تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگویم؟

ضمایم و پانوشت های مقاله ی بهارنامه یا سوگنامه - اثر طبع تقی خاوری و دکتر شفیعی کدکنی

 

   ضمایم و پانوشت های مقاله ی  بهارنامه یا سوگنامه (بررسی اصالت قصیده ای از استاد کسائی مروزی)    

برای خواندن اصل مقاله اینجا کلیک فرمایید


ضمیمه شماره 1 :

تحلیل و نظر شاعر و پژوهشگر خراسانی : تقی خاوری

                        در باره ابیات الحاقی بهارنامه یا سوگنامه

هرچند دوست خوب و ادیب، جناب آقای حسنی  در موضوع بحث، تحقیقات مفصّل و منظمی را ارائه کرده اند و  با آوردن شاهد مثال هایی از تذکره ها و فرهنگ نامه ها و ارائه دادن مستندات و نظریات دقیق،  به قولی"سنگ تمام گذاشته اند" که پژوهش ایشان در این باره قابل تقدیرست و حق مطلب ادا شده است، لیکن در این بخش به کیفیت و ماهیت و احیاناً بخش فنی کار اشاره می شود. گو اینکه در متن هایی که در آن تحقیقات صورت گرفته، از نظر این نگارنده ابیات و حتی بیتی دیده نشده که شاهد مثالی بر بخش الحاقیه شود،  گفتنی است که تمام ابیات استاد کسائی مروزی در تذکره ها و فرهنگ ها نوشته و ضبط شده است به استثناء همین بخش الحاقی که آقای دکتر امین ریاحی ارائه داده اند.

بهرحال وناگزیر برای صحت و سقم کار به همین بخش الحاقیه رجوع می شود و کار از پایان قصیده بهاریه استاد کسائی پی گیری می شود که دو بیت انتهائی آن بدینگونه است :

بیزارم از پیاله   وز ارغوان و لاله

ما و خروش ناله کنجی گرفته مأوا

هم نگذارم سوی تو هم ننگرم سوی تو

دل ناورم سوی تو، اینک چک تبّرا

این کلمه چک از قدیم در شعرهائی قدمائی بکار گرفته شده، چنانچه استاد توس میفرماید:

به قیصر سپاریم همه یک به یک

از این پی نوشته فرستیم و چک

قصیده بهاریه استاد کسائی با همان چک تبّرا خاتمه می یابد، اما تشبیب دیگری در بخش الحاقیه شروع میشود، در ضمن هیچ قصیده ای تا کنون با دو تشبیب سروده  نشده، اما در این جا مجدداً می خوانیم:

رنگ نبید و هامون   پیروزه گشت و گلگون

نخل و خدنگ و زیتون  چون قله های خضرا

دشت است با ستبرق   باغ است با خورنق

یک با دگر مطابق  چون شعر سعد و اسما

تا اینجا صحبت از سرسبزی و طراوت است و دشت مانند پارچه زر و ابریشم بافته شده و با رنگهای زیبا و الوان آراسته شده، ناگهان می خوانیم :

آمد کلنگ فرخ همرنگ چرخ  دو رخ

همچون سپاه خلخ، صف بر کشیده سرما

و یکباره سرما صف بر می کشد یعنی زمستان است، در بیت ششم مجدداً بهار می شود و بدین نحو تناقض دیگری آشکار می شود: 

بر شاخ سرو بلبل   با صد هزار غلغل

دراج باز بر گل   چون عروه پیش عفرا

در ضمن بیت هائی مانند آمد کلنگ فرخ همرنگ چرخ دو رخ  نامفهوم است در فرهنگ عمید و سایر فرهنگها ، فرّخ بمعنای مبارک، خجسته، میمون ، و زیبا روی آمده است که در ترکیب پیش از موصوف می آید مانند فرخ پی، فرخ تبار، فرخ نژاد و در اینجا معنائی افاده نمی کند، و کلنگان نیز پرندگانی هستند که بصورت دسته جمعی مانند عدد 8 در آسمان بهار پرواز می کنند و از پرندگان مهاجرند و در زمستان بنظر نمی آیند.

در ضمن این بیت هم خالی از اشکال نیست:

گر تخت خسروانی  ور نقش چینیانی

در جوی مولیانی     پیرایه بخارا

این بیت به قول اساتید مانند جملۀ غیر مستقل است و فعلی در آن نیست تا معنی را ادا کند، در ضمن این هشت بیت اگر به جای تشبیب حساب شود،  تفاوت های زیادی با بیت های قصیده بهاریه دارد، گرچه از نظر وزن و قافیه چیزی نشان نمی دهد، ولی از دیدگاه ماهوی تفاوت زیادی در آن ملاحظه می شود، این بیت ها ساکن است و هیچ حرکتی در آن نیست .

بعنوان مثال :

بر شاخ سرو بلبل  با صد هزار غلغل

دراج باز بر گل چون عروه پیش عفرا

گلشن چو روی لیلی یا چون بهشت مولی

چون طلعت تجلی   بر کوه طور سینا

برای این منظور به بیت هائی از قصیده بهاریه و عنصر حرکت در آن اشاره می شود :

باد صبا درآمد    فردوس گشت صحرا

وآراست بوستان را نیسان چو فرش دیبا

با آوردن فعل "درآمد"  و با پیشوند "در"  صحرا ناگهان دگرگون و تبدیل به فردوس و بوستان با فرش دیبا اراسته می شود.

آمد نسیم سنبل با مشک و با قرنفل

و آورد نامه گل باد صبا به صهبا

نسیم سنبل با مشک و با قرنفل می آید و نامه ای از گل را، از صبا به صهبا می آورد. عنصر حرکت در اینجا نسیم است که چنین تحولی ایجاد می کند و اگر بهمین ترتیب اشاره شود مطلب به درازا می کشد ناگزیر به چند بیت دیگر اکتفا می شود .

آهو همی گرازد     گردن همی فرازد

گه سوی کوه تازد  گه سوی باغ و صحرا

در این بیت هم حرکتی ست  و با استعمال فعل های گرازیدن (یعنی خرامیدن) و گردن افرازی و تاختن سوی صحرا و باغ در مورد آهو، حتی بیت به حرکت در می آید.

گلزار با تاسف     خندید بی تکلف

چون پیش تخت یوسف رخساره زلیخا

در اینجا گلزار با تشخّص انسانی و مانند رخساره زلیخا پیش تخت یوسف،  با تاسف و بی تکلف می خندد.

گل باز کرده دیده       باران بر آن چکیده

چون خوی فرو دویده  بر عارض چو دیبا

گل چشمهایش را باز کرده و در آن باران فرو چکیده و مانند عرق بر صورتی مانند دیبا فرو غلتیده است و اینهمه اتفاق در یک بیت واقع می شود و این عنصر حرکت جزء ماهیت شعر استاد کسائی ست، شعر ساکن،  با طبیعت شعر کسائی جور در نمی آید برای این مدعا بیت هائی از آغاز مرثیه بخش الحاقیه آورده می شود:

رنگ نبید و هامون  پیروزه گشت و گلگون

نخل و خدنگ و زیتون چون قبّه های خضرا

هیچ فعل و کلمه ای در این بیت نیست تا در آن تحولی ایجاد شود و هیچ علت و معلولی نیست،  فقط رنگ نبید و هامون بی جهت سبز و گلگون می شود ، نخل و خدنگ و زیتون تنها با قید تشبیه "چون" سبز می شود. با ز هم در بیت بعدی شاهد چنین وضعیتی هستیم.

دشت است یا ستبرق باغ ست یا خورنق

یک با دگر مطابق چون شعر سعد و اسما

بدون علت دشت از پارچه و ابریشم زر بافته می شود و باغ با قصر غذا خوری پادشاهان با اسم های سعد و اسما مطابق می شود. در بیت دیگر می گوید:

آمد کلنگ فرّخ  همرنگ چرخ دو رخ

همچون سپاه خلخ صف بر کشیده سرما

شاید تعبیر این باشد که به اعتباری از روی زمستان به روی بهار آمده است اما در مصرع بعدی می خوانیم،  ناگهان سپاه خلخ مانند سرما صف بر کشیده است یعنی زمستان است.

در بیت بعدی می گوید "بر شاخ سرو بلبل با صد هزار غلغل " که این اتفاق در بهار می افتد مجدداً بهار شده است و درّاج که پرنده ای است شبیه کبک با خال های سیاه و سفید مانند عرفه در پیش عفرا آورده شده است:

بر شاخ سرو بلبل با صد هزار غلغل

دراج باز بر گل چون عروه پیش عفرا

در این چهار بیت یک بار زمستان شده و دو بار هم بهار آمده است

بعد می گوید

آن نازنین محمد   پیغمبر موید

آن سید ممجد شمع و چراغ دنیا

آن میر سر بریده در خاک خوابنیده

از آب ناچشیده گشته اسیر غوغا

این شیوه سخن : با شیوه سخن استاد کسائی و بافت زبان این شاعر بزرگ بکلی متفاوت است ، شیوه بیان استاد کسائی مروزی تشبیهی ست.  در این مورد مهدی درخشان در کتاب " اشعار حکیم سنائی مروزی" (ص 25) آورده است کسائی در بیان مناظر طبیعت و ادای سخن خود بیش از همه صنعت تشبیه را بکار می برد و در این شیوه بسیار قوی و زبردست است و گاه یک منظره را به چند وجه بیان و برای آن تشبیهاتی مستقل ذکر میکند، که هریک بجای خود دلپذیر و نشاط انگیز است

و در این ابیات شیوه های سخن کسائی طبق نظریه مذکور مشاهده نمی شود

تیغ جفا کشیده     بوق ستم دمیده

بی آب کرده دیده  تازه شود معادا

آن کور بسته مطرد بی طوع گشته مرتد

بر عترت محمد چون ترک و غز و یغما

صفین و بدر و خندق  حجت گرفته با حق

خیل یزید احمق  یک یک به خونش کوشا

پاکیزه آل یاسین   گمراه و زار و مسکین

آن کینه ها ی پیشین   آن روز گشته پیدا

آن پنج ماهه کودک باری چه کرد ویحک

کز پای تا به تارک  مجروح شد مفاجا

بیچاره شهربانو مصقول کرده زانو

بیچاره گشته لؤلؤ   بر درد ناشکیبا

درین ابیات صنعت تشبیه که شیوه ی کسائی ست بکار نرفته در ضمن مصقول کردن زانو در بیت آخر دارای چه معنایی ست؟ دکتر علی رواقی در باب مصقول، دو بیت از فرّخی را شاهد مثال آورده است:

نوروز جهان چون بهشت کرده ست

پر لاله و پر گل و که و بیابان

چون چادر مصقول گشته صحرا

چون حلّه  منقوش گشته بستان

دکتر علی رواقی آورده است در بیت اخیرمصحح دیوان فرخی مصقول را جلا داده شده معنی کرده اند، به گمان من مصقول درین بیت این معنی را ندارد بعد می گوید کلمه درین بیت باید معنی سرخ و سرخ رنگ داشته باشد .

نظیر این وصف را در شعر قطران تبریزی می بینیم :

یکی زیلو صبا بر دشت گسترد

زلاله تاری   از گل بود زیلو

سیاهی در میان لاله    پیدا

چو در پیراهن مصقول هندو

 باز شاهد دیگری برای کلمه مصقول از شعر اسدی طوسی نقل می کنیم

زخنجر چو آتش برانگیخت جوش

زخون دشت کُه کرد مصقول پوش

بعد یک شاهد هم از بیت کسائی مروزی می آورد

جنــــازه تـــو ندانـــم کــدام حادثـــه بـــــــود

که دیده ها همه مصقول کرد و رخ مجروح (52)

در این بیت کسائی معلوم نیست زانو چگونه مصقول شده است. حال آنکه در بیت مذکور که دکتر علی رواقی آورده است مصقول برای دیده بکار رفته یعنی دیده ها (چشم ها) قرمزشده است و برای صنعت تشبیه از کلمه ی مصقول استفاده شده است.

همچنین "خیل یزید احمق یک یک به خونش کوشا"، مغلوط است

همانگونه که در متن مقاله بالا از استاد بدیع الزمان فروزانفر نقل شده است،  کسائی از شعرای بزرگ ایران است که بهمین مایه اندک که اشعارش باقی ست، وسعت فکر و دقت خیال و حسن بلاغت و براعت طبع او را می توان دانست اشعار کسائی به لطافت و دقت تشبیه ممتاز است و در این فن عده کمی به پایه او می رسند، برخلاف گفته ی استاد فروزانفر در این سوگنامه علاوه بر آنچه مذکور شد، پاره ای ابیات سست که در آن ضعف القاء معناست، مشاهده می شود مانند این ابیات :

بر مقتل ای کسائی   برهان همی نمائی

گر هم بر این بیابی بی خار گشت خرما

مومن درم پذیرد  تا شمع دین بمیرد

ترسا به زر بگیرد   سم خر مسیحا

برهان نمودن بر مقتل و بی خار گشتن خرما، درم پذیرفتن مومن تا شمع دین بمیرد و بعد زر گرفتن ترسا سم خر عیسی .... همه مغشوش است و این بافت کلام استاد کسائی مروزی نیست، در این مقایسه چند بیت از قصیده ای آورده می شود که یکی از بهترین آثاری ست که باید از کسائی مروزی نقل کنیم، قصیده فخیم و غرائی ست که در مدح شاه ولایت امیر المومنین علی ابن ابیطالب "ع" سروده است... این قصیده نغز و استوار که در مجله یغما طبع و نشر شده از آثار خوب زبان فارسی و گره گشائی بسیاری از مشکلات ادبی محققان و دانشمندان در باره کسائی می باشد، چند بیتی از این قصیده :

بی تولا بر علی و آل او  دوزخ ترا ست

خوار و بی تسلیمی از تسنیم و از خلد برین

هر کسی کو دل بنقض مرتضی معیوب کرد

نیست آنکس بر دل پیغمبر مکّی مکین

ای بکرسی بر نشسته آیه الکرسی بدست

نیش زنبوران نگه کن پیش خان انگبین

گر بتخت و گاه کرسی غرّه خواهی گشت خیز

سجده کن کرسی گران را در نگارستان چین (53)


 ضمیمه شماره 2

صور خیال در شعر کسائی

(برگرفته از کتاب صور خیال در شعر فارسی، تالیف  دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی) 

 از نظر صور خیال و انواع تصویر بویژه در زمینه طبیعت، شعر کسائی بهترین شعری است که از گویندگان قرن چهارم در دست داریم . جای دریغ است که دیوان این شاعر از میان رفته و جر چند قطعه پراکنده شعری از او باقی نمانده است، اما درمیان همه شعرهای باقی مانده همه جا خصایص برجسته شعر قرن چهارم را به کاملترین وصفی مشاهده می کنیم تصاویر او همیشه با نوعی سایه روشن همراه است.

غلبۀ دید مادی به عناصر حسی در همه تصاویر او، امری است که در نخستین مطالعه شعر وی، نظر خواننده را به خود جلب میکند و گذشته از اینها توجه خاص او به عنصر رنگ در صور خیال، یکی از خصایص دیگر شعر اوست که حتی نسبت به معاصرانش برجستگی و امتیازی دارد. پیوندی او میان اشیاء برقرار میکند، پیوند ی است که زنجیره آن امری مادی و قابل لمس است و از میان وجوه مشترکی که اشیاء مادی نسبت به یکدیگر دارند، رنگ را بیشتر مورد نظر دارد، نه شکل هندسی را البته توجه به رنگ ، در اینجا نسبت میان اشیاء، چیزی نیست که خاص او باشد زیرا محسوس ترین وجه شبه در میان اشیاء گوناگون رنگ است، اما در اغلب تصاویر شعری یک عامل از عوامل تشبیه رنگ است و در کنار آن، بیشتر به هماهنگی هندسی اشیاء نظر هست ولی او بیش از همه به رنگ می نگرد :

                                     جــــام کبود و سرخ نبیند آر کاسمان

                                    گویی که جام های کبود است پر نبید(54)

پیداست که توجه او فقط به کبودی آسمان است، نه انحنایی که در افق دیده می شود زیرا درین صورت "جام های" کبود نمی گفت و فقط جام کبود می گفت. او " خوشه های زر سیاه" را به گونه " شبه در زمرد" می بیند که فقط تضاد دو رنگ سیاه و سبز، در هر دو سوی این تشبیه، نظر او را جلب کرده است .

دو شعر او، نشانه های نوعی توجه به تصاویری که یک سوی خیال، امری انتزاعی و تجریدی باشد کم و بیش وجود دارد، اما با اینهمه ساده و قابل ادارک در نخستین برخورد است :

                                        بلب و چشم راحتی و بلا

                                      برخ و زلف توبه ای و گناه (55)

یا :

                                   به جام اندر تو پنداری روان است

                                  و لیــکن گـر روان دانـی روانـــی(56)

گاهی با کمک گرفتن از امور غیر مادی و منتزعی است که از هر امر محسوس و مادی دیگر قابل لمس تر و آشناترند، وقتی از جنازه شخصی که مورد علاقه بوده و در گذشته، سخن می گوید، آن جنازه را در پیکر حادثه ای ارائه می دهد :

                              جنــــازه تــو ندانم کــــدام حادثـــه بـــــود

                             که دیده ها همه معقول کرد و رخ مجروح(57)  

و اینگونه تصویر سازی در شعر فارسی بسیار کم نظیر دارد و بر روی هم شاعری که خصایص شعر کسایی را از نظر صور خیال به کمال دارا باشد، حتی در عصر او نیز کم داریم .

تصویر های شعر او همه تصویرهای باز و گسترده است که گاه در خلال چند بیت ارائه شده و در سراسر شعر های موجود به نام او جز یکی دو استعاره ساده حسی استعاره ای نمی توان یافت با اینکه در دوره او گرایش به استعاره امری رایج بوده و هم روزگار او منجیک، تمام کوشش خود را صرف آوردن استعاره های بدیع و تازه کرده است، بحدی که تذکره نویسان نیز به استعاره های بیش از حد او توجه کرده اند .

در شعر او، به تشخیص اشیاء کمتر پرداخته شده و با اینکه شاعران طبیعا به این نوع صور خیال توجه بسیار دارند در شعر او ، که از بهترین شاعران طبیعت است، این خصوصیت ظهوری ندارد.

تصویر های او همه شبیه است و تنها در یک نمونه غزل که از او برجای مانده، کوششی به سوی نوعی بیان استعاری دیده می شود؛ اما در حقیقت باز هم همان تشبیه است :

                                         هر کجا بنگری دمد نرگس

                                         هر کجا بگذری بر آید ماه (58)            

 


 

پانوشت های مقاله ی بهارنامه یا سوگنامه (بررسی اصالت قصیده ای از استاد کسائی مروزی) :

 1 - حکیم کسانی مروزی و تحقیق در زندگی و آثار او ، دکتر مهدی درخشان ، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم،  خرداد 1375، تهران -  ص 29 و 30

2 - رجوع شود به لباب الالباب، تالیف محمد عوفی، ( از روی چاپ اروپا که پروفسور ادوارد بروان و علامه قزوینی تصحیح کرده اند -  با تصحیحات و جدید و تعلیقات استاد سعبد نفیسی، کتابفروشی ابن سینا و کتابخانه حاج علی علمی، اسفند 1335 ، ص 665)

3 – مجمع الفصحا،  ج 3 ، تالیف رضا قلی خان هدایت، بکوشش مظاهر مصفا، امیرکبیر،  چاپ اول،  1340 ، تهران -  ص 1134 و 1135

4 -  حکیم کسانی مروزی و تحقیق در زندگی و آثار او ، دکتر مهدی درخشان - ص 117

5 - دکتر رضازاده شفق نیز در تاریخ ادبیات خود نوزده بیت اول قصیده ( جز بیت 18 و 21 ) را آورده است  و گوید که در قصیده موضوع بحث از طرفی توجه شاعر به زیبائیها طبیعت است و از طرفی ملال خاطرش مشهود است. ضمناً در بیت اول "درآمد"←  "برآمد"  و "واراست" ← "آراست"  آمده است (ر. ج. شود به :  تاریخ ادبیات ایران، دکتر صادق رضازاده شفق، انتشارات دانشگاه پهلوی سابق،  چاپ دوم، مرداد 1352  تهران - ص 124 الی 125)

در پیشاهنگان شعر پارسی و در شاعران همعصر رودکی ص 296 و در کسائی ریاحی  و تعلیقات لباب الالباب ص 665  "واراست" ← "آراست"  (ر. ج. پیشاهنگان شعر پارسی، دکتر محمد دبیر سیاقی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم ، 1374 ، تهران -  ص 126 الی 128 و شاعران همعصر رودکی ، احمد اداره چی گیلانی، موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، چاپ اول 1370 ، تهران ص 296)

6 - در مجمع الفصحا و تاریخ ادبیات شفق و تعلیقات لباب الالباب ص 665، در بیت دوم "به صهبا" ←  "ز صهبا " و در کسائی ریاحی در بیت دوم "وآورد" ←  "آورد " .

7 - در کسائی ریاحی بیت پنجم قبل از بیت سوم  ضبط شده است.

8 - در پیشاهنگان شعر پارسی و در احوال و اشعار رودکی ص 1208 و نیز در شاعران همعصر رودکی ص 296 و تعلیقات لباب الالباب ص 665 ،  در مصرع اول بیت چهارم "سارو" ← "ساری" و در کسائی ریاحی، بیت چهارم چنین ضبط شده است : 

قمری به یاسمن بر ساری به نسترن بر      نارو به نارون بر   برداشتند غوغا

9 - در لغت فرس اسدی (تالیف ابومنصور علی بن احمد اسدی توسی، بتصحیح و اهتمام مرحوم استاد عباس اقبال، چاپخانه مجلس، 1319  تهران – ص 184) و در پیشاهنگان شعر پارسی و در شاعران همعصر رودکی ص 296 و در کسائی ریاحی؛ و تعلیقات لباب الالباب ص 666 ، مصرع دوم  بیت هفتم ،  " باغ" ← "راغ" .

10 - - در گنج سخن مصرع اول بیت 8 ، "حریر حله" ←  "حریر و حله" (ر.ج. گنج سخن، دکتر ذبیح الله صفا، انتشارات ققنوس، چاپ دهم، بهار 1374 ، تهران - ص 123 و 124) و  در کسائی ریاحی در مصرح اول بیت هشتم "زند" ← "زده ".

11 - در مجمع الفصحا و در پیشاهنگان شعر پارسی در مصرع اول بیت 9 میان دو واژه "خندید" و  "بی تکلف" ← " واو" آمده است.   در گنج سخن، بیت 9 نیامده است.

12 - در پیشاهنگان شعر پارسی و تعلیقات لباب الالباب ص 666 ، در مصرع دوم بیت، "خوی"  ← "خون". 

13 - در کسائی ریاحی در مصرح دوم بیت یازدهم "منافق" ←"موافق " .

14 - بیت 12 در لغت فرس اسدی در  ص 273 و 274  عیناً در ذیل " ستاک" آمده است. لیکن درصحاح الفرس ص 182 "ستاک" ← "شتاگ"  و شعر چنین ضبط شده است:

شاخ و شتاگ نسرین چون برج ثور و جوزا        پر دخت کرده دل را از بهر آن نگارا

(ر.ج. صحاح الفرس، تالیف محمدبن هندو شاه نخجوانی، به اهتمام دکتر عبدالعلی طاعتی، بنگاه ترجمه نشر کتاب، چاپ اول 1341 تهران ص 182 )و همچنین در تعلیقات لباب الالباب ص 666 و کسائی ریاحی در مصرح اول بیت دوازدهم "مشکین" ←  "شیرین " .

15 - در کسائی ریاحی در مصرح دوم بیت سیزدهم "برساخته" ←  "برتاخته ".

16 - بیت 14 در لغت فرس اسدی در  ص442   عیناً ذیل "ژاله" آمده است و در احوال و اشعار رودکی ص 1211 نیز همینطور ضبط شده است.  در کسائی ریاحی و نیز فرهنگ تحفه الاحباب و تعلیقات لباب الالباب ص 666 ، در بیت 14  "کرده بر او"  ← "کرده بدو" (ر.ج. فرهنگ تحفه الاحباب، تالیف حافظ سلطانعلی اوبهی هروی، بتصحیح فریدون تقی زاده طوسی و نصرت الزمان ریاضی هروی، چاپ اول، فروردین 1365 ، مشهد -  ص 191)

17 - در گنج سخن ابیات  15 تا 21 نیامده است.

18 - در احوال و اشعار رودکی، بیت مورد نظر به همین ترتیب ضبط شده است (ر. ج. احوال و اشعار ابوعبدا... جعفربن محمد رودکی سمرقندی،  ج3 ، شادروان استاد سعید نفیسی،  شرکت کتابفروشی ادب، چاپ اول،  1319 تهران - ص 1207 ) و در مجمع الفصحا و تاریخ ادبیات شفق مصرع دوم بیت 16 چنین ضبط شده است : " کهپایه دشت گشته ، کرده نشاط بالا"

در حاشیه صحاح الفرس ص 285  و نیز در فرهنگ تحفه الاحباب ص 298 و در پیشاهنگان شعر پارسی و فرهنگ وفایی (تالیف حسین وفایی، در اوایل قرن 10 ھ. در چین، به تصحیح تن هوی جو، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول، زمستان 1374،  تهران -  ص 175 )  بیت بالا چنین ضبط شده است :

عالم بهشت گشته ، کاشانه زشت گشته   عنبر سرشت گشته صحرا چو روی حورا .

عجبا که مصحح تحفه الاحباب در پاورقی گفته است : بیت مذکور را از لغت فرس اصلاح کرده است.  ضمن اینکه در 3 نسخه دیگر معرفی شده تحفه الاحباب، بیت مورد نظر به همین ترتیب ضبط شده است.

19 - در کسائی ریاحی در مصرح اول بیت هفدهم "آن سبزه" ← "ای سبزه "

20 - در تاریخ ادبیات شفق بیت 18 نیامده است. 

21 - در کسائی ریاحی در شروع مصرح اول بیت نوزدهم "این" ← " کاین " .

22 - بیت بیستم  در لغت فرس اسدی در  ص 493  عیناً در ذیل "پیاله" آمده است. لیکن در فرهنگ مذکور و نیز درترجمان البلاغه (ر. ج.  ترجمان البلاغه، تصنیف محمد بن عمر الرادیانی، به تصحیح و اهتمام پرفسور احمد آتش، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، 1362 ، تهران - ص 104 ) و در احوال و اشعار رودکی ص1211  "ماوا" ← "تنها" .

23 - در بالا گفتیم که این 21 بیت با اختلافی اندک در تعلیقات لباب الالباب ص  665 و 666 آمده است و در مجمع الفصحا تعداد ابیات 20 تاست و بیت 21 دیده نمی شود، و در تاریخ ادبیات شفق این بیت نیامده، ولی در لغت فرس عیناً بعنوان شاهد "چک" آمده است. در احوال و اشعار رودکی ص 1125 به همین ترتیب ضبط شده است. شادروان علامه دهخدا در لغت نامه بیت آخر را عیناً بعنوان شاهد واژه "چک"  آورده است و در یاداشت های وی در پاورقی لغت نامه می خوانیم :

"شاید این بیت در اصل بدینصورت :   هم نگذرم کوی تو هم ننگرم روی تو/ دل ناورم سوی تو .... بوده است . لیکن حذف "با" در "بکوی" و "بروی" و "بسوی" از شاعران قدیم بعید می نماید و سپس پیشنهادی عجیب تصحیح آن را چنین می دهد؟!! :

هم نگذرم بکویت  هم ننگرم برویت           دل ناورم بسویت  اینک چک تبرا

24 - کسائی مزروعی ، زندگی و اندیشه و شعر او، دکتر محمد امین ریاحی ، انتشارات توس، چاپ سوم 1370،تهران

25 - النقض ( بعض مثالب النواصب  فی النقض - بعض فضائح الروافض )، عبدالجلیل قزوینی رازی، به تصحیح سید جلال الدین محدث ارموی،  بنگاه ترجمه کتاب، چاپ اول، 1331 ، تهران - ص252.

26 - لباب الالباب، محمد عوفی، به تصحیح استاد سعید نفیسی، چاپ علمی، 1335، تهران -  ص 270

27 - صور خیال در شعر فارسی ( تحقیق انتقادی در تطّور ایماژهای شعر پارسی و سیر نظریه بلاغت در اسلام و ایران) استاد دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، موسسه انتشارات آگاه،  چاپ سوم، پائیز 1366، تهران - ص 430

28 - مجموعه مقالات و اشعار استاد بدیع الزمان فروزانفر،  با مقدمه دکتر زرین کوب، کتابفروشی دهخدا ، چاپ اول 1351، ص 7

29 - چهار مقاله، احمد بن عمربن علی نظامی عروضی سمرقندی،  به تصحیح شادروان علامه محمد قزوینی و شادروان دکتر محمد معین، انتشارات زوار ، چاپ دوم،  1381 تهران ص 90 (تعلیقات)

30- سبک خراسانی در شعر فارسی (بررسی مختصات سبک شعر خراسانی)،  تالف دکتر محمد جعفر محجوب، تهران، انتشارات فردوس و جامی، چاپ اول، بی تا،  ص 119

31 – حکیم کسانی مروزی و تحقیق در زندگی و آثار او ، دکتر مهدی درخشان – ص 34

32 - تمامی اشعار فوق و نیز تقسیم بندی از کتاب مرثیه سرایی در ادبیات صفحات 45 الی 436 گزینش و گزارش شده است

33 - تاریخ تذکره های فارسی، جلد اول،  تالیف شادروان استاد احمد گلچین معانی، انتشارات کتابخانه سنائی، چاپ دوم،  1363، تهران – ص 545 و 546

34 - همان – ص 546

35 - همان – ص 547

 36 - همان – ص 547

37 - همان ج2  – ص 7

38 - مقاله : تعلیقاتی برلباب الالباب عرفی، تالیف : آقای نذیر احمد (علیگرد هند ) ، فرهنگ ایران زمین، زیر نظر و به کوشش ایرج افشار، جلد نوزدهم،  1352 ص 89

39 - سبک خراسانی در شعر فارسی (بررسی مختصات سبک شعر خراسانی)،  تالف دکتر محمد جعفر محجوب، تهران، انتشارات فردوس و جامی، چاپ اول، بی تا،  ص119

40 - کسائی مزروعی ، زندگی و اندیشه و شعر او←---← ص112

41 - کسائی مزروعی ، زندگی و اندیشه و شعر او←---← ص94

42 - حکیم کسانی مروزی و تحقیق در زندگی و آثار او ، دکتر مهدی درخشان – ص 69 و 70

43 - کسائی مزروعی ، زندگی و اندیشه و شعر او←---← ص 111

45 - کسائی مزروعی ، زندگی و اندیشه و شعر او←---← ص 38

46 - تذکره نویسی فارسی در هند و پاکستان، دکتر سید علیرضا نقوی، موسسه مطبوعاتی علمی، چاپ اول، 1343 ، تهران – ص 125 .

47 - تاریخ تذکره های فارسی، جلد اول، - ص 524 الی 538

48 -  تاریخ تذکره های فارسی، جلد اول،  تالیف شادروان استاد احمد گلچین معانی - ص 7

49 - خلاصه مقالات "کنگره بین المللی امام خمینی (ره) و فرهنگ عاشور" ،  مقاله : "تاثیر فرهنگ عاشورا بر هنر و ادبیات فارسی" ،  آقای دکتر احمد احمدی بیرجند،

50 - پیشاهنگان شعر پارسی، دکتر محمد دبیر سیاقی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم ، 1374 ، تهران -  ص 126 الی 128

51 - شاعران همعصر رودکی، ص 478 . معلوم نیست منظور جناب آقای اداره چی گیلانی از بیت چهارم چیست ؟!! زیرا تعداد ابیات ایشان دقیق 21 بیت است و بیتی اضافه و جدید نیاورده اند. شاید ایشان فکر کرده اند که در قصیده آمده در کتاب آقای ریاحی این بیت نیست :

نارو به نارون بر سارو به نسترن بر              قمری به یاسمن بر برداشتند آوا

در حالیکه این بیت به شماره11 ولی با اختلاف آمده است :

قمری به یاسمن بر ساری به نسترن بر      نارو به نارون بر   برداشتند غوغا

52 - به نقل از مجله ی دانشکده ادبیات و علوم انسانی شماره 4 شماره پیاپی  94 – 93 بهار و تابستان 1355 دانشگاه تهران "

53 - به نقل از کتاب . اشعار حکیم کسائی مروزی- مهدی درخشان، انتشارات دانشگاه تهران  ص 47 .

54 – المعجم، شمس قیس رازی، ص 350

55 – لباب الالباب، 273

56 – همان 271

57 – همان 272

58 - همان 273 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/06/11 ساعت 10:24 | لینک ثابت |

بهارنامه یا سوگنامه (بررسی اصالت قصیده ای از استاد کسائی مروزی)

بهارنامه یا سوگنامه

(بررسی اصالت قصیده ای از استاد کسائی مروزی)

 نوشته : محمد مهدی حسنی 

به انضمام 1 -   تحلیل و نظر شاعر و پژوهشگر خراسانی تقی خاوری در باره ابیات الحاقی شادروان استاد ریاحی

                     2 -   صور خیال در شعر کسائی   (برگرفته از کتاب صور خیال در شعر فارسی، استاد شفیعی کدکنی)

 

1 - طرح بحث :

اینجانب پیش تر به خاطر اندوختن اجری معنوی در ایام عزاداری سالار شهیدان حضرت سید الشهداء (ع) و یارانش،  یاداشتی زیرعنوان "محرم و عاشورا در پهنه ادب فارسی" نگارش و در وبلاگ گذاردم. در آنجا پس از توضیحی کوتاه در باره پیشینه شعر رثایی، نمونه هایی از شعرهای عاشورایی و نیز اشعاری از گویندگان فارسی زبان را، که اشاره ای به این واقعه تاریخی جانسوز شده است، نقل کرده ام.

هرچند در پاورقی به نظر برخی از ادبا و اساتید ادب فارسی مبنی بر اینکه اولین گوینده مرثیه در این مورد، کسائی مروزی است، اشاره ای داشته ام ، لیکن بنا به دلایلی که موضوع بررسی این نوشته است، در متن اصلی، قوامی رازی شاعر قرن ششم، اولین گوینده مراثی معرفی شده است که شعری بدین مناسبت در دیوان وی یافت می شود. یکی از خوانندگان با گذاردن کامنت (نظریه) به نقل از سایت آفتاب، گفته است، به ظن قریب به یقین،  ابوالحسن مجدالدین کسائی مروزی متولد 341 ھ. ق. نخستین شاعر فارسی زبان شیعی است که سوگنامه ای از او به یادگار باقی مانده است. لذا خواسته بود،  اشتباه خود را تصحیح کنم و یا دلیل خلاف بیاورم.

هرچند بنده بنا نداشتم در این باره مخالفت کرده و مطلبی بنگارم، لیکن علاقه اینجانب به ادبیات عاشورایی و شخصیت بزرگوار آن امام همام(ع) از سویی و تعصّب به ادب این مرز و بوم که به هر حال در انتساب اشعار به شاعران و نقل اقوال گویندگان بایستی صحیح و سقیم، غث و سمین رعایت شود،  این جسارت را به بنده داد تا نوشته حاضر، از عرصه عدم به پهنه وجود راه پیدا کند. هرچند پیشاپیش خود اذعان دارد آنچه از این قلم عاجز بر سطور تراویده است، در نزد ارباب ادب،  عرض اندام و جولان مگسی در عرصه سیمرغ است

 2 – نگاهی به قصیده کسائی و تعداد ابیات آن در منابع موجود :

بهاریه استاد کسائی، تا زمانی که آقای دکتر محمد امین ریاحی آن را به عنوان قصیده ی در رثاء و مشتمل بر پنجاه بیت، معرفی فرماید،  بعنوان قصیده ای با صنعت تسمیط و در وصف طبیعت و حداکثر با 21 بیت، شناخته می شد. آقای دکتر مهدی درخشانی قصیده  مورد نظر را به شکل زیر ضبط کرده و آورده است.(1) و مآخذ و منبع قصیده مورد بحث را تعلیقات لباب الالباب عوفی (2) و مجمع الفصحای هدایت(3) عنوان کرده و تذکر داده است که بسیاری از ابیات قصیده، برای شاهد مثال در لغت فرس اسدی و سایر فرهنگها نظیر : جهانگیری و سروری و وفائی و صحاح الفرس و فرهنگ اوبهی (تحفه الاحباب) نقل شده است. (4) بنظر میرسد منبع و ماخذ اصلی آقای دکتر درخشان مجمع الفصحاست.  در مجمع تعداد ابیات 20 تاست و بیت 21 نیامده است و بیت مذکور از لغت فرس برگرفته شده است.

قبل از نقل قصیده اجازه می خواهد، یادآوری کند که چون بعض یا تمام ابیات همین قصیده در بعضی از کتب لغت و جنگ ها و منتخب اشعار یا تاریخ های ادبیات نیز آمده است. لذا در پانوشت های ذیل هر بیت،  ضبط های متفاوت دیگران نیز آمده است.

 1            باد صبا در آمد فردوس گشت صحرا

             واراست بوستان را نَیسان به فرش دیبا (5)

2           آمد نسیم سنبل با مشک و با قرنفل

             وآورد نامه گل باد صبا به صهبا(6)

3            آب کبود بوده، چون آینۀ زدوده

              صندل شده است سوده  کرده به می مُطرّا (7)

4           نارو به نارون بر سارو به نسترن بر

            قمری به یاسمن بر برداشتند آوا (8)

 5          کهسار چون زمرد  نقطه زده ز بُسَّد

             در نعمت او مُشَعْبِِد حیران شده است و شیدا

 6          ابر آمد از بیابان چون طَیلَسان رهبان

             برق از میانش تابان چون بُسّدین چلیپا

7           آهو همی گَرازد ، گردن همی فرازد

              گه سوی کوه تازد  گه سوی باغ و صحرا (9)

8              باغ از حریر حله  برگل زند مِظَلّه

                مانند سبز کِلّه   بر تکیه گاه دارا (10)

9             گلزار با تاسف خندید بی تکلف

              چون پیش تخت یوسف رخساره زلیخا (11)

10           گل باز کرده دیده باران بر آن چکیده

               چون خوی فرو دویده بر عارض چو دیبا (12)

11          سرخ و سیه شقایق هم ضد و هم موافق

              چون مومن و منافق پنهان و آشکارا (13)

12          سوسن لطیف و مشکین چون خوشه های پروین

              شاخ و ستاک نسرین     چون برج ثور و جوزا (14)

13          وان ارغوان به کشّی  با صد هزار خُوشی

               بیجاده بدخشی         بر ساخته به مینا (15)

14           یاقوت وار لاله    بر برگ لاله ژآله

                کرده بدو حواله   غوّاص درّ دریا (16)

15           وان نرگس مصور  چون لولو منور

                 زر اندرو مدور    چون ماه بر ثریا(17)

16            عالم بهشت گشته عنبر سرشت گشته

               کاشانه زشت گشته صحرا چو روی حَورا (18)

17           آن سبزه خجسته  از دست برف جسته

                آراسته نشسته        چون صورت مُهَنّا (19)

18            دانم که پر نگاری   سیراب و آبداری

               چون نقش نوبهاری آزاده طبع و برنا (20)

19           این مشکبوی عالم  وین نوبهار خرم

                برما چنان شد از غم چون گور تنگ و تنها (21)

20             بیزارم از پیاله     وز    ارغوان و لاله

                  ما و خروش ناله کنجی گرفته ماوا (22)

21             هم نگذرم سوی تو هم ننگرم سوی تو

                 دل ناورم سوی تو اینک چک تبرا (23)

حال و هوای قصیده بالا  بهاری و مضمونی تعزلی دارد و از اسلوب و زبان مرثیه سرایی دور است. همانگونه که اشاره کردیم این قصیده  تا زمانیکه آقای دکتر محمد امین ریاحی  نتیجه تحقیقات خود را در مورد زندگی و اندیشه و شعر کسائی مروزی در سال 1365 به جامعه علمی و ادبی کشور عرضه کند،(24)  قصیده ای در وصف طبیعت و حداکثر با 21 بیت بود.  وی در صفحه 59 به بعد کتاب خود  قصیده بهار نامه مورد بحث را با افزودن  29 بیت دیگر و به عنوان "سوگنامه کربلا " انتشار و در پاورقی همان صفحه و نیز در  قسمت معرفی منابع کتاب توضیح داده است که این قصیده را از جنگی موسوم به "تتمه تذکره خلاصه الاشعار" تقی کاشی، نسخه خطی که تحت شماره 684 در کتابخانه بانکی پور  پتنه ضبط شده نقل کرده است. همچنین عکس صفحه مربوط به قصیده را  نیز در صفحه 133 کتاب خود است.

ابیات زیر بیست و یک بیتی است که ایشان به قصیده مشهور کسائی مروزی افزوده اند، تا به این ترتیب قصیده "بهار نامه" پیش تر،  تبدیل به "سوگنامه کربلا" زیر شود ( شماره سمت راست اول هر بیت به ترتیب ضبط  ایشان در کتاب است )  :

"سوگنامه کربلا"     ...................... 

5          رنگ نبید و هامون پیروزه [ گشت ] و گلگون      

            نخل [ و] خدنگ و زیتون چون قبهّ های خضرا

6          دشت است یا سِتبرق   باغ است یا خُوَرنق

             یک با  دگر مطابق  چون شعر سعد و اسما

9           آمد کلنگ فرخ           همرنگ چرغ دورخ 

            همچون سپاه خَلّخ    صف بر کشیده سرما

10         بر شاخ سرو بلبل      با صد هزار غلغل

            دُرّاج باز بر گل      چون عُروه پیش عَُفرا

15          گلشن چو روی لیلی یا چون بهشت مولی

             چون طلعت تجلی     بر کوه طور سینا

20         شاه اِسْپَرَغْم رُسته  چون جعد بر شکسته

              وز جای برگسسته    کرده نشاط بالا

25          گر تخت خسروانی  ور نقش چینیانی

              ور جوی مَولیانی          پیرایۀ بخارا

29         دست از جهان بشویم   عز و شرف نجویم

             مدح و غزل نگویم      مقتل کنم تقاضا

30         میراث مصطفی را   فرزند مرتضی را

             مقتول کربلا را            تازه کنم تولا

31         آن نازش محمد          پیغمبر موبَّد

              آن سید مُمَجّد    شمع و چراغ دنیا

32         آن میر سر بریده  در خاک خوابنیده

             از آب ناچشیده    گشته اسیر غوغا

33        تنها و دل شکسته  برخویشتن گرِسته

            از خان و مان گسسته   وز اهل بیت آبا

34        از شهر خویش رانده وزملک برفشانده

           مولی ذلیل مانده    بر تخت ملک مولی

35        مجروح خیره گشته   ایام تیره گشته    

            بد خواه چیره گشته بی رحم و بی محابا

36        بیشرم شمر کافر    ملعون سنان ابتر

            لشکر زده برو بر   چون حاجیان بطحا

37        تیغ جفا کشیده   بوق ستم  دمیده

             بی آب کرده دیده  تا زه شود مُعادا

38         آن کور بسته مِطْرَد  بی طَوع گشته مرتد

             بر عترت محمد   چون ترک غُز و یغما

39        صفین و بدر و خندق حجت گرفته با حق

            خَیل یزید احمق  یک یک به خونشْ کوشا

40        پاکیزه آل یاسین  گمراه و زار مسکین

           وان کینه های پیشین  آن روز گشته پیدا

41        آن پنجماهه کودک  باری چه کرد وَیْحَک

            کز پای تا به تارک    مجروح شد مفاجا

42        بیچاره شهربانو   مصقول کرده زانو

            بیجاده گشته لولو   بر درد ناشکیبا

43        آن زینب غریوان   اندر میان دیوان

            آل زیاد و مروان  نظاره گشته عمدا

44       مومن چنین تمنی هرگز کند؟ نگو، نی.

            چونین نکرد مانی ، نه هیچ گبر و ترسا

45        آن بیوفا و غافل  غرّه شده به باطل

            ابلیس وار و جاهل   کرده به کفر مبدا

46        رفت و گذاشت گیهان دید آن بزرگ برهان

             وین رازهای پنهان      پیدا کنند فردا

47         تخم جهان بی بر  این است وزین فزونتر

             کهتر عدوی مهتر نادان عدوی دانا

48        بر مقتل ای کسایی  برهان همی نمایی

             گر هم براین بپایی بی خار گشت خرما

49        مومن درم پذیرد    تا شمع دین بمیرد

             ترسا به زر بگیرد     سم خر مسیحا

50         تا زنده ای چنین کن دلهای ما حزین کن

             پیوسته آفرین کن    بر اهل بیت زهرا

3 – بررسی اصالت ابیات الحاقی به قصیده  بهاریه کسائی :

در شیعه بودن کسائی مروزی و اینکه وی بایستی در منقبت و تعزیت سید الشهدا(ع) اشعاری سروده باشد و شاید وی نخستین شاعری باشد که مراثی مذهبی به زبان فارسی سروده است، حرفی  نیست چنانکه عبدالجلیل قزوینی رازی در النقض گوید: " ...  از شعرای فارسیان که شاعی ومعتقد بوده اند و متعصب اشاراتی برود به بعضی  اولاً  فردوسی طوسی .... و در کسائی خود خلافی نیست همه دیوان او مدایح و مناقب حضرت مصطفی (ص) و آل اوست ...." (25)

و محمد عوفی در باره اش گوید : " اکثر اشعار او در زهد و وعظ است و در مناسبت اهل بیت نبوت ..."(26)

ولی در اینکه ابیات الحاقی به قصیده بهاریه به عنوان کهن ترین سوگنامه کربلا از کسائی است، جای حرف است، در ادامه بحث به عنوان کوچکترین شاگرد شادروان دکتر ریاحی اجازه می خواهد درس خود را باز پس دهد و نظر خود را در باره افزایش ابیات و تبدیل قصیده بیست و یک بیتی به پنجاه بیتی بگوید.

دکتر ریاحی در صفحات 38 و 39 و 60 و 157 کتاب خود به داعیه اثبات اصالت اشعار اضافه شده به قصیده بهاریه و انتساب آن به کسائی مروزی، دلایل و قراین زیر را بیان فرموده اند:

الف – صاحب جنگ کهن "تتمه خلاصه الاشعار"  تقی الدین کاشی است که به نقل تاریخ تذکره های فارسی تالیف شادروان احمد گلچین معانی ، وی نسخ دیوانهای بیشماری از شاعران و مجموعه های کهنی را در دست داشته و مجموعه عظیم تذکره و منتخبات خود را در فاصله سالهای 975 الی 1076 فراهم آورده است و منقولاتش اعتبار تام دارد (جمله آخری از خود ایشان است نه مرحوم گلچین معانی) .

ب – هرچند سی بیت آخر قصیده فقط در آن مجموعه باقی مانده و برای نخستین بار توسط ایشان منتشر می شود اما ابیات بهارنامه آن در "عرفات العاشقین" و "مجمع الفصحا" نیز به نام کسائی آمده است.

ج – بیت هایی از قصیده در فرهنگها بعنوان شاهد لغات آورده شده و از آن جمله بیت 28 در "ترجمان البلاغه" و نیز بیتهای 19 و 22 در "لغت فرس" آمده است ( بر خلاف اعلام ایشان و بشرح پاورقی های آمده در ذیل اشعار این تحقیق در لغت فرس، پنج بیت و آنهم ازقصیده  بهاریه آمده است).

د – بدلالت ذکر : عباراتی نظیر : "جوی مولیان" ، مضمون "صف بر کشیدن سپاه خلّخ" ، تشبیه ظلم های بنی امیه به هجوم "ترک غز و یغما"، مانی و گبر و ترسا و ... این منظومه حال و هوای خراسان قرن چهارم را دارد.

ھ – زبان سوگنامه، زبان عصر کسائی است و تعبیراتی چون نقطه زدن ، گرازیدن ، خوابنیدن، غوغا برفشانده ... و نمونه هایی برای تائید این معنی است. 

و – مشکل پسندیده ترین شعرشناسان قبول داشته اند که بیت مقدمه قصیده (بهاریه) از کسائی است و کسی در آن شک نکرده است، بنابراین اظهار تردید نسبت به ابیات بعدی معنایی ندارد.

ز –  وجود بیت های 29 و 30 در نسخه خطّی "عرفات العاشقین" و ذکر تخلّص شاعر (کسائی) در دو بیت از قصیده،  دیگر دلایل انتساب ابیات سوگنامه به این گوینده بزرگ است .

به این ترتیب ایشان با جمع بندی مطالب پیش گفته نتیجه گیری کرده اند، تا خلافش ثابت نشود، هیچگونه تردیدی نیست که این قصیده از سروده های مسلم کسائی مروزی است .

و اما دلایل و قرینه های زیر حاکی از این است ، که تبدیل قصیده مشهور بهاریه کسائی به سوگنامه کربلا درست نیست و استدلال های جناب آقای دکتر ریاحی مخدوش است :

1 –  همگان اذعان دارند که شعر کسائی مروزی به لحاظ وسعت فکر و دقت خیال و حسن بلاغت و لطافت زبان و دقت بیان در بالاترین مرتبه است.  استاد شفیعی کدکنی وی را از بهتر گویندگان قرن چهارم  می داند و در صفحه 430 به بعد کتاب "صور خیال در شعر فارسی"  به این جنبه خاص از بیان هنری این گوینده بزرگ کشورمان می پردازد. (27) باتوجه به ارزش والای علمی بحث ایشان و اینکه آن موید گفته ماست، لذا مبحث "صور خیال در شعر کسائی" از کتاب مزبور را جهت استفاده خوانندگان عیناً وبه عنوان ضمیمه در آخر نوشته خواهیم آورد.

شادروان استاد بدیع الزمان فروزانفر کسائی را استاد ژرف اندیش و گوینده شیرین عبارت می خواند و او را در صف اول شعراء قصیده پرداز قرار داده و تشبیهاتش را از تشبیهات دقیق بلند پایه و کم نظیر زبان پارسی می داند و اظهار تاسف کرده که چرا  جز مقدار مختصری (قریب 200 بیت در آنزمان) از او بجا نمانده و بقیه از میان رفته است. (28)

مرحوم دکتر معین گوید: " ... (کسائی) در ایجاد تشبیهات دقیق دست داشته است و سبک وی بر زیبائی کلمات و استواری جمل ممتاز است "(29)

بی شکّ قصیده مورد بحث (مراد بهارنامه است) از زیباترین آثار بجا مانده این شاعر بزرگ است. شاعر در این قصیده در صدد توصیف بهار و بیان شور زندگی و  زیبایی حیات طبیعی است. آمدن باد صبا و فردوس شدن دشت و صحرا  را نوید می دهد و اینکه باران اردیبهشت، فرشی دیبا را بروی زمین می گسترد.  نسیم سنبل با مشک و قرنفل (نوعی میخک که گل های آن بصورت یک دسته در انتهای ساقه دیده می شود) در عطر فشانی با یکدیگر همراه شده و نامه بهار را به صهبا رسانند. عطر آگینی گلها، شعبده بازی کهسار، زلالی آبها، میگساری طبیعت و تر و تازه شدن و درخشش همه چیز، خرامیدن حیات و عشق بازی و غوغا  و انبازی و بوس و کنار و .... تصاویر بکری است که با موسیقی ی زیبا، درهمه ابیات بهارنامه خوش می درخشد.  تشبیه منحصر بفرد عطر آگینی سوسن به ثریا (ستاره پروین) که شکل خوشه انگور دارد.  همانندی شاخه های نو روئیده نسرین به گاو فلک و جوزا که شمشیری حمایل دارد و  عصایی بر فراز سر به دست راست و دست چپ او در آستین کشیده شده است.  تشبیه وجدآور رنگهای ضد  و مخالف سرخ و سیاه شقایق به دوست و دشمن که در توصیف درون سیاه و کدر  و برون سرخ خوشرنگ لاله وصف شده است و یاد آور معقولی : چون پنهان کاری منافق و آشکاری رفتار مومن است، قصیده را زیبا و بدون نقص می نمایاند. لیکن برخلاف ابیات قصیده بهاریه که یکدست و به لحاظ کاربرد تصاویر و صور خیال به اشعار شاعری سخندان و حکیمی چون سنایی می ماند. ابیات اضافه شده از پختگی و ساختار شعری مناسب و غنای مفهومی مقبولی برخوردار نیست و تراوش این ابیات از ذهن فعال و پویا و تصویر ساز استاد کسائی مروزی مستبعد بنظر میرسد و ایرادات بسیاری از حین معنی و مفهوم بر بسیاری از  ابیات آن وارد است.

 چنانکه در بیت 9 "صف بر کشیدن سرما"بی معنی است، زیرا وقتی  شاعر در مقام وصف بهارست، دوباره آمدن زمستان با انس ذهنی و منطق ادبی جور در نمی آید.  در بیت 16 کاربرد  "موافق" به جای "منافق" ، تصویر زیبائی را که از شاعر از تضاد درون سیاه و برون سرخ لاله به نمایش می گذارد، مخدوش می کند. ما چنین تقابل و تضادی هنرمندانه و زیبا را در بیت تغزل زیر نیز می بینیم:

بلب و چشم راحتی و بلا       برخ و زلف توبه ای و گناه (درخشان، ص33)

در بیت هیجدهم ، "برتاخته" به جای "بر ساخته " شعر را نامفهوم می کند. و لوفرض که برتاختن را روان شدن و روان کردن معنی نمائیم ؟!! (چنانکه آقای دکتر ریاحی در پانوشت گفته است) باز هم معنی شعر مخدوش است.  سکون و عاری بودن بسیاری از ابیات از تصاویر رنگارنگ متعارف استاد کسائی و فاصله شان با خیال شاعرانه و ناهماهنگی عناصری تصویری در ابیاتی نظیر بیت 15 و25 و39 همچنین سایر مواردی که تصحیح قیاسی شده است و مصحح محترم آنها را در پاورقی ها ذکر فرموده اند، همه و همه دلالت بر این دارد که سراینده ابیات الحاقی، نباید گوینده ای سترگ همچون کسائی باشد.

2 –  استدلال آقای دکتر ریاحی که ناپختگی و ابتدایی بودن ابیات رثایی موضوع بحث را ناشی از سادگی و بی پیرایگی طبیعی ابیات به عنوان نخستین گام در سرودن رثاء و نیز برای استفاده عامه و نوحه خوانی ( باتوجه به انتخاب وزن چهار پاره) دانسته اند، این کاستی را توجیه نمی کند،  زیرا بر خلاف نظر ایشان، اگر کسائی رثایی هم سروده باشد، بایستی از بهترین ها باشد، چنانکه شادروان دکترمحجوب  گوید، طبیعی است که مرثیه های این روزگار نیز باید دارای همان فخامت و عظمت و استحکامی باشد که در دیگر اقسام شعر دیده می شود.(30) مانند مرثیه مشهور کسائی، به مطلع زیر که زبانزد خواص و اهل ادب است:

جنــــازۀ تــــو نــدانـــم کــــدام حــادثـه بــود

که دیده ها همه مصقول کرد و رخ مجروح

ازآب دیده چو طوفان نوح شد   همه مرو

جنازۀ تو بر آن آب    همچو کشتی نوح (31)

همانگونه که پیش تر گفتیم،  قصیده در توصیف زیبایی سحر انگیز و جان بخش و وجد آور بهار و عناصر مرتبط با آن است و جزدر ابیات آخری  قصیده ، که به ناگاه غم درونی و احساس زمستانی شاعر دزدانه از راه می رسد و پیوند او را با بهار می رباید. تمامی شعر در توصیف بهار ست. با نگاهی به مراثی و سوگواری ادبی گویندگان فارسی می بینیم که به روال مراثی از دو حال خارج نیست:

الف –  بیشتر اوقات گوینده بدون هیچ مقدمه چینی و  تشبّث به "تشبیب" و "تسیب" که وی را در لاحق، وادار به آوردن "بیت التخلص" کند،  فی الفور بسراغ رخداد تاسف انگیز مرگ عزیز و فرد مورد علاقه خود می رود. چنین قصیده ای را "محدود یا مقتضب" گویند.

ب -  گاه با توجه به اهمیت موضوع رثاء،  وضع طوری است که رخداده،  مربوط به مرگ فردی بزرگ و  عالیقدر است و یا موضوع رثاء مصیبت فرزند و خویش و دوستی وفادارست که به لحاظ شخصی و پیوند عمیق روحی نزد شاعر بقدری تاسف آور و تاثیر گذار است که احساس و عاطفه شاعر را به جوش و قلیان می آورد. همچنین  ممکن است گوینده در صدد ایجاد حالت حزن ساختگی و مدح ممدوح جانشین درگذشته باشد چنانکه اکثر گویندگان بزرگ ما درّ سخن خود را در مراثی سروده شده برای پادشاهان و حکام شب یلدا به پای جانشینان آنان ریخته اند. در این قبیل موارد می بینیم  اگر شاعر به سراغ مضامین و تصاویر طبیعی می رود آنچه بر زبان او می آید ، اوصافی عادی و مثبت از طبیعت و جنسی از نوع قصیده بهاریه کسائی نیست.  بلکه  روی سخن به جانب  بی ارزشی و ناقدری فلک، بی اعتباری و عاریت بودن زندگی، مجرم و واژگونه بودن همه عناصر طبیعی است زیرا  رخداد ناگوار مرگ ممدوح و پیشآمد مصیبت و فقدان یار، چون از درون گوینده را برهم ریخته، پس باید در بیرون هم  بر همه چیز و همه جا استیلا یابد و حزن و غم و ملال رفتن ممدوح و مصیبت وی زمین و زمان را بر هم ریزد. آوردن نمونه های زیر منظور ما را بهتر می رساند :

امیر معزّی در رثای ملکشاه :

داشت گیتی با بقای او دری اندر جنان          دارد اکنون با فنای او  دری اندر سقر  

جمال الدین عبدالّرزّاق در مرثیت قوام الدین صاعد:

از ماتم تو جامه دریدست آسمان                وز حسرت تو جلوه بریدست حورعین

عمعق بخارائی د رتعزیت مهملک خاتون (که بنظر میرسد در بهار سروده شده است) :

هنگام آنکه گل دمد از صحن بوستان               رفت آن گل شکسته و در خاک شد نهان

هنگام آن که شاخ شجر نم کشد زابر                بی آب ماند     نرگس آن تازه بوستان

مرثیه زیبا و ماندنی خاقانی در مرگ فرزند بیست ساله اش رشید الدین :

صبحگاهی سر خوناب جگر بگشایید             ژآله صبحدم از نرگس تر بگشاید

خاک لب تشنه خونست زسرچشمه دل           آب آتش زده چون چاه سقر بگشایید

کمال اسماعیل در رثای پدر :

افسوس که آفتاب هنر رفت و من زعجز           افتاده همچو سایه، برین صحن اغبرم

از قصیده مشهور قطران تبریزی برای زلزله تبریز:

فراز گشت و نشیب گشت فراز                   رمال گشت جبال و جبال گشت رمال

دریده گشت زمین و خمیده گشت نبات           دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال

از قصیده مشهور فرخی در رثای سلطان محمود:

کاشکی آن شب و آن روز که ترسیدم از آن             نفتادستی و شاد نشدستی تیمار

کاشکی چشم بدانه نرسیدی به امیر                     آه ترسم که رسید و شده مه زیر غبار

مرغ و ماهی چو زنان بر تو همی نوحه کنند         همه با ما شده اندر غم و اندوه تو یار

روز و شب بر سر تابوت تو از حسرت تو              کاخ پیروزی چون ابر همی گریه زار

مختار غزنوی در رثای عمادالدین منصور:

جهان سیاه نماید همی به چشم خرد                    خبر دهید کی کآفتاب را چه رسید

مگر زگردش گردون تیز    گرد ماند                 که می نیاید خورشید نورمند پدید

 سعدی در مرگ سعدبن بوبکر :  

پس از مرگ جوانان گل مماناد                     پس از گل در چمن بلبل مماناد

و نیز همو در همان مناسبت:

دگر سبزی نروید بر لب جوی                       که باران بیشتر سیلاب خون ست

دگر خون سیاوشان بود رنگ                       که آب چشمه ها عناب گونست

خواجو کرمانی در مرگ ناصرالدین محمد:

رنگ شفق نگر که چو خورشید روشن است     کز خون چشم ما فلک آلوده دامنست

سلمان ساوجی در سوگ بهرام شاه:

آسمان با سینه پرآتش و پشت دو تاه               شد به ها یا هوی گریان بر سر بهرام شاه

و ازوست در مصبیت مرگ امیر یلکان :

ای صبحدم چه شد که گریبان دریده ای             وی شب چه حالتست که گیسو بریده ای

وه آسمان تو جامه کبود از چه کرده ای            آری مگر تو نیز مصیبت رسیده ای

مرغان به باغ ناله و فریاد می کنند                   ای باغبان چه موجب فریاد دیده ای

گل جامه پاره می کند آخر بپرس از او            کز باد صبحدم چه حکایت شنیده ای   

حافظ در سوگ شاه شیخ ابو اسحاق :

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ                که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود   

و همو در مرثیه فرزند:

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد         باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد (32)

3 - اینجانب در اینکه "خلاصه الاشعار و زبده الافکار"  تالیف تقی الدین محمد بن شرف الدین علی الحسینی الکاشانی متخلص به ذکری،  از زمره بزرگترین تذکره های بجا مانده از پیشینیان است و به لحاظ  بهره وری و استفاده طالبان تاریخ ادبیات،  کم نظیرست تردیدی ندارم.   لیکن اعتراض آنجاست که آقای دکتر ریاحی فرموده اند  :" منقولاتش اعتبار تام دارد." و این برای حقیر پذیرفتنی نیست و  لااقل نقل های بعدی، خلاف ادعای ایشان را اثبات می کند :

الف - در تاریخ تذکره های فارسی اثر ماندگار شادروان استاد گلچین معانی میخوانیم : { ... درهامش صفحه ای از ترجمه میرداماد که تقی الدین کاشی از زبان بد گویان شکوه میکند (در نسخه مجلس که بخط شرف بن میرزا نظام  در 23 رجب 1013 ه، نوشته شده و آثار تصحیحات و اضافات مولف درآن آشکارست) یکی از معاصران وی چنین نوشته است: "راست میگوید این انشا و عبارات ساخته از کلیله و دمنه برداشته و شعر هیچیک از موزونان را چنانکه هست ننوشته و انتخاب معکوس نموده، لهذاء شعرا هم او را اهاجی رکیک کرده اند .

لمولانا فهمی :      مار در سوراخ دارم عقرب مودار را    عقرب مودار را ، میمون گیسو دار را

و هجو او بسیار گفته اند، و این مختصر بر نمی تابد".  همین شخص در کنار ترجمه حکیم شفائی اصفهانی نوشته است که: " الهی بغضب مرتضی علی گرفتار شوی، که از کمالات حکیم مذکور یکی از هزار را نقل نکرده و از اقسام سخنش که مغرب و مشرق را فرو گرفته هیچ ننوشته ؛ اشعار کاشیان بیمزه گویی را تمام نوشته و به اصفهانیان در مقام نفاق آمده، آنچه بکار می آید و مشهورست ننوشته، کسی که مشرق و مغرب گیتی را بتیغ زبان گرفته باشد بتذکره توچه احتیاج دارد، اما هرکه برین انتخاب نظر می افکند حمل بر خری تو میکند، یا کم تتبعی تو و شعر نافهمی، چنانچه خود انصاف داده ، فتامل". و در کنار اشعار حکیم نوشته است :  " این اشعار را حکیم در مکتب درس طفولیت گفته و داخل دیوان نساخته و اشعار متنوعه و قصیده و اهاجی و چهار کتاب مثنوی را هیچ ننوشته، ظاهراً نشنیده یا نفهمیده".

نیز همو نام اصلی صاحبان بعضی اشعار را که مولف بغیر سراینده اش نسبت داده بوده در کنار آن اشعار نوشته است. حق اینست که تقی الدین کاشی در باره شعرای کاشان بحکم حب الوطن من الایمان غلو کرده، و در باره شعرای سایر نقاط بتفصیل تراجم شعرای کاشان چیز ننوشته است، و این خرده گیریها و انتقادات و اعتراضات معاصراثر بی اساس نبوده ... و نیز به مسائل شخصی و موضوعات خارج از وظیفه تذکره نگاری زیاده از حد پرداخته است.} (33)

هرچند استاد گلچین معانی اذعان دارد که تذکره مورد بحث از نظر وفور شعر غنی ترین تذکره فارسی است و از حیث تفصیل تراجم بخصوص در قسمت عصری بی نظیر ست ولی همو با آوردن نمونه ای که تقی الدین کاشی حتی در تشخیص الف مماله با الف مقصوره در قافیه اشتباه میکرده،  گوید :

" ... شگفتست که مولف با آنهمه شعری که دیده و خوانده و انتخاب کرده بوده که خلاصه ناچیزی از آن آتشکده آذرست، گاهی بدقایق سخن و قواعد آن نرسیده..."(34)

همچنین استاد گلچین معانی در شیوه برخورد مولف خلاصه الاشعار با شعرای متقدم ایراد می گیرد، از جمله اینکه :  " ....  در مورد شعرای متقدم مقید بوده که برای هریک داستان عشقی مجعولی بسازد و تذکره خود را از اعتبار بیندازد، و شیخ علینقی کمره یی که از شعرای مشهور و دانشمند قرن یازدهم معاصر وی بوده چون این قسمت از تذکره مزبور را از افسانه جدا کرده حقایق تاریخی و اشعار شعرای متقدم را بانتخاب خود مجزا ساخته بوده، تقی الدین کاشی از این عمل وی رنجیده خاطر گشته و مدتها با او مکابره داشته است ... "(35)

و نیز در باره ماخذ و منابع اشعار منتخب وی گوید: " ...  مولف خلاصه الاشعار در باره شعرای سلف از مآخذ خود کمتر نام میبرد و پاره یی از منابع و مراجع خود را که بقلم آورده عبارتست از : چهار مقاله، المعجم فی معائیر اشعار العجم، حدائق السحر، تذکره دولتشاه، مجالس النفائس، تاریخ جعفری، تحفه سامی، و چند کتاب دیگر .... " (36)

و برغم اینکه اهمیت تذکره خلاصه الاشعار نه از جهت ذکر تراجم متقدمین بلکه از حیث قسمت های عصری آن است. معذالک استاد گلچین معانی تذکره عرفات العاشقین تالیف تقی الدین اوحدی را بر تذکره تقی الدین کاشی ترجیح داده است و گوید : " .... بخصوص در مورد شعرای ایرانی مقیم هند بر تذکره خلاصه الاشعار ترجیح دارد . چه تقی کاشی احوال این قبیل شعرا را از مسافرانی که از هند به ایران می آمده اند شنیده بود حال آنکه ...." (37)

ب - هرچند آقای دکتر ریاحی نسخه خطی مستند خود را به روال معرفی نفرموده اند، از این رو نزد این راقم و هر خواننده ای که کتاب آقای ریاحی را مطالعه می کند و دسترسی به فهرست کتابخانه بانکی پور ندارد تاریخ کتابت جنگ و نام کاتب ( که آیا مولف است یا دیگری) و اینکه به خط همان کاتب نسخه ای دیگری وجود دارد یا خیر ؟ معلوم نیست.  و در مورد نسخه بسیاری از مشخصات لازم، از قبیل تعداد سطور، سایر صفحات، نام کاتب و معرفی او، تاریخ کتابت و تملّکات در تصویر برگرفته از کتاب معلوم نیست تا با این ترتیب زمینه کتاب شناختی اجمالی برای خواننده فراهم شود،  لیکن با مراجعه به مقاله آقای نذیراحمد، مشخص می شود تتمه تذکره خلاصه الاشعار تقی کاشی در فهرست کتابخانه بانکی پور جلد 8 ص 73 شماره محفوظه 684 ( شهر پتنه هند ) ثبت شده است که از "علی فتحی" شروع و بر "جمال الدین کازرونی" تمام شده و مولف کتاب گوید :  " فهرست شعرائی که شعر ایشان در این مجلد ثبت است،  احوال ایشان بواسطه عدم شهرت یا بسبب آنکه اطلاع بر حالت ایشان حاصل نشده یا دیوانی از این جماعت بنظر مطالعه نرسیده اسمشان در این تذکره مسطور نیست لیکن به جهت ضبط آن اشعار، در آخر مجله رابع راقم این کتاب خیرمال، آن اشعار را در ذیل اسم ایشان مسطور ساخته تا فی الجمله بقای نام آن طایفه را سببی باشد و یکباره از زمره فراموشان عدم نباشند،" (38).  با نگاهی به فهرست شاعرانی که آقای نذیراحمد در یادداشت شان آورده اند، مشهورترین نام ها در کنار قاضی حمیدالدین،  کسائی مروزی است. از میان اشعار منسوب به کسائی یکی قصیده مورد اختلاف است و دیگری قطعه مشهور رودکی است که در تمام تصحیح های دیوان رودکی، بنام وی ضبط شده است:

من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه             تا باز جوان شوم  و نو کنم  گناه

چون جامه ها به وقت مصیبت سیاه کنند             من موی از مصیبت پیری کنم سیاه

ولی در تتمه تذکره خلاصه الاشعار به نام کسائی و چنین ضبط شده است :

من موی را نه از پی آن می کنم خضاب                تا باز  نوجوان شوم   و نو گنه کنم    

مردم چو مو به ماتم پیری سیه کنند                    من موی را به مرگ جوانی سیه کنم

شادروان دکتر محجوب،  مضمون دو بیتی  کسائی در تنها مصراعی که از رودکی نیست،  بسیار ضعیف و نامتناسب توصیف می کند.(39) و جالب این است که خود آقای دکتر ریاحی نیز در ذیل بحث " اشعار دیگران به نام کسائی " خود به همین کاستی اشاره می کند و می نویسد  : " در حاشیه جنگ تتمه خلاصه الاشعار تقی کاشانی به اشتباه این قطعه بنام کسائی آمده است." (40)

 و دیگری رباعی زیر  است :

ای هستی تو هستی هست دگر است        وین مستی تو مستی مست دگر است

رو سر  بگریبان  تفکر      درکش         کاین دست تو { آبستن}دست دگر است

برغم اینکه آقای دکتر ریاحی رباعی بالا را در متن کتاب خود، آورده اند، ولی در پاورقی یادآوری می کند این رباعی بوی اشعار صوفیانه متوسطین را می دهد و احتمالاً نه از کسائی بلکه از یکی از شاعران صوفی عصر صفوی (عصر مولف تذکره) است.(41)

ج -  در دیوان ناصر خسرو قصیده ای بلند و شصت بیتی است به مطلع زیر است که به کسائی نسبت داده اند:

جان و خرد رونده برین چرخ اخضرند          یا هردوان نهفته براین گوی اغبرند

در حالیکه مصصح محترم دیوان (شادروان حاج سید نصرالله تقوی) خود تصریح کرده است که به نظر وی این قصیده و نیز قصیده  که در مقام جواب آن سروده شده و به مطلع زیرست :

بالای هفت چرخ مدور دو گوهرند                کز نور هر دو عالم و آدم منورند

هردو از ناصر خسرو است. آقای دکتر درخشان گوید شدت امانت و مراعات مندرجات نسخه باعث شده است تا مصحح محترم ، بر خلاف باور و علم خود دو قصیده را به همین ترتیب ( اولی بنام کسائی و دومی بنام ناصر خسرو) در دیوان بیاورد . و تردید مرحوم استاد نصرالله تقوی ناشی از  نقل اشتباه صاحب تذکره خلاصه الاشعار و زبده الافکار است که بر صدر قصیده و بخط نسخ نوشته است: " این قصیده را حکیم کسائی گفته و به ناصر فرستاده ". (42) و جالب این است که خود آقای دکتر ریاحی نیز در ذیل مبحث " اشعار دیگران به نام کسائی " در کتاب خود به همین موضوع اشاره می کند. (43)

از این رو  باعث تعجب است، که با این همه اشتباهات و  اهوا مسلّم  از ناحیه تقی الدین کاشی،  دانشمندی چون آقای دکتر ریاحی می فرمایند  : " منقولاتش اعتبار تام دارد." (45)

4 -  برغم اهمیت موضوع، از سوی  آقای دکتر ریاحی هیچ تحقیقی در خور که دال بر صحت کتاب و استواری انتساب اثر شعر به کسائی و نشر آن باشد ارائه نشده است.  خاصه اینکه بشرح پیش گفته تقی کاشی مصادر مطالب و منابع فرعی خویش را ذکر نمی کرده و امکان شناسایی و معرفی آنها میسّر نیست لذا نمی توانسته آقای ریاحی را در نقد و تصحیح متن سوگنامه یاری و به حصول اطمینان از صحت مطلب کمک کند

بنابراین اکتفا به یک نسخه خطی که ششصد سال پس  از عصر شاعر نوشته شده، و امکان دستبرد و تصرف افراد و تحریف و تصحیف آن به انگیزه های مذهبی و تعصبات دیگر وجود دارد ولی در عین حال امکان تحقیق و تصحیح علمی و دقیق متن و قابلیت نشرش بنابر اصل منتفی  است ( زیرا اصل براین است که محقق و مصصح به یک نسخه اکتفا نکند). بنظر اینجانب جای تامل دارد.

آقای دکتر سید علیرضا نقوی در کتاب تذکره نویسی فارسی در هند و پاکستان، در باره خلاصه الاشعار گوید : "  مولف این کتاب را اول در چهار جلد در سنه 985 ھ. تالیف کرد سپس در 993 ھ.  جلد پنجم بآن اضافه نمود چنانکه قطعه زیر میرساند:

چون پنج کتاب تقی تذکره سنج              در مخزن جلد جا گرفتند چو گنج

تا هریک را درست باشد تاریخ             بر "پنج کتاب تقی" افزودم پنج(=993 ھ.)

سپس مولف باوقات مختلفی باین کتاب مطالبی را اضافه مینمود تا اینکه در 1016 ھ از تالیف آن بکلی فراغت حاصل نمود و بعد از آن ظاهراً هیچوقت باین کتاب اضافه ای نکرد. بیت زیر تاریخ اتمام مجلد آخر این کتاب را میرساند .

              تاریخ نگار ز آن سبب گفت                 شد ستّ مجلدت لازم (=1016ھ. ) (46)

و همین موضوع را مرحوم گلچین معانی نیز در کتاب خود آورده است. (47) و برغم اینکه در صفحه 551 کتاب تاریخ تذکره های فارسی، ج. 1 به هنگام معرفی فهارس اشاره به فهرست کتابخانه بانکی پور جلد 8 شماره 684 دارد لیکن در مورد تتمه خلاصه الاشعار سکوت کرده و شرحی نمی دهد. از این رو اشکال پیش گفته (اطلاع نداشتن از وضعیت نسخه ) برای خواننده کتاب آقای ریاحی همچنان باقی می ماند.

5 –  آمدن ابیات بهارنامه قصیده در عرفات العاشقین ( در مورد دو بیت آمده در سوگنامه در این تذکره بعدتر سخن خواهیم گفت)  و مجمع الفصحا، خاصه عرفات العاشقین که مولف آن تقی الدین محمد اوحدی حسینی هم عصر تقی الدین کاشی بوده است و نیامدن بقیه ابیات سوگنامه، به خودی خود دلالت بر اصالت نداشتن ابیات رثائی و اشکال انتساب آن به کسائی است.  خاصه اینکه دو تذکره مورد بحث از معتبرترین تذکره های فارسی است و استاد گلچین معانی در باره تذکره عرفات العاشقین گوید: " بدون شک تذکره عرفات یکی از عظیمترین و جامع ترین تذکره های فارسی است و کمتر تذکره نویسی به آن مقدار از منابع مهم دست داشته که مولف عرفات  و وی که با کمال امانت منافع و مآخذ خود را در ضمن تراجم مذکور داشته است (48)  و بر همین قیاس ذکر بعضی ابیات قصیده مورد بحث بعنوان شاهد لغات در فرهنگها، که اتفاقاً تمامی این ابیات مربوط به قسمت بهاریه و نه سوگنامه است، نفیاً یا اثباتاً تاثیری در تشخیص اصیل بودن یا نبودن ابیات سوگنامه و انتساب آن به کسائی مروزی ندارد و استدلال استاد در هر دو مورد پیش گفته نوعی قیاس مع الفارق است .

6 – اشاره به بعضی واقعات و نیز آمدن واژه هایی که زبان شعر را کهنه و مربوط به قرن چهار می نمایاند نیز به تنهایی دلیل انتساب اشعار سوگنامه به کسائی نیست.  زیرا صرف نظر از اینکه در بعضی اوقات دردوره بعدی شعر فارسی نیز این لغات و عبارات به کار رفته،  اصولاً وقتی شاعری بزرگ معاصر ما احمد شاملو زبان شعری خود را از متون هزار سال پیش گزینش می کند، تبدیل یک قصیده بهاریه به سوگنامه از شاعری متاخر که از سویی تحت تاثیر زبان و موسیقی کسائی قرار داشته و در عین حال به حضرت سید الشهدا(ع) علاقمند بوده، ولی مایه شاعری کسائی را نداشته است و در نتیجه تابلویی ناهمگون و متضاد را پدید می آورد، فرضی دور از ذهن نیست و در ادبیات ما نمونه آن فراوان است.  و اتفاقاً عمل همین افراد و علاقه شان به حجیم کردن دواین شاعران مشهور، ایجاد دانش نسخه پژوهی و ضرورت تصحیح متون را باعث شده است.

7 – هر چند بعض ادباء نظیر آقای دکتر احمد احمدی بیرجند به تاسی از نظر آقای ریاحی گویند : "... در ادبیات ما نیز طلوع شعر فارسی در قرن چهارم هجری، اشعار حزت انگیزی در سوگ حضرت سیداالشهداء و سایر شهیدان وارد دیوانهای شعر شده است. کسائی مروزی در قرن چهارم نخستین شاعر شیعی است که سوگنامه کربلا را با آه و اندوه عمیقی سروده است ...." (49) ولی استاد دکتر دبیر سیاقی در کتاب پیشاهنگان شعر پارسی،  برغم اینکه در مقدمه اشعار منتخب کسائی مروزی، به مناسبتی خواننده را به دیوان کسائی به تصحیح آقای دکتر محمد امین ریاحی ارجاع می دهد، ولی در عین حال فقط قصیده بهارنامه را زیر عنوان "چک تبرا"  بعنوان نمونه شعر کسائی نقل می کند(50) و  آقای احمد اداره چی گیلانی،  با وجود اینکه در تعلیقات و حواشی کتاب شاعران همعصر رودکی، اشاره دارد که آقای دکتر ریاحی تمام این قصیده را که بدان عنوان "سوگنامه کربلا " داده اند ، از جنگی موسوم به تتمه خلاصه الاشعار تقی کاشانی نقل کرده است و  حتی می گوید :" اگر بیت چهارم آمده در سرایندگان همعصر رودکی را که در قصیده منقول ایشان نیست بدان بیافزائیم قصیده ای پنجاه و یک بیتی از کسائی به یادگار مانده است ..." (51) مع ذالک ترجیح می دهد تا تنها ابیات قصیده بهارنامه را همچون آقایان دکتر درخشانی و دکتر دبیر سیاقی در متن کتاب خود به عنوان شعر کسائی نقل کند.

بنابراین اگر مشکل پسند ترین سخن شناسان ما قصیده بهاریه را از کسائی می دانند  و درباره آن شک و تردیدی روا نمی دارند همانا صلابت، زیبائی و فصاحت شعر و نزدیکی آن به زبان و دانش و شیوه کسائی است و اگر به شرح پیش گفته استادانی دیگر  برغم اطلاع از سوگنامه کشف شده آقای دکتر ریاحی،  ترجیح می دهند تا قصیده مذکور را همچنان بهار نامه بدانند و از نقلش بعنوان سوگنامه خودداری کنند، علتش روشن است.  از این رو اگر آقای دکتر ریاحی می فرماید: " اظهار تردید برای ابیات بعدی معنایی ندارد " استدلالشان باز هم درست به نظر نمی رسد.

8 – وجود دو بیت شماره 29 و 30 در عرفات العاشقین به نوبه خود نمی تواند دلیل انتساب اشعار یاد شده به کسائی مروزی باشد زیرا:

یکم – وجود اشتباهات و مسامحات در هر تذکره ای از جمله تذکره عرفات العاشقین امری دور از ذهن نیست چنانکه چنین مواردی را استاد گلچین معانی در تاریخ تذکره های فارسی، ج اول ص 10 به بعد کتاب خود احصاء فرموده اند

دوم – همعصری دو تذکره نویس و اینکه ممکن است ماخذ آنان یکی و یا از یکدیگر باشد نیز امری غریب نیست. با توجه به میزان شعر آورده شده از کسائی و خاصه علاقه صاحب خلاصه الاشعار  به بیان اشعار هر شاعر از نظر کمیت و تفصیل نتیجه گیری ما را تائید می کند. علاوه بر آن توضیح صریح مولف در مقدمه جنگ به شره ماعدا، بیانگر این است که بدون تردید آنچه در  دسترس تقی الدین کاشی بوده همانا بایستی جنگ یا تذکره دیگر و نه دیوان شاعر باشد و لذا در صحت و اصالت مآخذ دو تذکره نیز با توجه به اینکه منبع فرعی ذکر نشده، محلّ تامل است .

9 – علامه محمد قزوینی در مقدمه خود بر دیوان حافظ،  جدولی از تعداد غزل نسخه های موجود حافظ میآورد. در نسخه خطی آقای خلخالی که در سنه 827 ( نزدیک به عصر حافظ)  کتابت شده است،  تعداد غزل های حافظ  495 غزل است و از آن بعد در قرن 10 و 11 تعداد غزلیات حافظ رو به افزایش می گذارد،  تا اینکه در اواخر قرن 11 و اوایل قرن 12 به حدود شش صد غزل می رسد.  چنانکه نسخه چاپی شادروان خلخالی در سال 1306 شمسی دارای 589 غزل است. در تمام غزلهای الحاقی و غیر اصیل نیز تخلص حافظ ،  خود نمایی می کند.  بنابراین اگر نظر آقای دکتر ریاحی مبنی بر اینکه ذکر نام کسائی در دو بیت از قصیده سوگنامه دلیل انتساب ابیات اضافی به کسائی مروزی باشد، استدلالی متین و مستند تلقی شود، باید تمام این غزلهای مشکوک نیز از حافظ دانسته شود .


 یادآوری : به علت طولانی شدن مقاله، ضمایم آن و نیز پانوشت ها در پست بعدی می آید


نگاره (چوپان منزوی) ، اثر رضا عباسی ،  نیمه اول سده 11 هجری قمری، (موزه لنینگراد) -  تصویر برگرفته از کتاب  باغ های خیال تالیف: ا. م. کورکیان و ژ. پ. سیکر، ترجمه پرویز مرزبان، تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ دوم، 1387 – ص 158

و تصویر شادروان ریاحی از ویکی پدیا برگرفته شده است


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/06/11 ساعت 9:20 | لینک ثابت |

روزه مریم (واکاوی یک مثل و کنایه ادبی)

روزه مریم (واکاوی یک مثل و کنایه ادبی)

 نوشته: محمد مهدی حسنی

به بهانه گرامی داشت رسیدن رمضان 1430 هـ.ق.

 

                                                     معنی از دعوی گفتــــار قلم  را لب بست

                                                     عیسی این مهر خموشی به لب مریم زد (صائب) *1

چندی قبل مقاله ای برای یکی از روزنامه های پایتخت ارسال کردم.  در متن مقاله جمله زیر آمده بود: " .... بسیاری از صاحب نظران و اندیشمندان سیاسی ... در این باره روزه مریم گرفته اند ...".   جالب بود که سر دبیر محترم روزنامه، به دلایلی نامشخص عبارت "روزه مریم گرفته اند " را،  به "مهر سکوت بر لب دارند" تبدیل کرده بود و البته برای این جانب فرصتی پیش نیامد که دلیل این تغییر، را پرسش کنم، تا اینکه روزنامه مزبور به محاق توقیف رفت.

هر چند امروزه اصطلاح "روزه مریم" گرفتن،  کمتر بر زبان فارسی زبانان جاری میشود،  ولی پیش تر، در  ادبیات ما، آن  کنایه از سکوت کردن و  خاموشی گزیدن بود و به عنوان یک مثل سائره،  کاربرد داشته است *2  و به آن "روزه صحّت" نیز می گفتند. *3

شادروان استاد بدیع الزمان فروزانفر در تعلیقات خود بر کلیات شمس ، آن را "التزام سکوت و خاموشی" معنی کرده است *4 و در مصطلحات الشعرای سیا لکوتی می خوانیم: "  روزه مریم آن است که چون عیسی علیه السلام متولد شد اقربای مریم از روی تعجب به استفسار حال آمدند مریم به تعلیم غیبی به اشاره باز نمود که من روزه دارم، سخن نمی گویم.  چه در آنوقت خاموشی از شرایط صوم بوده،  هرچه می پرسید ازین مولود بپرسید عیسی جواب و سوال آن جماعت به آئینی که اسکات را کافی بود بر زبان آورد ... " *5  و در نفیسی و برهان قاطع،  کنايه از مرگ و موت هم گفته شده است. چنانکه  نظامي گنجوي در مثنوي خسرو و شيرين، آنجا که در باره مرگ مريم (همسر خسرو)، سخن می گوید کنایه مذکور را به همین معنی به کار می برد:

چون مريم، روزه مريم نگه داشت     دهان در بست از آن شكر كه شه داشت *6  

این اصطلاح،  برگرفته از یک اسطوره و واقعیت تاریخی -  مذهبی است و اشاره به  پیشامد "صمت مريم"،  مذکور در سوره مریم آیه 26 دارد : "فقولی انی نذرت للرحمن صوما فکن اکلم الیوم انسیا ". تلمیح به آبستنی مریم به دم روح القدس (جبرئیل علیه السلام) و نحوه زایش عیسی (ع) و  در ادبیات ما خوش درخشیده است و کاربرد آن به عنوان یکی از صور خیال، به قدمت شعر فارسی دری است. چنانکه تخیّل استاد کسایی در بیت زیر، چنین استادانه گرده افشانی درختان را در نتیجه باد، که باعث بارور شدن درختان می شود، به  باروری مریم از دم روح القدس تشبیه می کند  و به همین لحاظ، بیخ و بن شاخ درختان خشک را به مریم و نسیم نیمه شبان را به جبرئیل تشبیه می شود:

نسیـــم نیمه شبـــان جبرئیل گشــت مگــر         که بیخ و شاخ درختان خشک مریم کشت *7

و مسعود سعد سلمان، به همان سیاق زادن گل از خاک را به عیسی و باد صبا را به جبرئیل تشبیه میکند:

مگر که بود  دم جبرئیــــــــل،  باد صبا          که همچو عیسی مریم،  بزاد گل ز تراب *8

و همچنین در دو بیت زیر:

نهال خشکم و چون نخل مریم تازه می گردم      نسیـــم صبـــح اگر بـادی از آن گلزار می آرد (شاپور تهرانی) *9

گهی از دیدگان بی غم، بباری چون زلیخا، نم    گهی از باد، چون مریم، شوی بی شوی آبستن (حکیم جوهری) *10

و نیز تصاویر بکر و زیبای دیگری از داستان مذکور که نمونه هایی از آن به شرح زیر است:

از مریم بکر خُم، به مستان             همشیــرۀ عیســـی روان ده (حکیم شفائی) *11

گاه آنست که طفلان چمن              اندر آیند چو عیسی به سخن (سید حسن غزنوی) *12

در باره چگونگی باردارشدن مریم (ع) و خاموشی او،  نقل  نوشته هایی از نثرهای زیبا و سلیس خراسان قرن 4 و 5 و خواندن آنها خالی از لطف نیست. ابواسحاق نیشابوری در  قصص الانبیاء گوید: "... مردی بود در آن وقت که او را یوسف نجار گفتندی، مردی بود پارسا و قرابت مریم بود، و با وی گستاخ بود که با او بزرگ شده بود. جبرئیل بر صورت او بیامد، .. آنگاه جبرئیل علیه السلام آستین چپ مریم بگرفت و درو دمید.  چون دم جبرئیل به مریم رسید عیسی علیه السلام در شکم مریم به جنبیدن آمد و با مادر سخن گفت و اندر ساعت بار بنهاد... آنگاه جبرئیل علیه السلام گفت ... بگوی که من امروز با کس سخن نمی گویم چه من به روزه ام و شریعت آن زمانه چنان بود که اگر کسی روزه داشتی با کسی سخن نگفتی و هر چند او را روزه روا نبود. معنی آن بود که گفت من نذر روزه کرده ام و با کس سخن نمی گویم ..." *13

و چون مریم برابر با تهمت  قومش می شود به روایت نسفی: "... اشارت کرد به عیسی، که سخن با وی گوییت با من نی، گفنتند همه به یکبارگی، که چگونه سخن گوییم با کودکی گهوارگی ..." *14 آنگاه عیسای کودک لب به سخن گشود :  "انی عبد الله اتانی الکتاب و جعلنی نبیا ..."... ".... گفت من بنده خدایم، به داد مرا نبشته (یعنی همه تورات)  و کرد مرا پیغامبری و کرد مرا به بر، که هر جا که باشم  و وصیت کرد مرا به نماز و پاکی تن تا زنده باشم و (کرد مرا) نیکوکار به جای مادر من و نکرد مرا گردن کشی بدبختی ... " *15

نظامی در مخزن الاسرار گوید: 

خطبه دولت به فصیحی رسید     عطسه آدم به مسیحی رسید* 16

و بقلی شیرازی (متوفی 526)  در صفت آدم "ع" گوید :

                       فلق صبحدم ز سرّ قدم           در دمیده به آدم و مریم *17

چنانکه در شرح بلخی آمده، داستان ارتباط آدم و عیسی(ع)  بر مبنای این اعتقاد است که : "چون روح در قالب مطهّر آدم علیه السلام درآمد،  برخاست و نشست و عطسه زد و حمد گفت،  فرمان شد، جبرئیل علیه السلام را تا آن عطسه به کف دست گرفت و نگاه داشت تا در نوبت زکریای پیغمبرعلیه السلام، پس آن عطسه را در آستین مریم دمید و مریم آبستن شد و عیسی را زاد. *18

در ابیات زیر نیز، تلمیح به همین داستان شده است:

ز راه آستین آبستنـــــــــی داد             ز روح محض طفلی بی منی داد

زمریم  بی پدر عیسی بر آورد             ز شاخ خشک خرمایی تر آورد (عطار) *19

غیر روح القُدُس کسی بر مُلک              محــــرم آستیـــــن مریــم نیسـت (ادیب الممالک) *20

مینورسکی در تعلیقات خود بر ترجمه آثار الباقیه بیرونی، گوید: "نسطوریه، روزه مریم را هنوز به نام "صوم مارت مریم" نگاه می‏دارند و آن در دوشنبه بعد از عید سیّار نسطوری آغاز می‏شود و در روز عید میلاد تمام می‏شود ." *21

هر چند بر خلاف ارامنه ، در شریعت اسلام روزه ای به نام روزه مریم به عنوان مناسک و عبادت نیست،  لیکن در کتاب مناقب، تالیف فقیه و محدث شیعی معروف: "ابن آشوب سروی" در یکی پرسش های طاووس يمانى از امام محمد باقر عليه السلام ، وی در مورد روزه ای که از خوردن و آشاميدن جلو گیری  نمى كند، پرسش می کند و امام عليه السلام جواب می دهد: "آن روزه ای است که در کلام خداوند تعالی آمده است: - انی نذرت للرحمن صوما فکن اکلم الیوم انسیا – " * 22  که اشاره به روزه سکوت مریم دارد.

در تفسیر شریف لاهیجی، در همین باره، می خوانیم:  "... در کافی از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که صوم، همین نگه داشتن خود از طعام و شراب نیست زیرا که مریم گفت "انی نذرت للرحمن صوما"  و مراد از این صوم صُمت و سکوت است .... و علی بن ابراهیم روایت کرده که آیه این چنین نازل شده که "انی نذرت للرحمن صوماً و صمتا (فکن اکلم الیوم انسیا) پس سخن نخواهم گفت امروز بعد از این قول با هیچ آدمی ...." * 23

مولی فتح الله کاشانی در تفسیر منهج الصادقین در باره نذر و فلسفه سکوت مریم (ع) گوید: "... مریم را به این نذر از دو وجه بود یکی آنکه تا عیسی (ع) به جهت تکلم تبرئه مریم نماید و او را از این بهتان و ریب برهاند و طعن طاعن را قطع کند، دوم به جهت کراهت محاوله سفهاء و مجادله و مراجعت کلام با ایشان و در این دلالت است بر آنکه سکوت از سفیه واجب است و ترک جواب از اراذل که سخن ایشان موجب اهانت و هتک عرض باشد لازم..." *24

      آن نیاز مریمــی بوذست و درد          که چنان طفلی سخن آغاز کرد (؟) *25

سنائی آنگاه که در فائده خموشی سخن می گوید، تلمیح  به داستان سکوت مریم دارد:

              تا زاوّل خمش نشد مریم              درنیامد مسیح در گفتار * 26

و یا :   تاج "انا عبدالله" بر تارک عیسی نه      مُهری ز سخن گفتن، بر دو لب مریم زن *27

و:    جسم و جان را همچو مریم روزه فرمای از سخن     تا در آید عیسی یک روزه در دین گستری *28

عزّالدیّن محمود کاشانی عالم و عارف نامدار قرن 8  آنگاه که از شرایط خلوت، پیش صوفیان، سخن می گوید، شرط پنجم را "قلّت کلام"  دانسته و اشاره ای به داستان صمت مریم دارد و گوید: "... و حقّ سبحانه ... در قصه مریم و عیسی علیهما السلام،  خاموشی مریم را مقدمه نطق عیسی گردانید ...  و همچنانک نطق عیسی بعد از سکوت مریم پدید آمد، عیسی دلْ طالب وقتی به نطق در آید که نخست مریم نفس از حدیث ساکت شود..." *29

در میان شاعران و گویندگان فارسی هیچ کس به مانند خاقانی،  در کاربرد اصطلاحات مسیحی و فرهنگ ترسایی، اصرار نداشته است، شاید آشنایی او با آئین و اصطلاحات دین مزبور به خاطر این بوده است که مادر وی کنیزی از جمع عیسویان نسطوری بود که در جنگ های صلیبی از روم به شروان آورده می شود و  به اسلام می گرود *30  و او بدین جهت با آنان حشر و نشر داشته است ویا به این دلیل بوده که جغرافیای شروان با فرهنگ مزبور قرین بوده است. *31

چه بود آن نفخ روح و غسل و روزه          که مریم عور بود و روح تنها

هنوز آن مهر به درج رحم داشت             که جان افروز گوهر گشت پیدا

چه بود آن نطق عیسی وقت میلاد             چه بود آن صوم مریم گاه اصغا *32

روزه کردم نذر چون مریم که هم مریم صفاست       خاطر روح القدس پیوند عیسی زای من
نیست‏بر من روزه در بیماری دل زان مرا            روزه باطل می‏کند اشک دهان آلای من
اشک چشمم در دهان افتد گه افطار از آنک          جز که آب گرم چیزی نگذرد بر نای من
*33

جبریل وار باد معانی به فرّ او               در آستین مریم خاطر دمیده ام *34

شمشیر تو مریمی نمودست               آبستن روزه دار بودست *35

چون مریم روزه دار عذرا           بس تهمت دیده مریم آسا *36

جز آنچه در بالا گفتیم، اشعار زیر از گویندگان فارسی، به  کنایه "روزه مریم"  اشاره دارد:

روزه مریم مرا خوان مسیحیت نوا             تر کنم از فرات تو،  امشب خشک نانه​ای (مولوی) *37

نفس شکم خواره را روزه مریم دهی              تا سوی بهرام عشق مرکب لاغر کشی(مولوی) *38

و گر گوید به شیرین کی رسم باز                    بگو با روزه مریم همی ساز (نظامي) *39

هر که از حرف  جهان روزه مریم گیرد            می تواند به نفس،  کار مسیحـــا کردن (صائب) *40

هر که از نخل تمنــــا، روزه مریم گرفت             نقل انجم در گریبانش چو عیسی ریختند(صائب) *41

ز شیرین  روزه مریم کنی بیش        پس از شکر گشایی روزه خویش (امیر خسرو دهلوی) *42

نگاهم در فراغت نم گرفته    زبانم روزه مریم گرفته (اشرف مازندرانی) *43

همچنین در شعر برخی گویندگان ترکیب  "صوم عذارا" که به معنی "روزه دوشیزگان" بوده و مرتبط با بحث ماست، دیده می شود: 

شمس الضّحـــی ز وادی مغرب علم کشیـد

شمّــاس را ز صــــوم عــــــذارا بــر آورم

جـان بخش نفحه ای زنم از طبع پاک جیب

روح اللــــهی ز مریــم عـــذرا بـــــر آورم (حزین لاهیجی) *44

به خمسین و به دنح و لیلة الفطر                  به عید الهیکل و صوم العذارا (خاقانی)*45

دکتر ضیاء الدین سجادی در تعلیقات خود بر دیوان خاقانی گوید: " خمسین همان پنجاهه نصاری است که "نطیقسطی" نامند و دنح عیدالتجلی است، لیلة الفطر می تواند فقط لیله عید قیامت باشد بیرونی (ص 302) اطلاع دارد که روزه بزرگ مسیحیان 48 روز  طول می کشد. آغاز آن یک روز دوشنبه و پایان آن (فطرش) روز یکشنبه است.  ، صوم العذارا را شروع آن روز دوشنبه بعد از عید تجلی است و سه روز طول می‏کشد و عبادیان و مسیحیان عرب آن را به یاد دوشیزگان نصاری می‏گیرند که روزه، آنها را از اسارت پادشاه حیره المنذر رهایی بخشید (بیرونی – ص 314) به احتمال ضعیف این داستان مربوط است به داستان پادشاه حیره المنذر که از امسا چهار صد دختر را برد و به عنوان قربانی به عزه از اصنام جاهلی تقدیم کرد. ... (در شرح آذری، به اشتباه آمده است)  صوم العذارا،  روزه دختران بکر است که به متابعت مریم در هیکل نشینند تا روز وفات. ( ترجمه مینورسکی – ص 169) *46

                                    )))))))))))))))))))))))))))))((((((((((((((((((((((((((((((((((

پانوشت ها :

1 - دیوان صائب تبریزی، جلد چهارم،  به کوشش استاد محمد قهرمان،  انتشارات علمی و فرهنگی چاپ دوم 1373 تهران – ص 1636. مطلع غزل چنین است:     

                     عشق اول به دل سوخته آدم زد      ایه ور شد ز دل آدم و بر عالم زد

2 - رک: به لغت نامه دهخدا، برهان قاطع (متن و حاشیه)، انجمن آرا، آنندراج، بهار عجم، نفیسی و غياث اللغات و نیز فرهنگ عوام یا تفسیر امثال و اصطلاحات زبان پارسی ،  امیر قلی امینی ( مدیر روزنامه اصفهان ) ، موسسه مطبوعاتی علی اکبر علمی  ، چاپ ؟ ، سال ؟ ،  تهران- ص316 .

3 - به نقل از فرهنگ باز یافته های ادبی از متون پیشین،  ج اول، دکتر رضا اشرف زاده، مشهد، انتشارات سخن گستر و معاونت دانشگاه آزاد اسلامی مشهد،  چاپ اول، 1386 - ص 757

4 - کلیات شمس یا دیوان کبیر ، ج 7، شادروان استاد بدیع الزمان فروزانفر، امیر کبیر،  چاپ سوم، 1363 – ص 309 .

 5 - مصطلحات الشعرا ، تالیف سیالکوتی ملی وارسته لاهوری ، چاپ سنگی 1270 ﻫ. ق .  هندوستان (لکنهو) - ص 136 . همین عبارات با کمی تغییر در بهار عجم، ج 2، اثر : لاله تیک چندبهار،  به تصحیح دکتر کاظم دزفولیان،  انتشارات طلایه،  چاپ اول 1380 تهران – ص 1116 و 1117 آمده است .

 6 - خسرو و شیرین ( متن علمی و انتقادی) ، نظامی گنجوی ، بتصحیح : آقای دکتر برات زنجانی ،  انتشارات دانشگاه تهران ،  چاپ اول ،  پائیز 1376 ، تهران ،  ص 156 (بیت 3565).

7 - به نقل از پیشاهنگان شعر فارسی، دکتر محمد دبیر سیاقی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، 1374 ص 129

8 - دیوان مسعود سعد سلمان، به تصحیح مرحوم رشید یاسمی، تهران، موسسه انتشاراتی امیر کبیر،  1362 ص 39

9 -  دیوان شاپور تهرانی، دکتر یحیی کاردگو، کتابخانه و موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، چاپ اول، 1382 -  ص 302

10 - لباب الالباب، محمد عوفی، استاد سعید نفیسی،  تهران، کتابخانه حاج علی علمی،  اسفند 1335 - ص 326. نام کامل شاعر به روایت عوفی، الحکیم ابوالمحامد محمود بن عمر الجواهری الصایغ الهروی است که درعهد امیر فرخ زاد (آل سلجوقیان خراسان)می زیسته است.

11 - دیوان حکیم شفائی اصفهانی، دکترلطفعلی بنان، 1362 -  ص 233

 12 - دیوان سید حسن غزنوی، به تصحیح استاد مدرس رضوی، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، 1362 - ص 158

13 - قصص الانبیاء، تالیف ابواسحاق نیشابوری، حبیب یغمایی، تهران، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1340-  ص 364 و 365

14 - تفسیر نسفی ، از ابوحفض نجم الدین عمر نسفی ، ( 462-538 ﻫ ق ) ،  بتصحیح دکتر عزیز اله جوینی انتشارات بیاد فرهنگ ایران ، چاپ اول ، 1353 ، تهران ، ص 429.

 برای اطلاع بیشتر از جزئیات داستان تهمت به مریم (ع) به منابع زیر رجوع شود:  

- ترجمه تفسیر طبری ، (فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی -  350 تا 365 هجری )  ، مجلد 4،  به تصحیح استاد حبیب یغمائی،  انتشارات توس، چاپ دوم،  1356 ،  تهران   -  ص978 به بعد.

- تفسیر سور آبادی،  جلد 2، ابوبکر عتیق نیشابوری مشهور به سورآبادی، به تصحیح  مرحوم سعیدی سیرجانی، تهران، فرهنگ نشر نو ، 1380 -  ص 1468 به بعد .

- تاج التراجم فی تفسیر القران للاعاجم، جلد اول،  تالیف ابوالمظفر شاهفوربن طاهربن محمد اسفراینی، به تصحیح نجیب مایل هروی و علی اکبر الهی خراسانی ، دفتر نشر میراث مکتوب،  چاپ اول ،  1375 ، تهران  -  ص 1346 به بعد

- تفسیر روح الجِنان و روح الجَنان ، جلد 7 ، تضیف : جمال الدین شیخ ابوالفتوح رازی (دانشمند قرن 6 هجری)، به تصحیح و حواشی حاج میرزا ابوالحسن شعرانی،  کتابفروشی اسلامیه ،  1365 ،  تهران   - ص 391  به بعد

- منهج الصادقین ، جلد 5،  تالیف مولی فتح اله کاشانی،  به تصحیح علی اکبر غفاری،  انتشارات علمیه اسلامیه،   بی تاریخ ، تهران   -   ص  392 به بعد.

- تفسیر شریف لاهیجی، ج 3 ، بهاء الدین شیخ علی الشریف اللاهیجی، به تصحیح محمد ابراهیم آیتی، موسسه مطبوعاتی علمی، 1340 ، ص 1 به بعد.

15 -  ترجمه و قصه های قران از روی نسخه موقوفه بر تربت شیخ جام،  مبتنی بر تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری، ج 2، به سعی و اهتمام استادان: یحیی مهدوی و مهدی بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، 1338، ص 600

 16 - احوال و آثار و شرح مخزن الاسرار،  نظامی گنجوی، دکتربرات زنجانی، تهران،  انتشارات دانشگاه تهران، چاپ ششم بهار 1381 -  ص 404

 17 - شرح و احوال و آثار و مجموعه اشعار بدست آمده شیخ شطّاح روز بهان فسایی (بقلی شیرازی)،  دکترغلامعلی آریا ، تهران، انتشارات روز بهان، چاپ اول 1363- ص 132.

18 - به نقل از احوال و آثار و شرح مخزن الاسرار،  نظامی گنجوی، دکتربرات زنجانی، تهران،  انتشارات دانشگاه تهران، چاپ ششم بهار 1381 -  ص 404.

19- خسرو نامه، عطار نیشابوری، بتصحیح استاد احمد سهیلی خوانساری، انتشارات انجمن آثار ملی، بی تا، ص 3

20 - زندگی و شعر ادیب الممالک فراهانی، جلد دوم، نوشته و تنقیح : آقای دکتر سید علی موسوی گرمارودی، تهران، موسسه انتشارات قدیانی، چاپ اول  1384، ص 486

21 - به نقل از دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ، تهران،   کتابفروشی زوار ، 1357 ،  -  ص 998 (تعلیقات مصحح) .

22 - به نقل از مناقب آل ابى طالب (علیهم السلام)، ج 4،  محمد بن على بن شهر آشوب سروى مازندرانى (متوفی 588 هـ.ق.)، تحقیق دکتر یوسف بقاعی، بیروت،  انتشارات دارالاضواء ، چاپ اول ، 1421 ھ. ق.  -  ص 217.

23 - تفسیر شریف لاهیجی، ج 3 ، بهاء الدین شیخ علی الشریف اللاهیجی، به تصحیح محمد ابراهیم آیتی، موسسه مطبوعاتی علمی، 1340 ، ص 15

24 - منهج الصادقین ، جلد 5،  تالیف مولی فتح اله کاشانی،  به تصحیح علی اکبر غفاری،  انتشارات علمیه اسلامیه،   بی تاریخ ، تهران   -   ص  415

25 -  مناقب العارفین، شمس الدین احمد الافلاکی العارفی، به کوشش تحسین یازیچی، تهران، دنیای کتاب،  چاپ دوم 1362 (ج 1 ص 472  و ج 2 ص 903).

26 - دیوان حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی، بتصحیح استاد مدرس رضوی، انتشارات کتابخانه سنائی، چاپ سوم،  1362 تهران – ص 658

27 - همان ص 483

28 - همان ص 658

29 - مصباحُ الهدایه و مِفتاح الکِفایته، تالیف عزّالدیّن محمود بن علیّ کاشانی (متوفی735 ھ. ق.)، با تصحیح و مقدمه و تعلیقات استاد جلال الدین همائی، تهران، کتابخانه سنائی، چاپ دوم، بی تا، - ص 168

30 - رک: به دیوان خاقانی شروانی ،  دکتر ضیاء الدین سجادی ص هفت  و رخسار صبح، میرجلال الدین کزازی، کتاب ماد ( وابسته به به نشر مرکز)، چاپ سوم، 1374، ص 12 به بعد.  در کتاب اخیر، داستان مادر وی از تحفة العراقین (ختم الغرایب) خارج نویسی شده است.

31 - رک: به رخسار صبح، میرجلال الدین کزازی – ص 215 به بعد.

32 - دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ص 7

33 - دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ص 321 و 322 .

34 - دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ص 647 .

35 - تحفة العراقین (ختم الغرایب)، خاقانی شروانی،  به کوشش علی صفری آقا قلعه،  میراث مکتوب، چاپ اول 1387- ص 154 (بیت 1752)

36 – همان ص 157 (بیت 1791)

37 - کلیات شمس یا دیوان کبیر ، ج 5، شادروان استاد بدیع الزمان فروزانفر، امیر کبیر،  چاپ سوم، 1363 – ص 222  مطلع غزل چنین است:

ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه​ای           در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانه​ای

38 – همان ج 6 – ص 241. مطلع غزل چنین است:  

باز رهان خلق را از سر و از سرکشی      ای که درون دلی، چند ز دل درکشی؟! 

39 - خسرو و شیرین ( متن علمی و انتقادی) ، نظامی گنجوی ، بتصحیح : آقای دکتر برات زنجانی ،  انتشارات دانشگاه تهران ،  چاپ اول ،  پائیز 1376 ، تهران ،  ص 125 (بیت 2859).  در اینجا ایهام زیبایی در بیت نهفته است. معنی ظاهر چنین است که  به خسرو بگو به همان مریم (همسرت) قانع باش و بساز و معنی دور آن این است که خاموش شو (روزه مریم گیر). 

40 - دیوان صائب تبریزی، جلد ششم،  به کوشش استاد محمد قهرمان،  انتشارات علمی و فرهنگی چاپ دوم 1374 تهران – ص 3040 (غزل 6283).

41 – همان ج ۳ – ص 1225 (غزل 2496).

42 - امیر خسرو دهلوی، شیرین،  ص 176 (به نقل از فرهنگ باز یافته های ادبی از متون پیشین،  ج اول، دکتر رضا اشرف زاده، مشهد، انتشارات سخن گستر و معاونت دانشگاه آزاد اسلامی مشهد،  چاپ اول، 1386 - ص 757

43 - دیوان اشعار اشرف مازندرانی،  دکتر محمد حسین سیدان،  بنیاد موقوفات دکتر محمود افشاری، 1373 ص 166

44 - دیوان حزین لاهیجی، ذبیح الله صاحبکار، میراث مکتوب،  چاپ سوم،  1384 - ص 58

45 - دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ص 28.  

46 -  به نقل از دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ص 991.  


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/05/31 ساعت 8:17 | لینک ثابت |

کنکاش دو گزارش متضاد از گفته های استاد شفیعی کدکنی در انجمن ادبی استاد قهرمان

 

 

کنکاش دو گزارش متضاد از گفته های استاد شفیعی کدکنی در انجمن ادبی استاد قهرمان

 

(پاسخی به نوشته حامد علیزاده : "پی حرامزادگی را به تنم مالیدم")

 

نوشته:  محمد مهدی حسنی

 

 

در سه شنبه 30/4/88  جلسه ی هفتگی انجمن ادبی استاد محمد قهرمان در منزل ایشان با حضور استاد شفیعی کدکنی برگزار شد. رضا افضلی ازجلسه به یادماندنی مزبور گزارشی را تهیه و زیر عنوان "دکتر شفیعی کدکنی گفت: من خصم شعر منثور نیستم" در وبلاگ خود "شعرها و حرف ها" آورد. در گزارش او می خوانیم:

" به هنگام بحث در باره شعر منثور ، دکتر شفیعی کدکنی گفت من خصم شعر منثور نیستم. کسانی که گمان می کنند من با شعر منثور دشمنی دارم سخت در اشتباه اند.اواضافه کرد: درست است که ما باید خیلی چیزهارا از غربی ها یاد بگیریم اما سوگند می خورم که از لحاظ شعری ما از آن ها خیلی قوی تر و جلوتر هستیم. باید غربی ها بیایند و فرم را از غزلیات شمس مولانای ما یاد بگیرند. ما هر چیزی را که نباید از غربی ها بگیریم. شعر ما دارای اعتبار جهانی است. حرف من این است و این عقیده ی من به معنی عناد با شعر منثور نیست.عرضه داشتن این همه تئوری های جوراجور و مدعی فرم شدن آن هم  فقط بر روی کاغذ درست نیست..... بنده ی نگارنده گفتم دلیل این که جناب دکتر شفیعی کدکنی خصم شعر منثور نیست، نوشته ها و پژوهش های ایشان و انتخاب و انتشار تعداد زیادی از شعر های منثور شاعران مشهد در سال های گذشته است. (1)

جالب است که انعکاس گزارش گفته های شفیعی در این باره،  در وبلاگ "دوستداران استاد قهرمان" که با انشای حامد علیزاده نگاشته شده، طوری دیگرست:

 " استاد شفیعی این بار قاطع تر از پیش نظرش را درباره ی شعر امروز گفت. استاد شفیعی گفت: غربی ها در بیشتر هنر ها از ما پیشند مثل تئاتر و نقاشی و بعضی هنر های دیگر . ما باید این هنر ها را از آنان یاد بگیریم . تنها هنری که ما در آن از همه ی جهان پیشیم شعر است . دنیا باید شعر را از ما یاد بگیرد . ما نباید بر اساس یک مقاله که یک روشنفکر غربی در روزنامه ای نوشته است شعر بگوییم . شعر برای آن ها یک مسئله ی ثانویه است . ما نباید از آن ها تقلید کنیم . .... ما ادریک ما الفرم ؟ .... فرم یک مسئله ی ریاضی ست و بنیانش بر ریاضی بنا نهاده شده ست.  بوعلی سینا وقتی از عروض صحبت می کند آن را در مبحث ریاضیات قرار می دهد . فرم هایی که از زمان رودکی تا اخوان و فروغ در شعر فارسی استفاده شده اند این قابلیت را دارند که تا بی نهایت ادامه پیدا کنند و از آن ها استفاده بشود . این فرم ها ابدی هستند . این اولین باری نبود که استاد شفیعی در محافل خصوصی بر علیه شعر بی وزن سخن می گفت اما این بار احساس کردم با شور و حرارت بیشتری نظر خود را بر زبان می آورد ...."

و بالاخره علیزاده علاوه بر آنچه در بالا گفته است، در وبلاگ خود "کوچه های جابلقا"  نیز در مطلبی زیر عنوان "پی حرامزادگی را به تنم مالیدم" آورده است:

 "آقای رضا افضلی در وبلاگ خود ... سخنانی را بر خلاف واقع به استاد دکتر شفیعی کدکنی نسبت داده اند که ممکن است مایه ی گمراهی دیگران شود ..... نمی توانم وارونه کردن حقیقت را در روز روشن و این طور ناجوانمردانه  نادیده بگیرم ."

و سپس افاضاتی را مطرح کرده اند که در جای خود به آن اشاره می کنم.

 اینجانب(حسنی) یکی از حاضرین جلسه مزبور بودم و آن هنگام که دبیری جوان از خواندن شعر امتناع کرد و گفت من چند سال است شعر منثور نمی گویم، خطاب استاد شفیعی کدکنی را به او و تمجیدش از وی و شعر سپید و بویژه این جمله را که : "من خصم شعر منثور نیستم"  به گوش خود شنیدم و به عنوان یک وکیل دادگستری، که به هر حال اگر آنی ندارد،  به بی تقوایی و دروغگویی هم شهره نیست و در عین حال معنی و مفهوم "شهادت" را بهتر از جوان مزبور می داند، گواهی میدهم که خبررضا افضلی،  صادق بوده است.

به هر حال چون بحث تحریف نظرات استاد شفیعی کدکنی در میان است و همچنین نسبت دادن دروغ و تهمت به دو نفر از شعرای  خوش گو و خوش فکر خراسانی : رضا افضلی و تقی خاوری که هر دو پیش کسوت علیزاده محسوب می شوند، به ناچار چند مطلب زیر را در این باره گوشزد می کند.

1 – نسبت دروغ دادن به دیگران، نوعی ستم و ظلم است، کاش علیزاده به جای استناد به دوربین هاشم جواد زاده (که از روشن یا خاموش بودن آن اطمینانی نیست) و قبل از نوشتن مطلب با حاضرین جلسه، از جمله استادان شفیعی کدکنی و قهرمان، تماس می گرفت و صحّت و سقم قول افضلی را از آنان پرسش می کرد،  تا خدای ناکرده،  ستم خواهی اش باعث شکستن دل افضلی و موجب کم عمری او نشود .

رها کن ستم را به یکبارگی           که کم عمری آرد ستمکارگی (نظامی)

2 -  ادعای  قهر و ترک جلسه خاوری به نشانه ی اعتراض به اظهارنظر شفیعی کدکنی، آنهم بدین تعبیر: (... یکی از دوستان جناب آقای افضلی که از هواداران پر و پا قرص شعر منثور هستند...)،  نیز تصّور و تصدیقی اشتباه است و جفا به خاوری و بهتان به او و به قول حکومتیان "نشر اکاذیب" است.

بدگمان باشد همیشه زشت کار           نامه خود خواند اندر حقّ یار (مولوی)

زود رفتن خاوری به علت عذری موجه و شخصی است که همواره در جلسات سه شنبه انجمن قهرمان تکرارمی شود و ارتباطی به سخنان استاد شفیعی کدکنی نداشت.  همه دوستان ازجمله استاد قهرمان، این را می دانند و گواهی می کنند. هرچند او و  افضلی گاهی به شیوه شعر منثور طبع آزمایی کرده و شاید بازهم بکنند، ولی عمده علقه و فعالیت شعری آن دو،  اشعار کلاسیک و نیمایی است. من اگر جای علیزاده بودم از خاوری حلالیت می طلبیدم. مطمئناً خاوری با فخرالدین اسعد گرگانی در ویس و رامین هم عقیده است که :

گناه دوست، عاشق دوست دارد           ز بهر آنکه از او  در گزارد

اگر پوزش نکو باشد ز کهتر             نکوتر باشد آمرزش ز مهتر

3- عقیده علیزاده مبنی بر قبول نداشتن شعر منثور محترم است ولی اینکه او سخن شفیعی کدکنی را تحریف کند و جلوتر از استاد، چنین بی محابا بگوید: "کوس رسوایی شعر بی وزن و قافیه بر سر بازار زده شده و مردم به آن به دیده ی تمسخر می نگرند"،  گنده گویی و قابل قبول نیست و و نمونه اش بسیاری از شعرهای بی وزن شاملوست، که بنده نوعی و خیلی از فارسی زبانان،  بسیاری از اشعار بی وزن شاملو را بیش از دیگر اشعار کلاسیک یا نیمایی بزرگان دیگر در خاطر داریم.(2)

اینجانب در کتابخانه شخصی خود شاید دهها دیوان از شعرای دوره بازگشت دارم، که تا کنون شعر و یا حتی نامشان در کتب تذکره ها و تاریخ های ادبیات مانند "از صبا تا نیما" نیامده است و انصافاً گاه اشعار زیبا و سلیس و محکمی هم در دواوین آنان یافت می شود. لیکن همگی جزء فراموش شدگانند. گیرم که  علیزاده  زیبایی های شعر بی وزن شاملو  را بی ادبانه مانند تار و پود لباس پادشاه در داستان هانس کریستین اندرسن بداند، چیزی از شاملو کسر نمی شود:

   با ادب را ادب سپاه بس است         بی ادب با هزار کس تنهاست (شهید بلخی)

4 –  بنده به ضرس قاطع می گویم که تقابل شفیعی با شاملو آنهم با این لحن تند و زننده که : "استاد شفیعی در تمام عمر شاعری خویش حتی یک شعر بی وزن نسروده است. بهتر است هواداران شعر بی وزن برای تبلیغ سلیقه ی خود به کسانی چون شاملو  تمسک کنند و از او نقل قول بیاورند." مورد تائید ایشان نیست. جایگاه رفیع شاملو "آن غول زیبا" درادبیات هزارساله ایران، و اینکه دیگران، نفس و یارای رسیدن به منزلت او را ندارند، مورد تائید بسیاری از ادبای زمان ماست، کسانی که شعر و شاعری را بهتر از علیزاده می دانند. او که اهل رایانه و اینترنت و وبلاگ بوده و با موتورهای جستجو آشناست، می تواند نام ها و شعرها را جستجو و مقایسه کند، تا ببیند که به قول سوزنی سمرقندی در میان مردم و کاربران اینترنت، "امیر سخن" چه کسی است؟ (3)

علیزاده بهترست به جای فحّاشی و تهمت و انکار شعر سپید و نیز مایه گذاری از ناموس خود، تنها عقیده خود را بگوید که : "بابا من از شعر سپید خوشم نمی آید و گوربابای احمد شاملو صلوات و دم کلاسیک گویان  گرم."  و سعی کند به جای گزارش نادرست و غیر مقرون به واقع از سخنان شفیعی – آنهم در وبلاگی به نام استاد قهرمان -  زحمت یکبار خواندن "کتاب موسیقی شعر استاد شفیعی کدکنی"  را به خود بدهد، در این صورت، خواهد دانست که در کتاب مذکور، شفیعی کدکنی کوشیده است تا به قول خود مبانی جمال شناسی شعر فارسی و بویژه شعر منثور را در حوزه ساخت و صورت ها و حوزه های موسیقی شعر مورد بررسی انتقادی قرار دهد.

 شفیعی کدکنی در این کتاب، برغم اذهان کهنه خواه که موسیقی شعر را تنها اوزان عروضی و قافیه و ردیف  می دانند و شعر نیمایی و سپید را بر نمی تابند، سنت شکنی سترگ می کند و به قول خود ، مفهوم موسیقی را از حوزه تعریف ابن سینا - که همان تعریف رایج و سنتی موسیقی است -  فراتر برده  و به بخشی از حوزه مفهومی آن (عقاید اخوان الصفا)  نزدیک می کند، به دیگر سخن اصطلاح موسیقی را محدود به قلمرو اصوات ندانسته و هر نوع تناظر و تقابل و تضادّ و "نسبت فاضلی" را قلمرو موسیقی می شناسد. او این سخن گوته را که: " من معماری را موسیقی منجمد می نامم." تعبیر دیگری از همین برداشت گسترده از مفهوم موسیقی دانسته است: و می گوید "... وقتی بتوان مفهوم موسیقی را به حوزه هر نوع  تناظر و تقارن و نسبت فاضلی گسترش داد، در چنین چشم اندازی امور ذهنی و تداعیها و خاطره ها (مفاهیم انتزاعی و تجریدی) نیز می توانند از موسیقی برخوردار باشند...."  و خود این تناظرها و تقابل ها و تقارن ها ذهنی و تجریدی را تحت اصطلاح "موسیقی معنوی" وارد قلمرو اصطلاحات نقد و بلاغت کرده است (4)

از این رو در بخش دوم کتاب خود، شعر منثور و عناصر موسیقیایی زبان آن را کنکاش  و تاکید می کند که : "جمالشناسی شعر جدید، بر این تکیه می کند که شعر قدیم زیبائیش از تناسب ها و هماهنگی ها برخاسته، در صورتی که زیبائی شعر جدید، یعنی شعر مدرن، حاصل گره خوردن متناقضات است یا اموری که از مقوله های نزدیک بهم نیستند. (5)

و جالب است که در مقدمه کتاب خود پیشاپیش در برابر منتقدین سنت پرست احتمالی، از تلاش علمی خود چنین دفاع می کند:  ".... در این کتاب "موسیقی" را گاه به معنی ساخت و صورت گرفته ام و گاه به همان معنی عرفی و شناخته شده اش و هیچ باکی نداشته ام که بعضی از ذهنهای " واترپروف" آن را جذب نکنند، آنهایی که جذب می کنند، کم نیستند دراین کتاب آشکارا به ستایش فرم و صورت پرداخته ام و درین چشم انداز فردوسی و حافظ و خیام و نظامی و خاقانی و مولوی - و برای اهلش ، نه برای امثال من –  دانته و پوشکین و شکسپیر و گوته وابوتمّام، و همه نوابغ شعر جهان فرمالیست به حساب می آیند و بهترین شعرهای نیما و اخوان و شاملو و فروغ همانهایی ست که به فرم و ساخت اصلی خود رسیده است یا نزدیک شده است و بیش و کم در حافظه دوستداران شعر هم رسوب کرده است، گرچه سطرها یا مصراعهایی از آن باشد...." (6)

وی هرچند ابتدا به گفته شاملو اشاره می کند که او نیز شعر سپید را شعر نمی داند(7)، امّا با یک بررسی موشکافانه و مصیبانه  تاریخچه تکامل شعر نو، از دوره رضاخان به احمد شاملو می رسد و سپس دوره های شعری شاملو را از آهنگ فراموش شده به بعد را کنکاش می کند. نمونه هایی از اشعار منثور: سایه، نادر نادرپور، اخوان ثالث، اسماعیل شاهرودی ، پرویز داریوش، هوشنگ ایرانی را می آورد و شعر سپید شاملوی بعد از هوای تازه را چنین توصیف می کند: "... اینکه تنها شاملو، آنهم در کارهای بعد از هوای تازه اش، در این راه توفیق بدست آورد نشان میدهد که شعر منثور دشوار یاب ترین نوع شعر است. از این همه شاعر با استعداد، که در قلمرو شعر موزون غالب شاهکارها را بوجود آورده اند، یک تن نتوانست یک قطعه شعر منثور بسراید که خود بعد از چند روز از نشر آن پشیمان نشده باشد. پشت کار شاملو و استعداد برجسته وی سبب شد که اوتنها شاعری باشد که شعر منثور را در حدی بسراید که به هنگام خواندن بعضی از شعرهای او انسان هیچ گونه کمبودی احساس نکند و با اطمینان خاطر آن را در برابر موفق ترین نمونه های شعر موزون در ادبیات معاصر ایران قرار دهد." (8)

و پیش تر تاکید می کند که شاملو برای رسیدن به این نظام ، که تنها نمونه موفق شعر منثور در ادبیات معاصر ایران است ، بیش از سی سال تجربه اندوخته است" و بر خلاف نظر شاگرد متعصب کم کار خود می گوید: ".... می توان گفت که شاملو یکی از چهار پنج شاعر بزرگی است که در قلمرو شعر جدید ایران در سه چهار دهه اخیر بظهور رسیده اند، و موفق ترین نمونه های شعر شاملو، که کارهای او در معیار شعرهای پیشرو عصر ما دارای ارزش و اعتبار کرده است، غالباً آنهایی است که در قالب منثور سروده شده است. " (9)

شفیعی در همان کتاب با بیان اینکه: ".... شعر جدید در قلمرو زبان می کوشد که نرم را بشکند و معنایی بعدی بیافریند و به همین جهت است که شعر منثور بوجود آمده است، شعری که آزادی در احضار کلمه را بر اسارت وزن با همه مزایای بیشماری که دارد، ترجیح می دهد...." نتیجه گیری می کند که : ".... به همین دلیل شعرهای موزون شاملو، از مزیت "نظام" شعرهای منثورش، برخوردار نیستند و به نظر من اوج هنر شاملو در شعرهای منثور اوست. و این شعرها با همه فقدان وزن ، گاه هیچ چیزی ازبهترین شعرهای معاصر ایران (کارهای درخشان و طراز اول نیما، اخوان، فروغ ، سپهری که موزون اند ) کم ندارند و گاه چیزی نیز بیشتر دارند: نظام بیشتر، به همراه ایجازی بیشتر، ...."  (10)

پر واضح است که اگر شفیعی نیز مانند بسیاری دیگر از جمله افضلی و خاوری،  به شعر منثور امروزه نوعی بی علاقگی دارد، نه به این دلیل است که شعر منثور از وزن و قافیه گریزان است و فی حد ذاته بی ارزش است  و به قول علیزاده  کوس رسوایی اش بر سر بازار زده شده و مردم به آن به دیده ی تمسخر می نگرند، بلکه به این دلیل است که او تنها نمونه موفق شعر منثور در ادبیات فارسی را تنها شعر شاملو می داند. (11)

به این ترتیب با مقایسه نقل های علیزاده با آنچه که در بالا  از کتاب موسیقی شعر آوردیم، معلوم می شود که علیزاده به عنوان مدعی شاگردی، چه میزان درس استاد را فهمیده است؟!!

 5 – کاش علیزاده که در میان حاضرین تنها جوان محفل بود، فقط به افضلی و خاوری هجوم می برد و تمامی آنانی را که در کنار تجربه و آشنایی با شعر کلاسیک و نیمایی، اعتقاد دارند شعر سپید نیز سری در میان سرهاست، "غافل و ترسو" نمی خواند و با تمثیلی لوس و بی معنی خود را ازکودکانی نمی دانست که آبروی پادشاه را می برند.

به هرحال حقیر که در آن جمع،  خود را کسی حساب نکرده و نمی کنم و در عین حال به گفته های علیزاده اعتقاد ندارم، و هم شعرشادروان شاملو و هم شعر مرحوم دکتر مهدی حمیدی را  می خوانم و مطاوی نوشته هایم نیز گواه است که به شعر و نثر قدیم بیشتر علاقمندم و مطمئن هستم  که در سر کوچه پدری هیچ مغازه بقالی نبوده، تا خدای ناکرده ظنّ ناموسی داشته باشم، با ضرس قاطع می گویم که  شعر منثور و شاملو را می ستایم و به قول خودش، روشنی آفتاب را دلیل نمی طلبم.

در پایان به اقتضای سن جوانی ایشان،  دو نکته را به او یادآوری می کنم:

الف – لزوم پاس داشت بزرگان و ریش سفیدان : خواندن حکایت مشهور و زیبای مناظره " کدو و درخت کهن سال "  که بر خلاف سالهای ماضی، ظاهراً اکنون  در کتابهای درسی فارسی نیست :

نشنیده ای که زیر چناری،  کدو بنی

بر رست و بر دوید برو بر،  بروز بیست.

پرسید از آن چنار،  که تو چند روزه ای؟

گفتا چنار:  سال مرا بیشتر ز سی است

خندید پس بدو،  که من از تو به بیست روز

برتر شدم. بگوی که این کاهلیت چیست؟

او را چنار گفت :  که امروز،  ای کدو!

با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است

فردا که برمن و تو،  وزد باد مهرگان

آنگه شود پدید،  که نامرد و مرد کیست.

و در باره مناظره مذکور،  در رساله "  قلندر نامه "  تالیف گرانقدر خواجه عبداله...انصاری،  به مناسبت رعایت احترام پیران از جانب نو خاستگان و جوانان،  چنین آمده است :

" ...  هر که خوار دارد پیران را، زود هیزم شود میزان را؛  همچو درخت کدوی،  که در اوان جوانی چند روزی خود نمایی کند.  و در سهل روزی بر شجره دیرینه و درخت صد سالینه بر آورد و برآید خود را به جهانیان نماید و گوید که منم در این قرارگاه سفلی نقاب از تراب نمودم و قبضه سابقین در ربودم   درخت گوید :  ای که مغرور خود نمایی، اما بی ادبی ، بسردر آیی.  باش تا به فرمان الهی وزان شود صرصر تیر ماهی،  خود را بینی،  افتاده،  عنان زبان بر تو گشاده،  میراث این سخن جامع اما سر مانع ،  ای مسامع اگر داری وقاری از پیران مدار عاری،  که پیری همه شیب و نوری است و جوانی همه عیب و دوری است ... "

  ب – کلام حضرت احدیت (جل جلاله)  "اولهم یتفکروا فی انفسهم" (روم – آیه 8) در باره اندیشه و پایان نگری در کارها و گفته ها، چنانکه مولانا گوید:

آن یکی گوید که در این هفت روز

نیست آب و هست ریگ پای سوز

آن دگر گوید دروغ است این بدان

که به هر شب چشمه ای بینی روان

حزم آن باشد  که برگیری تو آب

تا رهی از ترس و باشی در صواب

گر بود در راه آب آن را بریز

ور نباشد وای بر مردم ستیز

             ((((((((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 - اشاره افضلی به انتخاب سی شعر از شش شاعر امروز خراسانی (رضا دبیری جوان، رضا فردو سی پور ، رضا افضلی،  م.کلاهی اهری،هاشم جواد زاده و محمد تقی خاوری)  است که توسط  استاد دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی انجام گرفته و با مقدمه ای از ایشان  در مجله ی چیستا/سال هفتم/بهمن ۱۳۶۸/شماره  ۵ / منتشر شده و رضا افضلی آن را دوباره در وبلاگ خود "شعر ها و حرف ها" نشر داده است. استاد در مقدمه خود می نویسد : "من به تناسبِ سلیقه و پسندِ خودم و بر اساس درجۀ بهره مندی هر شعر از« موسیقی» و « نظام» و  « وحدت تجربۀ عاطفی » از بعضی از این شعرها لَذّت بیشتری برده ام.  اما نمی خواهم از قبل، تحمیل  سلیقه ای برخوانندگان کرده باشم. بی گمان،در این مجموع، شعرهایی  برای همه نوع سلیقه ها وجود دارد."

2 - شفیعی در یاد آوری ص 288 کتاب موسیقی شعر، خاطره ای نقل می کند که در یکی از کلاس های درس حافظ شناسی، از 130 نفر حاضر می خواهد تا آنچه از شعر نو (غیر ازعروض نیمایی)، در حافظه دارند، حتی اگر یک مصراع "سطر" هست بروی ورقه ای یادداشت کنند و از جمع حاضر حدود 70 نفر اشتباهاً شواهدی از شعرهای نیمایی را به جای شعر نقل می کنند. سی نفر عذر خواسته که حتی یک سطر هم بیاد ندارند و حدود سی نفر دیگر که جواب درست می دهند سطرها یا پاره هایی از شعرهای سپید شاملو مانند: درین بن بست، هرگز از مرگ نهراسیده ام، میوه بر شاخه شدم، کاشفان فروتن شوکران، سرود مرد روشن که به سایه رفت، نه، دیگر این برف را سر باز ایستادن نیست، در یک فریاد زیستن، مرثیه (برای فروغ فرخزاد) را یاداشت می کنند. اینجانب در برخورد با مخالفان شعر منثور، همواره مشاهده می کند که آنان از دریای عظیم  و سرریزمباحث نو وعلمی کتاب مزبور تنها اکتفا به انتزاع پیاله همین یادآوری و نوش و تعارف آن می کنند و لاغیر.

3 - اشاره به این بیت از سوزنی است، که خود به "الشعراء امراء الکلام"  پیامبرگرامی (ص) اشاره دارد:

پادشاها شاعران باشند امیران سخن    من چو مداح تو باشم بر سخن باشم امیر

4 -  موسیقی شعر، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، تهران، موسسه انتشارات آگاه، چاپ چهارم، تابستان 1373 -  ص295 – 293

5 – همان منبع – ص 264

6– همان منبع – ص  سی

7 -  شاملو: "شعر سپید از وزن و قافیه از آرایش و پیرایش احساس بی نیازی شاید نکند اما از آن محروم است. گویی شکنجه دیده ای سربزیر است که میخواهد عریان بماند تا چشم های تماشاگران داغهای شکنجه را بر تن او ببینند. راز سربزیری او را دریابند. و به گمان من شعر سپید خیلی بزحمت می تواند نوعی شعر شمرده شود. اگر دعوی مدعیان بر سر آنست که شعر سپید نمی تواند شعر شمرده شود حق با ایشان است و بکار گرفتن کلمه شعر، از برای نامیدن آن، حتی از سر اجبار نیز نبوده است همچنان که کلمه " بودا" در "بودا پست" و لاجرم مردم "شهر بوداپست" داعیه بوداییگری ندارند و ایشان را با بودائیان جنگی نیست." ( به نقل از همان منبع ص168)

8 – همان منبع - ص 261

9 – همان منبع - ص 246

10 – همان منبع - ص 266

11 –  شفیعی در باره شعر امروز فارسی می گوید:  "... نیما شعر فارسی را به نظام و موسیقی نزدیکتر کرد. شعر نیما – با همه کوتاهی و بلندی مصراعهایش بویژه در دو دهه آخر عمرش، در غالب موارد به موسیقی نزدیکتر از نظم سروش اصفهانی یا قاآنی است و ولی در بیست سال اخیر، بویژه پس از انقلاب بهمن ماه، بنظرم شعر جوان ایران دارد از حوزه پیشنهادی نیما دور می شود و بهمین دلیل شعر خوبی ، درین ده پانزده سال اخیر، جز از بعضی استادان نسل قبل، آنهم بندرت، یا منتشر شده است یا من توفیق زیارتش را نداشته ام. آنچه دیده ام "کنسرو کلمات" و مجموعه ای از "تصاویر جدولی" بوده است، بی هیچ پیرنگ شعری و بهره مندی از ساخت موسیقی و کیمیا کاری در قلمرو زبان. و مثل جوجه های بیرون آمده از ماشین جوجه کشی، همه مثل هم ..." (همان منبع - ص بیست و سوم)  و همچنین جلوتر با انتقاد از تداوم افت شعر فارسی و دور شدن آن از راه و رسم نیما، گوید : ".... من حتی شعرهای منثور شاملو را - آنهایی را که نوع کامل کار او می دانم و اتفاقاً پاره هایی از آنها در بعضی از حافظه ها رسوب داده است -  نیمایی می شمارم، یعنی در جهت کمال موسیقی شعر و در جهت کمال ساخت و صورت..."

12 -  رسایل خواجه عبداله... انصاری چاپ وحید دستگردی ص 88 قلندرنامه.   قطعه مشهور"کدو و درخت کهن سال " را بیشتر،  از آن ناصر خسرو می دانند.  چنانکه در دیوان ناصر خسرو ص 500،  آمده است. اما همین قطعه در دیوان انوری ( تصیح  استاد مدرس رضوی ج 2 ) و همچنین تصحیح مرحوم استاد سعید نفیسی ( ص 351 ) با اختلافاتی در ابیات، به نام انوری ثبت شده است (به نقل ازکتاب "  اشعار معروف "  تالیف دکتر سید ضیاء الدین سجادی ص 119 و 120). 

تصوبر برگرفته از روزنامه اعتماد است


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/05/12 ساعت 11:11 | لینک ثابت |

حس مرطوب (نقدی بر شعر "سکوت دسته گلی بود" رویایی)

 

 

حس مرطوب

(نقدی بر شعر "سکوت دسته گلی بود" یدالله رویایی)

 نوشته :  تقی خاوری

 

سکوت دسته گلی بود

میان حنجره ی من ....

بیش از چهل سال قبل که کتاب یدا... رویایی منتشر شد این دو سطر با ذهن من الفت گرفت و آن را زمزمه می کردم به فکرم نمی رسید که بعد از چهل سال در جلسه ایی این سروده نقد و ارزیابی شود هر چند این شعر ترانه ایی شده و توسط خواننده ایی خوش صدا به اجراء درآمده است. این سرنوشت شعرهای ماندگار است و راز ماندگاری در اصالت شعری خودجوش و درون ساختاری.

این شعر را شاعر قبل از سرودن در درون خود دیده و با تکنیک زیبا و پخته آن را به تحریر درآورده است.

سکوت دسته گلی بود،

میان حنجره ی من

تصویر وحشی ست، دسته ایی گل میان حنجره، سکوت هم غیرمادی، این طبیعت شعرهای بوطیقایی ست که تصویر تبدیل به معنا می شود، مجموعه ای از اجراء معنایی جمع شده به صورت دسته ایی گل که حاصل آن همین تصویر فشرده است که به ناگاه از درون شاعر پرتاب می شود.

این تصویر یاد آور تصویر های هولدرلین شاعر جنون زده ی آلمانی ست.

پرسشی ست که چرا در میان کتابهای رویایی همین کتاب دریایی ها ماندگار شده است؟

رویایی گرفتار بازی با کلمات شد، حال آنکه کلمات رازها را نمی سازند بلکه رازها کلمات را ماندگار  می کنند

و اما ادامه ی شعر:

ترانه ی ساحل

نسیم بوسه من بود و پلک باز تو بود

که به قوت بخش قبلی نیست، تصویر باز می شود و شاعر در ساحل خاموش ترانه می سازد با نسیم بوسه در پلکی باز و بعد شاعر به سمت و سویی دیگر می رود:

  برآبها

  پرنده ی باد

  میان لانه ی صد ها صدا پریشان بود.

لانه ی صدا امواج است و مرغ باد درمیان صدا ها با چرخش پروازی تند و  سریع بی طاقت است

صدای تندر خیس

و نور تر آذرخش

 در آب

آئینه ایی ساخت.

تصویری پر تحرک و جذاب که آذرخش با جرقه ایی دریا را آئینه می سازد، مثل عدسی دوربین که در یک آن باز و بسته می شود و با پرداخت به کلمه های تر و خیس فضای ساحل و دریا را در ذهن خواننده مرطوب می سازد و با یک پارادوکس دریا را به آتش می کشد و قاب روشنی از شعله های دریا نشان داده می شود و بعد همه چیز می سوزد:

نسیم بوسه و

پلک باز تو و

پرنده ی باد

شدند آتش و دود.

در این جا آغاز شعربرگردان می شود:

میان حنجره ی من

سکوت دسته گلی بود

و بعد با آتش زدن حس خود حضور خویش را در شعر اعلام می کند. این فضا سازی وسیع و گسترده تنها با شصت و سه کلمه ساخته شده است و این قدرت تکنیک رویایی را در این شعر نشان می دهد. این شعر، نیمایی ست و شاعر وزن را نرم و ملایم در این شعربه کارگرفته است در این شعر همه چیز به وجود می آید و به سرعت نابود می شود و شاعر تحت تاثیر این اتفاق است.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/28 ساعت 17:41 | لینک ثابت |

نوروز و مهرگان از زبان جاحظ

نوروز به از مهرگان اگرچه‌
هر دو  دو زمانند اعتدالي‌
 
(ناصرخسرو) (1)

 

 

 

 

نوروز و مهرگان به روایت جاحظ

 نوشته و انتخاب : محمد مهدی حسنی

 

 

 طرح بحث و مقدمه :

نوشته حاضر حاوی بخشی از ترجمه کتاب "تاج" (التاج في اخلاق الملوک) نوشته ابو عثمان عمربن بحر جاحظ، به تصحیح استاد احمد زکی پاشا ست که اصل کتاب به زبان تازی پیوسته و آراسته شده است و به خامه زیبای حبیب اله نوبخت (2) با اسلوبی به زبان جاحظ و با حفظ جمال ادبی آن ترجمه گردیده و در مرداد 1328 در تهران و از طرف کمسیون معارف، به ریاست وقت ابراهیم حکیمی نشر داده شده است.  کتاب "تاج"  که به نقل از مترجم،  بیگمان ترکیبی از تاج انوشیروان "ترجمه روزبه" و مختارات تاریخی "جاحظ" است،  درکنار کتبی همچون آثار الباقیه بیرونی و المحاسن و الاضداد کسروی و زین الاخبار گردیزی و روضة المنجمین شهمردان رازی و  آثار البلاد و اخبار العباد قزوینی و نخبة الدهر فی عجایب البر و البحر و  نیز تواریخ معتبر موجود،  یکی از مهمترین منابع اصلی شناخت نوروز به شمار می آید. (2)

کتاب تاج از این نظر که به توصیف دقیق تشریفات و آئین نوروزی و به ویژه چگونگی دادن هدایا به شاه ایران و نحوه ثبت و ضبط این هدایا و آورندگانشان در دفاتر مخصوص و جبران خسارت صاحبان آن در مواقع ضروری تنگدستی پرداخته، حائز اهمیت است.

هرچند جاحظ در کتاب خود، به بیان قوانین و نظاماتی نظر داشته که در عصر خلفای عباسی شایع و معمول بوده است، لیکن بقول مترجم کتاب،  وی آئینه ای ساخته است که بیش از هر چیز رسوخ و چیرگی شدن ایران و آداب ایرانیان را بر تمدن عرب و تازیان نشان می دهد. چنانکه در این کتاب آئین و رفتارهایی در زمره اخلاق و آداب عصر اسلامی آورده شده است که برخی از آنها با آئین مقدس اسلام موافقت و تجانسی ندارد.

 

زندگی نامه (بیوگرافی) جاحظ :

 شادروان علامه دهخدا در کتاب نفیس لغت نامه در باره جاحظ گوید : " عمرو بن بحر بن محبوب بن فزارة الکناني البصري، مکني به ابوعثمان و معروف به جاحظ، رئيس فرقه معروف جاحظيه از فرقه هاي معتزله است. وي در حدود سنه 160 ھ. ق. در بصره تولد يافت و در همان جا زندگي  کرد و درک خدمت اصمعي و ابي عبيده و ابي زيد و غير ايشان را نمود و از ايشان استفاده ها کرد و با بسياري از نويسندگان و مترجمين فارسي و سرياني آميزش داشت و بيشتر عمر خود را در بصره گذراند و مانند علماء و ادباء زندگاني ميکرد. او به بغداد بسيار سفر ميکرد و در عهد وزارت محمدبن الزيات نزد وي رفت و بيشتر اين مدت را در سرمن راي مقيم بود و بعد از آن در بصره اقامت کرد تا در سنه 255 ھ. ق. به مرض فالج در همان جا وفات يافت .
وطواط گويد: جاحظ بدصورت و ناخوش منظر، ليکن بسيار خوش خط بود و نيکو سخن گفتي. مسعودي در مروج الذهب آرد: در ميان متقدمين و متاخرين فصيح تر از جاحظ شناخته نشده است. درمعجم الادباء از ابوهفان نقل شده که گفت هرگز نديدم و نشنيدم که کسي بيشتر از جاحظ دوستدار علوم باشد، زيرا هيچ وقت کتابي بدست وي نرسيد مگر اينکه کاملاً آن را خواند تا جائي که دکانهاي صحافان را اجاره ميکرد و شب در آن ميماند تا کتابها را مطالعه کند. ابن خلدون گفته است: در مجالس تعليم از بزرگان شنيديم که اصول فن ادب و ارکان آن چهار ديوان است و آنها عبارتند از: ادب الکاتب ابن قتيبه، کتاب الکامل مبرد، کتاب البيان و التبيين جاحظ  و کتاب النوادر  ابي علي القالي . و غير از اين چهار کتاب بقيه کتب پيرو و فرع آنهاست (معجم المطبوعات ستون 666).    مولف معجم الادباء آرد : عمروبن بحربن محبوب ابوعثمان الجاحظ، مولاي ابي القلمس عمروبن قلع الکناني که يکي از نسابين است، ميباشد. و يموت بن المزرّع گفته است که جاحظ خال "اُمي"است و جد وي فزاره است. وي سياهي بود که براي عمرو بن قلع الکناني شترچراني ميکرده و ابوالقاسم البلخي گفت وي کناني و اهل بصره است. هوش و سرعت انتقال و حافظه او به پايه اي بود که قدرش بالا گرفت و آوازه اش شيوع يافت و مرزباني گويد که المادّي حکايت کند کسي که جاحظ را ديده بود که در سيحان نان و ماهي مي فروخت نقل کرد که جاحظ گفت : من از ابونواس يک سال بزرگترم و دراول سال 150 ھ. ق. متولد شده ام و او در آخر آن سال. وي در سال 255 در زمان خلافت المعتز باللّه درگذشت و متجاوز از نود سال عمر داشت . او از ابي عبيده و اصمعي و ابي زيد الانصاري استماع حديث کرده و نحو را از ابوالحسن اخفش که دوست وي بود تعليم گرفت و علم کلام را از نظام آموخت و فصاحت را شفاهاً از عرب فرا گرفت. مرزباني گويد که ابوبکر احمدبن علي گفت : ابوعثمان جاحظ از اصحاب نظام بود و در علم کلام تبحر و اطلاعات وسيعي داشته و در ضبط حدود آن به شدت مي کوشيد و از داناترين مردم در اين علم و علوم ديگر ديني و دنيوي بوده است ، و او را کتابهاي مشهور و پرارزش بسياري است که در نصرت دين و حکايت مذهب مخالفين و آداب و اخلاق و اقسام فنون تاليف کرده است و اين کتابها ميان مردم معروف و قدر و ارزش آن را ميدانند. و چون شخص عاقل مميز درباره کتب وي تدبر کند ميفهمد که کتابهاي اودر پرورش عقل و آماده ساختن اذهان و معرفت اصول علم کلام بي نظير هستند. وي در ميان علمائي که آشنا به احوال رجال هستند و تميز بين امور ميدهند چه معتزله و چه غير ايشان مقام بلند و مرتبه ارجمندي دارد. او از ملازمين و خاصان محمدبن عبدالملک بوده است (معجم الادباء ج 16 صص 74 – 76).  از آراء وي اينکه مي گويد:  علوم و معارف ضروري و طبيعي است و هيچکدام از افعال عباد، اکتسابي او نيست و با ثمامةبن اشرس در اينکه مردم را جز اراده عملي نيست، هم عقيده بود و اين عقيده موجب و مستلزم آن است که عبادات از قبيل نماز، روزه، جهاد، حج ، عمره و جز اينها و همچنين معاصي از قبيل ربا، شرب خمر و امثال اينها از اعمال عباد نباشد، زيرا اينها اراده نيستند بلکه کار و فعل هستند بنابراين ثواب و عقاب بر اعمال معني ندارد. (الانساب سمعاني ).   مشيرالدولة آرد: وي تاليفات بسيار دارد از جمله «البيان و التبيين ». در اين کتاب اقسام بيان و برگزيده احاديث و خطبه ها را جمع کرده .در جاهائي از اين کتاب ميتوان اطلاعاتي راجع به کتب دوره ساساني و غيره بدست آورد. مسعودي در مروج الذهب او را افصح نويسندگان سلف دانسته و ابن خلدون از قول شيوخ زمان خود کتاب او را ستوده است . جاهائي از اين کتاب اطلاعات وسيعي راجع به دوره ساساني به ما ميدهد(ايران باستان ج 1 ص 101).  و همچنین در این باره به روضات الجنات ص 503 و عيون الاخبار و تاريخ الخلفاء و کشف الظنون رجوع شود. صاحب اسماءالمولفين آثار جاحظ را به تفصیل آورده است. قسمتی از تالیفات جاحظ به شرح زیر است:

1- "الاصنام"   2 -  "البخلاء" که در آن گفتار و مذاکرات بخيلان و استدلالات آنان را مبني بر پسنديده بودن بخل و امساک آورده است. 3- "البيان و التبيين"  مولف در اين کتاب اقسام بيان و احاديث و خطبه هاي بليغ را با ذکر قسمتهاي برجسته آنها ذکر کرده و همچنين مذهب شعوبيه و طعن آنان را درباره خطباء و ابطال احتجاجات ايشان را در آن آورده است. 4- "التاج في اخلاق الملوک"  5- "الحنين الي الاوطان"  که از بهترين تصنيفات اوست و در آن تمام لطيفه ها را جمع آوري کرده و آن را به وزير محمدبن عبدالملک بن الزيات اهداء کرده است.  6- "الحيوان"  7- "رسائل الجاحظ" مجموع رسائل وي شامل: في الحاسد و المحسود، في مناقب الترک و عامة جندالخلافة، في فخر السودان علي البيضان،  في التربيع و التدوير، في تفضيل النطق علي الصمت، في مدح النجار و ذم عمل السلطان، في العشق و النساء، في الوکلاء، في استنجازالوعد، في بيان مذاهب الشيعة، و في طبقات المغنين  ميباشد.  8-  "سلوة الحريف بمناظرةالربيع و الخريف"  9- الفصول المختارة من کتب ابي عثمان الخ  10- فضائل الاتراک، رساله اي است که در عنوان آن چنين آمده است: "اين رساله را نويسنده متفرد خبير ابوعثمان عمروبن بحر الجاحظ در فضائل ترکان و خصوصيات آنان از شجاعت و بلندهمتي و نيک آزموني در خدمت به اسلام براي فتح بن خاقان وزير متوکل نوشته است"  11- "المحاسن و الاضداد و العجائب و الغرائب"

 نیز از اوست  : کتاب نظم القرآن و کتاب المسائل في القرآن (الفهرست ص 57) و کتاب التعبير (کشف الظنون ج 1 ص 291) و کتاب ردالنصاري (کشف الظنون ج 2 ص 389). " (4)

 یادآوری :  

پاورقی های مربوط به متن یا از آن مصحح و مترجم  کتاب است و یا از آن ما.  از این رو  علاوه بر کاربرد رنگ مختلف، در پایان هر شماره از پاورقی، نام گوینده به ترتیب زیر نشان گذاری شده است :

علامت "ز" نشانه اختصاری توضیحات و تحشیه مصحح (زکی پاشا) با رنگ سبز پررنگ

"ن" نشانه اختصاری توضیحات و تحشیه مترجم (نوبخت) با رنگ سبز کم رنگ

و "م" نشانه توضیحات اضافی ما با رنگ سبز مایل به آبی است.   

متن کتاب جاحظ :

و پادشاهان بروز مهرگان و به عید نوروز جشن گیرند (5) و ارمغان جهانیان را پذیرند. زیرا با این دو جشن فصلی را بسر رسانند و فصلی دگر را آغاز کنند. و مهرگان تمهید زمستان است و آغاز سرما، چونانکه نوروز پیشاهنگ تابستان است و پیش درآمد گرما (6)  و نوروز را بر دگر جشن ها مزایا و خواصی است و از آن جمله بدین روز سال نو آغاز گردد (7) و باج و ساو به نوی باز آید و فرمانداران کشور به همه جا تبدیل شوند و سیم و زر (یعنی نرخ کشور) را به نوی سکه زنند و آتشکده ها با مجموع بناها پاکتر و پاکیزه تر شوند و آبها از منابع و چشمه ها به رودها روان گردند و نزدیکان گرد هم آیند و بنائی به نوی و تازگی ساز کنند (8) و امثال این جمله با آغاز هر سال روی دهد و با این جهات، نوروز را بر جشن مهرگان برتری داده اند.  و آئین " ایرانیان" برین بود (9)، که درین جشنها ، شاهنشاه را ارمغان برند و مردم شهر از خواص دودمان های ایرانی گرفته تا گروها گروه همگانی،(10)

هریک تحفه نیاز کنند، چونانکه، اگر مرد از طبقه اشراف و رجال کشور بود، گرانبها ترین خواسته و مطلوب خود را به دیار پادشاه تقدیم میکرد(11) و بر وجه مثال اگر مشک را دوست می داشت قدحی پر می کرد و به دیار پادشاه می برد و اگر عنبر را برتر می دید جامی معنبر همراه میکرد (12) و اگر با پوشیدنی و زیورها انباز بود طاقه جدا میکرد (13)  و اگر در ردیف اسوران و افسران بود (14) ، اسبی یا شمشیری یا نیزه به ارمغان می برد و اگر از گروه تیر بازان بشمار آمدی، چوبه ی تیز آب داده به خازن دربار می سپرد (15) و اگر از توانگران (16) می بود سیم و زر می فرستاد و اگر از فرماندهان و فرمانداران بوده و در مقر فرمان خود نشیمن داشت، هرگاه از خراج سال مانده بر عهدت خود می دید (17)، همه را در کیسه های ابریشمی و بافته های چینی نهاده، با رشته هائی از سیم و ابریشم و گلابتون می پیوست و می بست و با عنبر مهر می کرد و به دیار پادشاه گسیل می داشت.  و گاه نیز این ارمغان نه با صفت بقایا و مانده بود بلکه فرمانداران از مؤنه و مخارج خود اندوخته کرده یا باجی بیشتر فراهم آورده یا از دارائی استان خود چیزی به امانت نگه داشته بودند و این همه را با اوصاف مذکور ارمغان می کردند و هم در این روز شاعران، ابیات خود را هدیه می کردند (18) و سخنوران داد سخن میدادند.  ندیمان تحفه ی طرفه و زیبا می ساختند و با سبزه های نورس و "گلهای نرگس" آذین میکردند .

ارم سرای پادشاهی و بانویان و کنیزان مخصوص پادشاه هم برین آئین خاسته و هریک سعی داشتند مگر هدایای ایشان برتر باشد و نیکوتر افتد و اگر همسری از همسران خاص پادشاه را کنیزی خوبروی می بود چونانکه شاه به او نظر می داشت هرگز دریغ نمیکرد و او را با نیکوترین وجهی آراسته، هدیه میکرد (19) و پادشاه به پاداش این خدمت، آنزن را بر دگر زنان حرم مقدم می داشت و بر جاه و منزلت او می افزود، زیرا که پادشاه این هدیه را از جهت هدیه کننده گران می شمرد و می دانست که آن بانوی ارجمند، خوشی و خوشوقتی پادشاه را بر احساسات و عواطف دورنی مزیت داده است و چیزی آورده است که زنان را در ایراد آن مثالی از خود گذشتگی و فداکاری است و کم است که زنی به این صفت رضایت دهد و موجبات آنرا خود فراهم سازد .

بستگان و دودمان سلطنتی را درین خصوص وظائفی بوده است، مگر آنچه را که از لحاظ پادشاه بگذرانند عدل و نصف را مرعی و چیزی را به حقارت نگیرند و پیشکشی ها را بدرستی قیمت کنند .

و آئین خسروان ساسانی برین بود که اگر بهای ارمغانی به دو هزار رسیدی به دیوان ویژگان نامش نوشته می شد .

دیوان ویژگان را سالاری بود و همیشه برقرار تا اگر روزی هدیه کننده را بدایی در رسیدی، او بر حسب مقرر زیان وی را دیده جبران می کرد و جبران او برین نشان بود که اگر آن مرد توانگری بوده و اینک تهیدست گردیده، یا بازرگانی بوده و ورشکست شده، یا عمارتی بنا کرده و ناتمام مانده، یا مهمانی کلانی بر عهدت گرفته، یا دخت خود را به شوی داده یا پسرش را زن آورده و درین امر کسری و نقصانی داشته – رئیس دیوان ویژه به دفتر نگریده تا اگر هدیه آن مرد به ده هزار رسیده بود، آن مبلغ را دو برابر به نام او رقم می کرد تا بستاند و صرف روزگار کند. (20) و اگر بی بها چیزی ارمغان کرده، چنان چون درمی هدیه آورده با سیبی یا ترنجی بنام شاهنشاه تقدیم کرده بود، رئیس دیوان آنرا نامه می کرد و به شاهنشاه می رسانید و پادشاه می فرمود تا سیبی یا نارنجی را با دینار طلا  - از نرخ تا مستزاد- (21) پر کرده پاداش بدهند و اگر آن هدیه یک چوبه تیر می بود، آنرا بر زمین ستون کرده (22) و به بالای آن جامه های پادشاهی چیده،  چندانکه از قاعده تأسر آن تیر پوشیده مانده، این جمله را به آن مرد مکافات می دادند .

 

و چنان بود که هیچ ارمغانی از پاداش تهی نماندی،  تا آنجا که اگر هدیه آن مرد را صلتی نداده یا وی را به هنگام حاجت دستگیری نکرده بودند برو  واجب بود که به دیوان دربار بیاید و پاداش خود را بخواهد و اگر این سنت به جا نیاورده و از مطالبت خودداری می کرد و پادشاه از این جمله آگاه می شد فرمان می رفت که او را عقوبت کنند و به باد افره رسانند و این مرد اگر کارمندی می بود که مئونتی داشت، بفرمان شاهنشاه ماهانه شش ماه او را به کسانی می پرداختن که با آن مرد دشمن بودند تا از آن پس آئین کشور را آسان نگیرد و قانون را تحقیر نکند .

آئین اردشیر بابکان، بهرام گور، انوشیروان به نوروز و مهرگان برین بود که از پوشیدنیهای گرانبها آنچه درخزانه می داشتند می بخشیدند و میان تمام طبقات مردم تقسیم می کردند و از آن جمله سهمی به نزدیکان می دادند و بهره نیز به یاران و بستگان ایشان عطا می فرمودند و این معنا را اعلام می کردند که چون زمستان در آید پادشاه از جامه های تابستانی بی نیاز است و چون تابستان در رسد از جامه های زمستانی مستغنی است و پادشاه را سزاوار نبود که چون مردم عادی آنچه دارد انبار کند و از بخشیدن آنها دریغ نماید. (23) و برین نشان همه ساله به مهرگان جامه های ابریشمی پوشیده و نگارین و دوپود به بر میکرد (24) و از آن پس آنچه از تابستان به جا مانده بود همه را می بخشید و به نوروز نیز جامه های نازک (25)  به بر میکرد و آنچه زمستانی به جا مانده بود به دیگران برگذار میفرمود . (26)

                                 ((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 – دیوان ناصر خسرو ،  به تصحیح استادان مرحوم مجتبی مینوی و  مهدی محقق  ،  دانشگاه تهران، چاپ اول ،  1365  ، تهران ، ص 466 (قصیده شماره 224 بیت 18).

2 -  به نقل از سایت آفتاب، حبیب الله نوبخت شیرازی، نویسنده، مترجم، روزنامه نگار و شاعر، در سال 1273(1274) شمسی در شیراز چشم به جهان گشود و تحصیلات مقدماتی را در زادگاهش به پایان برد، سپس برای تحصیل علوم دینی به نجف و کربلا رفت و ادبیات عرب را آموخت. او علم کلام را از محضر شیخ ابوالقاسم اصفهانی و فلسفه قدیم را از محضر سید محمد مفتی هندی آموخت و ادبیات عرب را نزد  شیخ عبدالرحمان کویتی تکمیل نمود و در حوزه درس آیت الله صدر اصفهانی ( مرجع تقلید وقت)، درس خارج خواند، وی پس از مراجعت به شیراز سه سال در آنجا تدریس کرد . او در سال 1298 ش. در شیراز مجله های : دنیای ایران، فکر آزاد و روزنامه بهارستان و در سال 1299 ش.  مجلّه "گل آشتی" را تاسیس و منتشر نمود. نوبخت از طرفداران رضا شاه بود و به همین علت شاه او را به مدیریت نظامی "قشون" که در 1340 ق. تاسیس شده بود، برگزید، او در دوره های ششم و هفتم از طرف مردم بهبهان به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب شد .  مدتی نیز ریاست کتابخانه سلطنتی را بر عهده داشت. آثار او عبارتند از : شاهنامه پهلوی، علوم تربیت یا پداگوژی، علم روح علم طبایع، ماوراء مدرسه، فلسفه فازلیسم، "قانون فکر" در علم منطق، تاج جاحظ (ترجمه)، کارنامه (ترجمه)، رساله "سفرای محمد" ، پند نامه، دیوان اشعار.

3 -  به نظر می رسد در میان منابع موجود، در دو کتاب جزئیات و تفصیل و شرح بیشتری در مورد مراسم آئین نوروزی و مهرگان در دربار شاهان ایران نوشته شده است .

یکی کتاب "المحاسن والاضداد" منسوب به کسروی (برای مطالعه تفصیل آنچه در این کتاب آمده است، به کتاب : گاه شماره و جشنهای ایران باستان، نوشته و پژوهش استاد هاشم رضی، انتشارات بهجت، بهار 1377 تهران – ص 313 به بعد مراجعه فرمایند. و دیگر  کتاب "نخبة الدهر فی عجایب البر و البحر" تالیف شمس الدین محمد بن ابی طالب انصاری دمشقی معروف به شیخ ربوه، متوفی به سال 727 ھ. ق. است ( ترجمه سید حمید طیبیان، بنیاد شاهنشاهی فرهنگستانهای ایران - فرهنگستان ادب و هنر ایران - شهریور 1357 - ص 472 و 473 ).

همچنین به نقل از منبع قبلی، نظیر روایت فوق در مورد بار عام نوروزی و مهرگان شاهان ساسانی در کتاب " آثار البلاد و اخبار العباد قزوینی (682–600) آمده است. ر. ج. شود به مجله گزارش ماهانه سازمان فروهر، سال 54 شماره 9 مقاله ی استادهاشم رضی، و نیز نگاه شود به کتاب دیگر قزوینی تحت عنوان عجایب المخلوقات، بدون تاریخ، چاپ به کوشش نصرالله سبوحی، ص 312 زیر فصل "جلوسهم النیروز و المهرجان"،

و بلاخره در روضة المنجمین می خوانیم " ... آنچ معروف ترست آن دانند کی خسروان چون نوروز بوذی بر تخت نشستندی و پنج روز رسم بوذی که حاجت خواهندگان روا کردندی و عطاهای فراوان دادندی و جون این پنج روز بگذشتی بر لهو کردن و باذه خوردن مشغول شدندی پس این روز را از آن سبب بزرگ کردند.." (روضة المنجمین، شهمردان بن ابی الخیر رازی (466 ھ. ق.)، به تصحیح و تحقیق جلیل اخوان زنجانی، تهران، مرکز نشر میراث مکتوب، چاپ اول 1382، ص ۴۲ ) (م)

4 – با کمی تلخیص به نقل از لغت نامه شادروان علامه دهخدا در توضیحات ذیل واژه "جاحظ"

5 - نوروز یعنی روز نو و سر سال و مهرگان (مهرجان) دو کلمه فارسی است بمعنای مهرروان (ز).  مهرگان را عربها "مهرجان" می نامند و بهمین جهت زکی پاشا گمان کرده است که مهر بمعنای محبت - و جان بمعنای روح است و عرب از آن روز که این کلمه را از پارسیان گرفته است، به معنای هر عیدی و هر جشنی بکار برده و با مهرجانات جمع بسته است و به معنای اعیاد دانسته مگر آنکه جاحظ ، از آنجا که از جشنهای ایران گذاره میدهد، این کلمه را بمعنای اصلی خود آورده است و ایرانیان "مهرگان" را بر جمله روزهای جشن ماه مهر اطلاق کرده اند(ن)

6 - ایرانیان ماه دوم تابستان را گرمابذ (Garmapaze) می نامیدند. یعنی زمان گرم ، کلمه "بذ" را بیشتر به معنای مکان و گاه به معنای زمان بکار برده اند زیرا در فیلزفی ایرانی زمان و مکان دارای یک مفهوم بوده اند (ن).

7 - در نسخه (ص) گرفتن جشن اسفند. در فرهنگ فارسی و عربی و انگلیسی ریچاردسون آمده است که اسفند نام روز سوم از جمله پنج روزی است که ایرانیان بر ماه آخر سال افزوده اند و چون ماه درپیش ایشان سی روز است ایشان به آخر سال روزی چند می افزایند تا با سال شمسی مطابق کند(ز) .

8 -  در متن، کلمه "قربانی کردن" آمده است که در آئین ایرانی ممنوع بوده است و شاید در کلمه تحریفی روز داده باشد (ن).

8-1 -  شاید جاحظ، به عیدی مخصوص اشارت می کند که ایرانیان در آن روز قربانی میکنند (ز).

8-2 - در عبارت جاحظ یعنی جملات :  " تذکیه بیوت النیران و صب الماء و تقریب القربان"، ظاهراً تقصیری رفته است و بالجمله مورد تامل است.  زیرا علاوه بر آنچه ترجمه کرده ایم معانی مغایری هم میتوان از آنها استنباط کردن.  چنانچه اگر " ماء" را منصوب بخوانیم، یعنی مصدر "صب" را متعدی بشماریم،  بمفهوم شستشوی آتشکده ها یا پاشیدن آب و گلاب است (چنانچه در برخی از اعیاد ایرانیان مرسوم بوده است).  خاصه آنکه جمله :  "تقریب القربان" متعاقب جمله مذکور قرار گرفته است (و نگارنده را در باره رسم قربانی به عهد ساسانیان اطلاعی درست و بی تشویش در دست نیست) و اگر این معنا درست باشد جای شگفت است که جاحظ "یا مولف اصلی این مقولات" مفهومی بدین ناچیزی را در ردیف باجگذاری و تغییر و تبدیل حکم و امثال آنها شمرده است.  ولی اگر "ماء" را مرفوع بخوانیم و مصدر "صب" را لازم بشماریم ، معنای جمله همانست که در متن یاد شده است.  ایرانیان را رسوم و قوانینی بوده است که در برخی از جشنها در و دیوار و زمین را با آب و گلاب می شستند و خروارها گل و گلاب به کار می بردند و دور نیست که جاحظ تمام این رسوم را در اثر کوتاهی زبان عربی و با جمله "صب الماء" تمام کرده باشد(ن).

8-3  - آنچه جاحظ در این باره یاد می کند، مربوط است با آداب عصر ساسانی و از جمله آئین ایرانیان است و در بند این معنا نبوده است که مسلمانان این رسوم را به کار میبرند یا به کار نمی برند (ز) .

9 - اینک معلوم است که آنچه در این باره پنداشته ایم نه بر خطاست و بالجمله این آداب به ایرانیان تعلق دارد نه عرب (ز) .

9-1 - بطوریکه آقای دکتر فره وشی گوید ( کتاب جهان فروری، دکتربهرام فره وشی، انتشارات کاریان، چاپ دوم ،اردیبهشت 1364، تهران – ص 80 ) در میان جشن های ایرانیان دو جشن از همه برتر بود . یکی نوروز و دیگری مهرگان و مهرگان به ویژه در میان ایرانیان جنوبی ارجمند تر بود و درحقیقت نوروز ایرانیان جنوبی به شمار می آید، چون در روزگاران کهن فرهنگ اوستائی - زمانهایی که تقویم اوستائی بکار میرفت -  سال با فصل سرد شروع می شد .  و خود واژه سال که از آن زمان به یادگار مانده است، شکل تحول یافته کلمه اوستایی سرده saroda است این واژه در زبان سانسکریت هم به معنی سال و هم به معنی پائیز است و با واژه سرد فارسی هم ریشه است و از نظر لغوی می رساند که زمانی در ایران قدیم سال از فصل سرد شروع می شده است. از این رو جشن مهرگان که زمانی (در دوره هخامنشیان) اول سال ایرانیان بوده و بعد هم جشن نیم سال یا نیم سرده را در آن می گرفتند و بخاطر آن  تعلق به فرشته بزرگ مهر داشته و نیز در هنگام برداشت محصول برپا می شد، از زمانهای کهن نزد ایرانیان گرامی بوده و آن را هم پایه نوروز می دانستند.  در آثار الباقیه می خوانیم : " ... برخی مهرگان را به نوروز تفصیل داده اند چنانکه پائیز را بر بهار برتری داده اند و تکیه گاه ایشان این است که اسکندر از ارسطو پرسید که کدام یک از این دو فصل بهتر است.  ارسطو گفت : پادشاها در بهار حشرات و هوام آغاز می کنند که نشوء یابند و در پائیز آغاز ذهاب آنهاست،  پس پائیز از بهار بهتر است .....  سلمان فارسی می گوید ما درعهد زردتشتی بودن می گفتیم، خداوند برای زینت بندگان خود، یاقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بیرون آورد و فضل این دو،  بر ایام مانند فضل یاقوت و زبرجد است به جواهر دیگر ( آثار الباقیه،تالیف ابوریحان بیرونی،  ترجمه اکبر داناسرشت، موسسه انتشارات امیر کبیر، چاپ 30 ، 1363 ،تهران - ص 338 و 339 ) (م)

10 - عبارتی را که جاحظ آورده است چنین است : " و من حق الملک ان یهدی الیه الخاصه و الحامه " .  کلمه "حامه" به معنای "عامه"، و هر دو معرب "همه" هستند و تلفظ فارسی قدیم نیز ظاهراً  "هامه" بوده است و با زبان پهلوی "همک" و جمع آن "همکان" با "کاف تازی" به معنای عموم مردم یا عامه مردم است و می توان واگه  "همگانی" را به جای بین المللی بکار بردن(ن) .

11 - دکتر هاشم رضی در ص 323 کتاب گاه شماره و جشنهای ایران باستان،  در مورد ماهیت هدایا دادن نوروزی در دربار ساسانیان می گوید که در این امر فشار و جبری در کار نبود، بلکه رضا و رغبت و اعتقاد و حتی آینده نگری مدخلیت داشته است. اما همین در روزگار های بعد و در دوران خلاف امویان بصورت رسمی درآمد که ظلم و ستم چاشنی آن شد و عمال حکومت خلفا به زور از مردم زر و سیم و گوهر و کالاهای گرانبها به عنوان هدایای نوروزی و مهرگانی اخذ می کردند که تحمل آن برای توده مردم بسیار سنگین بود و شرح آن در کتابها آمده است. (م)

12- مشک و عنبر در قدیم متاعی گرانبها بوده است و این معنا را از شعر جریر می توان فهمیدن.  چو او در هجو تیره بنی تغلب گوید:

 " والخبز کالعنبر الهندی عندهم       والقمح خمسون اردبا بدینار"

یعنی با آنکه بهای گندم ارزان است و پنجاه من به یک دینار است نان در پیش این طایفه چندان گرانبهاست که گوئی عنبر هندی است. و کلمه "معنبر" یعنی آکنده به عنبر یا عنبرین و فردوسی بمعنی آلوده و آمیخته با عنبر آورده است و در زبان عرب آزده با عنبر است (ن) .

13 -  در نسخه ص " و اگر دارنده جامه ها و پوشیدنیها بود"  (ز) .

13-1 -  "طاقه" به معنای یک قواره یا یک توپ پارچه که عرب به تحریف "ثوب" خوانده است و کلمه "طاقه" معرب "تیکه" است که به معنای قطعه ئی است خواه به اندازه یک قواره و خواه کمتر یا بیتشر  و این کلمه تیکه مرادف است با "Stuck" که در سخن گفتن گوتیک و آلمانی نو، به همین معنای تیکه و تاکه و "طاقه" است (ن).

14- دراینجا کلمه "اسواران" را به جای "شجعاء"  یعنی "کارمانها و پهلوانها" نهادیم و لغت افسران را به جای "فرسان" برگزیدیم . زیرا فرسان جمع فارس است که به گونه "فوارس" نیز جمع بسته می شود و این کلمه نه به معنای سوار مطلق است بلکه مقلوب کلمه افسر فارسی است که به معنای سرکرده است و هر سرکرده ئی خواه از تیپ سوار و خواه پیاده، ناچار سوار است و این معنا با کلمه "اسوار" نیز می توان تعبیر کردن، زیرا "اسوار" نیز به معنای سوار نیست بلکه به معنای قهرمان و پهلوان و افسر جنگی و سر کرده لشکریان است که در قدیم از طبقه نجبا و بزرگان انتخاب شده اند. اسماعیل یسار شاعر قرن یکم هجری می گوید: "انماسمی الفوارس بالفرس مضاهاة رفعة الانساب"  یعنی: عربها کلمه فوارس را از لغت فرس (Forss) یعنی "ایرانی" گرفته اند تا معنای حسب و نسب و علو قدر و درجه و پایه آنها را معلوم دارند.  و باید دانستن که لغت فرس Farass به معنای اسب یک لغت عربی نیست و اسماعیل یسار شاعر این معنا را در ضمن بیان "فوارس" شاید دریافته باشد که اسب یک حیوان اریایی و نوردیک و مخصوص به جنگ و مخلوق یا موجود افتاب است (یعنی بر حسب عقیده قدیم آریاها حیوان مخصوص "مهر" شناخته شده) و نخستین ملتی که اسب را شناخته است مدیها بوده اند که عرب آنها را "اهل الجبال" خوانند زیرا اسب یک حیوان کوهستانی است و کلمه فرس Farass معرب است از برز Borz – که بمعنای کوه است و کلمه فارس Farss نیز با کلمه بارز که نام کوهستانی است در استان فارس هر دو از یک کلمه جدا شده اند – و برزو به معنای بلند بالا و "البرز" به معنای کلمه کوه (زیرا  آل و هال بمعنای قله و بمعنای مکان مرتفع است و مشتقات این کلمه در تمام زبانهای آریائی - اروپائی شرقی و اروپائی غربی -  هنوز بکار میروند و شما میتوانید شرح کلمه افسر را در رساله که من به کتاب تاج ملحق کرده و آن را "تاج برتاج" نامیده ام در زیر عنوان افسر و مهسر بخوانید (ن).

15 - چوبه همان است که عرب "شعبه" گوید.  "تیرسه شعبه"  یعنی تیرسه چوبه و آبدیده به معنای زهرآگین است که ایرانیان قدیم نوشابه یا نیشابه نامیده اند و عرب آنرا با کلمه "نشابه" معرب کرده است و مولف تاج نیز در همین کتاب بکار برده است و از آنجا که این لغت در فارسی نو بکار نمی رود نگارنده با تیر آبداده تعبیر کردم (ن) .

16 - در نسخه ص "اصحاب العمال" آمده است که بمعنای کار فرمایان (روسای کارگران) است و هم شاید به معنای مطلق کارگران باشد (ز) .

17 - "در اصل موانید" این کلمه در نسخه های تاج بی نقطه "موسد" آمده بود و ما به کتب لغت رجوع کردیم مگر آنکه در شفا، الغلیل آنرا به گونه موانیذ یافتیم که "خفاجی" به معنای بقایا آورده است (بقایای مالیاتی)  و کلمه ایست معرب و در شعر فرزدق آمده است (ص 208) ولی استنساخ کننده یا طابع به جای "ن"   تاء منقوط نهاده بود و در کتاب المعرب من الکلام الاعچمی تالیف جوالیقی (طبع "سخاو" دانشمند آلمانی در شهر لیپزیک سال 1867 در صفحه 143)  نیز به گونه موانیذ یاد شده است و شعر فرزدق را نیز گواه آورده است که گوید :

 "خراج موانیذ علیهم کثیره          تشد لها ایدیهم بالعوائق"

و من این بیت را در دیوان فرزدق در ضمن قصیده ی که در مدح عمربن هبیره فزاری گفته است خود دیده و این دیوان که به فرانسه نیز ترجمه شده و مسیو بوشه Boucher خاور شناس فرانسوی (به سال 1870) در پاریس آنرا طبع کرده و این لغت موانید در صفحه 238 قسمت عربی و ص 717 قسمت فرانسوی آن یاد شده و این مرد فاضل پنداشته است که این لغتی است فارسی و با دال غیر منقوط درست است و عرب آنرا با ذال کرده و جمع بسته و مفرد آن مانده است و این نظریه ایست درست و نظائر آن کلمه استاذ، تلمیذ، فالوذج، فولاذ، بغداذ، کلواذ، مروالروذ است  که در فارسی همه با دال غیر منقوط اند  و این مانده در فارسی از مصدر مانیدن است به معنای بقاء و عرب آنرا جمع بسته و دال را با ذال مبدل کرد، چونانکه تعریب را رسم است (ز) .

18 - بی خبران که می گویند ایرانیان بیش از اسلام شعر نداشتند و گفته مسعودی و دگر مورخین را نیز منکرند، اگر مایل هستید این معنی را از "جاحظ" بپذیرند(رجوع شود به صفحه 52 جلد یکم شاهنامه نوبخت)  و گروهی از مورخین و محققین عرب خود معتقدند که هیچ عربی پیش از اسلام شعر نگفته و معلقات و دگر منظوماتی که به عهد جاهلیت نسبت دهند، ساخته قرون اولیه اسلامی است و نگارنده در بدایت عمر نزد استاد خود شیخ عبدالرحمن کویتی- که از ادبای معروف عراق و حجاز بود -  تلمذ می کردم و روزی ابیات عنتره عبسی را به رسم قرائت می خواندم تا باین بیت رسیدم که گوید:

خلق الرمح لکفی             و حسام الهندوانی

و معی فی المهدکانا  فوق صدری یونساتی

شیخ - که خود عرب خالص بود و هم در باره نژآد و نسب بسیار متعصب -  گفت: این ابیات را هرگز مردی بدوی "بیابانی" نتواند گفتن و این قبیل ابیات ساخته عصر اسلامی است و بیش از اسلام زبان عرب را این سلیسی و روانی نبوده است .

و مهمترین گواه اینکه عرب تا آغاز اسلام شعر را نشناخته و از نثر تمیز نداده است.  تصریح قران است که :  "و ما علمناه الشعر و ما ینبغی له" . یعنی : خداوند میفرماید : "ما شعر گفتن را به پیغمبر خود نیاموختیم و شاعری هم برای او نه درخوراست" .  و وجه نزول این آیه بر طبق تصریح تمام مفسرین این است که عربها آیات قران را شعر میدانستند و پیغمبر (ص) را شاعر میخواندند .  در صورتیکه شعر اقسامی و اوصافی دارد که مبنای آنها بر استعارت و مجاز گوئی است و آیات قرانی احکام اند و بجز در چند جمله، آهنگی و وزنی مشهود نیست (ن).

19 - کلمه " کنیز"  نه به آن معنایی است که لغت نویسان نوشته اند و در فارسی نو به کار رفته است. زیرا ایرانیان را چنین رسمی نبود که مردی یا زنی را به خریدن یا فروختن بگذارند و آدمی را چون کالا پندارند و بر خلاف سایر ملل از قبیل یونانیان و رومیان که برای زنان و مردان خریده و فروخته نام های متعددی داشتند در فارسی قدیم و زبان پهلوی هرگز لغتی با این مفهوم دیده نشده است و لغت "خریده" را که عربها از فرهنگ فارسی گرفته اند و در باره آدمی بکار برده اند، در زبان فارسی به معنای متاع خریده است و کلمه "زر خرید" نیز محدث است یعنی لغتی است نوساخته و از متاخرین.  کلمه بنده یعنی بندی و به معنای محبوس و زندانی است و کلمه "برده" نیز به معنای اسیر است و از "بردن" مشتق و جدا شده است و جهل لغت نویسان و بنای این کار که در دوره های هرج و مرج و اشغال ایران پدید آمده است، این جمله لغات را به معنای عبد و عبید و Sklav " " و امثال آنها پنداشته اند. از جمله لغات مشتبه همین کلمه "کنیز" است که به معنای دختر خانه است که مرکب از "کنی" و "زن" یعنی "خانه زن"  و در برخی از دیالکت ها "خینیز" به کار میرود و در محال خراسان نیز خانه را "خینه  China" می خوانند و معلوم است که خن و کن و شن هر سه به معنای محل و مسکن (و خانه) است.  ازیرا "خینه زن" و  "کینه زن" یعنی "زن خانه" و به معنای دخترک و با همان معنا و مفهومی که در زبان آلمانی و بگونه مادشن Madchen به کار میرود زیرا کلمه مادشن نیز مرکب است از "ماد" که بمعنای زن است (و در فارسی نیز بگونه ماده Mada) و از "شن" که به معنای خانه و محل است.  البته معلوم است که این دو جزء در آلمانی نو بطور انفراد چنین معنائی ندارند ولی در زبان گوتیک و "A.H.D  " که از آریائی غربی و نوردیک منشعب شده، بهمین مفهوم بوده اند و باید دانستن که این کلمه در زبان آلمانی هم به معنای خدمتکار جوان (دخترک) به کار میرود و هم به معنای دختر باکره . ولی در زبان فارسی کنیز و کنیزک فقط به معنای خدمتکار جوان (دخترک مستخدم) به کار می رود و برای مفهوم دوم یعنی دختر باکره از قدیم کلمه "دوشیزه" بیاد مانده است که اصل آن "پادشوزن" یعنی زن باکره است. زیرا shu بمعنای شوهر است و دشو ملخص padeschu یعنی ضد شو  و "شوزن" را در مصطلح طبی به زن شوی رفته گفته اند یعنی "تاریک زن.  و " پادشو زن = Pade. Sehu. Zan " را به زن شوی نرفته (یعنی روشن زن) اطلاق کرده اند و کلمه پاد در هر ترکیبی به معنای ضد و معنای نفی آمده است چونانکه در کلمه پادزهر این معنا مفهوم میگردد و مخفف آن "د = CE"  در کلمه دوشیزه و اکثر کلمات اروپائی مشهودست (ن).

19 - 1-  به نظر می رسد که نظر جناب آفای نو بخت همراه با تعصب بیان شده است. زیرا:

یکم -  کنیز و کنیزک در ادبیات فارسی کهن به دو معنی بکار رفته است:

الف – دوشیزه ( معنی آمده  در اوستا و زبان پهلوی) و نیز به معنی دختران و بانوان دربار و زنان شاهان و اعیان. چنانکه در کارنامه اردشیر بابکان از دختر اردوان که زن اردشیر است با واژه " کنیچک" نام برده شده است.

ب – به معنی برده چنانکه در شاهنامه، افراسیاب برای آشتی با سیاوش و رستم به گرسیوز گوید :

به نزد سیاوش برخواسته 

زهر چیز گنجی بیاراسته

غلام و کنیزک ببر هم دویست        

بگویش که با تو مرا جنگ نیست

(به نقل از فرهنگ شاهنامه فردوسی "واژه نامک"،  عبدالحسین نوشین،  تهران، انتشارات دنیا، چاپ دوم 1363 و همچنین رجوع شود به لغت نامه دهخدا، که شاهد های دیگر از شاهنامه و تاریخ بلعمی و فارسنامه ابن بلخی آورده است.

دوم-  درمورد شواهد وجود برده داری در ایران باستان نقل های زیر، نظر خلاف نظر ایشان را اثبات میکند:

1 - بیشتر مردان میلتوس کشته شدند و زنها و بچه هایشان را به بردگی بردند بازماندگان را به شوش فرستادند و سرانجام داریوش آنها را در امپه نزدیک دهانه دجله نشاند. ( تاریخ شاهنشاهی هخامنشی، ا. ت. اومستد، ترجمه دکتر محمد مقدم، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم 1372 ، ص 213 )

2-   این بار بابلیان و مادیها اقدامات خویش را هم آهنگ ساخته بودند ... سرانجام در ماه آب بر اثر حمله سختی متحدان وارد نینوا شدند... هر که قادر به حمل سلاح بود کشته شد و دیگران را به بردگی بردند... زنان بزرگان را مجبور میکردند با دامن دریده حرکت کرده به بردگی روند .... (تاریخ ماد، ا. م. دیاکونوف، ترجمه کریم کشاورز، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1345 - ص 377 الی 380 )

3-  شاهپور به قهر و غلبه وارد شهر گردید، بواسطه تلفات زیادی که داده بود از جا در رفته حکم قتل عام داد، افسران رومی که دستگیر شدند مصلوب و به اسیری و بردگی دچار گردیدند ... (تاریخ ایران، جلد اول، ژنرال سرپرسی سایکس، ترجمه سید محمد تقی فخر داعی گیلانی، تهران ، انتشارات علمی، چاپ دوم 1320 – ص  570)

 4- همچنین در کتاب ایران باستان، حسن پیرنیا (مشیرالدوله)،  تهران، انتشارات دنیای کتاب، چاپ دوم، 1362 ، نیز گزارشات متفاوتی در این باره دیده می شود:  هدیه فرستادن سالانه 5 پسر بچه حبشی و نیز یک صد پسر بچه و صد دختر کلخیدی (گرجستان غربی امروزی) بعنوان برده در زمان داریوش هخامنشی ( ج 2 – ص 1475 ) از این دست است و نیز در ج 3 – ص 2135 می خوانیم : " ... در این جنگ (میان مهرداد چهارم و سلوکس دوم) بیست هزار نفر مقدونی تلف شد و زن غیرعقدی سلوکس، که میستا نام داشت اسیر گردید، او را به بازار برده فروشی در شهر رُدِس فرستادند ولی چون خود را نامید، رودسی ها او را شناختند و باز خریده نزد سکلوس روانه داشتند.." (م) . 

20 - ثبت هدایای آورندگان در دفتر مخصوص و وجود این شرط عرفی قراردادی که اگر روزی برای صاحب هدیه مشکلی روی دهد به دفتر مخصوص مراجعه و چند برابرش به او کمک گردد و اگر اتفاقاً پرداخت نشود، آورنده هدیه حق داشته باشد دفتر دربار را یاد آوری کند؛ شبیه تأسیس عقد "بیمه" امروزی است،  تا نظر خواندگان چه باشد (م)

21 - جمله "از نرخ تا مستزاد"  یعنی : "از واحد پول طلا تا آخرین مسکوک آن واحد"  و "نرخ"  به معنای واحد پول است، مثلاً مارک طلا یا دولار  یا پوند انگلیسی و نصف آنها و ثلث آنها و ربع آنها و عشر هریک عبارتند از "نرخ و مستزاد" و مستزاد کلمه ایست که عرب بجای "وید" گرفته است.  و  "وید"  به اصطلاح عصر ساسانی کسور واحد پول است و اختیار کلمه مستزاد بدان جهت است که "وید"  کلمه ایست سخت نامانوس و از هزار سال باین طرف متروک مانده و فقط "بلادزدی" آن را در فتوح البلدان یاد کرده است و لغت نویسان ما این کلمه را نیز مانند بسیاری از لغت ها به خطا معنی کرده و به معنای نقص "!" دانسته اند  و جاحظ به جای این منظور کلمه "منظومه" را اختیار کرده است و عبارت او چنین است :  " امر الملک ان توخذ اترجة فتملا دنانیر منظومة" و البته بر کسانی که زبان عربی را می دانند پوشیده نیست که فهم این معنی ازین کلمه برای همه کس میسر نیست (ن) .

22- ستون کردن یا به گونه دیگر "استانیدن " بمعنی عمود ساختن و چیزی را عمودی بر زمین نهادن و کلمه استون در فارسی قدیم به معنای سنگ است چونانکه " Stein اشتین " در آلمانی بهمین معنی و مصدر "اشتهن  Stehen " در المانی .  استودن  "در فارسی- فارسی نو استادن" بمعنای توقف و عدم حرکت و رکود و ثابت ماندن از همین کلمه جدا شده است ولی لغت "آستان" و "آستانه " به معنای استونگاه اند ، یعنی به مفهوم محل اند ولی استون و اشتین هر دو حالّ هستند (ن) . 

23 - جاحظ پیش ازین (ص 178 تا 181  کتاب تاج) منصور عباسی را به کرم"؟!!" ستوده بود: " و او دوازده هزار صندوق جامه های دوخته و نادوخته به خزانه داشت و با همه اینها کهن جامه خود را با دست خویشتن رقعه میزد و وصله میکرد و آن جامه ها همچنان بود تا بمرد و مورخین نوشته اند که مردی از عراق به مدینه رفت و به محضر جعفربن محمد صادق درآمد و جعفر از احوال بغداد و منصور بپرسید و آن مرد گفت او هزاران هزار هزار دینار و درم دارد و هزاران هزار جامه فاخر اندوخته است ولی همیشه برتن خود پلاسی دارد کهنه و پوسیده. جعفربن محمد دو دست خود را به جانب آسمان برافراخته،  فرمود خدای را شکر که در عین توانگری و غنا او را فقیر و بینوا کرده است. (رجوع شود به تاریخ الخمیس و  محاضرات راغب و   فخری ابن الطقطقی و ابن خلدون و هانری لامنس و به شاهنامه نوبخت جلد سوم  ص 6 و 61 و چهارم ص 28 که نگارنده تمام منقولات مورخین را در آنجا یاد کرده ام (ن) .

24- عبارت جاحظ چنین است : "الخز و الوشی و الملحم" .  خز معرب کژ  یعنی جامه ابریشمی   و   وشی یعنی منقش که نویسنده آن را با نگارین ترجمه کردم- و ملحم جامه ئی بوده است بافته از نخ و ابریشم و این را بفارسی دوپود نامیده اند و این لغت را ابن خالویه در کتاب "لیس" و جلال الدین سیوطی در "المزهز" یاد کرده اند.  عرب، کلمه  "ملحم" را بضم میم و فتح "ها " بر همین نوع اطلاق کرده است،  یعنی آنچه تارش ابریشم و پودش نخ باشد (ن).

25 - در نسخه ص "جامه شاپوری" (ز).

26 -  گویا در عبارت جاحظ تحریفی روی داده باشد زیرا وقتی که پادشاه در مهرگان یعنی آغاز سرما جامه ابریشمی و نگارین و دو پود بپوشد معنایش چنین است که جامه تابستانی پوشیده است و بنابراین می بایدی در نوروز که آغاز بهار و گرماست جامه زمستانی بپوشد و بنابر این میتوان گفتن که نسخه "ص" که به جای جامه نازک، جامه شاپوری نوشته است به اصل نزدیکتر است. زیرا شاپوری جامه بوده است نسبتاً ضخیم و تا عصر مظفر الدین شاه مانند دارائی و  د گر پارچه ها در ایران بافته می شد (ن) .


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/01/10 ساعت 12:41 | لینک ثابت |

نوروزنامه

ابوریحان بیرونی :

"نوروز نخستین روز است از فروردین ماه، و زین جهت روز نو، نام کردند، زیراک پیشانی سال نو است و آنچ از پس اوست از این پنج روز، همه جشن هاست و ششم فروردین ماه نوروز بزرگ دارند، زیراک خسروان بدان پنج روز حق های حشم و گروهان (و بزرگان) بگزارندی و حاجتها روا کردندی ، آنگاه بدین روز ششم خلوت کردندی خاصّگان را و اعتقاد پارسیان اندر نوروز نخستین آنست که اول روزی است از زمانه و بدو فلک آغازید گشتن."(1)

 

 

نوروز نامه

نوشته : محمد مهدی حسنی

 

 

 

 

ما ایرانیان سال نو را در 21 مارس که نخستین روز بهار و هنگام اعتدال ربیعی خورشید (قرار گرفتن خورشيد بر روي خط استوا و برابری شب و روز ست)، جشن می گیریم

هزاران سال پیش پیشیانیان ما به ظرافت و تیزدلی دریافتند که با گذشتن خورشید از این جای آسمان، سختی و برودت سرما کاهش می یابد و رویش دوباره طبیعت و زندگی شروع میشود از این رو بایسته دیدند که برای پیشواز چنین موهبت اهورایی جشن هایی ترتیب دهند. از آن هنگام سده های زیادی می گذرد و پدران و مادران ما این روز را که آغازیدن سال نوست،  "نوروز" خواندند.(2)

در پرسپولیس "تخت جمشید"  نقش هایی که از حدود 500 سال پیش از میلاد مسیح،  کنده کاری شده است،  گروه گروه مردمانی را می نمایاند که از هرجای امپراتوری عظیم هخامنشی گرد آمده اند و به مناسبت این روز مالیاتها و هدایای خود را برای فرمانروایان ایران پیشکش می کنند.

ایرانیان تنها کسانی نیستند که سال نو را در این تاریخ جشن می گیرند 21 مارس عید کشاورزی و یا بهاری یهودیان است، هرچند عید مذهبی آنان محسوب نمی شود و نیز چند کشور اروپائی سال نو را از اول بهار گرفته اند، چنانکه در اسکاتلند تا سال 1600 و در انگلستان تا 1752 میلادی این روز، اول سال نو محسوب می شد. (3)

همانگونه که در مقاله "شب یلدا – پیشینه تاریخی و انعکاس آن در ادب فارسی و فرهنگ عامه"  گفتیم : نوروزاز کهن ترین و معتبرترین جشن های ملی و از معدود آداب مذهبی ایرانی است. (4)

که پس از ورود اسلام، نه تنها از میان نرفت، بلکه  گرامی داشته شد.  چنانکه در مفاتيح الجنان، که از معتبرترین مصابیح شیعه است،  آدابی بر  اساس آموزه امام جعفر صادق (ع) به معلي بن خنيس بیان شده است.

هرگاه بر اساس منابع تاریخی و دینی موجود نظیر آئین مزدیسنا و شاهنامه حکیم توس (فردوسی پاکزاد)، روز نوروز، روز فرخنده آفریدن حضرت زرتشت (ع) و برگزیدن وی به پیغمبری است و روز بر تخت نشستن جمشید و تولد کیومرث و هوشنگ و کیخسرو و پور سیاوش و روز بربند نهادن دیوان تبه کار بوسیله تهمورث و تقسیم کشور ایران میان فرزندان از ناحیه فریدون و روزی است که شاه گشتاسب و بانو کتایون و جاماسب، آئین مزدیسنا را پذیرا می شوند. در عین حال بنابر اعتقاد شیعه همین روز، روز آفرینش آدم و روز جلوس حضرت علی "ع" بر خلافت و روز عید غدیر خم  و روز پیروزی حضرتش بر نهروانیان و روز غیبت و پدیدارشدن و برخواستن حضرت مهدی موعد (عج) نیز می باشد چنانکه هاتف  در مناسبت دوم گوید:

همایون روز نوروز است امروز به فیروزی

بر  اورنگ خلافت کرد شاه لافتی   مأوی. (5)

آماده کردن سبزی عید (کاشتن گندم و عدس و دیگر حبوبات و غلّه ها در آوندهایی با اشکال مختلف بصورت نمادین و شگون)،  

برگزاری مراسم چهارشنبه سوری (6) که بر خلاف امروزه به جای ترقّه بازی و بمب سازی، فراهم کردن پشته ای از چوب خشک و یا خار صحرا (بته) برای ساختن آتشی گرم و بزرگ بود، پریدن از روی شعله های آتش و خطاب به آتش خواندن:

زردی من از تو،  

سرخی تو از من؛  

سردی من از تو،

گرمی تو از من

و پخش خاکسترِ سردِ مانده در چهارراهها .... همه و همه خاطره هایی شیرین از دوران کودکی ما و عاداتی باقی مانده ازپدران زرتشتی مان است، که قرآن کريم آنان را مجوس و در رديف "صاحبان کتاب" قرار داده است.

بــــر چهــــــرۀ گل نسيـــم نـــوروز خوش است

در صحــن چمـــن روی  دل افـــروز خوش است

از دی که گـذشت هــر چه گــــويی  خوش نيست

خوش ‌باش و ز دی‌ مگو که امـروز خوش استخيام -  (7)

دغدغه بزرگترها و به پیشواز بهار رفتن آنها، جاروب و شستن و پاکیزه کردن خانه ها در روزهای آخرسال (زدودن کمترین گرد و خاک و یا تار عنکبوت از کوچکترین زوایای دور از دسترس خانه که پاک نکردنش، فقر و تنگدستی می آورد.) و به اصطلاح خانه تکانی که  از باورهای زیبا و  کهن ايرانی و برای پاسداشت طبيعت و نیل به پاکيزگی و بهداشت است،

تعمیر کردن لوازمات شکسته،  نو کردن چیزهای کهنه و جابجا کردن تمامی لوازم موجود در منزل (یادم می آید برخی از وسایل منزل پدری مانند کمدها و فرش ها سنگین،  تنها سالی یکبار و برای خانه تکانی جابجا و تمیز می شد)،  

شکستن تمام آوندهای سفالی کهنه و فرسوده و خرید نوی آن،  سفيد کردنِ ظرفهای مسی (پوشاندن ظرف های مسی با ورقه نازکی از قلع که به روال در آخر هر سال برای پیش گیری از مسموميت غذايی و زیبا کردن آنها رواج داشت، چنانکه هنوز هم گاهی در شهر ما مشهد، بساط مسگرهای سیّار در گوشه ای از پیادروی خیابان و کوچه ها پهن است، دیده می شود و امثال من را به دنیای کودکی باز می گرداند.).

همه و همه از مقدمات ضروری استقبال سال نوست

و چون روزهای نو سال را باید با خوشی و کشّی آغاز کرد تا در همه سال، خنده بر لب و شادی در دل خانواده باشد تا فروهرهای مهمان خانه را ترک نکنند و برکت نرود، (8) از این رو پيش از آمدن نوروز ، باید سر و کلّه حاجی فيروز (ظاهراً حاجی فیروزها بازمانده غلامان سیاهی هستند که در قدیم و به علت طرز تلفظ ناقص و نامانوس واژه ها و طبع شادی طلبشان ، مردم را به خنده و شادی وا می داشتند) - (9)، پیدا شود. در هر کوی و برزن پايکوبی و دست‌افشانی  کند  با روی دود زده و پوشش و کلاهی قرمز  و  دايره زنگی در دست، قهر جمودی سرمای زمستانی و آمدن گرمی و شادمانی بهار را نوید دهد :

حاجی فيروزه بعله                 سالی يک‌روزه بعله

ارباب خودم سلام عليکم       ارباب خودم سرتو بالا کن

ارباب خودم بزبز قندی           ارباب خودم چرا نمی خندی

ارباب خودم گل به جمالت      از کجا بگم وصف کمالت

بشکن بشکنه،  بشکن       من نمیشکنم، بشکن   بازم بشکنم،   بشکن

اینجا بشکنم، یار گله داره                    اونجا بشکنم، یار گله داره

این عاشق بیجاره           چقدر حوصله داره

اینجا شمرونه  بعله               قر فراونه   بعله  .......

در شب چهارشنبه سوری، ملاقه زنی (قاشق زنی) دیگر کار پسران کوچک هم سن و سال من بود. چادری زنانه بسر می کردیم، روی خود را پوشانده و بصورت ناشناس(10)،  خانه ها را دق الباب کرده، فدیه ای (از قبیل آجیل و یا هر چیز دیگر) طلب می کردیم  و همگان خود را ملزم می دیدند که حتماً فدیه ای دهند.  دختران هم سن و سال ما فالگوش می ایستادند. آنها در دل خود نیت می کردند و از پس پشت پنجره یک خانه به صحبت اهالی آن گوش داده و اولین جملات و عبارات بیان شده اهل خانه، تعبیر فال آنان بود

چون روز نو فرا می رسد، پوشیدن لباس تازه و نو (نماد تغییر و هم پا بودن با طبیعت چه درختان همه پوشش نو به تن می کنند - برای شگون شادمانی و آرامش

روشن گذاردن چراغها در تمام اتاق های خانه در شب سال نو (این کار و نیز تمیز کردن خانه و سوزندان کندر و عود بر مبنای این اعتقاد قدیمی بود که فروهر مردگان آن خانه سالی یک بار و به هنگام نوروز به خانه باز می گشتند) (11)

چیدن خوان هفت سین( که نماد برکت و شگون است)، دیگر دغدغه  مردمان ما بوده و هست.

در این خوان :

آینه (نمادی از انسان گیهانی تا شکل پذیری وی آسان گردد)

و شمعدان با شمع های روشن(نشان دنیای فروغ بی پایان = جایگاه فروران، و مجموع آنها نماد باهم بودن و برخورداری از کانون گرم خانوادگی)،

کتاب قرآن مجید (نماد اشویی = تقدس و پاکی)،

سبزه (نماد زايش و زیبایی و طروات بهاری)،  

تکه ای بزرگ نان (نماد برکت) و شیر و پنیر تازه در کنار آن (نمادی از غذای نوزادان گیهانی که یادآور آفرينش انسان در این روزست)

ظرفی آب (نشانه روشنی و پاکی) که برگی سبز و یا نارنج (نماد گردی زمین) بروی آن شناور است (و جمع آن دو،  آسمان را تداعی میکند)

تخم مرغ رنگ شده (که نشانه ی نطفه و نژاد و تمثیلی از نطفه باروری که به زودی باید جان گیرد و زندگی یابد و زایش گیهانی انجام پذیرد)

·         پیش تر مردمان با چشمان ریز و کنجکاو خود منتظر بودند تا برگ سبز یا نارنج روی آب و یا تخم مرغی که روی آئینه قرار داشت به هنگام تحویل سال و وقتی که گاو آسمانی،  کره زمین را از شاخی به شاخ دیگر خود می افکند، تکان بخورد.

آوندی گلاب (نشانه عشق و دلدادگی) ،

نقل وشیرینی و آجیل و میوه و مخصوصاً انار (بیانی از سینۀ زنان به هنگام جشن زایش و نشانه ی باروری ناهید)،

گلهای بهاری و به ویژه سنبل (نمادی از زيبايی طبيعت)،

تنگی با دوماهی (نمادی از آخرین ماه سال "حوت" در خوان امسالی و آناهیتا فرشته آب و باروری و پويايی هستی و چرخش زندگی و زوج بودن ماهیان علامت پایبندی هَموَندان = اعضای خانه به هم ، و دوری جستن شان از فراق و جدایی)،

و بلاخره  بشقابی بزرگ یا سینی هفت سین که بیشتر هفت فرآورده کشاورزی در آن دیده می شود و هر یک نماد و بیانی طبیعی ویژه خود را دارد:

سیر(دورکننده ی گرسنگی) ،

سمنو (نشانه شادابی و تازگی  و از جوانه های نو رسیده فراهم آمده تا نماد ارواح پاک يا فروهرها باشند

سنجد (بیانی از مهر و عشق که انگیزه زایش گیهانی است زیرا بوی برگ و شکوفه درخت سنجد محّرک عشق و دلباختگی و  از مقدمات اصلی توالد و زایندگی است) ،

سماق (نشانه ی میانه روی است، چرا که طبعی متضاد از سردی و گرمی دارد)،

سرکه (دورکننده ی ترش رویی) ،

سیب (نمادی دیگر از باروری و زایش که بیانگر دوستی و حاوی رمز و راز دوستی و دلدادگی و کام یابی و تندرستی است)

و سکه ی تازه ضرب شده  (نمادی از شهریور امشاسپند که موکل بر فلزات است و  نشانه ی برکت مادی و دارایی و بی نيازی است.) (12)

آنگاه تمام افراد خانه بر دور خوان هفت سین می نشینند در حالی که هریک در دست خود پول سکّه ی دارند و لحظه شماری برای شنیدن نوای شلیک توپ و تحویل سال نو:

یا مقلب القلوب والابصار

یا محول الحول و الاحوال

یا مدبر الیل و النهار

حوّل حالنا الی احسن الحال

 

این همه و  تفأل بر دیوان حافظ در سر خوان نوروزی و شب نشینی هایش که شاید صورت دیگر فال کوزه، نوعی مروا باشد که بر اسطوره فرورها استوار است، (13)

و نیز ارسال کارت تبریک برای دوستان و آشنایان ( که باید رسمی کهن باشد چه در برخی از منشآت و کتابهای ترسّل و نامه نگاری نمونه هایی آمده است).  (14)

مناسکی دوست داشتنی و زیباست که هنوز خوشبختانه در میان ما باقی مانده است.

خوب یاد دارم زمانی که خردسال بودم، ساعتی قبل از حلول سال نو، شادروان پدرم ( خدایش بیامرزد) از من می خواست تا با او،  خانه را با پوششی از فرق سر تا نوک پا نو،  ترک کنم.  دو دسته سبزی خوردن و مقداری نان و پنیر و دو گلدان پر گل ابتیاع می کرد. در خیابان  منتظر  می ماندیم تا سال نو شود. من بازیگوش و پرتحرک، محو تماشای آمد و شد دیگران بودم و او آرام و متین زیر لب ورد می خواند.  با شنیدن صدای توپ و آهنگ مخصوص شادی افزای رادیو که همه جا روشن بود،  بلافاصله به خانه ی بزرگ پدری می آمدیم ، من به سوی عمارت مادر و او خود به خانه عمه ام -  که بیوه ای تحت تکفل او بود- می رفتیم . پدر معتقد بود، اولین کسی که به خانه می آید باید خوش بخت و خوش قدم باشد و دهانش به خواندن دعا و قرآن وا و چون وارد خانه شود، بلافاصله به اهل آن گوید : " صد سال به این سالها "  با رعایت این ترتیب، در طول سال سبزی و برکت نصیب خانه می شود.

از آن زمان سالها میگذرد بقول خودش او اسیر خاک است و من اسیر آب و باد و خورشید . اینک من خود، پدرم و در یک چشم بر هم زدن پدر بزرگ و در آخر ....

اسیر خاک ...

 گویی بی گدار به آب زدم و از میان سبزی جشن و سرور با شما، بی اختیار به کویر زرد فنا گذر کردم.  عذر خواهم، شاید از حیث نکو داشت درگذشتگان پر بدک نبود .

بگذریم هرچند امروزه با غفلت و ندانم کاری ما بسیاری از رسومات گذشته فراموش شده است ولی هنوز هم، برخی از آداب جشن نوروزی نظیر آنچه گفته شد و همچنین:

خوردن سبزی پلو با ماهی و نیز رشته پلو در شب و روز نوروز،

روبوسی اعضای خانواده پس از تحویل سال،

هدیه و عیدی گرفتن نوروزی از بزرگترها ( که رسمی کهن است چون در آثارالباقیه، بیرونی از آذرباد نقل می کند که نیشکر در نوروز و به وسیله جمشید کشف و  از آن شکر ساخته شد و مردمان از راه تبرک آن را به یکدیگر هدیه دادند و این باب شد -  آثارالباقیه، ص 328)،  

دید و بازدید های بعدی برای شادباش گفتن موسم گل و ریحان،

آشتی کنان ها و رفع کدورت ها،

تعطیلی ادارات دولتی در چهار روز اول سال

و نحس و شوم دانستن سیزدهمین روز سال نو میان ما باقی مانده است . روزی که به بیابان و صحرا می زنیم و کاشته های خود را به آب جاری می اندازیم و هر کس بنا به استطاعت خود غذایی را تدارک و با خود برمی دارد تا در بیرون شهر و در جمع خانواده ها و دوستان تناول کنیم .  از این رهگذر هم به پیشواز بهار می رویم و هم نحوست سیزده بدر را از خانه دور می کنیم تا در صحرا یله شود و نتواند دامن کسی را بگیرد.

و کلام آخر از حافظ بزرگ :

ز کـــوی يـار می‌آيــد  نسيـــم ِ بـــــاد‌ نــــــوروزی

ازيـن بــاد ار مدد خواهی چـــراغِ  دل بر افــروزی

چو‌ گل گر خرده‌ ای داری خدا ‌را صرف عشرت  ‌کن

که قــــارون را  غلــط هـا داد سـودای  زر  انــدوزی

سخـن در پـــرده می‌گـويـــم چـو گل از پرده بيرون‌آی

که بيـش از پنـج روزی نيسـت حکـم ميـــر نــوروزی

به بستان شو که از بلبل رموز عشق گیری یاد  

به مجلس آی  کـــز حافظ غـــزل  گفتـن  بيـــاموزی  (15)

در پایان برای پیشواز از جشن نوروز و بهار، ابتدا هشت بند از ترجیح بند مشهور جکیم فرخی سيستانی که در بیست و چهار بند و  در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصر الدین سروده شده است، در پی می آید

و سپس بخش هایی از سه قصیده زیبای منوچهری دامغانی شاعر، شهد و شراب و شادی و طبیعت می آوریم .

                                            ((((((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))

 هشت بند از ترجیع بند  بهاری جکیم فرخی سيستانی  (۱۶) :

بند اول

ز بــاغ ای بـاغبـان  مـا را همـی بــوی بهـــار آيد  

کليــد بـاغ  مـا را ده  که فـــــردامـان بـه کـار آيد

کليـــد بــاغ  را فـــردا هـــــزاران  خـواستــار آيد

تو لختـی‌ صبـر‌کن چنـدان‌ که قمـری بـر‌چنــار‌آيد

چـــو انـــدر بـــاغ تــو بلبــل بـه ديـــدار بهــار آيد 

تـو را مهمـان نـا خـوانـده  به روزی صـد ‌هـزار‌آيد

کنــون ‌گـر  ‌گل ‌بُنـی ‌را پنج ‌و شش‌ گـل در ‌شمـار‌آيد

چنــان‌ دانی که هـر‌کس ‌را همـی ‌زو بـویِ يــار‌آيد

بهار امسـال پنـداری  همـی  خـوش ‌تـر ز پـار آيد

ازين خوش‌ تر ‌شود فـردا ‌که خسـرو ‌از شکار‌آيد

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

 بند دوم

کنون در زیر هر گلبن   قنینه در نماز آید

نبیند کس که از خنده دهان گل فراز آید

زهر بادی که برخیزد گلی بامی به راز آید

به چشم عاشق از می تا بمی عمری دراز آید

به گوش آواز هر مرغی لطیف و طبع سازآید

به دست می زشادی هر زمان ما راه جواز اید

هوا خوش گردد و بر کوه برف اندر گداز آید            

علمهای بهاری    از نشیبی      بر فراز آید

کنون ما را بدان معشوق سیمین بر نیاز آید

به شادی عمر بگذاریم اگر معشوق باز آید

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

بند سوم

 زمین از خرمی گویی گشاده آسمانستی

گشاده آسمان گویی شکفته بوستانستی

به صحرا لاله پنداری ز بیجاده دهانستی       

درخت سبز را گویی هزار آوا  زبانستی

بشب در باغ گویی گل چراغ باغبانستی

ستاک نسترن گویی بت لاغر میانستی

درخت سیب را گویی   زدیبا   طیلسانستی

جهان گویی همه پروشّی  و پر پرنیانستی

مرا دل گر نه اندر دست آن نامهربانستی

به دو دستم بشادی بر، می چون ارغوانستی

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

 بند چهارم

دلا باز آی تا با تو          غم دیرینه بگسارم

حدیثی از تو بنیوشم   نصیبی از تو بردارم

دلا گر من به آسانی ترا روزی به چنگ آرم    

چو جان دارم ترا، زیرا که بی تو خوارم و زارم.

دلا تا تو  زمن دوری     ندانم بر چه کردارم

مرا بینی چنان بینی که من یکساله بیمارم

دلا با تو وفا کردم کزین بیشت نیازارم

بیا تا این بهارآن را بشادی با تو بگذارم

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

بند ششم

ترا گر همچنین شاید    بگوی آن سرو سیمین را

بگوی آن سرو سیمین را بگوی آن ماه و پروین را

بگو آن توده گل را     بگو آن شاخ نسرین را

 بگو آن فخر خوبان را  نگار چین و ماچین را

که دل بردی و دعوی کرده ای مرجان شیرین را

کم از رویی که بنمایی   من مهجور مسکین را

بیا     تا    شاد بگذاریم   ما    بستان   غزنین را

مکن بر من تباه این جشن نوروز خوش آیین را

همی بر تو شفیع آرم ثنای گوهر آگین را

 ثنای میر عالم یوسف بن ناصر الدین را

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

بند هفتم

نبینی باغ را کر گل چگونه خوب و دلبر شد

نبینی راغ را کز لاله چون زیبا و در خور شد

زمین از نقش گوناگون چون دیبای ششتر  شد

هزار آوای مست اینک به شغل خویشتن درشد

تذرو جفت گم کرده   کنون    با جفت همبر شد

جهان چون خانۀ پر بت شد و نوروز بتگر شد

درخت رود    از دیبا و از گوهر توانگر شد

 گوزن از لاله اندر دشت با بالین و بستر شد

زهر بیغوله و باغی   نوای مطربی  بر شد

دگر باید شدن ما را  کنون کافاق دیگر شد

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

بند هشتم

می اندر خم همی گوید که یاقوت روان گشتم

درخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم

اگر زین پیش تن بودم    کنون  پاکیزه جان گشتم

به من شادی کند شادی، که شادیرا روان گشتم

مرا زین پیش دیدستی نگه کن تا چه   سان گشتم

نیم ز آنسان که من بودم   دگر گشتم  جوان گشتم

زخوشرنگی چو گل گشتم زخوشبویی چو بان گشتم

زبیم   باد و برف دی     به خم      اندر نهان     گشتم

بهار آید برون آیم  که از وی   با امان گشتم

روانها را طرب گشتم طربها را روان گشتم

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

بند نهم

می اندر گفتگو آمد  پس از گفتار      جنگ آمد

خم و خمخانه اندر چشم من تاریک و تنگ آمد

بگوش من همی  از باغ     بانگ نای و چنگ   آمد

کس ارمی خورد بی آواز نی بر سرش سنگ آمد

مرا بازی همه مهر از می بیجاده رنگ آمد

زمرد را روان خواهم چو از روی پرنگ آمد

بخاصه کز هوا شبگیر آواز کلنگ آمد

زکاخ میر  بانگ رود بونصر  پلنگ آمد

کنون هر عاشقی کو را می روشن به چنگ آمد

به طرف باغ   همدم با نگاری شوخ و شنگ آمد

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

                                               ***************

بخش هایی از سه قصیده بهاری و زیبای منوچهری دامغانی (۱۷) :

 

در وصف بهار و مدح فضل بن محمد حسینی

وقت بهارست و وقت ورد مورّد

 گیتی اراسته چو خلد مخلّد

گیتی فرتوتِ گوژ پشتِ دژم روی

بنگر تا چون بدیع گشت و مجدّد

برنا دیدم که پیر گردد، هرگز

پیر ندیدم که تازه گردد و امرد

نرگس چون دلبریست سرش همه چشم

سرو چو معشوقه ایست تنش همه قد

لاله تو گویی چو طفلکیست دهن باز

لبش عقیقین و قعر کامش اسود

برگ بنفشه بخم، چو پشت درم زن

 نرگس چون عَشر در میان مجلّد

سوسن، چون طوطی ز بسّد منقار

 باز به منقارش از زبانش عسجد

نرگس، چون ماه در میان ثریا

لاله، چو اندر کسوف گوشه فرفد

شاخ گل از باد کرده گردن چون چنگ

مرغان بر شاخ گشته نالان از صد

بلبل بر گل به سان  قول سرایان

پاش به دیبا  و      خیزرانها در ید

مرغ، چنان بو کلک دهانش به تنگی

در گلوی  او چگونه  گنجد معبد

کبک دری گر نشد مهندس و مسّاح

اینهمه آمدشدنش چیست بر اورد

نوز گل اندر گلابدان نرسیده

قطره بر او چیست چون گلاب مصعّد

نوز نبرداشتست مار سر از خواب

نرگس، چون گشت چو سلیم مسهّد

ابر چنان مطرد سیاه و بر او برق

همچو مذهب یکی کتاب مطرّد  -  ص 16 و 17

 

در وصف بهار ومدح خواجه طاهر 

 باد نوروزی همی در بوستان ساحر شود                 

تا به سحرش دیده هر گلبنی ناظر شود

گل که شب ساهر شود پژمرده گردد بامداد     

وین گل پژمزده، چون ساهر شود زاهر شود

ابر هزمان پیش روی آسمان بندد نقاب                      

آسمان بر رغم او در بوستان ظاهر شود

زرد گل بیمار گردد، فاخته بیمار پرس

یاسمین ابدال گردد، خردما زائر شود

آستین نسترن  پر بیضه عنبر شود               

دامن بادام بن  پر لوء لوء فاخر شود

مرغ بی بربط ، به بر بط ساختن دانا شود          

آهو اندر دشت چو معشوقگان شاطر شود

بلبل شیرین زبان برجوزبن راوی شود

زندباف زندخوان بر بیدبُن شاعر شود

کبک رقاصی کند، سرخاب غواصّی کند

این بدین معروف گردد آن بدان شاهر شود

باد همچون دزد گردد هر طرف دیبا ربای              

بوستان آراسته چون کلبه تاجر شود

هر زمان دزد اندر افتد کلبه را غارت کند

مرغ چون بازاریان بر کار نا صابر شود

نو بهاران مفرش صد رنگ پوشد تا مگر

دوستی از دوستان خواجه طاهر شود - ص 23

 

در مدح خواجه ابو سهل زوزنی

نوروز روزگار نشاطست و ایمنی

پوشیده ابر دشت به دیبای ارمنی

بر یاسمین عصابه درّ منضّد است

بر ارغوان طویله یاقوت معدنی

خیل بهار خیمه   به صحرا برون زند

واجب کند که خیمه به صحرا برون زنی

از بامداد تا به شبانگاه می خوری

وز شامگاه تا به سحر گاه گل چنی

بر ارغوان قلاده یاقوت بگسلی

بر مشک بید نایژه عود بشکنی

بر گل همی نشینی و بر گل همی خوری

بر خم همی خرامی و بر دن همی دنی

درّ است ناخریده و مشکست رایگان

هر چند برفشانی و هر چند بر چنی

نرگس همی رکوع کند در میان باغ

زیرا که کرد فاخته بر سرو مؤذنی

دارد خجسته غالیه دانی ز سندروس

چون نیمه یی به عنبر سارا  بیاگنی

نرگس به سان کفه سیمین ترازو ایست

چون زرّ جعفری به میانش در افکنی

ماند به سینه و دم طاووس شاخ گل

چون مشک و درّ و دانه درو  برپراگنی

دو رویه گل چو دابره یی از سرخ دیبه است

چون پشت  او به رشته زرّین  بیاژنی

باطنش هست دیگر و ظاهرش دیگرست

 گویی شد ست این گل دو روی باطنی

نرگس به سان چرخ به شش پره آسیاست

آن چرخ آسیا که ستون   زمردین کنی

چرخش ز زرّ زرد وانگهی درو

دندانه بلورین گردش فرو کنی

شاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر

ماننده مخالف بو سهل زوزنی- ص 128

                  ((((((((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))))))))))))

 پا نوشت ها :

1- التفهیم لاوائل صناعة التنجیم، ابوریحان بیرونی، به تصحیح و کوشش استاد جلال همایی، تهران ، انجمن آثار ملی مجلس، 1354خورشیدی - ص 253

2 – در لغت نامه دهخدا می خوانیم : " جشن نوروز يا عيد نوروز يا جشن فروردين يا جشن بهار يا بهار جشن، بزرگترين جشن ملي ايرانيان است که از نخستين روز فروردين ماه اول سال شمسي  آغاز می شود. جشن نوروز و مهرگان دو جشن بزرگ آريائيان بوده است ، ايرانيان قديم (پيش از عهد ساساني و به هنگام تدوين بخش اول اوستا( جشن نوروز را ظاهراً دراول بهار هر سال و آغاز برج حمل برپا مي داشتند. در دوره ساسانيان موسم اين جشن با گردش سال تغيير مي کرد و در آغاز فروردين هر سال نبود، بلکه مانند عيد اضحي و عيد فطر، مسلمانان در فصول مختلف سال گردش مي کرد. در نخستين سال تاريخ يزدگردي مبداء جلوس يزدگرد واپسين شاه ساساني جشن نوروز مصادف بود با شانزدهم حزيران رومي (ماه ژوئن فرنگي ) و تقريباً در اوائل تابستان . از آن پس هر چهار سال يک روز اين جشن عقب تر ماند و در حدود سال 392 ه' . ق. نوبت جشن نوروزي به اول حمل رسيد و در سال 467 ه' . ق. نوروز به بيست وسوم برج حوت افتاد، يعني 17 روز مانده به پايان زمستان . در اين سال به فرمان سلطان جلال الدين ملک شاه سلجوقي ترتيب تقويم جلالي نهاده شد و بر اساس آن موقع جشن نوروزي در بهار هر سال مقارن تحويل آفتاب به برج حمل تثبيت شد و بدين منظور مقرر شد که هر چهار سال يک روز بر تعداد ايام سال بيفزايند و سال چهارم را 366 روز حساب کنند و پس از هر 28 سال - يعني گذشتن هفت دوره چهارساله - چون دوره چهارساله هشتم فرارسد به جاي آنکه به آخرين سال اين دوره يک روز بيفزايند، اين روزرا به نخستين سال دوره بعد يعني دوره نهم اضافه کنند. بدين ترتيب سال جلالي نزديکترين سال هاي جهان شد به سال شمسي حقيقي که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه و46 ثانيه است."

3 - به نقل از مجله خواندنیها ( متاسفانه مشخصات مجله را یاداشت نکرده ام).  

4 - علامه دهخدا در باره پيدايش و تسميه نوروز :در لغت نامه می گوید : " ايرانيان باستان جشني داشته اند به نام فروردگان [ فرورديان ] و آن ده روز طول مي کشيده ، فروردگان که در پايان سال گرفته مي شد ظاهراً در واقع روزهاي عزاو ماتم بوده نه جشن و شادي ، چنانکه بيروني راجع به همين روزهاي آخر سال در نزد سغديان گويد: در آخر ماه دوازدهم «خشوم » اهل سغد براي اموات قديم خود گريه ونوحه سرائي کنند و چهره هاي خود را بخراشند و براي مردگان خوردنيها و آشاميدنيها گذارند. (آثار الباقيه ص 235). و ظاهراً به همين سبب جشن نوروز که پس از آن مي آمد علاوه بر آنکه روز اول سال محسوب مي شده روز شادي بزرگان بوده است)گاه شماري ص 73 - 77). فردوسي که بدون شک مواد شاهنامه خود را مع الواسطه از خداي نامک و ديگر کتب و رسايل پهلوي اتخاذ کرده ، اندر پادشاهي جمشيد گويد:
به فر کياني يکي تخت ساخت

چه مايه بدو گوهر اندرشناخت

که چون خواستي ديو برداشتي

ز هامون به گردون برافراشتي

چو خورشيد تابان ميان هوا

نشسته بر او شاه فرمانروا
جهان انجمن شد برِ تخت اوي
فرومانده از فره بخت اوي

به جمشيد بر گوهر افشاندند

مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فَرْوَدين
برآسوده از رنج تن دل ز کين

بزرگان به شادي بياراستند

مي و جام و رامشگران خواستند
چنين روز فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان يادگار.
از اين داستان برمي آيد نوروز را به معني روزنو و تازه يعني روزي که سال نو بدان آغاز گردد، مي دانسته اند.

5- دیوان هاتف اصفهانی، به تصحیح شادروان استاد وحید دستگردی، تهران، ابن سینا، تیرماه 1347 ، ص 22

6 - به اعتقاد شادروان استاد ذبیح بهروز،  گرامی داشت چهارشنبه سوری،  یادمان رصد و اصلاح تاریخ های کهن گذشته به وسیله حضرت زرتشت "ع" است (به نقل از کتاب گاه شماره و جشنهای ایران باستان، نوشته و پژوهش : استاد هاشم رضی، انتشارات بهجت، بهار 1377 تهران – ص217)

7 – رباعیات خیام، به تصحیح و تحشیه استادان شادروان: محمد علی فروغی و دکتر قاسم غنی، به اهتمام ع. جربزه دار، تهران، تساطیر، چاپ دوم، 1373، ص 55

8 - به نقل از کتاب جهان فروری دکتر بهرام فره وشی، انتشارات کاریان، چاپ دوم ،اردیبهشت 1364، تهران – ص 53 . 

9 - به نقل از همان منبع .

10 - ظاهراً این شیوه عمل و رسم (ملاقه زنی = قاشق زنی) ، تمثیلی از فرورهاست که موجودات پنهانی،  نامحسوس و ناشناخته اند - جهان فروری، ص 46 .

11 - به نقل از کتاب آئین ها و جشن های کهن در ایران امروز( نگرش و پژوهش مردم شناختی)، محمود روح الامینی، انتشارات آگاه، چاپ اول، زمستان 1376 ، تهران ص 75 .

12 - در شرح نمادها از منابع پیش گفته و نیز دو مقاله از سایتهای لینک شده خورشیدوش و شاهنامه و ایران استفاده شده است. 

 13 - برای اطلاع از آئین فال کوزه به کتاب جهان فروری دکتربهرام فره وشی، ص 53 مراجعه شود.

14 - به نقل از کتاب آئین ها و جشن های کهن در ایران امروز، محمود روح الامینی، ص 68

15 - دیوان حافظ،  غزلیات ج 1 ، به تصحیح و توضیح  استاد پرویز ناتل خانلری ، انتشارات خوارزمی ، چاپ دوم  ،  1362،  تهران ص 906

 ۱۶ -  دیوان حکیم فرخی سیستانی ، بکوشش دکتر محمد دبیر سیاقی  انتشارات شرکت نسبی حاج محمد حسین اقبال و شرکا ،   اسفند ماه 1335 ، تهران -  ص 403 الی 406 .

۱۷ - دیوان استاد منوچهری دامغانی، بکوشش محمد دبیر سیاقی، تهران، انتشارات کتابفروشی زوار، تیرماه 1338 -  


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/12/28 ساعت 22:34 | لینک ثابت |

شعر سپید یا شعر شاملوئی ؟ (پژوهشی در زبان و موسیقی شعر شاملو)

   

   شعر سپید یا شعر شاملوئی ؟ 

      نوشته : تقی خاوری *

  

 اگر هنر را به مثابه یک گوی شفاف در نظر بگیریم، یک نیمه آن استعداد هنرمند و نیمه دیگر آن تلاش مستمر و پی گیر و خستگی ناپذیر هنرمند است، تا شکل مورد نظر خود را، از لابلای یافته ها و دانسته های خویش و آثار ارزشمند و کهن سرزمین خود فراچنگ آورد تا آن را بصورت نحله ای جدید و شکلی نو در عرصه هنر ارایه دهد.  این نمونه در زمینه شعر و شاعری احمد شاملوست، که بی تردید یکی از شاعران مطرح و ماندگار معاصر به شمار می آید، با تلاش و کوششی که خود به آن معتقد بود و اذعان داشت و حتی یک سال قبل از مرگ خود گفته بود :  " پیری مفهومی ندارد وقتی که هم اکنون نیز در حال فراگیری و آموختن ام ...(نقل به مضمون) و این تلاش تا لحظه ای آخر استمرار می یابد تا از او شاعری بزرگ و نوآورد و سنت شکن بیافریند. شاعری که با جسارت خاص خود شعری می آفریند که در تاریخ شعری ایران بی سابقه است شعری با اجزا و عناصری از نوع دیگر و این همه به آسانی به دست نیامده که حاصل بیش از نیم قرن پی جویی و تلاش خستگی ناپذیر اوست .

در این پژوهش اگرسعی شده است مثال هائی از مولف های شعرهای شاملو در مقابله با متون ارایه شود بیش تر به لحاظ شناخت طرز کار و شیوه و شگرد شاملوست .

توضیح این که در این نوشتار اجزا و عناصر شعر شاملو مورد بحث و بررسی قرار می گیرد و همچنین موسیقی زبان او که اساس همگرائی کار شاعر است با سایر عناصر شعری.

نیز چگونگی برداشت این شاعر بزرگ از متون کهن و دریافت هوشمندانه ای وی از این میراث زیبا و ارزشمند و آوردن آن برگرفته ها در عرصه شعر معاصر، به ویژه نحوه کاربرد آن در مولفه های کلامی، و هم چنین تبحر و مهارت او در زبان و بهره گیری اش از آنات و لحظات زبان فارسی و غنی بودن او با پشتوانه محکم از زبان چندین قرن آثار کلاسیک و زبان رایج و ارایه آن در شعر سپید، شامل غور و بررسی ست .

خلاصه این که مسیری که شاملو در طی چندین قرن در شعر طی نموده ما اکنون آن را تماشا می کنیم و در می بابیم که این شاعر مطرح زمانه ای ما، برای دریافت حتی یک کلمه تا چه اندازه سعی و تلاش نموده است با جستجوی پی گیر در لابلای متون و این کار آسانی نیست کما این که بامداد شدن شاملو هم کار آسانی نبود، تردیدی نیست یک سوی کار شعر و شاعری شامل بررسی و دریافت از متون بوده است و این مایه را تا آخر به جستجو بوده و از این روی می بینیم که مولفه های زبان شاملو برگرفته از نثر دوره ی اول و دوره ی دوم زبان فارسی دری ست که با زبان حال پیوند خورده و در نتیجه زبانی آهنگین با لحن ارگانیک در ساخت ارایه داده است که در شعر معاصر دارای شکلی منحصر به خویش می باشد .

این زبان با پروسه ها در متون و ردیابی یافته های زبانی  از نثر دوره ی اول تا آخر دوره ی دوم امتداد می یابد .

گو این که شاعر بیش ترین نظر گاه اش منظر نثر دوره ی اول و تاکید بر ساختار زبانی این دوره است . به عبارتی کاربرد اجزائی از دوره ی مذکور در شعرهای او لحاظ شده است .

اکنون نمونه هایی از آن آورده می شود، به عنوان مثال : کلمه "اندر" در شعر شاملو که خاص دوره اول است:

انکار عشق را چنین که به سرسختی پا سفت کرده ای / دشنه ای مگر/ به آستین اندر/ نهان کرده باشی/(1)

در سروده ای دیگر :  اکنون که چنین/ زبان ناخشکیده به کام اندر کشیده خموش ام / ... / و انسان جاودانه پا دربند / به زندان بندگی اندر بماند(2)

مثال از "حدود العالم" : " و دیگر رودیست اندر حدود طبرستان آنرا تیژن خوانند....(3)

تاریخ سیستان : " چون خط و شعر او بدبد خجل ماند و اندر او را پیش خویش آورد و عذر خواست و دو یاقوت گرانمایه بدست همی گردانید ...(3)

تاریخ بلعمی : " جمشید را گفتار ابلیس اندر دل کار کرد و گفت من خدای آسمان و زمینم...(5)

کشف المحجوب : " مراد اندرین آنست که علم محل کمال است و جهل محل طلب(6).

به نوشته بهار در کتب نثر قدیمی که می توان بدان ها اعتماد کرد هر قدر جستجو شد همه جا اندر استعمال شده است و لفظ در که مخفف اندر است در عهد غزنویان پیدا آمده و یکی از دلائل کهنگی نثر در صورتی که تاریخ نوشتن آن معین نباشد (به شرط عدم تصرف کاتبان) همین مطلب است ....(7)

الف ندا -  الف ندا یا تفخیم یا تعجب در شعر شاملو :

ابلها، مردا / عدوی تو نیستم من انکار توام(8) و گاه بعد از صفت آورده می شود مانند: خوشا پر کشیدن خوشا رهائی/ خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهائی (9) و همچنین به صورت الف اعجاب مانند: دریغا درّه ی سرسبز و گردوی پیر ... / دریغا مهتاب و / دریغا مه / که در چشم انداز ما کوهسار جنگلپوش سر بلند را / در پرده ی مشکی / میان بود و نبود / نهان می کرد / ... / دربغا باران / که به شیطنت گوئی / دره را / ریز و تند / در نظرگاه ما / هاشور می زد/ (10)

مثال از تذکره الاولیاء عطار: " پس خلق جمع آمدند برای نماز جنازه و به آخر بود بدانست که حال چیست، گفت عجبا، کارا، جماعتی مردگان آمده اند تا بر زنده نماز کنند(11).

تاریخ بیهقی : احمق مردا که دل در این جهان بندد(12)

نامه های عین القضات همدانی:  جوانمردا مرا یقین شده است در سلوک که اهل همه مذاهب راست بوده است و در روزگار روات آن مذاهب را تحریف کرده اند *

"با" به معنی "به" در شعر شاملو :

" با ما گفته بودند آن کلام مقدس را / به شما خواهیم آموخت/ و لیکن به خاطر آن عقوبت جانفرسای را تحمل می باید تان کرد ... / (13)

قاضی تقدیر با من ستمی کرده است / به داوری / که میان ما را خواهد گرفت / من همه خدایان را لعنت کرده ام / همچنان که خدایان مرا/(14)

با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست(15)

با آنان بگو که با تو / مرا پروای دوزخ دیوار ایشان نیست/(16)

باز با خود میگفتم / بودن دیگر است/ و شدن دیگر / آن که شد / باری از شدن تر باز نخواهد ماند(17)

مثال از تذکره الاولیاء عطار:  از روزی دهنده باید پرسید، مرا با این فضولی چه کار؟ ... با ایشان گفتم : گناه من چیست؟ گفتند تو آمده ای بوریای مسجد بدزدی....(18)

نامه های عین القضات همدانی : آمدم با مقصود تو، مسئله ترا جز بذوق مکشوف نشود(19)

جهانگشای جوینی : قومی که با اجل عنان گیر شده بود با مرو مراجعت کرد(20)

کشف الاسرار وعدّة الابرار: خداوند می فرماید شما را که امانت ها با خداوند نشان دهید(21)

از این دست :

این نمونه در شعرهای شاملو که ترکیب زیبائی هم هست اغلب مشاهده می شود : زمین را برکت باران ها شدن / مرگ فواره / از این دست است / ورنه خاک/ از تو باتلاقی خواهد شد (۲۲)

تنها / آگاه از دست کار عظیم خویش / تا جهان / از این دست/ بی رنگ و غم انگیز نماند / تا جهان از این دست / پلشت و نفرت خیز نماند/(23)

و همچنین تبدیل کلمه ی "این" به "آن" :

 ورنه / میلاد تو جز خاطره دردی بی هوده چیست/ هم از آن دست که مرگ ات / هم از آن دست که عبور قطار عقیم استران تو / از فاصله کویری میلاد و مرگ ات؟ (24)

در مجالی تنگ هم از این دست/ در حریر ظلمات / در کتاب آفتاب/ (25)

 ... این نمونه را حافظ با تخفیف الف به کار برده است :

گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری / من به آه سحرت زلف مشوش دارم /(26)

باء زینب در شعر شاملو :

گفتم نبخفتی شهر / همه شب / به نجوا / نگران چه بودی؟ (27)

تردیدی بر جای بنمانده است/ مگر قاطعیت وجود تو / که از سرانجام خویش / به تردیدم     می افکند /*

خدا را مصرف کردم / و لعنت شدن را بر جای / چیزی به جای بنماندم /(28)

مثل این است همه چیز در او / سایه در سایه ی غم بنهفته است/ (29)

اسرار التوحید : چون دانستی که اندرو نشان پاک ببود، آنگه کلمه ای بگفت و آن فراهم آمد... (30)

خواجه بلفتح گفت: خواجه طاهر با ما بنیامد، تا شیخ از وداع گاه بازگشت و با شهر نیشابور شد... و به هر دعوت که شیخ را ببردندی، او از جهت̗ موافقت̗ شیخ حاضر آمدی و به سماع بنشستی... (31)

چهار مقاله : چون ستوران بهار نیکو بخوردند و بتن و توش خویش باز رسیدند و شایسته میدان و حرب شدند نصرین احمد روی بهری نهاد و بدر شهر بمرغ سپید فرود آمد و لشکرگاه بزد و بهار گاه بود، شمال روانه شد(32)

تاریخ بلعمی : پرویز به میان دو لشکر اندر بماند، پس سر بر کوه نهاد و بتاخت تا نزدیکی کوه (33)

 تاریخ بیهقی : بر درگاه کوس فرو کوفتند و بوق ها و آئینه پیلان بجنبانیدند و بلگاگتین و دیگر حُجّاب در دویدند، بازوی امیر گرفتند تا از تخت فرود آمد و بر مصلّی بنشست، رسول صندق های خلعت بخواست پیش آوردند هفت فرجی برآوردند یکی از آن دیبای سیاه و دیگر از هر جنس و جامه های بغدادی مرتفع امیر بوسه برآن داد و دو رکعت نماز بکرد(34)

پیشاوند "بر" :

که در برخی شعرهای شاملو بر سر فعل می آید مانند :

ترا چه سود / فخر به فلک برفروختن / هنگامی که/ هر غبار راه لعنت شده نفرین ات می کند .../(35)

آنجا که قدم بر نهاده باشی/ گیاه / از رستن تن می زند(36)

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد / که مادران سیاهپوش / داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد/ هنوز از سجّاده ها سر بر نگرفته اند/ (37)

... چشمان ایشان هنوز / از وحشت توفان / برگشاده است /(38)

نخستین که در جهان دیدم / از شادی غریو بر کشیدم / من آه/ آن معجزت نهائی / بر سیاره ی کوچک آب و گیاه /(39)

تمهیدات عین القضات : اگر می دانی که مرگ ضرورت است خود را خواب خرگوش مده! پنبه از گوش برگیر چنان که آزاد مردان کردند (40)

شرح شطحیات روزبهان بقلی :  برخوان ای دیدۀ بی دیده  بکدام دیده در آن جمال نگری... نقل از همان جا : منادی کردند که صوفیان را بگیرید و همه را گردن زدند جماعتی متفرّق گشتند نوری و ابو حمزه و رقاق را رحمةالله علیهم بگرفتند قتلشان بفرمودند سیّاف شمشیر برکشید نخست نوری در پیش آمد و گفت این چه دلبریست؟ گفت حیات من̗ بر یاران ایثارست .

اسرار التوحید : شیخ هنوز در آن سماع بود، یک نعره بزد و حسن را گفت "قفل بر کش" حسن قفل برکشید پرّۀ قفل برآمد  درواز باز کردند و بیرون شدند و دروازه بان در ببست، چون به صحرا شدند روزگار با تشویش بود و ماهتاب در آن شب نبود. *

پیشاوند باز :

در قدیم غالباً پیشاوند افعال بوده است و دومعنی بفعل می بخشیده یکی معنی تکرار و اعاده و دیگر معنی ایضاح و روشن کردن معنی. چون : باز گفتن، باز آوردن، باز خواستن، باز پرسیدن، باز نمودن .... (42)

این نمونه در شعرهای شاملو نیز آورده شده و به عنوان مثال :

نومیدان را امیدوار ساخته ایم / تا تبار یزدانی انسان / سلطنت جاویدان اش بر قلم رو خاک باز یابد /(43)

دو شیخ در ظلمات / در ر قص جادویی/ خسته گی ها را باز نموده اند/ ما رقصیده ایم / ما خستگی ها را باز نمو ده ایم /(44)

ای تمامی دروازه های جهان! / مرا به باز یافتن فریاد گم شده ی خویش/ مددی کنید/(45)

به باز جست تو برخاسته ام / تا در پایتخت عطش / در جلوه ی دیگر بازت یابم(46)

بردگان فراری / حلقه بر دروازه سنگین زندان اربابان خویش/ باز کوفته اند (47)

از تمامی فاجعه آگاه است / و غم نامه ی مرا / حرف به حرف/ باز می شناسد /(48)

از کلامت بازداشتند / آن چنان که کودک را/ از بازیچه/(49)

مثال از اسرار التوحید : راه گم کردم چون مدهوشی شدم و پاره ای از هر سوی بدویدم تا باشد که راه بازیابم ... پاره ای از آن آب بخوردم و وضو ساختم و دو رکعت نماز گزاردم و سجده شکر کردم که حق سبحانه و تعالی جان باز داد (50)

او از اسرار بندگان حق سبحانه تعالی چگونه خبر باز دهد (51)

تذکره الااولیا: شفیق بیرون دوید و کافران را هزیمت کرد و باز آمد(52)

همان جا : هارون بگریست و او را به اعزازی تمام باز گردانید .

تاریخ بیهقی : چون ازین فارغ شوم آنگاه بسر آن باز شوم (53)

همان جا: اگر صواب چنان ببیند که ایشان را به خانه باید فرستاد، باز فرستد و خطّ و مواضعه بدیشان باز دهد و بونصر باز آمد و با  خواجه بگفت و امیر برخاست از رواق و در سرای شد ... (54)

حرف "تا" بجای "که" :

در شعر شاملو:  دیرست تا سوز مهاجم / پا سست کرده است / و بدین رسالت دیرست تا مرگ را فریفته ام/(55)

من چنان / چون کاج های پیر/ تاریکم پنداری / دیرگاهی ست / تا خورشید برجانم نتابیده است (56)

در سبک شناسی می خوانیم که " این حرف [تا] که از ادات بیانیه ی زمان و مکان است. در قدیم بیش تر از امروز به کار می رفته است مثال از بلعمی :" نوح نخست زاغ را بفرستاد که شو و بر زمین بنشین و بنگر تا آب چند مانده است" در اینجا تا به جای که بیانیه آمده است (57)

و دیگر کاربرد حرف "را" به جای "برای" :

 در شعر شاملو: لب خندشان / لابه و تزویر است/ انعام را / بطلب دامن فراز کرده اند(58)

 بادام بی مغزی می شکنیم / یاد یاران را (59)

خامش منشین خدا را / پیش از آن در اشک غرقه شوم / از عشق چیزی بگو (60)

آه اگر آزادی سرودی می خواند /کوچک/ هم چون گلوگاه پرنده ای / سالیان بسیار / می باید دریافتن را/ "61"

از تاریخ سیستان : "غرض مصطفی را بوده و دین اسلام را...." (62)

اسرار التوحید : " گفت آن آب که ما را، از آن وضو می باید ساخت هنوز از چشمه بیرون نیامده بود ، این درویش منتظر آن بود تا آب از چشمه بیرون آمد، او بیاورد شما داوری مکنید... شیخ گفت : یاد داری که فلان روز، استاد ما را املا می کرد... (63)

اسماء اشاره ای مرکب: "آنک" و "اینک" :

در شعر شاملو : آنک قصابان اند / بر گذرگاه  ها مستقر / با کنده و ساتوری خون آلود/ روزگار غریبی ست نازنین (64)

آنک منم/ که سرگردانی هایم را همه/ تا بدین قله جل جتا پیموده ایم (65)

آنک منم پا در طیب باژگون نهاده/ با قامتی به بلندی فریاد /(66)

اینک چشمی بی دریغ / که فانونس اشکش/ شوربختی مردی را که تنها بودم و تاریک

لبخند می زد/ (67)

اینک موج سنگین گذر زمان است که چون جوبار آهن / در من می گذرد /(68)

به نوشته ی ملک الشعرا بهار : " آنک در مورد اشاره دور که به حالت تنبیه یا تبشیر باشد می آمده است. و اینک در مورد اشاره نزدیک در همان حالت خاقانی گوید:

در ابخاریان آنک گشاده             حریم رومیان اینک مهیا (69)

و گاه آنک در مورد آن وقت یا آن جا ... مثال از تاریخ سیستان : او را بدان اسرائیل خواندند که او اندر بیت المقدس بود و آخر همه کس بیرون آمدی و پیش از همه اندر شدی همه چراغ ها دیدی فرو کرده زان عجب داشت اندر مسجد نهان شدی تا این کی همی کند چون زمانی بود : آن کس را بیافت و بگرفت ... آنک نام اسرائیل : بر یعقوب نهادند زیرا که آن جنّی را اسیر کرده بود" که این جا به معنی آن گاه یا آن وقت یا آن ساعت است" *

پیشاوند "در" :

این پیشاوند در شعرهای شاملو پرکاربرد است :

به زمانی که خود در نرسیده بود / چنین زاده شدم / در پیشه جانوران و سنگ /(70)

جنگل آینه ها به هم در شکست / و رسولانی خسته بر این پهنه نومید فرود آمدند /(71)

شکوهی در جانم تنوره می کشد / گویی از پاک ترین هوای کوهستان/ لباب/ قدحی در کشیده ام (72)

دالان تنگی را که در نوشته ام/ به وداع فرا پشت می نگرم/ (73)

آسمان / بی گذر از شفق/ به تاریکی در نشست/ (74)

ناگهان / عشق/ آفتاب وار/ نقاب برافکند/ و بام و در/ به صوت تجلّی در آکند /(75)

این آئینه ئی که از بود خود آگاه نیست/ مگر آن دم که در او نگرند/(76)

مثال از تذکره الاولیاء : چون برفت چراغ بمرد خواست آب خورد کوزه از دستش در افتاد و شکست .... (77)

... نمد او گرفت و در پوشید و کلاه او بر سر نهاد و بعد از آن پیاده در کوه ها و بیابان ها می گشت تا به مرو رسید آن جا پلی دید، نابینائی را دید که از پل درگذشت (78)

تاریخ بیهقی : "... و عمامه قصب بزرگ اما بغایت باریک و مرتفع و طرازی سخت باریک و زنجیره ئی بزرگ و کمری از هزار مثقال پیروزه ها در نشانده*

... و بسیار سخن رفت در معنی وزارت، تن در نمی داد و گفت بنده غریب است میان این قوم و رسم این خدمت نمی شناسد... لفظ مبارک بیافت و بازگشت بدانکه مواضعه نبید برسم و درو شرایط شغل در خواهد (79)

"فراز " :

سبک شناسی : " فراز دارای معنی های بسیار و منجمله به معنی بالا، ضد نشیب و فراز برابر فرود و فرا، ضد باز به معنی بسته است چنان که فرخی گوید:

من و او هر دو بحجره در و می مونس ما       باز کرده در شادی و در حجره فراز

حافظ فرماید:

حضور مجلس انس است و دوستان جمعند      و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

" بهار توضیح می دهد که در شعر فرخی به معنی بسته شدن افاده شده است. (80)

و شاملو سروده است : در معبر قتل عام/ شمع های خاطره افروخته خواهد شد/ دروازه های بسته / بناگاه فراز خواهد شد/ که به معنی بسته شدن افاده شده است ، یا :/ کوه است این/ شکوه پا در جائی / فراز و فرود/ و گردن کشی بی این که بداند / (81)

"فرو" :

 " از پیشاوندهای دری ست که من باب تاکید فعل آورند، چون : باران فرو ایستاد درخت ، درخت فرو خشکید، مرد را فرو گرفتند و گاهی مثل فرا جهت فعل را مشخص می سازد چون باران فرو بارید، مرد فرو خفت، برگ فرو ریخت، گیسو فرو آویخت.  کسائی گوید:

بانک جراد بشنو در باغ نیمروز     همچون سبوی نو که به آبش فرو زنند

و فردوسی گوید:

 فرو شد بماهی و بر شد بماه            بن نیزه و قبه بارگاه (82)

و شاملو نیز من باب تاکید فعل آورده است: و قطره های خون / از حفره های تاریک چشم اش / بر گونه های استخوانی وی فرو می چکید/ (83)

و دیگر پیوستن حروف به ضمیر است :

مانند: حتی بگذار آفتاب نیز برنتابد / بخاطر فردای ما اگر / بر ماش منتی است/ (84) {توضیح اینکه نمونه های دیگری مانند : چه ت، کت، هرگزت، که تان ... در شعرهای او به کار رفته است}

مولوی و یا به قول شاملو، ملای روم در فیه ما فیه از این نمونه آورده است: "میان بسته بود و کار می کرد و دوش می گفت که این مکن و آن بکن (85)

گاه شاملو عبارت هائی به کار برده مانند: باش تا میوه غرورت برسد/(86)

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد/ که مادران سیاه پوش داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد/ هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند/(87)

کشف الاسرار : "باش تا فردا که اینان از بندگی ننگ داشتند و برتری جستند و با ربوبیّت در کبریا و عظمت منازعت کردند ایشان را بر فتراک بیدولتی آن ناکس بندند(88)

عین القضات : باش تا موفقی را بشکّ راه دهند و بداند که ندارد باخلاس خود بینا گردد(89)

و در عین حال این مصراع معروف :باش تا صبح دولت بدمد....

و دیگر عبارت : "هم از آن" یا "هم از این" در شعرهای شاملو، چون: و خلق را دیدم / که حجره ها را همه / گرد بر گرد میدان انباشته بودند/ هم از آن گونه که صحن را/ و آری/ هم از این جاست/ فاجعه آغاز می شود/(90)

و مسجد من/ در جزیره ئی ست / هم از این دریا /(92)

پرواز در تداوم است / هم از آن گونه کز آغاز/(93)

عین القضات: این مایه رتبت را چندین تقریر کرد، در روزگار زمان، و هم از این عالم است(94)

کتاب الانسان الکامل: و آن که می گوید که بعضی از کارها درین عالم بی تربیت و بی نسق می رود ، هم از این جهت است که افلاک و انجم مدبّران عالم سفلی اند(95)

دیگر کاربرد عبارت "پس پشت" در شعرهای شاملو: از صف تماشائیان العازر/ گام زنان راه خود گرفت/ دست ها/ در پس پشت/ به هم در افکنده/(96)

پس پشت مردمکانت/ فریاد کدام زندانی ست/ که آزادی را / به لبان برآماسیده / گل سرخی پرتاب می کند/(97)

بنگر چه درشت ناک تیغ بر سر من آخته /آن که باور بی دریغ / در او بسته بودم اکنون که سراچۀ اعجاز پس پشت می گذارم(98)

زمان پیچ سیاه گردونه را / به هیأت فریادی پس پشت می گذارد/ (99)

تاریخ بیهقی: با سواری دو هزار آویزشی قوی کرد، پس پشت بداد تا ایشان به حرص از پس پشت آیند و از کمین بگذرند تا آن گاه کمین ها بگشایند و دو رویه در آیند و د رکار کنند چون ملطّفه منهی بر سید برین جمله در وقت نزدیک التونناش فرستادم و بنشستم تا احتیاط کند چون به دشمن نزدیک آید و حال برین جمله است، نکرده بودند احتیاط چنان که بایست کرد به لشکر گاه تا خللی بزرگ افتاد و پس شبگیر خصمان بدو رسیدند و نیک، نیک بکوشیدند و پس پشت بدادند(100)

در این سطور برخی عبارات و یا کلماتی که شاملو در سروده هایش به کار برده است مشاهده می شود مانند: "برین جمله"، "بایست" و تکرار کلمات چون "نیک، نیک".

وی سروده است: تا در عزای اردو، اردو مرده، بگرییم/ (101)

تا بر این دوزخ دوزخ نابکاری بشوریم /*

توضیح این که عبارت "پس پشت" در دیگر متن های قدیم نیز آورده شده اکنون نمونه ای از اسرار التوحید:  "قامت گفت و به فریضه مشغول گشت ، من این بار گستاخ تر شده بودم آهسته از میان خاشاک بیرون آمدم و در پس پشت او بنشتم (102)

"حالی" به جای "اکنون" و "حال" :

چه شبی چه شبی! / شرم ساری را به افتاب پرده در  واگذار/ که هنوز از ظلمات خجلت پوش / نفسی باقی است/ دیو عربده در خواب است/ حالی سکوت را بنگر/ (103)

اسرارالتوحید: شیخ گفت مبارک باد و بفرمود حالی تا آنچ آن زن فرستاده بود جمله هم آن جا به نان سپید و بریان و حلوا و بوی خوش بدادند، شیخ با جمع هم چنان روی به صحرا نهادند... (104)   ... من حالی پای افزار کردم و پیش شیخ آمدم.... (105)

کلمات تصغیر در شعر شاملو :

نیم شب پلنگ پر هیاهوی قاشقکی برخاست... (107)

من بی نوا بنده گکی سر به راه نبودم / و راه بهشت مینوی من / بزرو طوع خاک ساری نبود/(108)

اسرار التوحید : "نانی بشکستم و از آن میان نازککی بیرون کردم و به وی دادم .... (109) .... خادم گفت: بقا باد شیخ راکه پارگکی در دل کرده ام شیخ را خوش آمد. گفت چون در دل باشد خوش باشد. (110)

چیزی بگوی :

از ترانه های کوچک غربت :  چیزی بگوی / بیش از آن که در اشک غرقه شوم/ چیزی بگوی/ ... / خامش منشین خدا را / پیش از آن که در اشک غرقه شوم/ از عشق چیزی بگوی/"111"

اسرارالتوحید: حسن گفت دلم را هراسی می آورد چیزی بگوی یعنی بیتی بگوی حسن گفت مرا صوتی نبود، این بیت ها به تازی یادم آمد، بگفتم بی صوت و شیخ با سر سماع شد و نعره فرا زدن ایستاد... (112)

تذکرة الاولیا: عبدالواحدبن عامر گوید: باسفیان توری به عیادت او رفتیم از هیبت او سخنی نتوانستیم گفت، سفیان را گفت : چیزی بگو گفت یا رابعه دعاکن تا حق تعالی این رنج بر تو آسان کند.... (113)

یکی از گونه های کلامی در شعر شاملو : "یاء" انشائی ، "یاء" نکره و همچنین غیر شرطی ست که در سروده هایش پر کاربرد است نمونه ای چند:  همه ی چیزی / ازپیش/ روشن است و حساب شده / و پرده/ در لحظه معلوم/ فرو خواهد افتاد (114)

پرواز عصیانی فواره ئی / که خلاصیش از خاک نیست/ و رهایی را تجربه ئی می کند/(115)

شد آن زمان که به جادوی شور و حال/ هر برگ را/ بهاری می کردی/(116)

نه نشانه خاموشی دیگران / که تا راندن شور چشمان را / کلکی بود/ پنداری (117)

کشف الاسرار : پیر طریقت گفت حبذا روزی که خورشید جلال تو بر ما نظری کند، حبذا وقتی که مشتاقی از مشاهده ی جمال تو ما را خبری دهد، جان خود طعمه سازیم بازی را که در فضای طلب تو پروازی کند، دل خود را نثار کنیم محبّی را که بر سر کوی تو آوازی دهد (118)

تاریخ بلعمی: این را تدبیری کنید که مرا برایشان وظیفه ای بود و خواسته های ایشان برایشان مباح بود ، تا هر چه خواهند کنند (119)

گفتنی ست که این نمونه در تاریخ بیهقی نیز پر کار بود است .

در برخی شعرهای شاملو خطاب هائی آورده شده است مانند "ا̗ی" این نمونه هنوز هم در خراسان متداول است.  مثال از مرثیه های خاک : نگاه کن ا̗ی / نگاه کن که چگونه/ فریاد خشم من از نگاه ام شعله می کشد/ چنان که پنداری/ تن دیسی عظیم / با ریه های پولادین خویش نفس می کشد/ (120)

فریب مان مده ا̗ی!/ حیات ما سهم تو از لذت کشتار قصبانه بود لعنت و شرم بر تو باد/(121)

تذکره الاولیاء: گفت من در کار تو سخن نمی توانم گفت تو در کار من سخن گوی گفت نیک مردی ا̗ی، اگر نه آنستی که دنیا را دوست می داری (122)

"چه مایه" یعنی چه اندازه از شعر بوتیمار : چه لازم است بگویم/ که چه مایه می خواهم ات/ چشمان ات ستاره است ./ دل ات اشک (123)

کتاب الانسان الکامل: اول اندیشه کردن که چه مایه به کار باید حکم است و چون آنچه بکار می آید حاصل کند قضاست (124)

از شاهنامه فردوسی :

سر مرز توران در شهر ماست/ ازیشان بما بر چه مایه بلاست/(125)

دیگر آوردن "یکی" به جای یک : به ملال/ در خود به ملال/ با یکی مرده سخن می گویم/(126)

... و در ایمن ترکنج گمانت/ به خیال سست یکی تلنگر/ آبگینه عمرت/ خاموش / در هم شکند/(127)

آن کو به یکی آری، می میرد/ نه به زخم صد خنجر/(128)

یکی نگاه کن/ در کجای کهکشان می سوزد این چراغ ستاره تا ژرفای پنهان ظلمات را به اعتراف بنشاند/(129)

یکی بر نامده فریاد/ فرو ریخته دندانه ها همه/(130)

این نمونه علاوه بر نثرهای متون قدیم در شاهنامه نیز پرکاربرد است.

شاهنامه فردوسی :

می آورد و نار و ترنج و بهی          زدوده یکی جام شاهنشهی...

بدان سرو بن گفتم ای ماهروی    یکی داستان امشبم باز گوی

بپیمای می تا یکی داستان           بگویمت از گفته باستان

ز پرده در آمد یکی پرده دار           بنزدیک سالا شد هوشیار (131)

این نمونه ها که به عنوان مثال در این نوشتار بدان اشاره شد مولفه هائی ست از آثار گذشته ی زبان فارسی و تلفیق آن با زبان امروز که در مجموع ساختار شعر شاملو را در مقوله ی زبان تشکیل می دهد. به نوشته پور نامداریان  " آشنایی عمیق شاملو با فرهنگ و زبان توده ی مردم از یک سو و آشنائی با نظم و نثر گذشته از سوی دیگر باعث شده است که وی بسیاری از کلمات عامیانه غیر شاعرانه جواز عبور دهد او معتقد است که ذهن شاعر باید از کلمات پر بار شده تا بتواند عواطف و اندیشه های خود را بیان کند: " به هر اندازه که ذهن ما از کثرت کلمات پر بار تر باشد به همان اندازه اندیشیدن برایمان آسان تر و مایه دادن به ماده خام اندیشه که ذهن از آن بار برداشته ممکن تر و بیان آن چه در ذهن گسترش یافته سهل تر خواهد بود چرا که اندیشیدن با کلمات است نه با تصاویر" شاملو به کمک همین دو منبع یعنی زبان ادبی گذشته و زبان مردم ، دایره ی لغوی زبان شعر خود را وسعت و گسترش بخشیده است (132)

وی سپس اضافه می کند ... در زبان شعر شاملو فعل را می توان به دو دسته تقسیم کرد دسته اول فعل هائی ست که در زبان فارسی متداول است و دسته ی دوم فعل هایی است که در زبان امروز به خصوص زبان گفتار از رواج افتاده است و در این جا نمونه ای چند از " فعل های جدید رایج در زبان فارسی امروز " آورده می شود (133)

هوای تازه:

ماسیدن :  شب که می ماسد غمی در باغ .../

جان گرفتن: و با سمفونی دلپذیر یاس و تاریکی جان می گیرند/

پرسه زدن : بر نسیم عبوس و مبهم و شبانگاه پرسه می زنند/

تف کردن :  ابر به کوه ها و کوچه ها تف می کرد .../

حرف زدن: نابودشان کنم و از آن لام تا کام با کسی حرف نزنم.../

سرازیر گشتن : به دریای دیوانه که کف غلیظ بر لبانش می دوید سرازیر گشتم/

پر پر زدن : و دریا پر پر می زد /

چیدن : و بوی لجن نمک بود ... همراه وزش نسیم در نفس من چیده بود/

سایه زدن: سایه ای آشنا به چشمانم سایه زد /

جرقه زدن : و دیگر در فریاد من آتش دمیدی جرقه نمی زد/

نشست کردن : و باران از درز تخته های دیوارش به دورن نشست می کند/

شلنگ انداختن : ... که بر راه دیوان های گرد گرفته شلنگ می اندازد /

هجی شدن: هنگامی که افتاب / در پولک پولک برف/ هجی میشود /

 رج زدن : و به راه اندیشیدن / یاس را/ رج می زند /

مجاب کردن : شانه ات مجابم می کند/ در بستری که عشق / تشنگی ست /

شکل گرفتن : ولوله پراکنده / شکل می گرفت ... (134)

کاربرد این فعل های رایج در زبان شعر او بدون هیچ گونه تغییری در ساختار تحلیل شده اند اکنون نمونه های دیگری از کتاب مدایح بی صله گزینه می شود که باز هم شامل واژگان و ترکیب های رایج در زبان امروز است :

میز : مرگ برابر من نشسته بود / آن سوی میز کنکاش /

چرخ چاپ : از خاطرم گذشت که چرا بر نمی خیزد پس؟ / مگر نه قرار است / که خون بیاید / و چرخ چاپ را بگرداند/

غنج: دل اش غنج می زند/ و به ریش جادوگر آب دهان پرتاب کن/

ناکس : ناکسی که به طاعون آری بگوید و/ نان آلوده اش را بپذیرد/

تشریفات: و تشریفات سخت در خور بود / صف سربازان با آرایش خاموش بپادگان شطرنج(135)

راهرو: راهرو با احساس سهمگین حضور سایه ئی هیولا که فرمان سکوت می دهد/

خوابگاه : محور خوابگاه هائی ست با حلقه های آهن در دیوارهای سنگ / و تازیانه و شمشیر بر دیوار/

بضاعت ناچیز:  که آتش سیاه اندوده ام / دوزخ را/ از بضاعت ناچیزش شرمسار می کند/

بیمارستان: این بیمارستان از آن خنازیریان نیست/

آشپزخانه: و در آشپزخانه / هم اکنون/ دستیار جراح/ برای صبحانه سر پزشک / شاعری گردن کش را عریان می کند/

کتاب لغت: و چنین است و بود / که کتاب لغت نیز/ به بازجویان سپرده شد/

بازجویان : که بازجویان به تنگ آمده/ شیوه دیگر کردند/ و از آن پس سخن گفتن نفس جنایت شد/*

کلک: که تا راندن شور چشمان را کلکی بود / پنداری/

کپک: دلم کپک زده آه/ که سطری بنویسم/ از تنگی دل/

بارانداز: کجاست بارانداز این تلاش به جان خریده به نقد تمامت عمر/

تعادل محض: گرما و سرما در تعادل محض است و / همه چیزی در خاموشی ی مطلق /

مشارکت: به دعوت مقاومت ناپذیر آب/ محتاطانه/ به سایه سوزان اندام اش/ انگشت/ فرو می برم/ احساس عمیق مشارکت(136)

یا در ققنوس در باران:

مجله: صبح پائیزی در رسیده بود / با بوی گرسنگی / در ره گذر ها/ و مجله کوچک در دست ها/ با چند طلاکوب اش/(137)

اگر تمام شعرهای شاملو بررسی شود از این نوع واژه های رایج که در زبان مردم است فراوان استفاده شده بی آن که از متن جدا شود یعنی متفاوت به نظر برسد زیرا که این واژگان در ساخت قرار گرفته اند و به صورت جزئی از ساختار درآمده اند، این ساختار مانند ساختمانی ست که در آن هرچه اسباب قرار دهند شکل ساختمان تغییری نمی یابد .

همگرائی کلمات:

 گذشته از سبک و ساختاری که شاملو در شعرهایش به وجود آورده ، مقوله دیگر : کلماتی ست که طی قرن ها در متون به فراموشی سپرده شده اند اما وی آنها را از زمان های متفاوت برگفته و با واژگان رایج به شکلی یکدست و ملایم همنشین سازی نموده است که تنها آهنگ این کلمات به صورت موسیقی واحد احساس می شود و از این رهگذر همگرائی کلمات را با تبحر خاصی اجرا نموده به گونه ای که زیبائی های ساختاری توام با موسیقی جدید وپرداخت تازه را که در شعر ایران بی سابقه بوده عرضه داشته است و به نظر اکثر صاحبنظران کمبود موسیقی وزن در شعرهای شاملو احساس نمی شود. در این مورد دکتر شفیعی کدکنی نگاشته است:" شاملو اگر از موسیقی بیرونی عروض سود نمی جوید و موسیقی کناری نیز در خدمت شعر او نیست ولی آزادی و قدرت بی نهایتی در استفاده از دو نوع اخیر موسیقی معنوی و موسیقی داخلی دارد هم چنان که از موسیقی کناری نیز گاه گاه سود می جوید این استفاده به حدی ست که گاه خواننده فراموش می کند که این شعر موزون به عروض نیست (138) در جای دیگر نیز آورده است : " وقتی شعر او را می خوانید هر کلمه ای را خواه از عوام باشد و خواه از زبان ادب اگر بخواهید عوض کنید احساس می کنید نظام شعر به هم می ریزد (139) و این همه به یمن معماری کلمات است با شناخت کامل از ابعاد واژه گان و دستیابی به راز کلمه، به این پاره دقت کنید : شهر/ هراسان/ از خواب آشفته ی خویش برآمد / و تکاپوی سیری ناپذیر انباشتن را از سر گرفت/ انباشتن و هر چه بیش انباشتن/ که دست تهی را/ تنها/ بر سر می توان کوفت (140)

مصراع اول برگرفته از زبان رایج است مثلاً – شهر هراسان از خواب بیدار شد طبق معمول این جمله در اغلب نوشته های امروز استعمال می شود اما با گذاشتن ترکیب برآمد در انتهای مصراع همگرائی صورت می گیرد و هم چنین در مصرع دوم که با کلمات آرکائیک سروده شده در ضمن به معماری کلمات توجه شود. در مصراع سوم به جای تکاپو اگر جستجو آورده می شد تا چه اندازه وجه موسیقائی آن تنزل می یافت چون حرف مصوّت پ در کلمه ی تکاپو با مصوّت پ در کلمه ی پذیر به لحاظ موسیقائی همخوان است و بدین ترتیب در چهار مصراع بعدی شش بار از حرف ت استفاده شده است و هم چنین به لحاظ وجه موسیقائی اصطلاح تو سر زدن را تنها /بر سر می توان کوفت / آورده است در ضمن فعل کوفت دارای ایهام نیز می باشد که اغلب در ناسزا گفتن به کار برده  می شود و دیگر به جای کلمه تنها اگر فقط نوشته می شد این زیبائی و بلاغت حاصل نمی شد .

من / تنها فریاد زدم/ نه/ من از / فرو رفتن / تن زدم/ (141)

اگر به دو مصراع آخر توجه شود ، دو بار صدای تن، تن شنیده می شودکه این موسیقی پنهان در کلمات است که شاملو از این دست به قول خودش در سروده هایش استفاده کرده است .

آن گاه که من/ دست اندر کار شوم حتا/ که نقطه ی پایان را / براین تکرار ابلهانه ی بامداد و شام بگذارم / و دیگر / رأی تقدیر را به انتظار نمانم/(142)

این پاره با دو کلمه همگرائی شده است کلمه اندر که امروز دست به کار شدن معمول است و دیگر کلمه رأی که ارکائیک است و با کلمه را که بعد از تقدیر آورده شده نیز همصدا است .

زندان باغ آزاده مردم / و شکنجه و تازیانه و زنجیر/ نه وهنی به ساحت آدمی / که معیار ارزش های اوست/(143)

در زبان رایج می گوئیم : زندان جای مردم آزاده است که با تعویض صفت و موصوف یعنی ازاده مردم که به لحن قدیم است سبک خود را رقم می زند و در مصرع آخر: معیار ... از گفتار امروز استفاده کرده و اما همگرائی با آزاده مردم در مصراع چهارم/ نه وهنی بر ساحت آدمی / صورت می پذیرد .

ریگی اگر خود به پوزار ندارید / انتظاری بیهوده می برید / پیغام آخرین همه این است/(142)

این چند مصراع با کلمه پوزار و فعل می برید، همگرائی شده است. چه معمول آن انتظار کشیدن است نه انتظار بردن . اما در باب پوزار جای حرف است پور نامداریان در این مورد نوشته است پوزار کشیدن را می توان به معنی مجازی راه رفتن و قدم زدن و نظایر آن گرفت که بار معنایی تلاشی پر زحمت و کوششی خستگی ناپذیر را نیز به همراه خود دارد کلمه پوزار در متون فارسی نیامده است. ظاهراً شکل کوتاه و تغییر یافته ای از کلمه مرکب پی افزار و پای افزار است که معنی کفش دارد شاملو شاید این کلمه را از لهجه ای خاص گرفته باشد به هر حال ترکیب زیبا و رسائی است: بر پرت افتاده ترین راه/ پوزار کشیده بود/ رهگذری نا منتظر/ که هر بیشه و پل آوازش را می شناخت (145)

اما در شعر لوح که نمونه اش آورده شد همان کفش معنا می دهد چون می گوید : ریگی اگر به پوزار ندارید / به اصطلاح امروز که می گویند : " ریگی اگر به کفش ندارید"

این هم از شگردهای شاملوست که لغات غریب و از یاد رفته را از نو به کار می گیرد.

         از راست به چپ: هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی،نیما یوشیج، احمد شاملو، مرتضی کیوان

به یادم هست سالها پیش نقدی راجع به شعر شاملو خواندم که منتقد در باب کلمه دشخوار نوشته بود:" این کلمه را خود شاملو با پسوند خوار و پیشوند دش ساخته یعنی از ساخته های خود شاملوست" و ترجیح می دهم که اسمی از این منتقد در این جا ذکر نشود .

باری مدتها گذشت تا این که یک وقت نامه های عین القضات همدانی را می خواندم دیدم کلمه در آن متن به این صورت آمده است: " از آن که او را فرا خاطر تواند آمدن که مجموع این اعداد سخت دشوار بود و این کلمه نسبت به او دشخوار است (146) و همچنین در تاریخ بلعمی نیز که بعدها خواندم چنین آمده بود : " کار بر او سخت شد و بیماری دشخوارگشت (147)

و شاملو سروده است : سفری دشخوار و تلخ از دهلیزهای خم اندر خم / و پیچ اندر پیچ / از پی هیچ/(148)

در این باره از شعر مرثیه : با تکرار حروفی همسان در مصرع ها به ویژه تکرار دوبار حرف خ در مصرع اول و هم چنین در مصرع دوم و چهار بار حرف پ در مصرع های چهارم و پنجم و همچنین تکرار سه بار حرف چ موسیقی کلمات را اجرا نموده است این یکی از شگردهای شاملو در اجرای موسیقی شعر است که البته چندان هم بی سابقه نبوده است به عنوان مثال: به این دو بیت از زینبی شاعر قرن هفتم توجه شود:

تیر و تیغت تازه دارد دین تازی را همی

چون کمین دترد کمانت بر گمان بد گمان

زهر در تن زهر گردد بی گره گردد زره

زهره گوید زه امیرا چون به زه کردی کمان

در صنایع بدیع این گونه را جناس اشتقاق خوانند: " صنعت اشتقاق آن است که در نظم یا نثر الفاظی را بیاورند که حروف آنها متجانس و به یکدیگر شبیه باشند، خواه از یک ریشه مشتق شده باشند مانند کلمات: رسول، رسیل، رسایل و خواهان ، خواهش ، خواهنده یا از یک ماده مشتق نباشند اما حروف آن ها چندان شبیه یکدیگر باشند که در توهم اشتقاق شود از قبیل الفاظ : آستان، آستین و زمان ، زمین و کمان، کمین و امثال آن ... قسم دوم را شبه اشتقاق نیز گویند(149)

این نمونه در کار اکثریت شاعران کلاسیک ایران دیده می شود و از قضا بیت هائی که تا حدودی مشهور مطرح اند و در قلمرو گفتار جاری اند غالباً از این گونه اند مانند این بیت هاتف اصفهانی:

توکمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین 

همه غمم بود از همین، که خدا ناکرده خطا کنی

بخش دیگر موسیقی شعر شاملو که به تناسب مضمون آواها را به صدا می آورد :

بانک در بانک / خروسان می خوانند/

در این دو مصراع کوتاه چهار صدای بالا تکرار می شود تا بانگ خروس تشدید شود و آنجا که بیان افت حالت است صداها افقی اجرا می شوند :

و تحقیر است که هر سپیده دم / از نو/ احتراع می شود /(150)

 در این سه مصراع 13 صدای افقی ست و یک صدای بلند.

مرد تلخ که بر شاخه خشک انجیر بنی وحشی نشسته بود /(151)

در این سه مصراع هم صداها افقی اجرا می شوند.

در تو می رسد / از تو می گذرد / بی آنکه واپس نگرد (152)

 اما حالت نزدیک شدن را با صدای "یی" در کلمه پیش بیان می کند:

پیش مِی آید و پیش می آید/ به ضرباهنگ طولی از درون پنداری / خیره در چشمان ات(153)

و دیگر صدای بالای آه در این دو مصرع : آه سیاهی را مانستی / یکی آه سیاه را /(154)

و این آه چهار بار تکرار شده است به غیر از دو آه که در دو مصراع وجود دارد دو آه دیگر نیز در سیاهی و سیاه به تلفظ در می اید که موسیقی پنهان کلمات است و صداهای بالا و پائین که در مجموع هفت صدای بالا و پنج صدای پائین به بهترین وجه با مضمون همخوانی می کنند .

شرقا شرق شادیانه به اوج آسمان/ شب نم خسته گی بر پیشانی مادر/(155)

گذشته از تکرار شین که شادی را به اوج آسمان می رساند که البته تنها تکرار کلمه ی مذکور نیست بل که هفت صدای بالا یعنی تکرار آ و هم چنین سه بار صدای زیر باعث می شود که چنین اوج و فرودی در این مصراع ایجاد شود . چه اندازه شاعر سرخوش است در این مصراع ناگهان در مصراع بعدی تغییر حالت به وجود می آید با "شب نم خستگی بر پیشانی مادر"  که شبیه اوج و فرود سنفونی کلاسیک است .

 همیشه همان/ اندوه/ همان/ تیری به جگر در نشسته تا سوفار/(156)

در سه مصراع اول حرکت مصرع ها کند و آهسته است ناگهان در مصراع چهارم شتاب می گیرد مثل راهی به طرف سربالائی رسیدن به بلندی و بعد سراشیبی که شبیه سنفونی اجرا شده است اگر به صداها در مصراع چهارم دقت شود هشت بار صدای افقی و دو بار صدای بالا در انتها این موسیقی را کامل می کند و بدین ترتیب شاملو همگرائی کلمات را با همخوانی آواها نیز اجرا می کند گفتنی ست که وی از موسیقی کناری سجع یا قافیه گاهی در شعر هایش استفاده می کند :

تشنه کام کلام اند؟ / - نه! / این جا / سخن / به کار نیست / نه آن را که در جبّه و دستار /   فضاحت می کند / نه آن را که در جامه عالم / تعلیم سفاهت می کند / نه آن را که در خرقه پوسیده / فخر به حماقت می کند / نه آن را که چون تو / در این وانفسا / احساس نیاز / به بلاغت می کند (157)

سجع در شطحیات عرفا و بزرگان صوفیه بسیار استفاده شده و مشهور آن مناجات نامه ی خواجه عبدالله انصاری ست در این جا نمونه ای از شرح شطحیات روزبهان بقلی آورده     می شود که شباهت هائی از حس و احساس شاملو از آن دریافت می شود:

این بی رسمان زمانه / آن بدیدند و این بشندیدند / از آن گمراهی / بعضی را بکشتند / و بعضی را بسوختند / مریدان بدیشان برسیدند / و مریدان از ایشان برمیدند... / می پنداشتند که ایمانست / ندانستند که طغیانست / لاجرم مشتاقان را، دام بلا شدند / تا در هبا ، هبا شدند / این شوخان جاهل از سر حسد / در خون آن سبک روحان سعی کردند / و آن پاکان حضرت را / بدست آن ناپاکان اوباش بازدادند / تا از سر غوغا / آن شاهان راست نهاد را برنجانیدند / از بدایت تا نهایت / انبیاء و اولیاء را / این گران جانان درّاعه و دستار پرست / از حسد بدست خون  باز دادند / آه از دست این نا تمامان / ندیدی که آدم چه کرد با ابلیس ؟ / ندیدی که چون اهرمنان بگریخت ادریس / ندیدی که با نوح نوحه گر چه کرد پسر؟ / ندیدی که با خلیل چه کرد ازر؟... (158)

و شاملو سروده است :

یادگاریم و خاطره اکنون / دو پرنده / یادمان پروازی / و گلوئی خاموش / یادمان آوازی (159)

و بدین ترتیب شاملو با جسارتی خاص و با استفاده از امکانات ادبی گذشته این سرزمین سبکی می آفریند که در تاریخ شعری ایران بی سابقه است. شعری زیبا که صدای شکوه ی قرن ها در آن متبلور است و در زمانی که اسطوره ها به فراموشی سپرده شده اند، شاملو زبان اسطوره ها را در شعر متجلی می سازد و با صدای حماسه سخن می گوید و گذشته ی دور و زمان اکنون با تلاش و تکاپوی مداوم او در شعر شاملو و شعر شاعرانی که شعر سپید می سرایند؟ در صورتی که هر دو شعر موزون به وزن عروضی نیست حال آن که در مورد شعرهای شاملو اصطلاح شعر شاملوئی یکار برده می شود، چه فرق است بین شعر سپید با شعر شاملوئی ؟ مسلّم این است که بین این دو تفاوت بسیاری ست همان گونه که قبلاً در مورد زیبائی های شعر شاملو و نکات دیگر آن ذکر شد در این مقایسه آیا شعر سپید معاصر چیزهایی از زیبائی شناسی کم نمی آورد؟ این که شعر سپید معاصر به استثناء شعر شاملو تا کنون[ موفق] به حرکت در قلمرو زبان نگردیده و به اعتباری در اذهان جا نگرفته است به خاطر کمبود زیبائی های جدید در شعر سپید نیست؟ به عنوان مثال سروده های فریدون مشیری که از طرف شاعران آوانگارد نفی می شود، در طی چهار  دهه جزء پر فروش ترین شعر است چون از زیبائی های سنتی وزن و قافیه برخوردار است و اگر این زیبایی های کلاسیک از شعر مشیری گرفته شود ، در جا از حرکت باز می ماند ،

 و ناگزیر مقوله ی زیبائی در شعر ضروری ست زیبائی های سنتی که در شعر کلیشه شده است و تکرار کلیشه ها نیز مانع خلاقیت است پس باید به زیبائی شناسی جدیدتری در شعر دست یافت. بدون تردید صدای آینده شعر از آن کسانی خواهد بود که به کشف زیبائی های جدید تری در شعر نایل آیند .   خرداد 1380

                                  ((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))

* یادآوری :   این مقاله پیش تر در مجلّه فرهنگ و توسعه شماره 50    ص 38 الی 47 منتشر شده است و انتشار دوباره اش در این وبلاگ پس از کسب اجازه از  نویسنده، پژوهشگر و شاعر محترم و ارجمند خراسانی : جناب آفای تقی خاوری است.

برای خواندن پانوشت ها به ادامه مطلب مراجعه شود


ادامه مطلب

نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/11/14 ساعت 11:21 | لینک ثابت |

زبان زرگری (لوترا) - کنکاشی در زبانهای ساختگی

نوشته: محمد مهدی حسنی 

الف – طرح بحث

خوب به خاطر دارم که در کودکی و نوجوانی، بسیاری از مردم شهر ما به زبان زرگری صحبت می کردند. شاید اکنون در بعضی از  شهرها آداب چنین سخن گفتنی، متروک شده باشد ولی هنوز در کشور ما قشری از صنف ها و طبقات اجتماعی  با زبان قراردادی خاص خود سخن می گویند که جز خودشان دیگران عاجز  از فهم منظور آنانند و همچنین با گشت و گذاری در اینترنت و کتابها، آنجا که موضوع سخن، مردم شناسی و فرهنگ عامه و فولکور  و یا مباحث زبان شناسی است،  می بینیم وجود زبان های ساختگی و جعلی در میان بسیاری از شهرهای کوچک و دهات گزارش می شود. به این گونه زبان ها در فارسی، لوتر = lutar ، لوترا =  lutarà، لوتره = lutre و لتره = lotre نیز گفته می شود.

صادق همایونی در بررسی خود می گوید : " یکی از زبانهای رائج در میان عوام بیشتر نقاط فارس مانند شیراز، سروستان، فسا، جهرم، داراب، نی ریز، کازرون و فیروز آباد و نیزبچه های این مناطق "زرگری" است.  البته روشن است که در سایر نقاط ایران نیز وجود دارد. نویسنده چون در نقاط مختلف فارسی شخصاً با آنها روبرو شده بذکر نام آنها پرداخته ولی هرگز حصر بدان مناطق نشده و نمی شود. نکته دیگر اینکه در بعضی از کشورها نیز اینگونه گفتگوها رائج است. "خوروموف" ایران شناس روسی در نامه ای که در مارس 1970 به نویسنده نوشته در  باره این زبان در تاجیکستان اشارتی دارد که بد نیست ذکر شود : " ... در بعضی از محلات تاجیکستان بچه ها و دختران خرسال زبانی را اختراع می کنند که فقط خودشان از این زبان استفاده می کنند و مقصودشان اینستکه در وقت گفتگو دیگران آنها را نفهمند این زبان چند شکل مختلف را داراست یکی از معروفش اینستکه :

   OZ-ÓK-ÁZ-AM   K-UZ-Û =  OKÁ-M  KU? یعنی " مادرم کجاست ؟ " یعنی در هر کلمه هجای : اَز، یا اُز یا اِز  وجود دارد که بین هجای عادی آنرا داخل می کنند و زود زود حرف می زنند و کسانیکه باین زبان عادت ندارند نمی توانند آنرا بفهمند ...... "  زبانهای دیگری مانند کشکی، سینی، مطربی، مرغی و میشی در بعضی از مناطق، از جمله در سروستان "مرغ و میشی" وجود دارند که از انواع لوترند. *1

و همچنین به گزارش سایت آفتاب : " كولیهای شرقی زبان لوترا را كه شاخه‌های خاصی چون مرغی، زرگری، مطربی، سینی و ... از آن جدا شده است پایه زبان خویش قرار داده‌اند، ته‌مانده زبان لوترا در ایران در منطقه گلستان و خراسان و كاشان و كرمان بازمانده در میان كولیهاست و جزو زبانهای پنهان ایرانی قرار دارد. رامشگران تهران نیز لوتر ویژه ای دارند. در مشهد هم لوترهای زرگری، مرغی و لامی به کار برده می شود.

لوتر سلیری یکی از زبانهای کولیان ایران است که در میان کولیهای ساکن شمال شرق ایران که خود را گیلک و زبانشان را گیلکی می نامند متداول بوده و هست. در بیش از 28 آبادی از بلوکهای قزقونچای، مزه رود و فیروزکوه واقع در استان مازندران به لوتر سلیری سخن گفته می شود و مردها بیشتر از زنها و بچه ها به این لوتر مسلط هستند.

کولی های خوزستان بجز زبان عربی و کمی فارسی با زبان مخصوصی باهم صحبت می کنند که به زبان زرگری و مطربی شباهت دارد . استفاده از این زبان معمولاً درمیان همه کولی های ایران رایج است. " * 2

در فرهنگ (پنج جلدی) واژگان تبری،  با تاکید بر اینکه گویش استرابادی از لهجه های زبان طبری است (ج 5 - ص  2467) .  آقای کریم الله قائمی به بیان قواعد هر یک از زبان های ساختگی محلی آن سامان از جمله لوترای استرابادی که تقریبا حروف کلمات در آن وارونه میشود، می پردازد. با توجه به طولانی بودن مقاله ابشان ما در زیر تنها معرفی این زبانها و اولین قاعده هر زیان را از قول ایشان بیان میکنیم :

1 - زبان سمدی : غیر از زبان های فارسی گرگانی، لوترای استرابادی و شالی، یکی از زبان های رایج شهر گرگان " استرآباد سابق " زبان سمدی" بوده است . این زبان چار چوب لوترای گرگانی (وارو) را ندارد . زبان سمدی دارای ساختمان ترکیبی و درعین حال ساده است و فراگیری آن آسان می باشد . تکلم پیوسته ی کلمات سبب می شود که افراد متفرقه از مفهوم جملات اصلی آن عاجز بمانند . تند گویی در هنگام تکلم یکی از ویژگیهای این زبان است که برای افراد نا آشنا به آن غیر متعارف می باشد. در بین مردم بومی شهر گرگان هنوز تعدادی از افراد وجود دارند که با این زبان آشنائی کامل دارند .

کلمات تبدیلی به سمدی مانند لوترای گرگانی و شالی به شیوه ی صوتی است هر حرفی که دارای یک صدا باشد به شیوه یک سان به سمدی تبدیل می شود .

در زبان " سمدی " قاعده بر این است که حرف اول هر کلمه را برداشته و به جای آن حرف " س" قرار داده و به جای بقیه حروف کلمه نیز همان حروف اصلی را قرار دهند سپس پسوند " مدی madi  " به آن افزایند..... .

2 - زبان شالی Sali : درجه اهمیت این زبان به اندازه زبان فارسی گرگانی و یا لوترای استر آبادی نیست. قانونمندی این زبان مانند زبان سمدی ساده است . همان گونه که در مقدمه لوترا ذکر شد، در پنجاه سال پیش افرادی به این زبان تکلم می کردند که از پیشینیان خود آموخته بودند . امروز هم با همه دگرگونی های اجتماعی، مهاجرت های اقوام به این شهر، وجود رادیو و تلوزیون که بسیاری از اصالت های گذشته را نابود کرده است باز هم این زبانها بصورت پراکنده پا برجا مانده اند .

3 - زبان زرگری zargari : زبان زرگری، زبان آشنا و رایج همه شهرهای ایران است که امروزه بیشتر جنبه سرگرمی داشته و در بین عده ای در گرگان و شهرها و روستاهای استان گلستان نیز رایج است . این زبان هرگز مانند زبان لوتری استرآبادی، سمدی ویا شالی در این منطقه جدّی گرفته نشده است .

چند جمله به زبان زرگری، شرگری و سرگری

زرگری : برو خانه                   بز رز خازانه زه .

شرگری: برو خانه                   بش رش خاشا نه شه .

سرگری: برو خانه              بس رس خاسا نه سه .

زرگری: بابات کو؟                   بازا بازات کوزو؟

شرگری : بابات کو؟               باشا باشات کوشو؟

سرگری: بابت کو؟                 باسا باسات کوسو؟

4 - زبان مرغی morgi :  این زبان از خانواده های زبان " زرگری " بوده و دارای قواعد ساده ای همانند قواعد "زرگری " است و مانند زرگری در بیشتر مناطق ایران رواج داشته است . قواعد آن به شرح زیر است.  در زبان "مرغی" حروف "ر"  و "غ =q " نقش مهمی دارند این دو حرف پشت سر هم آمده و حرف " ر، " ساکن است و همیشه بعد از یک حرف صدا حروف " ر" و " غ " را می آوریم . اولی ساکن است و دومی حرکت حرف اول کلمه اصلی را دارد .اگر هجا تمام نشود حرف بعد را بصورت " س" و گاهی " د " آورند . گاهی دو حرف ساکن هم بعد از آن در تکمیل هجا آورده شود مانند:

من  man      م رغ ن     = مرغن         marqan

تو <ت> to    ت رغو     = ترغو                tarqo

مرد  mard    م ر غ د    = مرغد             marqad

بز     boz      ب رغ ز    =  برغز             borqoz

است ast        ارغ ست   = ارغست   arqast ر.ح.  

آقای علی بلوک باشی  در باره لوتر گوید : "... زبانی است ساختگی که دو تن یا گروهی در میان خود قرار داده باشند، تا دیگران به گفتگو و راز سخنان آنان  پی نبرند. ساختمان اینگونه زبان بیشتر با دگرگون ساختن واژه های زبان مادری و افزودن یک یا چند حرف ثابت و معین در میان حرفهای یک واژه پدید می آید. نامی ترین و همگانی ترین نمونه این لوتر، "زبان زرگری" است که به یک صورت در بیشتر شهرستانهای ایران، میان دسته های مخصوصی از مردم گفته می آید . لوترهای معروف دیگری که از دیر باز در تهران و پاره ای دیگر از شهرستانهای ایران رواج داشته و اکنون نیز برخی از آنها در میان گروهی از خانواده های قدیمی تهران بوپژه زنان رواج دارد، لوتر"مرغی" ، "کشکی"، "برگردان" ، و "سینی" است . همچنین شهرهایی هست که لوتر ویژه ای دارند که شاید در دیگر جایها نباشد. مانند لوتر"گوشتی" در قم  و "لامی" در مشهد. "

در همانجا از ساختمان و قواعد  زبان زرگری بحث و نمونه هایی از قبیل ضمایر فاعلی، صرف فعل رفتن با ضمایر فاعلی و گربه و اندام های او،  اعضای خانواده و نام اعداد، وچند جمله بزیان زرگری آمده است. * 4

همچنین آقای دکتر منوچهر محجوب، یکی دیگر از لوترها (لوتر مطربی) را که میان مطربان تهرانی که پاتوقشان بیشتر در بنگاههای شادمانی خیابان سیروس بوده و یکی از جالبترین و در عین حال سخت ترین لوترهاست را گرد آوری کرد ه است.

نوازندگان و خوانندگان و هنرمندان و نمایشگران رو حوضی در جایی که نیاز باشد که دیگران سخنان ایشان را در نیابند، به زبانی میان خود گفتگو می کنند که لوتر مطربی نام دارد و این لوتر زبانی است شیرین که میان مطربان طرفداران بسیار دارد .   وی با بیان این که ساختمان لوتر و چگونگی مطربی بر پایه واژه های زبان فارسی بنیاد نهاده شده و همچنین طرز ساختمان و چگونگی ساخت آن را توضیح داده است که بعنوان نمونه تعدادی از واژه های اشاره شده و معادل لوتر آن به شرح زیر از مقاله پیش گفته نقل می شود .

انسان شنسان لی       امسال شمسال لی      اسب شسب لا

عروس شروس لا    عینک  شینک لی     آفتاب  شافتاب لا

آتش شاتش لا    آسیاب شاسیاب لا     خرمن  ارمن خا

گل  اول گا     جغد اغد جا     پشت اشت پو

زمستان  امستان زی    عمو  شمویه لا     خدا   ادایه خو     رفتم   افترا شدی

می خوریم  ارده خو می شویم         می خورند    ارده خو می شوند* 5

مولف کتاب فرهنگ و لغات زبان مخفی، با بیان اینکه زبان در گروههای اجتماعی متناسب باهنجارهای آنها دچار تغییراتی می شود و این تغییرات عمدتاً در واژگان و اصطلاحات زبان است.  لوترا یا به تعبیر ایشان زبان مخفی ( ساخته شده معادل آرگو=argot ) را یکی از گونه های اجتماعی زبان می داند . و در مورد ویژگیهای این نوع زبان اعتقاد دارد که زبان مخفی در اصل یک زبان مستقل نیست و یکی از شکلها و گونه های هر زبان معیار است. زبان مخفی عمدتاً درحوزه واژگان و تا حدی اصطلاحات و عبارتهای فعلی ابداع و زایده هر زبان می شود.  بخشی از این واژه ها به سبب کثرت استعمال به زبان مردم کوچه و بازار راه پیدا می کند و جزئی از زبان معیار می شود. و این یکی از راههای افزایش واژگان هر زبان می تواند باشد.  وی همچنین طفیلی و زائیده بودن را یکی از ویژگیهایی اصلی این گونه زبان می داند. بدین معنی که بسیاری از واژه های این زبان را با افزون معنی جدید و دادن ارزش عاطفی به واژهای موجود یا تغییر واژه های موجود زبان می سازند. مولف گوید: زبان مخفی را می توان یک نظام واژگان دانست که همراه زبان معیار وجود دارد. یعنی نظام آوایی و صرفی و نحوی زبان مخفی با زبان معیار مربوط به خود یکی است و فقط واژگان آن با واژگان زبان معیار متفاوت است . و یکی دیگر از ویژگیهای اصلیش داشتن مترادفهای فراوان است. و بیشترین شباهت را زبان عامیانه دارد. به نظر می رسد زبان عامیانه راهی است برای رسیدن به زبان مخفی و زبان مخفی در بافت زبان عامیانه به کار می رود. بدین معنی که واژگان زبان مخفی با واژه ها و اصطلاحات زبان عامیانه آمیخته می شود و به کار می رود . * 6

ب – انواع زبان لوترا و پبشینه آن در فرهنگ عامه و ادبیات رسمی ما: 

زبان مرغی، زبان مطربی، زبان سینی، زبان میمی، زبان لامی،  زبان گاوی، زبان اشتری،  زبان گوشتی،  زبان سیدی،  زبان انگوری، زبان مخابره‌ای،  که در اکناف و اطراف کشور ما رواج داشته و یا دارد همه از این قبیل است که  می توان این زبان ها را زبان شرطی، زبان قراردادی، یا زبان ساختگی، یا زبان جعلی یا زبان مخفی نامید .

پیش تر گفتیم به این گونه زبان ها در فارسی، لوتر، لوترا، لوتره، و لتره نیز گفته می شود و در ادبیات عامیانه فارسی قدمت آن به روزگاران دیرین می رسد.

چنانکه در کتاب " حدود العالم من المشرق الی المغرب" که در قرن چهارم هجری به سال 372 هجری قمری تالیف یافته،  می خوانیم : " استرآباد شهريست بردامن كوه نهاده و با نعمت وخرم وآبهاي روان و هواي درست. ایشان به دو زبان سخن گویند یکی به لوترا ؟ استرآبادی و دیگری پارسی گرگانی. " * 7

در فرهنگ دهخدا بنقل از  نسخه اي از لغت نامه اسدي تالیف تالیف ابومنصور علی بن احمد اسدی توسی می خوانیم : " ليف گياهي است و در لوترا ريش را ليف گويند. "

و همچنین لوترا و زبان زرگری در اشعار زیر آمده است :

نیست حرف خیر گفتن بر لب اهل طمع

آنچه میدانند این مردمان زبان زرگریست (خان خالص) * 8

سخن سنج و قدح نوش و غزل خوان        ادا فهم و زبان زرگری دان (ملا فوقی یزدی)* 9

خرد سرّ غيبي کند فهم از او                چو گويد سر کلک تو لوترا (کمال اسماعيل) * 10

دانی چه نام دارد کلکت به لوترا         اندر زبان اهل سخن ناودان شکر(کمال اسمعیل) * 11

هرچه با خويش و آشنا گوئي               همه مرموز و لوترا گویي (کمال اسماعيل) * 12

زرگر که سمند دلبری می داند          از بس که طریق دلبری می داند

می راندم از کرشمه روزی صد بار      بازم به زبان زرگری می خواند (لسانی) * 13  

هميشه تا که بود زيف زشت و دخ نيکو    به لفظ لوتره گويان ياوه گوي کرخ

ز چرخ باد همه شغل دