار زندگي ولاديمير نابکوف" ترجمه خانم ناهيد طباطبايي، است که در سمرقند (فصل نامه فرهنگي ، ادبي ، هنري) ، سال اول، شماره سوم و چهارم، پائيز و زمستان 1382، ويژه نامه ولاديمير ناباکف ،  صص17-26 انتشار يافته است و سپس مقاله ولاديمير ولاديميرويچ ناباکف ، نوشته : دي. بارتون جانسن،  ترجمه : فرزانه طاهري منتشره در کتاب نويسندگان روس، به سرپرستي خشايار ديهيمي، تهران، نشرني، چاپ اول،  1379 ، صص 757 – 758 مي باشد.

و همچنین برای تکمیل برخی موارد از نوشته ناباکرونولوژی: گاه شماری زندگي ولاديمير نابکوف در ابتدای کتاب زندگی واقعی سباستین نایت، ولاديمير نابکوف، ترجمه امید نیک فرجام، تهران، انتشارات نیلا، چاپ یکم، 1380 نیز بهره برده ایم

2 – به نقل از چشم،  ولاديمير ناباکف، ترجمه بهمن خسروي، تهران، نشر شوقستان، چاپ اول، زمستان 82  - ص16

3 - سمرقند (فصل نامه فرهنگي ، ادبي ، هنري) ، سال اول، شماره سوم و چهارم، پائيز و زمستان 1382، گفتگوي گلي امامي با آذر نفيسي – ص 8

4 - به نقل از منبع ماقبل - صص 16-17

5 - به نقل از دفاع لوژين، ولاديميرناباکف، ترجمه رضا رضائي، تهران ، نشر کارنامه، چاپ اول، بهار 1384، ص 12

6 - به نقل از ماري،  ولاديمير ناباکف، ترجمه عباس پژمان، تهران، انتشارات هاشمي، چاپ اول، تابستان 1387،  از مقدمه مترجم -  ص 10 و 11

7 - به نقل از چشم،  ولاديمير ناباکف، ترجمه بهمن خسروي - صص 16-17

8 -- ماري،  ولاديمير ناباکف، ترجمه عباس پژمان، تهران، انتشارات هاشمي، چاپ اول، تابستان 1387،  از مقدمه مترجم -  صص 10 و 11

9 - نويسندگان روس، به سرپرستي خشايار ديهيمي، تهران، نشرني، چاپ اول،  1379 ، مقاله تربوط به ناباکف، نوشته : دي. بارتون جانسن،  ترجمه : فرزانه طاهري، صص 757 – 758

10 - منبع : ماهنامه فرهنگي - هنري رودکي، سال پنجم، شماره 58 – مرداد ماه 1355 ، صص 18 - 21 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/04/23 ساعت 21:49 | لینک ثابت |

داستان طنز - شهردار لایق از عزیز نسین

 

 

 

عزیز نسین از زبان خودش (1)

 

نوشته‌ی : عزیز نسین- سال 1968    

 

برگردان: ژاله‌ی صمدی

 

 

 

 

پدرم در سیزده‌سالگی از یکی از روستاهای آناتولی به استانبول آمد. مادرم هم وقتی خیلی بچه بود از روستای دیگری در آناتولی به استانبول آمد. آن‌ها مجبور بودند سفر کنند تا یک‌دیگر را در استانبول ببینند و ازدواج کنند تا من بتوانم به دنیا بیایم. حق انتخابی نداشتم، به همین دلیل در زمانی بسیار نامناسب، در کثیف‌ترین روزهای جنگ جهانی اول، سال 1915؛ و در یک جای بسیار بد به نام جزیره‌ی هیبلی، متولد شدم. هیبلی، ییلاق پولدارهای ترکیه در نزدیکی استانبول است و از آن جا که پولدارها نمی‌توانند بدون آدم‌های فقیر زنده بمانند، ما هم در آن جزیره زندگی می‌کردیم.

با این حرف‌ها نمی‌خواهم بگویم که آدم بدبختی بودم. برعکس، خوش‌شانسم که از یک خانواده‌ی ثروتمند، نجیب‌زاده و مشهور نیستم.

نام من «نصرت» بود. نصرت یک واژه‌ی عربی است به معنای «کمک خداوند». این اسم مناسب خانواده‌ی ما بود چون آن‌ها امید دیگری جز خدا نداشتند.

اسپارتاهای قدیمی، بچه‌های ضعیف و لاغرشان را با دست خود می‌کشتند و تنها بچه‌های قوی و سالم را بزرگ می‌کردند. اما برای ما ترک‌ها این فرایند انتخاب به وسیله‌ی طبیعت و جامعه انجام می‌شد. وقتی بگویم که چهار برادرم در کودکی مرده‌اند چون نتوانستند شرایط نامطلوب محیط را تحمل کنند، خواهید فهمید که چه‌قدر کله‌شق بودم که جان سالم به‌در بردم. اما مادرم در 26 سالگی مرد و این دنیای زیبا را برای قوی‌ترها گذاشت.

در کشورهای سرمایه‌داری، شرایط برای تاجرها مناسب است و در کشورهای سوسیالیستی برای نویسنده‌ها. یعنی کسی که عقل معیشت داشته باشد، باید در یک جامعه‌ی سوسیالیستی، نویسنده شود و در یک کشور سرمایه‌داری، تاجر. اما من با وجود این که در ترکیه، یک کشور خورده سرمایه‌دار، زندگی می‌کردم و هیچ کس در خانواده‌ام نمی‌توانست بخواند یا بنویسد، تصمیم گرفتم نویسنده شوم.

پدرم، مانند همه‌ی پدرهای خوب که شیوه‌ی فکر کردن را به فرزند خود یاد می‌دهند، به من توصیه کرد: «این فکر احمقانه‌ی نوشتن را فراموش کن و به فکر یک کار خوب و شرافتمندانه باش که بتوانی با آن زندگی کنی.» اما من حرفش را گوش نکردم.

کله‌شقی من هم‌چنان ادامه داشت. آرزو داشتم نویستده شوم و قلم دست بگیرم، اما به مدرسه‌ای رفتم که تفنگ به دستم دادند.

در سال‌های اول زندگیم نتوانستم کارهایی انجام دهم که دوست داشتم و به کارهایی که می‌کردم علاقه‌مند نبودم. می‌خواستم نویسنده شوم اما سرباز شدم. در آن زمان، تنها مدرسه‌هایی که بچه‌های فقیر و بی‌پول می‌توانستند در آن‌ها مجانی درس بخوانند، مدرسه‌های نظامی بود، بنابراین مجبور شدم وارد یکی از این مدرسه‌ها شوم.

 سال 1933

مانند همیشه دیر رسیدم، این‌بار همه‌ی اسم‌های قشنگ تمام شده بود و هیچ اسم  فامیلی نبود که بتوانم به آن افتخار کنم. مجبور شدم «نسین» را بپزیرم. نسین یعنی «تو چی هستی؟» می‌خواستم هر بار که اسمم را صدا می‌کنند، به این فکر کنم که در واقع چی هستم.

در سال 1937 افسر شدم، ناپلئون شدم. باور نمی‌کنید! تازه من تنها یکی از ناپلئون‌ها بودم. همه‌ی افسرهای جدید فکر می‌کردند ناپلئون هستند و این بیماری در بعضی از آن‌ها علاجی نداشت و تا آخر عمر ادامه پیدا می‌کرد. تعدادی هم بعد از مدتی خوب می‌شدند. «ناپلئونیتیث» یک بیماری مسری و خطرناک است که نشانه‌هایش این‌هاست: بیماران تنها به پیروزی‌های ناپلئون فکر می‌کنند، نه به شکست‌هایش. آن‌ها مقابل نقشه‌ی جهان می‌ایستند و با یک مداد قرمز، همه‌ی دنیا را در پنج دقیقه فتح می‌کنند و بعد غصه می‌خورند که چرا دنیا این‌قدر کوچک است. آن‌ها مثل کسی که تب بالایی دارد، هذیان می‌گویند. خطرات دیگری هم وجود دارد. در مراحل بعدی ممکن است فکر کنند تیمور لنگ، چنگیز خان، آتیلا، هانیبال یا حتا هیتلر هستند.

من، به عنوان یک افسر تازه نفس بیست و دو- سه ساله در مدت کوتاهی با یک مداد قرمز جهان را تسخیر کردم. عقده‌ی ناپلئونی‌ام یک یا دو سال طول کشید. البته در تمام این مدت هم تمایلی به فاشیسم نداشتم.

از بچگی آرزو داشتم نمایشنامه‌نویس شوم. در ارتش، واحدهای پیاده‌نظام، توپخانه و تانک داشتیم اما واحد نمایشنامه‌نویسی وجود نداشت. بنابراین به دنبال راهی برای خارج شدن از آن‌جا بودم و سرانجام در سال 1944 آزاد شدم.

بعضی افسرها حتا بعد از ژنرال شدن هم حسرت نوشتن شعر یا رمان را دارند، البته به‌خاطر خوشایند دیگران نه خودشان. اما اگر یک شاعر پنجاه ساله بخواهد فرمانده‌ی ارتش شود، به‌نظرشان احمقانه و بی‌معنا است.

در دوران سربازیم نوشتن داستان را شروع کردم. در آن زمان، سربازی که برای روزنامه‌ها مطلب می‌نوشت مورد بی‌مهری پیش‌کسوت‌ها قرار می‌گرفت؛ بنابراین با نام خودم نمی‌نوشتم. با نام پدرم، عزیز نسین، کار می‌کردم و به همین دلیل نام اصلی‌ام، نصرت نسین، ناشناخته ماند و فراموش شد.

آن‌ها مرا به عنوان یک نویسنده‌ی جوان می‌شناختند، در حالی که پدرم پیر بود و وقتی برای کاری به یک اداره‌ی دولتی رفته بود و خودش را عزیز نسین معرفی کرده بود، هیچ کس حرفش را باور نمی‌کرد. البته او تا زمان مرگش، هم‌چنان تلاش می‌کرد تا عزیز نسین بودنش را ثابت کند.

سال‌ها بعد که کتاب‌هایم به زبان‌های دیگر ترجمه شدند و می‌خواستم حق تالیفی را که به نام عزیز نسین بود بگیرم، مدت‌ها مبارزه کردم تا ثابت کنم «عزیز نسین» هستم با این که نامم در شناسنامه «نصرت نسین» بود.

این روزها بسیاری از کسانی که ادعا می‌کنند شاعرند، هم‌چنان فکر می‌کنند که آن‌چه می‌گویند شعر است چون ارزش و احترامی برای شعر قایل نیستند. من فکر می‌کنم شاعر بودن هنر بزرگی است چون بسیاری از نویسنده‌هایی که شاعران خوبی نبودند، مجبور شدند نویسنده‌های مشهور و موفقی باشند. این را در مورد خودم نمی‌گویم چون نشان داده‌ام که چه‌طور می‌توان بد شعر گفت. توجه زیادی که به شعرهای من شده به دلیل زیبایی آن‌ها نیست، به علت نام زنی است که در پایان آن‌ها می‌آید. شعرهایم را با نام مستعار یک زن منتشر کرده‌ام، اسمی که نامه‌های عاشقانه‌ی زیادی خطاب به او نوشته شده بود.

از بچگی آرزو داشتم مطالبی بنویسم که اشک مردم را درآورد. داستانی را با همین هدف نوشتم و برای مجله‌ای فرستادم. سردبیر مجله آن را درست نفهمید و به جای گریه کردن، بلند بلند خندید، البته بعد از آن همه خندیدن، مجبور شد اشک‌هایش را پاک کند و بگوید: «عالی است. باز هم از این داستان‌ها برای ما بنویس.»

همین روند در نوشتنم ادامه پیدا کرد. خوانندگان کارهایم به بیش‌تر چیزهایی که برای گریاندن آن‌ها نوشته بودم، می‌خندیدند. حتا بعد از آن که به عنوان یک طنز نویس شناخته شدم، نمی‌دانستم طنز یعنی چه. حتا نمی‌توانم بگویم که الان می‌دانم. نوشتن طنز را با انجام دادنش یاد گرفتم. اغلب طوری از من می‌پرسند طنز چیست، انگار یک نسخه یا فرمول است، چیزی که من می‌دانم این است که طنز یک موضوع جدی است.

در سال 1945، حکومت، هزاران واپس‌گرا را تحریک کرد تا روزنامه‌ی «تان» را نابود کنند. من هم آن‌جا کار می‌کردم و بعد از آن بی‌کار ماندم. آن‌ها هیچ نوشته‌ای را با نام من نمی‌پذیرفتند، بنابراین با بیش از دویست نام مختلف برای روزنامه‌ها مطلب می‌نوشتم، از سرمقاله و لطیفه گرفته تا گزارش و مصاحبه و داستان‌ها و رمان‌های پلیسی. به محض این که صاحب آن روزنامه متوجه می‌شد نام مستعار مربوط به من است، نام دیگری اختراع می‌کردم.

این اسم‌های من‌درآوردی، مساله‌های زیادی را به هم‌راه داشت. به عنوان نمونه، با ترکیب نام‌های دختر و پسرم، نام «رویا آتش» را انتخاب کردم و کتابی برای بچه‌ها نوشتم. حکومت این را نمی‌دانست و به همین دلیل در همه‌ی مدرسه‌های ابتدایی از آن استفاده می‌کرد. نام «رویا آتش» به عنوان یک نویسنده‌ی زن در کتاب‌نامه‌ی نویسندگان زن ترک منتشر شد.

داستان دیگری را با یک اسم مستعار فرانسوی در مجله‌ای چاپ کردم که در گزیده‌های طنز جهان به عنوان یک طنز فرانسوی مطرح شد.

داستانی هم بود با یک اسم ساختگی چینی که بعدها در مجله‌ی دیگری به عنوان برگردانی از زبان چینی منتشر شد.

در مدتی که نمی‌توانستم بنویسم، کارهای زیادی را تجربه کردم مانند بقالی، فروشندگی، حسابداری، روزنامه‌فروشی و عکاسی، البته هیچ‌کدام را به خوبی انجام ندادم.

در مجموع، پنج سال و نیم به‌خاطر نوشته‌هایم زندانی شدم. شش ماه آن به درخواست فاروق، پادشاه مصر و رضاشاه ایرانی بود. آن‌ها ادعا کردند من در مقاله‌هایم به آنان توهین کرده‌ام و از طریق سفیرانشان در آنکارا، مرا به دادگاه کشاندند و به شش ماه زندان محکوم کردند.

چهار فرزند دارم، دوتا از همسر اولم و دوتا از همسر دومم.

در سال 1946 برای نخستین بار دستگیر شدم، شش روز تمام پلیس از من می‌پرسید: «نویسنده‌ی واقعی مقاله‌هایی که با نام تو منتشر شده، کیست؟»

آن‌ها باور نمی‌کردند که خودم مقاله‌ها را نوشته‌ام.

حدود دو سال بعد ماجرا برعکس شد. این‌بار پلیس ادعا می‌کرد مقاله‌هایی با نام‌های دیگر نوشته‌ام. بار اول، سعی می‌کردم ثابت کنم که نوشته‌ها کار من بوده و بار دوم می‌خواستم نشان بدهم که به من مربوط نمی‌شود. اما یک شاهد خبره پیدا شد و شهادت داد که من مقاله‌ای با نام دیگر نوشته‌ام و به همین دلیل شش ماه به‌خاطر مقاله‌ای که ننوشته بودم، زندانی شدم. در روز ازدواج با همسر اولم، در حالی که گروه ارکستر یک آهنگ تانگو می‌نواخت، زیر شمشیرهای افسرانی که دوستانم بودند راه می‌رفتیم. اما حلقه‌ی ازدواج دومم را از پشت میله‌های زندان به همسرم دادم. می‌بینید که شروع درخشانی نبوده است.

در سال 1956 در مسابقه‌ی جهانی طنز اول شدم و نخل طلا گرفتم. روزنامه‌ها و مجله‌هایی که پیش از آن، نوشته‌هایم را چاپ نمی‌کردند، حالا برای آن‌ها سرودست می‌شکستند اما این شرایط خیلی ادامه پیدا نکرد.

بار دیگر چاپ نوشته‌هایم در روزنامه‌ها ممنوع شد و در سال 1957 مجبور شدم نخل طلای دیگری ببرم تا دوباره نامم در روزنامه‌ها و مجله‌ها دیده شود. در 1966، مسابقه‌ی جهانی طنز در بلغارستان برگزار شد و به عنوان نفر اول، خارپشت طلایی گرفتم.

بعد از انقلاب 27 مه‌ی 1960 در ترکیه؛ با کمال میل یکی از نخل‌های طلای‌ام را به خزانه‌ی دولت بخشیدم. چند ماه بعد از این ماجرا، مرا به زندان انداختند. خارپشت طلایی و نخل طلایی دوم را برای روزهای خوش آینده نگه داشتم و با خود گفتم بی‌تردید به‌درد خواهند خورد.

مردم تعجب می‌کنند که تا الان بیش از دو هزار داستان نوشته‌ام. اما این تعجب ندارد. اگر خانواده‌ام به جای ده نفر بیست نفر بودند، مجبور می‌شدم بیش از چهار هزار داستان بنویسم. پنجاه و سه ساله‌ام، پنجاه و سه کتاب نوشته‌ام، چهار هزار لیره بدهی، چها ر فرزند و یک نوه دارم. تنها زندگی می‌کنم. مقاله‌هایم به بیست و سه زبان و کتاب‌هایم به هفده زبان چاپ شده‌اند. نمایشنامه‌هایم در هفت کشور اجرا شده‌اند.

تنها دو چیز را می‌توانم از دیگران پنهان کنم: خستگی‌ام را و سنم را. به جز این دو همه چیز در زندگیم شفاف و آشکار بوده است. می‌گویند جوان‌تر از سنم نشان می‌دهم. شاید به این دلیل است که آن‌قدر کار دارم که وقت نکرده‌ام پیر شوم.

هیچ وقت به خودم نگفته‌ام: «اگر دوباره به دنیا می‌آمدم، همین کارها را دوباره انجام می‌دادم.» در این صورت دلم می‌خواهد بیش‌تر از بار اول کار کنم، خیلی خیلی بیش‌تر و خیلی خیلی بهتر.

اگر در تاریخ بشر تنها یک نفر جاودان باشد، به دنبال او می‌گردم تا راهنماییم کند چه‌طور جاودان بمانم. افسوس که در حال حاضر الگویی ندارم. تقصیر من نیست، مجبورم مانند همه بمیرم. اما از این بابت عصبانیم، چون به انسان‌ها و انسانیت عشق می‌ورزم.

این تنها داستان ناتمام من تا کنون است. می‌دانم که خواننده‌ها از نوشته‌های طولانی خسته می‌شوند بنابراین فکر می‌کنم که نتیجه‌ی داستان من خیلی طولانی نخواهد بود. چیزی که خیل مشتاقانم بدانند که آخر این داستان را هرگز نخواهم فهمید.

                                          

                                               **** **** **** ****

 

 

 شهردار لایق (2)

 

 از: عزیز نسین

 

 ترجمه : حکیم باشی

 

 قرار بود انتخابات انجمن شهر جریان پیدا کند. اعضای برجسته دو حزب در دو طرف روبروی هم نشسته بودند پروپاگاندا (تبلیغات) در خانه ها، قهوه خانه ها، کوچه ها و بازارها خاتمه یافته و کار دستجات به سخنرانی در میدانهای عمومی رسیده بود. رقبای نامزدی انتخابات از یک طرف "بشیرخان" استوار بازنشسته سررشته داری و از طرف دیگر "کاظم خان" بقال بود.

بشیر خان که سالهای سال دیسیپلین دیده، فرمان داده و فرمان شنیده بود، روال خاصی داشت و این روزها کار و کاسبی خود را با استفاده از اطلاعات سررشته داری آغاز کرده و با یک اشاره حساب مداخل و مخارج را تعیین و بررسی می کرد. از تنها مدرسه قصبه (که اولین تقاضای مردم آن شناخته شدن بعنوان "شهرستان" بود.)  یک میز فکسنی آورده و در میدان گذاشته بودند و یک لیوان و تنگ آب هم روی آن قرار گرفته بود .

دو رقیب پهلوی هم پشت میز ایستاده به نوبت داد سخن میدادند. اول از همه وقتی بشیز خان پشت میز رفت با لحن بخصوصی خطاب برقیب خود گفت:

- بفرمایئد " کاظم خان" اول شما حرف بزنید.

کاظم خان: استغفرالله ، ما چیکاره هستیم. فعلاً شما حرفاتونو بزنین.

بشیر خان که سه دوره ریاست انجمن شهر را عهده دار بود با نازشتری و تبختر خاصی راه افتاد و مردو را مورد خطاب قرار داده و گفت:

- هموطنان عزیز ! .... سه دوره ریاست انجمن شهر را به من التفات کردید منهم با مساعدت خودتان تا آنجا که توانستم این وظیفه را با شایستگی به پایان رساندم. اکنون در آستانه انتخابات جدید هستیم، نمی گویم باز هم مرا انتخاب کنید زیرا از کار زیاد، خسته شده ام ولی با اصرار همشهریان گرامی آماده خدمت مجدد شدم. حال میل شماست که باز هم به من افتخار خدمت دهید یا به دیگری (با گوشه چشم به کاظم خان اشاره کرد)  بهرحال میخواهم در باره اینکه یک شهردار و رئیس انجمن شهر باید چه شرایط و وظایفی را عهده دار باشد با شما صحبت کنم .

در درجه اول یک نفر شهردار باید، تجریه آموخته ، استخوان دار و جا افتاده باشد.(به استثنای این دو نامزد رقیب، باقی اعضاء عموماً جوان بودند)  این کار مشغله ای خسته کننده و عذاب آور است به همین مناسبت نیز کسانیکه موهای سرشان ریخته و صاحب دندانهای مصنوعی، بدن لقلقو، دست و پای لرزان و لاغر هستند مناسبتی برای کار ندارند. (کاظم خان بقال، چهارده سال از بشیر خان بزرگتر بود. موهای سرش ریخته و دندانهای مصنوعی داشت) یک چنین شخصی باید پنجاه تا پنجاه و پنج ساله باشد (خودش وارد پنجاه و دومین سال عمر شده بود).  اگر کسی را انتخاب کنید که اطلاعاتی در امور نظام وظیفه و قوانین و مقررات کشوری نداشته باشد نمی تواند کاری برای شما انجام دهد. (در سراسر قصبه احدی به اندازه او از امور نظام اطلاع نداشت و کسی نمی دانست قانون چگونه چیزی است؟ پوشیدنی یا خوردنی.)

من نمی گویم مرا انتخاب کنید ولی توصیه میکنم دقت کنید و متوجه باشید کسی که حساب و کتاب سرش نمیشود انتخاب نشود (کاظم خان سواد نداشت و حساب درآمد و خرج بقالی را با همان "سیاق" سابق و با کمک چرتکه راه میانداخت).

رئیس شهرداری به تمام سوراخ سنبه ها سرکشی میکند، اگر کسی را انتخاب کنید که در تمام عمر خود یک بار کراوات نزده یا زانوی شلوارش دومتر جلو آمده باشد پاک آبروی قصبه ما را خواهد برد.(در قصبه غیر از بشیر خان احدی کراوات نمی زد و شلوار اتو شده بپا نمی کرد).

چه خوب که کلاهش هم مثل کلاه من باشد(کلاهش را برداشته بجماعت نشان داد) من نمی گویم مرا انتخاب کنید ولی سفارش میکنم که رئیس انجمن شهر شما باید دارای مشخصاتی باشد که یادآوری کردم .

بشیرخان میز خطابه را ترک کرد . دهاتیهایی که دور تا دور میدان قصبه گرد آمده بودند ضمن کف زدنهای ممتد فریاد زدند:

-  کاملاً صحیح است، حق با بشیر خان است ...

نوبت به کاظم خان رسید. پشت میز آمد و شروع بصحبت کرد :

- آقایان من نمی توانم مثل تیشه همه اش طرف خودم بریزم، بشیر خان همه چیز را به شما حالی کرد (اشاره به رقیب) عقیده دارم رئیس انجمن شهر باید دندانهای  ثنایایش طلائی باشد(دندانهای ثنایای بشیر خان طلائی بود).

باز هم اشاره کرد به او کرد.... چشم رئیس انجمن شهر حتماً باید زاغی باشد. (جماعت شروع به خنده و قهقهه کردند).

با انگشت برای سومین بار اشاره به بشیرخان کرد:

روی گونه چپش هم یک خال داشته باشد (بشیرخان از شدت ناراحتی مثل چغندر سرخ شد) رئیس انجمن شهر مثل این مومن، اولاً باید یک چوب تعلیمی در دست و ثانیاً یک عینک روی دماغ داشته باشد(دهاتیها از خنده روده بر شدند).

اسم رئیس انجمن شهر باید "بشیر" باشد.

کاظم خان از پشت میز پائین آمد. دهاتیها در حالیکه از خنده دست روی شکم گذاشته بودند قهقهه میزدند و بشیر خان هم گوشه های سبیل خود را می جوید .

قرار بود این برنامه، روز بعد عیناً تکرار شود.

 

روز بعد عده ای که پای میز بشیر خان جمع بودند تعدادشان از هوادران کاظم خان بیشتر بود . بشیرخان نزاکت سیاسی را مطلقاً کنار گذاشته از وصله های لباس و طرز آرایش سر و صورت کاظم خان حرف میزد، طوری که قضیه سفاهت و حماقت و نفهمی کاظم خان دهان بدهان گشت. روز بعد دو برابر روزهای قبل در میدان ازدحام برپا شده بود . اول بشیر خان با عصبانیت وجدیت و قدمهای شمرده پشت میز رفت و چنین گفت:

هموطنان. اکنون دیگر مجبور هستم پرده ها را کنار زده قفل از دهان بردارم .

آیا کسی هست نداند این مرد در دوران کلانتری خود چه بلاها سر مردم آورد؟ اگر خاطرتان باشد تا چند سال قبل هر کس از هر جا باین قصبه پا می گذاشت یک راست به منزل او میرفت، علت این کار چه بود؟ علت این بود که "امینه خانم" دو شبانه روز در باغ پشت منزلش برای مهمانان میرقصید!

دهاتیها: همنطور است... کاملاً صحیح است .

- هموطنان! آیا اطلاع دارید آنچه بعنوان فطریه در سالهای گذشته از این و آن دریافت میکرد کجا میفرستاد؟  آیا میدانید این مرد که امروز خود را نامزد ریاست انجمن شهر کرده چهار زن بخانه خود آورده است؟

یک عده از دهاتیها:  هوووم. عشقشه...

صداها بلند تر شد:  - هموطنان عزیز  این شخص قبل از آنکه کلانتر شهر شود جز یک دکان بقالی کوچک چیز دیگری نداشت و همه میدانید چگونه درعرض ده سال صاحب نصف این قصیه شده است .

صدای چند نفر بطور مسخره آمیزی از میان جمعیت بگوش رسید:

- یارو لیاقت و توانائی داشته خب!

- هموطنان، حقایق شنیدنی دیگر زیاد هست، اما من بیش از این حرفی نمیزنم و اکنون دیگر بسته بمیل شماست که او را یا مرا انتخاب کنید .

صدای یک کف زدن ممتد در میدان پیچید . نوبت مال کاظم خان بقال بود وی در حالی که زیر سبیلی میخندید سنگین سنگین طرف میز راه افتاد و انگار که در قهوه خانه حرف میزند با ارامش و خونسردی شروع بصحبت کرد: هرچه بشیر خان گفتند البته صحیح است. نه یک وجب زمین دارد و نه یک جفت گاو، آدمی بسیار با ناموس ، ده لیره اندوخته هم ندارد . اگر یک شب تصادفاً مهمان ناخوانده ای بخانه اش بیاید حتی لحاف و تشک هم برای خوابیدن او نخواهد داشت اما در باره خودم ، همانطوریکه او اظهار داشت روزیکه بکلانتری انتخاب شدم ده لیره نداشتم و حالا اندازه دویست و پنجاه مزرعه زمین دارم . خدا را شکر که پول هم بحد کافی دارم... او شلوار اتو کرده دارد، ژآکت دارد، کراوات و عینک دارد. من سواد و خط ندارم و شما همه چیز را میدانید

نطقها بپایان رسید و مردم پراکنده شدند . قرار بود دو روز دیگر انتخابات عملی شود. دوستان و هواداران کاظم خان بقال مشهور به "کاظم کلانتر" در مغازه دور او جمع شدند.

چکار کردی پس کاظم خان؟ اون چه جور حرف زدن بود؟ تو این بشیرخانو  فرشته ش کردی... مگه یارو تو رو خریده بود؟

کاظم خان غش غش میخندید:

- ای بابا، کی میدنه نتیجه چی میشه؟

- آخه تو دویست و پنجاه هزار مزرعه و دوست گوسفندت کجاس؟ تو از بابات فقط یه جفت گاو ارث برده بودی...   تو کی" امینه خانم" را واسه مهمونات رقصوندی؟

کاظم خان بتمام این مزخرفات چنین جواب داد:  - پاشید آقایون. بریم نتیجه انتخابات رو بپائیم .

انتخابات بانجام رسید . بشیر خان باندازه یک چهارم کاظم خان هم رای نداشت . دهاتیهایکه برای رای دادن میرفتند بهم میگفتند:

ما جاده لازم داریم، آب لازم داریم، گاو آهن لازم داریم، بذر و شخم لازم داریم این بشیر چه خیری برای قصبه داره؟... احمق هیچی نداره، اصلاً راه زندگی رو بلد نیس، حتی از رقصوندن یک زن عاجزه، راه و رسم پذیرائی از یه مهمونو نمی دونه ، کاری ازش ساخته نیس، رای تون رو به کاظم خان بدین .

از آن سال ببعد کسانیکه در مبارزات انتخابی نامزد میشدند ضمن سخنرانیهای خود چنین اظهار میداشتند:

- هموطنان!  پانصد گاو نر، چهار جفت گاو آهن و چهار زن شرعی دارم ، صاحب پانصد مزرعه هستم و هفته ای یک زن را میتوانم حسابی برقصانم و تمام این مزایا را فقط طی 6 ماه در سایه لیاقت و کاردانی خود دست و پا کرده ام .

                            ((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))

 1 - عکس و زندگی نامه عزیز نسین بر گرفته از سایت : فرهنگ و توسعه 

  2 – منبع نقل داستان : کتاب حضرت فیل ( مجموعه 12 داستان فکاهی – انتقادی ، نشریه شماره 8 توفیق – خرداد 1347) – صص 44 - 54

 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/18 ساعت 11:55 | لینک ثابت |

داستان طنز - شبی که تختخواب افتاد

 

 

 شبی که تختخواب افتاد

 

نوشته :                  جیمز تربر

ترجمه :                 منوچهر محجوبی

نقاشی ها از :        جیمز تربر

 

 

 در باره نویسنده: *

جیمز تربر James_Grover_Thurber  طنز نویس و هنرمند موفق آمریکایی در سال 1894 در شهر كلمبوس ايالت اوهايوي امريكا بدنیا آمد. چشم هاي او در كودكي در تصادفي آسيب ديد و به تدريج ضعيف شد تا اینکه نابينا شد و در سال 1961 درگذشت، از او میراثی با ارزش از نوول ها و قصه های کوتاه فراوان بجا مانده است.

تربر در 1913 به دانشگاه اوهايو راه يافت اما با آغاز جنگ جهاني اول تحصيلاتش را تا سال 1919 ناتمام گذارد . در طول اين جنگ ، ابتدا در واشنگتن و سپس در پاريس به كار پرداخت. تربر پيش از اينكه با هارولد راس ، سردبير مجله زيبا و معروف نيويوركر ، ديدار كند در شهر زادگاهش ، كلمبوس و نيز پاريس و نيويورك به كار خبرنگاري مشغول بود. ديدار با هارولد راس در 1927 سرآغاز همكاري او با اين مجله گرديد و به عنوان يكي از سردبيران آن به كار پرداخت . جيمز تربر ازين پس بسياري از داستانها ، مقاله ها و نقاشي هاي خود را در همين مجله به چاپ رساند . خلق و خو، لحن مشخص و شيوه و سبك او جزئي جدائي ناپذير از نيويوركر شد . بسياري از آثار تربر هجوآميز است . آدم هاي سرگشته آثار او با دلتنگي در جهان توضيح ناپذير گام برمي داردند، آدم هايي كه به گونه اي خنده آور با جهان خود در جدالند . در اين آثار تشتت، حماقت و احساس پوچي ، كه تمدن به انسان ها مي بخشد ، ديده مي شود .

آثار بسیار معروفش اینهاست : "جغد در اتاق زير شيرواني و سرگشتگيهاي ديگر=1931"،  "خوک آبی در اتاق خواب و حالت های ناگوار دیگر= 1932" ، "زندگی و تنگناهای من =1933"، "ذهن خود را تنها بگذاريد=1937"، "حيوان مذكر=1940"، "قصه‌های عصر ما=1940"،  "گوزن سفيد و كارناوال تربر=1945"، "کشور تربر=1953"، "سالهائی باراس=1959"، "فانوس ها و نیزه ها = 1961.

داستان کوتاه "شبی که تختخواب افتاد" نوع درخشانی از طنز موقعیت است. ماجراهای وصف شده در داستان خود بخود آنچنان مضحک و ناجور است که خواننده را صمیمانه و از ته دل می خنداند .

 

 داستان طنز :

گمان می کنم جالبترین حادثه دوره جوانی من در کلمبو، اوهایو، مربوط به شبی باشد که تختخواب روی پدرم افتاد. البته تعریف کردنش  (بر خلاف گفته بعضی از رفقائی که تا حالا پنج شش بار ماجرا را شنیده اند)  بسیار موثر از نوشتنش است، چون موقع تعریف کردن لازم است اسباب خانه را بهم بریزند، درها را تکان دهند، و مثل سگ پارس کنند، تا فضای مناسب ایجاد شود و شباهت دقیقی بآن ماجرای باور نکردنی پیدا کند .

ماجرا وقتی شروع شد که پدرم یک شب تصمیم گرفت در زیر اتاق زیر شیروانی بخوابد، تا از همه دور باشد و بتواند فکر کند، مادرم با این عقیده به شدت مخالف بود، چون می گفت که تختخواب چوبی آن بالا ناسالم است.  راست هم می گفت، تق و لق بود و قسمت بالای سرش سنگین بود و اگر تختخواب از هم در میرفت، آن تکه اش محکم به کله پدر می خورد و هم می کشتش. بهرحال این صحبت ها او را منصرف نکرد و ساعت ده و ربع که شد، در ورودی راه پله های اتاق زیر شیروانی را پشت سرش بست و از پلکان باریک و پیچاپیچ بالا رفت. چند دقیقه بعد به بستر خزید، صدای جیرجیر نحس تختخواب را شنیدم. پدر بزرگ، که وقتی پیش ما بود معمولاً در اتاق زیر شیروانی می خوابید، چند روز پیش ناپدید شده بود،(در اینگونه موقعیت ها معمولاً شش هفت روزی ناپیدا بود و وقتی که پیدایش می شد عصبانی بود و غر غر می کرد و خبر میداد که یک عده آدم بی کله به امریکا ریخته اند و ارتش امریکا یک سر سوزن شانس ندارد.)

در زمان این ماجرا، پسر عمه عصبی من "بریگز بیل" به دیدن ما آمده بود. این مومن عقیده داشت که یک شب، موقعی که در خواب است، نفسش بند می آید. احساس می کرد که اگر شبها ساعتی یک بار از خواب بیدارش نکنند، ممکن است در خواب خفه شود، عادت داشت که یک ساعت شماطه  بالای سرش بگذارد که تا صبح ساعتی یک بار زنگ بزند، اما من قانعش کردم که این عادت را ترک کند .

در اتاق من خوابید و من بهش گفتم آنقدر خوابم سبک است که اگر در اتاق من کسی تنفسش قطع شود، فوری از خواب می پرم .  شب اول امتحانم – که البته از قبل حدس می زدم – و به مجرد اینکه تنفسم آرام شد و اطمینان پیدا کرد که به خواب رفته ام، نفسش را لحظه ای در سینه حبس کرد البته من خواب نبودم و فوری صدایش زدم . ظاهراً این کار، یک خرده ترسش را کم کرد، اما برای احتیاط یک لیوان عرق کافور، روی میز کوچکی بالای سرش گذاشت و گفت که اگر آنقدر بیدارش نکردم که داشت از دست می رفت، عرق کافور را، که در زنده کردن آدم نیمه جان معجزه می کند، استشمام خواهد کرد. بریگز ، د رخانواده شان ، تنها آدمی نبود که از این اخلاق های عجیب و غریب داشت، عمه پیرمان، میلیسا بیل هم ( که مثل مردها می توانست دو تا انگشت هایش را در دهن کند و سوت بلبلی بزند) از این عادت راسخ ناراحت بود که مقدر شده است در "ساوت های استریت" بمیرد، چون در "ساوت  های استریت" بدنیا آمده بود و در "ساوت های استریت" عروسی کرده بود .

بعد نوبت به خاله ساراشوف می رسید که شب ها وقتی بستر می رفت، با این ترس دست به گریبان بود که یک دزد شب رو، با یک سیلندر پر از کلروفورم وارد خانه اش شده و می خواهد کلروفورم را از زیر در اتاق خواب، به توی اتاق بفرستد. خاله ساراشوف، برای رهائی از این بلا – چون ترس عظیمش بیشتر از داروی بیهوشی بود تا از دست دادن اثاث خانه- همیشه هرچه پول نقد، ظروف نقره، چیزهای قیمتی دیگر داشت، در یک بسته بندی تمیز و مرتب ، درست پشت در اتاق خوابش میگذاشت ، و روی آن یادداشتی به این مضمون می گذاشت : "تمام دارائی من همین است، خواهش می کنم همه را بردار و کلروفورمت را مصرف نکن، چون چیز دیگری ندارم."

خاله کریسی شوف هم نوعی ترس از شب رو داشت، اما در برخورد با او، طاقتش بیشتر بود این خاله غزیز مطمئن بود چهل سال است که هر شب دزدهای شب رو به خانه اش می روند. این واقعیت که تا کنون چیزی از خانه اش گم نشده بود، عکس قضیه را ثابت نمی کرد. همیشه ادعا می کرد که آنها را پیش از آنکه دزدی پیدا کنند، با پرتاب کردن لنگه کفشش به راهرو، فراری داده است. وقتی که به بستر می رفت، هرچه لنگه کفش در خانه بود، همه را کنار دستش می گذاشت، پنج دقیقه بعد از اینکه چراغ را خاموش می کرد، توی رختخوابش بلند می شد، می نشست و داد می زد: "اوهوی." شوهرش که از سال 1953 یاد گرفته بود که تمام این ماجرا را نشنیده بگیرد، یا خواب بود و یا خودش را به خواب می زد. در هر دو حالت ، به کش و واکش های او محل نمی گذاشت و او ناچار می شد بلند شود و یواش یواش، روی پنجه پا، پاورچین به طرف در اتاق برود، آهسته بازش کند و یک لنگه کفش به این سر راهرو و یک لنگه دیگر به آن سر راهرو پرت کند. بعضی شب ها، همه کفش ها را پرت می کرد و بعضی شب ها فقط یک جفت مصرف می کرد .

ولی مثل اینکه دارم از قضایا ی جالب شبی که تختخواب روی پدرم افتاد، دور می افتم. نصف شب که شد همه در رختخواب هایمان بودیم، تجسم طرز قرار گرفتن اتاق ها و وضعیت کسانی که آنها را اشغال کرده بودند برای فهم آنچه بعداً اتفاق افتاده است: در اولین طبقه بالا (درست زیر اتاق خواب زیر شیروانی پدرم) مادرم و برادرم  هرمان خوابیده بودند. هرمان گاهی شبها در خواب آواز میخواند و معمولاً سرودهای نظامی "پیش به سوی جورجیا" یا " به پیش، سربازان مسیحی" را می خواند. من و برگزیل در اتاق مجاور این اتاق بودیم، برادرم "روی"، در اتاق بعد از اتاق ما بود. سگمان، رکس در راهرو خوابیده بود.

تختخواب من، از آن تختخواب های سفری ارتشی بود، یکی از آنهائی که اگر بخواهی رویش راحت بخوابی، باید دو لبه اضافی اش را، که مثل نیمدایره های سروته میزهای قابل تغییر، از طرفینش آویزان بود، بالا بیاوری و با قسمت افقی وسطش، هم سطح کنی، وقتی این دو تا قسمت را بالا می آوری ، اگر طوری غلت بزنی که بیائی روی یکی از این دو لبه، وضع خطرناکی پیش می آید، چون تختخواب در وضعیتی است که کاملاً دمر میشود و خودش با لحاف و تشک و ملافه، با یک صدای عظیم ناشی از سقوط، روی سرت می افتد. در واقع ، این دقیقاً همان چیزی است که حدود ساعت دو بعد از نصف شب اتفاق افتاد، (کسی که بعدها در یادآوری صحنه، از آن بعنوان "شبی که تختخواب روی پدرت افتاد" نام برد، مادرم بود،)

من که (به بریگز دورغ گفته بودم و) خوابم سنگین بود و دیر بیدار می شدم، اول که پایه های آهنی تخت در رفت و مرا زمین زد و تخت روی من افتاد، نفهمیدم چه اتفاقی افتاده است در ابتدا هنوز در رختخواب پیچیده شده بودم و آزاری ندیده بودم. رختخواب هم مثل چادر رویم افتاده بود. با وجود این، هنوز بیدار نشده بودم و در این مدت فقط چند لحظه ای به مرز هوشیاری رسیده بودم و برگشته بودم؛ به هر حال این سرو صدا مادرم را ، در اتاق بغلی، فوری بیدار کرد و او دچار این برداشت آنی شد که پیش بینی نحسش وقوع یافته و تخت چوبی بزرگ طبقه بالا روی پدر افتاده است؛ بنابراین جیغ زد : "به داد پدر بیچاره تان برسید!"  این فریاد، پیش از صدای افتادن تخت من اثر کرد و هرمتن که در اتاق او بود، بیدار شد، خیال کرد که مادر، بی هیچ علت آشکار، دچار حالت هیستریک شده است او که می کوشید مادر را آرام کند، داد زد "مامان، حالت خوبه؟"

شاید حدود ده ثانیه ، با هم فریاد رد و بدل می کردند: "به داد پدر بیچاره تون برسیم" و "مامان حالت خوبه".  این سرو صدا بریگز را بیدار کرد. حالا دیگر من هم به هوش آمده بودم و به طریقی مبهم، حس می کردم که اوضاع از چه قرار است اما هنوز درک نمی کردم که بجای روی تختخواب، در زیر تختخواب قرار گرفته ام. بریگر که در میان فریادهای رعد آسا، با ترس و تشویش از خواب پریده بود، به این استنتاج آنی رسید که دارد خفه میشود و ما همه در کوششیم که به هوشش بیاوریم و نجاتش دهیم - با ناله ای خفیف لیوان عرق کافور را از بالای سرش چنگ زد و به جای اینکه بویش کند، آن را روی خودش ریخت. اتاق را بوی گند کافور پر کرد، نفسش بند آمد و مثل آدم هائی که دارند خفه می شوند " خق–هقق" از گلویش درآمد، چون ظاهراً موفق شده بود زیر تاثیر بوی تند عرق کافور، نفسش را بند بیاورد ، خودش را از تختخواب بیرون انداخت و کورمال کورمال به طرف پنجره باز اتاق رفت، اما به پنجره ای که بسته بود رسید، با دستهایش چنان به پنجره کوبید که صدای شکستن شیشه و افتادن تکه هایش به کوچه زیر پنجره به گوشم رسید. در این موقع بود که من با تقلایی که برای بلند شدن میکردم، با احساسی مرموز و غریب دریافتم که تختخوابم روی من است حالا نوبت من بود که گیج و گنگ و خواب آلود، گمان کنم تمام این جنجال نتیجه کوشش دیوانه واری است که برای بیرون آوردن من از آن وضعیت نادر و مخاطره آمیز صورت می گیرد.

فریاد زدم : "مرا از اینجا بیرون بیاورید، مرا بیرون بیاورید" زیرا خیال می کنم حس می کردم که در یک معدن خرابه مدفون شده ام . بریگز، که در کافورش غرق شده بود صدای "قوق" مانندی از گلویش بیرون داد.

در این موقع مادرم، که هنوز جیغ می کشید، و به دنبال او هرمان، که هنوز داد میکشید ، تقلا می کردند در راه پله  اتاق زیر شیروانی را بازکنند ، تا بالا بروند و جسم نیمه جان پدرم را از میان تخته پاره های تخت بیاورند. اما در محکم بود و زیر بار نمی رفت، ضربه های دیوانه وار مادرم به در، تنها اثری که داشت، اضافه کردن بر سرو صدای موجود بود. حالا "روی" و سگ هم آمده بودند و اولی مرتب سوال می کرد و دومی هم پارس.

پدر که از همه دورتر بود و صدای خور خورش از همه بلند تر، کم کم از صدای ضرباتی که به در راه پله ها وارد می آمد، بیدار شده بود، با صدایی آرام  و خواب آلود گفت: دارم میام، دارم میام و دقایق بسیاری گذشت تا کاملاً بیدار و هوشیار شد. مادرم که هنوز هم خیال می کرد اوست که زیر تخت مانده، از شنیدن صدای ناله وار "دارم میام" این برداشت را کرد که پدر در حال احتضار است و دارد با عزرائیل حرف میزند، به این جهت فریاد زد : " داره میمیره".

بریگز برای مطمئن کردن او داد زد : " حالم خوبه، حالم خوبه"، زیرا هنوز هم خیال میکرد که نزدیک بودن او به مرگ بوده که ما را چنین ناراحت کرده است . بالاخره کلید برق را در اتاقم پیدا کردم ، قفل در را گشودم  و من و بریگز هم به گروه مبارزان پشت در راه پله پیوستیم، سگ، که هیچوقت بریگز را ندیده بود؛ به طرفش پرید، چون خیال می کرد اوست که در این ماجرای ناراحت کننده مقصر است  و "روی" ناچار شد سگ را ول کند و بریگز را بگیرد .

صدای بیرون آمدن پدر از تختخواب را همه شنیدیم ، روی فشار داده و در راه پله را با تکانی قهرمانی باز کرد و پدر خواب الود و عصبانی اما صحیح و سالم، از پله ها پائین آمد، مادرم تا او را دید، به گریه افتاد و رکس به زوزه کشیدن پرداخت. پدر پرسید : " ترا به خدا؛ اینجا چه خبر است؟"

بالاخره موقعیت ، مثل جور کردن تکه ها ی یک معمای تصویری، بهم آمده روشن شد. پدرم به علت پا برهنه گشتن مختصری سرما خورد ، اما نتیجه سوء دیگری نداشت؛ مادر، که همیشه طرف روشن هر چیز را می بیند ، گفت:

" خوشحالم که پدر بزرگت اینجا نبود."  

                                        **************

منبع : ماهنامه فرهنگی - هنری رودکی، سال ششم، شماره 66 ، فروردین 56 صص 7-8 .

در بخش (در باره نویسنده) علاوه بر منبع قبلی،  از سایت:  persianbook نقل فراوان شده است . 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/01/22 ساعت 20:57 | لینک ثابت |

داستان طنز- اگر تلفن دم دست آدم باشه هیچ کاری مشکل نیست ... نوشته: جروم ک. جروم

 

 

 اگر تلفن دم دست آدم باشه هیچ کاری مشکل نیست

        نوشته : جروم ک. جروم

               

 

 

 

در باره نویسنده:

"جروم ك. جروم"  Jerome K. Jerome رمان‌نویس و نمایشنامه‌نویس انگلیسی،  یكی از فكاهی‌نویسان معروف و مطرح جهان است. این رمان‌نویس و نمایشنامه‌نویس انگلیسی در سال 1859 به دنیا آمد و سال 1927 از دنیا رفت. او در لندن تحصیل كرد و به مشاغل گوناگونی مثل كارمندی راه‌آهن، آموزگاری، بازیگری و روزنامه‌نگاری پرداخت. داستان‌های او عبارتند از : "سه مرد در یك قایق" و "افكار یك بیكاره"، "سه مرد بر فراز بمل" و "پاول كلور" و نمایشنامه‌های "باربارا" و "مسافر طبقه سوم رو به حیاط" .

رمان "سه مرد در یك قایق" وی چندی پیش  با ویرایش "شادروان عمران صلاحی" و از سوی انتشارات معین منتشر شد. وی این رمان را بر اساس ترجمه فردی ناشناس به نام "م.ت. سیاه‌پوش" كه سال 1324 منتشر شده ویرایش كرده است.

"صلاحی" درباره رمان "سه مرد در یك قایق" نوشته است: " سه مرد در یك قایق داستان ساده‌ای دارد و شاید اصلاً داستانی ندارد. سه دوست با قایقی در رودخانه تایمز به گردش و تفریح می‌پردازند. آن هم چه تفریحی. از مناطق صنعتی می‌گذرند و مكان‌های تاریخی و جاده‌های دینی را سیر و سیاحت می‌كنند. پس از توقفی در آكسفورد با قطار به لندن باز می‌گردند. در سفر دو هفته‌ای سگ بامزه‌ای هم آن‌ها را همراهی می‌كند. همه داستان همین است. یك موضوع كاملاً پیش پا افتاده و عادی. اما همین موضوع ساده وقتی به دست فكاهی‌نویس با استعداد و توانایی چون "جروم" می‌افتد، چیز دیگری از آب درمی‌آید كه باید حتماً آن را خواند و نمی‌شود تعریف كرد. "جروم" لحن شیرین دارد و نوشته‌های او بیشتر نوش است تا نیش و این در دنیایی كه بشر نیاز به خنده و رهایی دارد، بسیار ارزشمند است. خنده او خنده‌ای ساده و انسانی است. این خنده بیشتر مربوط می‌شود به داستان‌هایی كه سه مرد جوان تعریف می‌كنند و بی‌هیچ ضابطه‌ای به ماجرای خود پیوند می‌زنند.  وقایع داستان هر لحظه ممكن است برای خود ما هم اتفاق بیفتد و یا افتاده باشد. این سه مرد نمونه‌ای از مردهای زندگی روزانه ما هستند و «جروم» آن‌ها را چون آینه‌ای در برابر ما می‌نهد. او می‌تواند به كمك اتفاقات ساده و مضحك زندگی به خوبی، ضعف‌های ما را به ما نشان دهد.

داستان طنز:

  

... همه چیزاز یک روباه کوچولو شروع شد که من توی جنگل پیدایش کردم. نمیدانم کدام بچه شیطانی او را با سنگ زده و زخمی کرده بود که گیر من افتاد .

من اونو گرفتم و گذاشتم تو ی زنبیل و آوردم منزل تا زخم هاشو خوب کنم و بعد بقیمت خوبی بفروشم آنشب بهر ترتیب بود گذشت، ماندم معطل که "اینو چیکارش کنم؟"

بفکرم رسید که از روی دفتر تلفن نمره موسسات و اشخاص مطلع را پیدا کنم و ازونا بپرسم، ولی پیدا کردن آدرس شخصی که آدم نه میدونه کیه و نه میدونه کجاست، کار خیلی مشکلیه.

دیدم بهتره از متصدی "اطلاعات تلفن" بپرسم. بله این خیلی بهتره ...  اگر تلفن دم دست آدم باشه هیچ کاری مشکل نیست.

شماره "08" را گرفتم و پرسیدم:

-          " کجا میتونم این روباه را بسپارم؟"

صدای اطواری دختری جواب داد:

-          "شماره 03411 را بگیرید، اونجا مرکز باغ وحشه."

نمره را گرفتم و پرسیدم :

-          "آقای عزیز، آیا باغ وحش شما یک روباه کوچولو لازم نداره؟"

مخاطب پس از کمی سکوت خندید و گفت:

-          "البته هر باغ وحشی روباه لازم داره، ولی شما نمره رو اشتباه گرفتین."

البته میدونین اگر تلفن دم دست آدم باشه هیچ کاری مشکل نیست .... دوباره این شماره را گرفتم:

-          ببخشید یک روباه شما احتیاج ندارید؟

از آنور سیم جواب آمد:

-          " اینجا دفتر تهیه خوراک باغ وحشه."  

شماره بعدی را گرفتم، آب دهن را قورت دادم و گفتم :

-          "معذرت میخوام شما یک بچه روباه لازم ندارید؟"

-     "ببخشید آقا اینجا قسمت حیوانات "سم" داره.  اگه اسب ، گورخر و هر نوع بز و آهو و گاو کوهی دارید با کمال میل میخریم."

-          "پس ممکنه بفرمائید بکجا باید مراجعه کنم؟

-          شماره 94413 را بگیرید."

یارو گوشی را گذاشت و من نمره جدید را گرفتم و هر کدام منو به یک شماره بالاتر حواله دادند و هنگامی که 03420 را گرفتم، متصدی اش جواب داد :

-          " بله ، لازم داریم . بفرمائید این بچه روباه را یک شخصی میفروشه یا یک موسسه؟"

من فکر اینو نکرده بودم و لذا نمیدونستم چی باید جواب بدم.  ولی دیدم بهتره راستشو بگم:

-          طرف معامله یک شخصه.

بلافاصله جواب داد:

-          "خیلی متاسفم، نمیتوانیم با اشخاص مستقیماً معامله کنیم."

-          "پس من چکار کنم . ... این بچه روباه داره از دست میره."

-          "با جمعیت حمایت حیوانات تماس بگیرید."

-          "ببخشید ممکنه شماره تلفونشون رو بفرمائید؟"

-          "دم دستم نیست از متصدی اطلاعات تلفن بپرسید."

تلفن قطع شد و بازهم بلاتکلیف و حیران: "روز از نو روزی از نو" . نمره متصدی اطلاعات را گرفتم. آخه میدونید اگه تلفن دم دست باشه هیچ کاری مشکل نیست.

 

هنگامیکه نمره تلفن انجمن حمایت حیوانات را گرفتم و ارتباط برقرار شد صداهای عجیب و غریبی به گوشم رسید بطوریکه حرفهای همدیگر را درست نمی شنیدیم . بخصوص که طرف سوال های عجیب و غریبی می کرد. بعد از مدتی آنها نه تنها روباه را قبول نکردند بلکه قضیه هم کشدار شد.

متصدی تبلیغات جمعیت حمایت حیوانات با لحن تهدید آمیزی گفت:

-          "هیچ میدونید چه جرم بزرگی مرتکب شدید؟"

با تعجب پرسیدم:

-          "چرا؟..."

-          "مگه نمیدونید نگه داشتن حیوانات وحشی توی شهر قدغنه و جرم داره ؟"

از دانستن این حقیقت سرتا پام به لریزه افتاد. من قبلاً فکر اینو نکرده بودم و حالا ممکن بود اسباب زحمتم هم بشه .

از ترس اینکه مبادا بازپرس ها به سراغم بیایند،  فوری نمره تلفن بازرسی شهرداری را گرفتم که جریان را بگم و کسب تکلیف کنم .

-     "آقای رئیس بازرسی تشریف ندارند، برای شرکت در کمسیون به وزارتخانه رفتند و ممکنه تا آخر وقت طول بکشه و تشریف نیاورند."

و بلافاصله گوشی را گذاشت.

حیران و بلاتکلیف مانده بودم و نمیدانستم چکار کنم... اما خوشبختانه اگه تلفن دم دست باشه هیچ کاری مشکل نیست و منهم بالاخره توانستم بوسیله تلفن، تا قلب وزارتخانه هم پیش بروم و با آقای رئیس بازرسی در توی کمسیون تماس بگیرم .

ایشان بدون اینکه توجهی به حرف من بکند گفت:

-          "اگه این حیوان وحشی "قرنطینه" ندیده باشه، باید اونو از بین برد."

-          "آقا این حیوان که از خارج وارد نشده. یک روباه کوچولوی هموطن است که از جنگل گرفتم ."

-          "بهتره با دانشکده دامپزشکی تماس بگیرید ممکنه اونا لازم داشته باشند."

از پیشنهاد او خوشحال شدم ، چون دانشکده دامپزشکی یک موسسه فرهنگی است و مسلماً متصدیان هم آدمهای فهمیده ای هستند .

خوشبختانه تلفن دم دست بود و من دوباره از متصدی اطلاعات نمره تلفن دانشکده را پرسیدم و با آنها تماس گرفتم. مدیر آزمایشگاه جواب داد:

-          "البته ما روباه برای آزمایشات خودمان لازم داریم ولی نه حالا، پنچ شش ماه دیگه... آن موقع میتوانید مراجعه کنید.

منکه داشتم از این جوابهای سر بالا، آتش میگرفتم؛ داد کشیدم:

-          "آقا توی منزل من وسیله نگهداری این حیوان نیست حاضرم مجانی او را به شما بدم."

آقای مدیر خیلی خونسرد جواب داد:

-          "مگه شما فکر می کنید ما وسیله نگهداری او را داریم؟..."

-          "پس چکارش کنم؟"

-          "با وزارت فرهنگ تماس بگیرید، ما طبق دستور آن ها عمل میکنیم."

باز هم ارتباط قطع شد و من بلاتکلیف نمیدونستم چکار کنم بچه روباه هم گرسنه اش بود و ورجه ورجه می کرد، مجبور بودم براش یک خوردنی پیدا کنم .

باز هم تلفن بدادم رسید، واقعاً وقتی تلفن دم دست آدم باشه هیچ کارس مشکل نیست.

ولی همشون بجای جواب فحشم دادند و قرقر کردند، یکیشون که آدم خوبی بود پرسید :

-          "برادر غذای روباه میخوای چکار؟"

-          "یک روباه کوچولو دارم که گرسنشه."

-          "بهش گردو بده ولی ما نداریم. از سایرین بپرس."

به چند جای دیگه هم برای "گردو" تلفن زدم،  ولی هیچ کس حاضر نبود یک سفارش کوچک رو بخانه ما بیاره.

خلاصه کفرم درآمده بود و هیچکس حاضرنبود این بچه روباه را از من قبول کند.

بالاجبار تصمیم گرفتم بگذارمش توی یک پاکت و بندازمش توی سبد آشغال.

به محض اینکه پاکت را توی سبد انداختم بچه روباه از توش بیرون پرید و به سرعت شروع به دویدن کرد.

.... چند تا بچه که داشتند به مدرسه هاشون می رفتند شروع به جیغ و داد کردند و عقب روباهه دویدند.

یکی از بچه ها با ماشین تصادف کرد و سرش شکست.

سه چهار تا ماشین بهم خوردند.

تراموا متوقف شد.

خلاصه چنان بی نظمی عجیبی بار آمد که نگو.... پلیس مرا که موجب اینهمه بی نظمی و خسارت شده بودم توقیف کرد و درحال حاضر بابت ایجاد بی نظمی در شهر و زدن خسارت به تراموا و اتومبیل ها، شکایت پدر طفل مجروح، نگهداری حیوان وحشی در شهر، و از همه مضحکتر دعوی موسسه حمایت حیوانات تحت تعقیب هستم و در سلول زندان فقط به یک چیز فکر میکنم:

" زندان بهترین جای دنیاست باین دلیل که تلفن دم دست آدم نیست..."


منبع داستان : کتاب حضرت فیل ( مجموعه 12 داستان فکاهی – انتقادی ، نشریه شماره 8 توفیق – خرداد 1347) – ص ۳۴الی  ۴۳

زندگی نامه جروم و معرفی کتاب ترجمه شده ی وی به قلم خانم رویا صدر است که در شماره 191 ماهنامه گل‌آقا منتشر و از سایت کتاب بیست برگرفته شده است

تصویر برگرفته از سایت : nndb.com  .همچنین برای خواندن زندگی نامه(Jerome K. Jerome)  این طنزنویس بزرگ انگلیسی به همان منبع مراجعه شود.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/12/10 ساعت 19:28 | لینک ثابت |

داستان طنز – من پدر بزرگ خودم هستم (نوشته: مارک تواین)

 

بعضی وقتها که تنها هستم و با خودم حرف میزنم، اطرافیانم با نگاههای عجیبی تماشایم میکنند و حتماً پیش خودشان میگویند : " بیچاره عقلش را از دست داده " ....   یکی از همین ها که با من سابقه دوستی چندین ساله داشت یکروز پیشم آمد و احوالم را پرسید. وقتی سرگذشتم را برایش گفتم تصدیق کرد که نه تنها دیوانه نیستم بلکه خیلی از عاقلها هم عاقلترم. حالا برای اینکه شما هم این فکر پوچ را از سرتان بیرون کنید سرگذشتم را برایتان تعریف میکنم  :

دو سال پیش در مجلسی که نمیدانم به چه مناسبتی تشکیل شده بود با زن بسیار زیبائی آشنا شدم. چون این زن بعداً بعقد من درآمد اگر بخواهم در باره زیبائی جزء جزء اعضایش شرح بدهم موضوع ناموسی میشود و چندان خوش آیند نیست و همینقدر میگویم که زن قشنگی بود و مخصوصاً مجبورم بگویم زیبا بود، برای اینکه وقتی میخواهم بگویم این زن چهل و یک سال داشت مسخره ام نکنید . و البته میدانید که من اولین مردی نبودم که با زن مسن ازدواج کردم و چه بسا پیش از من اشخاص بزرگ و ثروتمند چنین کاری کرده اند .

او شوهر نداشت، یعنی شوهرش مرده بود و یک ثروت سرشار و یک دختر 22 ساله ماترکش بود .

پیش خودم حساب می کردم : " نباید حماقت کرد هرچند که او چندین سال از من بزرگتر است، اما در مقابل، خانه بسیار خوبی دارد و ضمناً ثروتش هم از پارو بالا میرود و حالا دیگر وظیفه منست که شکر گزار مرد خیّری باشم که چنین زن زیبا و چنان ثروت سرشاری را برای آدم خوشبختی مثل من گذاشته و زحمت را کم کرده است .

انشاالله دختر 22 ساله او هم بزودی شوهر میکند و من میمانم و اینهمه نعمت بی سر خر .

خیلی زودتر از مدتی که من حدس میزدم – یعنی بیست روز پس از عروسی من و مادرش، شوهری برای دخترک پیدا شد و اورا با سلام و صلوات بخانه داماد فرستادم.

و اما داماد .... این وجود ذیجود را معرفی میکنم:

ایشان پدر بزرگوار بنده بودند. پدرم هرچند بیست سال از من بزرگتر بود ولی چون قدر وجود خودش را خوب میدانست، هیچوقت فکر و خیال برش نمی داشت و غصه بود و نبود را نمی خورد . به همین جهت بسیار جوان تر و تازه مانده بود، بطوریکه هرکس ما را با هم میدید خیال میکرد ایشان برادر بنده هستند .

در شب عروسی من، پدرم وقتی نادختری مرا دید یک دل نه، صد دل عاشق شد و پس از بیست روز به خوشی و سلامتی بر سر خوانچه عقد نشست.

موضوع جالب سرگذشت من تازه از اینجا شروع میشود. بعد از اینکه صیغه عقد پدر  و نادختریم خوانده شد یکی از بزرگترهای فامیل به پدرم گفت: " چرا معطلی ؟ دست پدر زنت را ببوس."

پدرم و من، هردو پس از شنیدن این جمله ماتمان برد.... ولی پای حرف حساب در میان بود؛ پدرم داماد من شده بود و لازم بود دست مرا ببوسد و بالاخره هم بوسید.

منهم دستی به پشت او زدم و گفتم: " انشاالله پابپای هم پیر بشوید."

هنوز از حیرت در نیامده بودم که بمن گفتند:

چرا ایستاده ای. دست مادرت را ببوس.

گیج شدم: " کدام مادر ؟ منکه مادرم دو سال پیش در حادثه اتومبیل کشته شد."

- "مگر زن پدر شما مادرتان نمیشود؟"

وقتی فکرش را کردم دیدم درست می گویند، ناچار خم شدم و دست نادختریم را بوسیدم، دخترک هم دستی بشانه من زد و گفت: " پیرشی پسرم.... "

خیال کردم موضوع بهمین جا ختم میشود ولی اینبار به دخترک گفتند : "عروس خانم زود پاشید، دست پدرتان را ببوسید و از ایشان تشکر کنید..."

یکسال از این ماجرا گذشته بود که من صاحب پسری شدم و معمای خویش و قومی ما به قسمت حادتری رسید.

پدرم بعلت اینکه شوهر خواهر این بچه بود و همین شوهر خواهر، پدر من هم بود- بنابراین پدرمن، پدر بزرگ این بچه حساب میشد و روی این اصل بچه من از طرفی نوه پدر و از طرف دیگر برادر زنش بود.

این را هم بدانید که چون زن پدرم، خواهر این بچه بود و این بچه هم نوه پدرم، پس خواهر این بچه – که همان زن پدر باشد – نوه پدرم هم میشد . پدرم با این حساب نوه اش را گرفته بود.

یکماه از این معمای سر در گم نگذشته بود که زن پدرم نیز صاحب طفلی شد و این طفل با حساب بالا بچه نوه پدرم میشد و بنابر این بچه پدرم، نتیجه او هم بحساب میامد. این طفل از طرف پدر حکم برادر مرا داشت و از طرف مادر، نوه من محسوب میشد .

حالا که پسر پدرم حکم برادر مرا داشت، ناچار مادر بزرگ او، مادر بزرگ منهم میشد و روی این حساب زنم مادر بزرگ من بود. و من مادر مرده با مادر بزرگم عروسی کرده بودم.

خوب، اینهمه من برای شما معما حل کردم ، حالا میخواهم شما جواب یک سوال مرا بدهید. بگوئید ببینم شوهر مادر بزرگ یک نفر با آن شخص چه نسبتی دارد ؟

معلومست که پدر بزرگش خواهد بود.  پس در این صورت من پدر بزرگ خودم هستم (و ضمناً یادتان باشد که روی این حساب نوه خودم هستم . و بنابر این نتیجه پدرم حساب میشود و دختر من که حالا زن پدرم شده،  نبیره پدرم بحساب میاید و بچه پدرم، بچه نبیره او، یعنی پشت پنجم پدرم است. )

حالا فهمیدید چرا آنهائیکه مرا می بینند توی دلشان میگویند:

 " بیچاره عقلش را از دست داده " بعلت اینکه با صدای بلند میگویم :

"من پدر بزرگ خودم هستم."

حاشیه : خواننده عزیز درست فکر کن، مثل اینکه این  یارو واقعاً دیوانه شده که میگوید: "من پدر بزرگ خودم هستم."  چون با حسابی که ما کردیم این آقا نمی تواند پدر بزرگ خودش باشد. بلکه چون بچه پدرش پشت پنجم پدرش حساب میشود. بنابراین اینهم که برادر بچه پدرش بحساب میاید باید پشت پنجم پدرش باشد یعنی پشت چهارم خودش است و بنابراین پدر پدر پدر پدر خودش است .

                                               *******

منبع : کتاب حضرت فیل ( مجموعه 12 داستان فکاهی – انتقادی ، نشریه شماره 8 توفیق – خرداد 1347) – ص 26 الی 33

انتخاب : محمد مهدی حسنی

 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/11/09 ساعت 22:6 | لینک ثابت |

داستان طنز - عدالت (نوشته : جیودانی گارشی)

صبح زود پانزدهم اوت 1518 در کوچه "نیزارتنگ" تاجری بنام دوگزینس را با نیزه ای که از پشت مقتول وارد و از سینه او خارج شده بود، از پا در آورده بودند و مامورین انتظامی نسبت به آهنگری بنام "توماس میلیو" که ساکن " سن بار تولومه " بود ظنین شده و دستگیرش ساختند. آهنگر اظهار داشت که شبهای چهاردهم و پانزدهم ماه اوت را در یکی از اصطبلهای دهکده " گاستله" گذرانیده و فاصله دهکده تا شهر آنقدر زیاد است که نمیشود نیمه شب در گاستله و صبح زود در شهر بود .

دو نفر شاهد بنامهای "مالوز" و "متی" اظهار داشتند که میلیو را اوایل شب در کوچه سن بارتولومه دیده اند ولی مطمئن نبودند که حتماً خود او بوده، بلکه ممکن بود شخص دیگری را بجای او گرفته باشند.

بدنبال این جریانات ، میلیو را باطاق شکنچه بردند او را لخت کردند و دستهایش را از پشت بستند.

بازپرس گفت: " انکار و لجاجت فایده ندارد، اقرار کن.... "

میلیو جواب داد: "اگر تمام شکنجه های جهنم و بلاهای روزگار را سر من در بیاورید محال است یک کلمه بیشتر از آنچه که میدانم و گفته ام، بگویم . "

دست های بسته اش را با طناب به قلابی آویزان کردند و بالا کشیدند. با حالت گریه به حضرت مریم سوگند یاد کرد که اطلاعی از جریان قتل تاجر ندارد. مامورین – باشاره بازپرس – شکنجه را سخت تر کردند تا حرف بزند و چیزی در زمینه قتل بگوید، ولی او باز هم گفت : " چطور ممکن است من در اصطبل یک ده باشم و در همان ساعت تاجری را در شهر بکشم ؟"  و در ضمن اضافه کرد: " آقای بازپرس اصل تجاوز اینست که شما نسبت بمن انجام میدهید، خدا شاهد است من گناهی ندارم. "

بازپرس بدون اینکه گوشش بدهکار باشد، طنابی را که به پای متهم بسته بودند قدری تاب داده محکمتر کرد و بعد هم دو سنگ بزرگ بسر طنابها بست. آهنگر از شدت شکنجه فریادش بلند شد و بعد از چند لحظه التماس گفت: "ترا بخدا پائینم بیاورید، همه چیز را میگویم."

میلیو به قتل دوگزینس اعتراف کرد و طناب را از قلاب باز کردند. بازپرس: "حالا جریان قضیه را شرح بده، تاجر را چطوری کشتی؟"

   -  "با شمشیرم مثل خیار تر به دو نیمه اش کردم. "

   بازپرس فریاد زد : "مامور .... آویزانش کن."

   متهم بدبخت بار دیگر شروع به التماس کرد و گفت: " چرا شکنجه ام میدهید؟ منکه قبول کردم دوگزینس را کشته ام ؟"

   -  "درست است، ولی گفتی با شمشیر کشته ام، راستش را بگو، با چه کشتی؟"

   -  "آقای بازپرس ، بخدا یادم نمیاد، چون هوا بقدری تاریک بود که چشم، چشم را نمی دید."

   یک لیوان آب جوش به پشت گردنش ریختند و گفتند: "فلسفه نباف، بگو تاجر را به چه وسیله کشتی؟"

   میلیو فریاد کشید: " با مشت کشتمش."

   -  "دروغ است."

   -  "با طناب خفه اش کردم."

   -  " دروغ .... دروغ محض است."

   -  " دارش زدم. "

   -  "دروغ است .... "

   -  " آقایان ، شما را بخدا خودتان بگوئید با چه وسیله ای کشتمش؟ آنچه بنظرم می رسید همینها بود که گفتم . "

   -  "با نیزه کشتیش."

   -  "بسیار خوب، با نیزه کشتمش."

 

 از قلاب پائینش آوردند و دستهایش را هم باز کردند بازپرس گفت: " انشاالله حقیقت را اقرار کرده ای مبادا از ترس شکنجه اعتراف کرده باشی ؟".

   -  ...... .؟

  بازپرس که جوابی از متهم نشنیده بود بار دیگر دستور داد او را از قلاب آویزان کنند و بعد با خشونت گفت: " اعتراف کن، اقرار کن که از ترس شکنجه ارتکاب قتل را بخود نبسته ای." میلیو از شدت درد بخود می پیچید باز هم شروع بناله و التماس کرد: "نخیر آقا، من به حقیقت ایمان دارم و حقیقت را می پرستم و به همین جهت حقیقت امر را گفتم."

   پائینش آوردند. بازپرس دستور داد سوگند یاد کند.

   متهم: "قسم می خورم آقای بازپرس، بمقدسات قسم میخورم ."

   بازپرس جواب داد : " این احمق را آویزان کنید."

  کمی بعد بازپرس، از پائین سرش بطرف میلیو که بالای دستگاه شکنجه بود بالا گرفته و گفت : "اقرار کن که قسم دروغ نخورد ه ای."

   -  "چشم آقا بحقیقت قسم میخورم."

   متهم را پائین آوردند. بازپرس دستور داد : "آویزانش کنید."

  آویزانش کردند. بازپرس بار دیگر گفت: "اقرار کن که وقتی حقیقت را شرح دادی واقعاً   حقیقت را گفته ای و هیچیک از حرفهایت دروغ نبوده."

   -  "به خدا حقیقت را گفتم."

  او را پائین آوردند . بازپرس گفت: "پس اقرار کردی که مرتکب این جنایت شده ای؟ حالا تحویل دستگاه گیوتین میشوی. فقط باید به موجب قانون دوباره دیگر شکنجه ببینی. "

  ولی قبل از آنکه " قانون" اخیر بموقع اجرا در آید ناگهان یکی از مامورین آگاهی با عجله وارد اطاق شد و گفت : " آقای بازپرس، میلیو بیگناه است، او راست میگوید که شب وقوع جنایت در اصطبل ده خوابیده بوده قاتل اصلی را دستگیر کردیم، اقرار هم کرد و دلایل زیادی هم در دست داریم . "

  بازپرس سرش را پائین انداخت و گفت: "ولی خیلی دیر شده است . هرکس زودتر اعتراف کرده باشد او بجزای قتل می رسد. چون میلیو قبلاً اعتراف کرده است، اعدام خواهد شد."

- "آخر میلیو بیگناه است."

- "این برای من اهمیتی ندارد، حرف من یکی است، هر چه گفتم باید اجرا شود."

میلیو که سخنان آنها را با دقت گوش میداد نفسی براحتی کشید و گفت: "خدا راشکر. اگر اینهمه شکنجه ای که تحمل کردم هدر میرفت واقعاً ناراحت میشدم ..... "

                                                       *********

منبع : کتاب حضرت فیل ( مجموعه 12 داستان فکاهی – انتقادی ، نشریه شماره 8 توفیق – خرداد 1347) – ص 17 الی 25

انتخاب : محمد مهدی حسنی


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/10/25 ساعت 17:24 | لینک ثابت |

داستان طنز (معرفی بخش جدید وبلاگ) - همراه با نوشته ای از عبدالحسین زرین کوب

داستان طنز  (معرفی بخش جدید وبلاگ)

همراه با مقدمه ای :

    از شادروان دکتر عبدالحسین زرین کوب، بر کتاب حضرت فیل (کتاب توفیق)

این بخش،  بخش تازه ای است که به وبلاگ اضافه می شود و همچون لطایف القضا خواهد بودُ یعنی کوشش ما در این بخش جمع آوری داستانهایی ادبی با موضوع حقوقی ( مسائل مربوط به قضا، قاضی، وکیل، دلیل، گواه، احوال شخصیه و ...  ) است که می تواند شامل داستانهای فکاهی فارسی یا آثار طنز  داستان نویسان بزرگ جهان (ترجمه شده) باشد.

هدف ما سوای جنبه اصلاحی و اجتماعی و حکیمانه طنز،  زدودن خشکی و جدّ بودن مطالب وبلاگ، و فراهم آوردن موجبات انبساط روح و شادی خاطر است. 

اجازه می خواهد به جای ورّ و روده درازی شخصی،  در ادامه بحث عیناً قسمت هایی از نوشته دانشمند و ادیب بی همتا، شادروان دکتر عبدالحسین زرین کوب که به عنوان مقدمه کتاب حضرت فیل ( مجموعه 12 داستان فکاهی – انتقادی ، نشریه شماره 8 توفیق – خرداد 1347 ) منتشر شده است، تقدیم خوانندگان محترم وبلاگ می شود :

طنز نویسی تعبیه یی است هنرمندانه، که در وجود انسان اشک را به لبخند تبدیل می کند و درد را بشادی.

ظرافت طبع هنرمنست که می تواند این لبخند محجوب را که درون هر اشک، درون هر درد، و درون هر زندگی پنهان است بیرون بیاورد، جلوه دهد، و آن  را بجای اشک و دردی بنشاند که بی انصراف از آن روح نمی تواند شوق و شادابی خود را حفظ کند و با یأس و بدبینی کشنده نیفتد .

با این تعبیه ظریف است که انسان توانسته است حتی در نامساعدترین احوال تاریخ خویش آنچه را در دل دارد بی ترس بیان کند و در عین حال کسانی را نیز که افشاء آنچه وی در دل دارد، بزبان آنهاست زیاد نرنجاند و به خشونت و خیره سری بیشتر وادار نکند.

ازاین گذشته بسا که در یک طنز استادانه، خواننده می تواند نه "بر" قهرمان حکایت – قهرمان مورد طنز- بلکه "با" او بخندد، از آنکه طنز نویس حتی می تواند قهرمانی را که در وجودش یک چیز خنده دار مورد طنز هست تبدیل کند به یک کاشف – کاشف آن چیز   و اینجاست که طنز باوج می رسد و لطف و ظرافت آن مانع میشود از آزردگی ها و خشونت ها .... بله، این لبخند محجوب معمائی، در زندگی انسان همه جا هست، نکته آن است که آنرا بتوان بیرون آورد و شناخت.

 حتی در جدی ترین و عبوس ترین چهرهای زندگی نیز لامحاله یک چیز خنده دار هست. اما تنها دقت و هوشمندیست که آن را می تواند کشف کند. آن هم در صورتیکه از یک دیدگاه درست بآن نگاه کند.

از مرگ چیزی دردناک تر هست.  مرگ که سوغاتی جز اشک و آه ندارد و قلب را در طوفان درد و تاثر خفه می کند؟ اما همین مرگ پس از وحشت و درد برای یک هوشمند نکته بین که از دیدگاه درست بآن نگاه می کند پوچ است و خنده دار.  موجود پر قدرتی که در گیر و دار غرور بد فرجام خویش میخواهد تمام کائنات را لگام بزند وحرکات اجرام آسمانی را نیز بدلخواه خویش نظم و نظام بخشد یک دفعه در یک چشم بهمزدن بخاک می افتد، نه اراده دارد نه حرکت، نه میتواند از جا تکان بخورد و نه حتی یک مگس را میتواند از خود دفع کند و تمام قدرت و اراده پایان ناپذیر  لجام گسیخته اش باد هوا میشود و تمام .

کسی که از یک نظرگاه بلند، و دور از تاثرات قلبی، باین غرور در خاک رفته می نگرد، نمیتواند از خنده خودداری کند و باد و بروت "یارو" را در خور یک خنده عارفانه نبیند .

این خنده ها شاید بیش از حد جدی و بیش از حد دردناک باشد، اما مگر در زندگی – در حیات روزانه-  هم چیزهایی دردناک بسیار نیست که بیش از یک لبخند طنز آمیز نمی ارزد .

هم زرنگی ها و سادگی های بیش از حد مایه خنده میتواند شد و  هم خست ها و ولخرجی های بیش از حد .

آیا نمایشنامه خسیس مولیر را دیده اید؟ در وجود این آقای " هاپارگون" خست یک درد بی درمان است. بله، این خست نفرت انگیز پیرمرد که خود وی آنرا صرفه جویی میخواند و احتیاط، برای اهل خانه که زیردست وی محکوم به گرسنگی و محرومیت دائم هستند البته دردناک است و سرشار از محنت و اشک. اما از دیدگاه کسی که خودش با این عذاب دردناک محکوم نیست چه؟ چنین کسی که از دیدگاه درست بکارها می نگرد و می بیند خسیس بی نصیب از ترس آنکه مبادا یک روز، ولخرجی او را بگدایی بیندازد تمام عمر را مثل یک گدا زندگی می کند، تمام وجود وی را چیزی می یابد مضحک و مسخره آمیز.

بدینگونه، هر چیزی در زندگی انسان یک جنبه مضحک دارد که فقط کسی میتواند آن را بدرستی کشف و درک نماید که از دیدگاه مناسب ببیندش و دور از خشم و تاثر.

این دیدگاه اهمیت بسیار دارد زیرا بی آن جنبه مضحک آور کشف شدنی نیست . آنچه ظرافت"Humour" نام دارد و اثار طنز نویسان را برای ما جالب و دلآویز می کند در همین نکته است که این نویسندگان توانسته اند از دیدگاه مناسب بدنیا نگاه کنند و بدین ترتیب پوچی دردانگیز اما غالباً خنده داری را که در آن هست کشف و بیان نمایند .

نویسنده و فکاهی نویس حاجت ندارد که برای شکار مضمون خنده دار ساعتها در کمین حوادث بنشیند و از رویدادهای زندگی آنچه را با مقصود وی مناسبت دارد برگزیند. در هرچه بنگرد می تواند مضمونی را که مطلوب اوست پیدا کند بشرط آنکه از دیدگاه مناسب بدنیا نگاه کند. زندگی پر است از چیزهای خشم انگیز که آدم های سختگیر را دیوانه می کند اما از نظر کسانی که به آسانی درک می کنند آدم تمام دنیا را نمی تواند با خواست و اراده خویش منطبق نماید،  باهوش ظریف نکته یاب خود جنبه های مضحک آن چیزها را کشف می کنند و از درد و مصیبتی که ره آورد خشم و تاثر است خود را منصرف می دارند .

نویسندگان آثار فکاهی که این نمونه یی از طرز فکر و بینش آنهاست این جنبه های مضحک زندگی را برجسته تر نشان می دهند و بارزتر. در تمام بنیادهای "Institutions" انسانی این جنبه مضحک وجود دارد و درهمه گوشه و کنارهای زندگی آن را می توان یافت .

در بین بنیادهای اجتماعی هیچ چیز جدی تر، خشن تر، و بیرحمانه تر از عدالت نیست. از عدالت که همه جا همراه است با استنطاق، مجازات، حبس، و حتی شکنجه .

خوب، باز اینها یک حرفی است اما اعدام چه؟... در باره اعدام هیچ درست فکر کرده اید که چیست؟ یک گنهگار را جامعه بسبب تجاوزی که وی به حدود و حقوق آن کرده است مجازات می کند. حبسش می کند و او را از آزادی که شاید بتوان گفت باین صورت که در جوامع انسانی هست جامعه و نظم و انضباطش آن را بوجود آورده است – محروم می کند. این البته نامعقول نیست و راهی بدهی می برد، چیزی را که جامعه باین آدم داده بود حالا از او پس می گیرد.   اما در مورد اعدام چه؟

 آیا حیات این خور و خواب و خشم و شهوت ناچیز را که حتی گاو و استر و مار و مور هم از آن بهره دارند، جامعه باین آدم داده است تا حق داشته باشد آن را با یک حکم،  با یک رای، و با یک مشورت از وی باز پس بگیرد؟

بعلاوه اگر جامعه – روح انسانیت را می گوئیم – بزبان آید آشکارا نخواهد گفت که من در هیچ یک ازین بنیادهای انسانی نماینده یی ندارم و این آقایان حاکم و قاضی و وکیل دعاوی و مستنطق و مدعی العموم را که بنام من حرف می زنند بهیچوجه نمی شناسم .

با این همه فریاد این زبان بسته  - جامعه را عرض می کنم – بجایی نمی رسد. قانون عدالت اجرا میشود و بدبخت متهم محکوم .  بسیار خوب، آن متهم که از دیدگاه خویش ، دیدگاه عادی، باین محکمه نگاه می کند آن را چه می بیند ؟ یک قتلگاه ، یک سلاخ خانه؛ که آقای مدعی العموم با تمام عمله جات دستگاه خویش در آن جز به سر بریدن و شقه کردن و پوست کندن متهم راضی نمی شوند. برای آنها قضیه البته جدی است و قانون نمی تواند شکار خود را از دست بدهد. اما کسی  می تواند جنبه مضحک قضیه را کشف کند که به قانون و جریانش نگاه کند، و بخشونت و سردی آنها.

اینجاست که ماهیت واقعی قانون و مجریان برملا میشود و قانون و مجریان آن عبارت میشوند از وجودهایی کور، بیرحم و آکنده از قساوت. 

فقط وقتی این بیرحمی کور و سفاهت آمیز قانون آشکار میشود، می توان جنبه مضحک آن را شناخت . بله، از دیدگاه یک فکاهی نویس است که عدالت، با وجود تمام اسباب و وسایل وحشت انگیزی که دارد، با وجود استنطاق، شکنجه، پاسبان، نطق و خطایه، لباس سیاه و کلاه شاخدار که همه برای ترسانیدن خلق خدا اختراع شده است، باز چیزیست خنده دار. نه!!

 آیا آدم هایی که در ظاهر چشم بینا و عقل سالم دارند، وقتی مرتکب سفاهت میشوند ما را خنده می گیرد؟ بله .  در واقع خنده تا یک اندازه ناشی از همین نکته است. دلم نمی خواهد در مقدمه یی که بر یک مجموعه داستانهای فکاهی می نویسم آن قدر اسم های قلمبه و نامأنوس حکماء و نقادان مختلف را ذکر کنم که خواننده ذوق و لذت داستانها را فراموش کند اما سربسته عرض می کنم که خنده را بسیاری از حکماء ناشی دانسته اند از اینکه خنده کننده نوعی تفوق احساس می کند بر کسی که وی بر او می خندد، خاصه تفوق بر عقل و فهم او.نه!

آیا عدالت وقتی در مورد آقای توماس میلیو (قهرمان داستان "عدالت"  که بعنوان نخستین داستان تقدیم خوانندگان محترم وبلاگ می شود) انجام میشود - اما کدام متهم هست که تاحدی توماس میلیو نباشد؟ - سفاهت است حتی چیزی آنسوی سفاهت؟ اما اگر میلیو باین سفاهت تسلیم میشود چه چاره یی دارد. مگر می تواند دست تنها با یک جامعه، یا یک چیزی که بنام او سخن می گوید، به پیکار برخیزد ؟

خوب، یک قصه فکاهی که شما را بر سفاهت این نوع عدالت می خنداند شاید یک روز سبب شود که در کنار یک میلیو – یک توماس میلیوی دیگر قرار گیرید و او را دیگر تنها نگذارید. شاید ....

 ... در ادبیات، نوشتن چیزهای فکاهی، بی شک دشوارتر و ظریف تر ازنوشتن چیزهای جدی است . یک جای دیگر درین باره بحث کرده ام و گمان دارم درک و فهم چیزهای مضحک، طنز و لطیفه – هوش انسان را بمبارزه می طلبد نه قلب او را.  

یشتر مردم از حیث قلب و احساس با هم شباهت دارند،  تفاوت مراتب در عقل است و هوش. پیداست که ابداع چیزی که هوش و عقل اکثر مردم را ارضاء می کند مهارت و قدرت بیشتر می خواهد تا ابداع اثری که فقط با قلب مردم سر و کار دارد و با احساس آنها . بسیاری فکاهی نویسان در واقع نوابغ بزرگ بوده اند.

مارک تواین با لطیفه های خویش تمام امریکا و انگلستان را تسخیر کرد و می گویند یک بار ابراهام لینکتن رئیس جمهور امریکا جلسه هیات دولت را تعطیل کرد تا یک اثر او را با فراغت خاطر مطالعه کند .

چخوف یک طنز نویس جدی بود که میتوانست " ابتذال" را – هر قدر در نقاب جلال و جبروت ظاهری روی پنهان کرده باشد – بی نقاب کند و برملا.

این طنز نویسان غالباً قاضی هایی هستند خشن و سخت گیر که می خواهند ابتذال و بی عدالتی را محکوم کنند و منفور.

انتخاب و ترجمه آثاری از اینگونه نویسندگان، البته ذوق لطیف می خواهد و قریحه روشن . اما این مجموعه آیا ترجمه یی چندست از این گونه آثار ؟ در حقیقت لحن عبارت بقدری فارسی است و اشخاص داستان باندازه ای طبع و نهاد انسانی دارند که این داستانها را بآسانی نمیتوان ترجمه خواند. طنز نویسی، مخصوصاً برای عامه، زبانی دارد که ورای زبان داستانهای جدی است. تنها عبارت از بکار بردن لغات شکسته و عامیانه نیست. بکار بردن الفاظ و تعبیراتی است که خودشان می توانند از راه تشبیه و کنایه چیزهای جدی را تبدیل کنند و به چیزهایی  مضحک.

دهخدا، نویسنده چرند و پرند های صور اسرافیل اولین کسی بود که در فارسی این زبان را شناخت و درست بکار برد . این زبانی است که همه طنز نویسان ما به سرّ آن راه نبرده اند . نمیدانم داستان " کباب غاز" جمال زاده را خوانده اید یا نه ؟  این، یک داستان چخوفی است آکنده از لودگی و ظرافتی که در طرز و برخورد همقطارهای اداری است، در چهل سالی پیش  از این – اما لغتهای نامانوس و تعبیرات آخوندی که در آن قصه هست فهم آن را امروز برای عامه مشکل میکند و لذت بردن از آنرا مشکلتر.   اما " توفیق" این زبان را خیلی خوب بدست آورده است و خیلی هم استادانه مهارش کرده. شاید برای شما که این یادداشت را میخوانید این نکته چندان مهم نباشد اما برای من که سروکارم با درس و بحث زبان فارسی است و با ادبیات آن ؛ نکته یی است مهم و یاد کردنی .

چون از ادبیات فارسی سخن در میان آمد باید این نکته را هم بیفزائیم که :

طنز نویسی در ادبیات ما گه گاه بیش از حد لازم آلوده بشوخیهای راجع به امور جنسی شده است. درست است که این کار هم به سوزنی و عبید زاکانی و ملا دوپیازه و یغما و قا آنی و ایرج و امثال آنها اختصاص ندارد، درست است که در اروپا هم از لوسین"Lucidn" یونانی گرفته تا بوکاچیو"Boccacio" ایتالیایی و رابله "Rabelsis" فرانسوی بیشتر لطایفشان از همین گونه بوده است اما آنچه طنز قدما را به هزل و – حتی – وقاحت میکشاند ظاهراً تا حدی سببش یک عکس العمل ذهنی آنها بوده است برضد ریاکاران و زاهد مآبان که نوعی ادب پوچ لفظی را امتیازی میدانسته اند برای خویش ....

نوشته و انتخاب : محمد مهدی حسنی


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/10/25 ساعت 11:22 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
حقوق - تاریخ و کلیات
حقوق بین الملل خصوصی
پرسش و پاسخ حقوقی
قلمی خودم(مخیّل)
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
بانگ قوانین و مقررات
یادها و مناسبت ها
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
مقالات و تحقیقات ادبی
کشکول اینترنتی
دادگستری در متون ادب فارسی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)
داستان کوتاه طنز
شعر دوستان

درباره ی ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لذا در این بخش مخاطبان من جماعتی خاص است.
لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟
می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
در این صورت، مخاطبان بیشتری، خواهم داشت .

مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، بنشانی مشهد ، خیابان پاسداران، نبش کوچه سالاری، ساختمان قرض الحسنه پرستاری، طبقه دوم، واحد 108 تلفن : 2216599 511 98 + و 2254972 511 98 + مي باشد.
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع آن تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پیوند های روزانه

آرشیو

پیوند های وبلاگ

Linkograph لینکوگراف
اتحادیه کانونهای وکلای دادگستری ایران
منيران - راهنمای وب ایران
1000 سایت
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرین پست ها

محرّم و عاشورا به روایت طبری و انشای بلعمی
انعکاس اسطوره ی یلدا در ادب فارسی
چطور طلاق بگیریم - داستان طنز
تصویر طنز 21 – آسیب پذیر (مستضعف سابق)
نامه ی شکایت یا شکایتْ نامه
حریم خصوصی (با نگاهی به بند 6 فرمان 8 ماده ای حضرت امام ره)
حرف مرد یکی است
قلمزنی یا شمشیرزنی
شبیه سازی راه رفتن آدمی
همگام با سردار
پرسش و پاسخ حقوقي 42 - ماده 447 ق. آ. د.
پرسش و پاسخ حقوقي 41
پرسش و پاسخ حقوقي 40 - شهادت بر امر عدمی
جنبش سبز و نگاه به درون
بررسی وظائف بانک ها با تکیه بر قانون چک مصوب سال 82 - قسمت سوم
بررسی وظائف بانک ها با تکیه بر قانون چک مصوب سال 82 - قسمت دوم
بررسی وظائف بانک ها با تکیه بر قانون چک مصوب سال 82 - قسمت اول
شعری تازه از رضا دبیری جوان
سه شعر جدّ از ادیب الممالک فراهانی
بیژن ها در چاه (رنج نامه ای در باره زندانیان اصلاح طلب)
تصویر طنز (کاریکاتور) 20– هتل زندان
پرسش و پاسخ حقوقي 39 - تغییر شعبه مرجوع‌اليه
پرسش و پاسخ حقوقي 38 - اعطاي مهلت به محکوم عليه
پرسش و پاسخ حقوقي 37 - کاربرد "تنفيذ" در مورد "صلح نامه عادی"
دور بیقراری - شعری از تقی خاوری
صلح، بهتر از جنگ
مرگ به انبوه جشن است( واکاوی یک مثل ادبی)
دشنه در زخم ( نقدی بر گفتار حداد عادل و موضع جدید فرمانده ناجا )
کوبیدن بر طبل بی قانونی (تحلیلی بر گفتار خطیب نماز جمعه ی هفته پیش تهران)
احکام محرومیت از تحصیل، تصمیم قانونی یا سلیقه ای؟!!

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ dad-hassani محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم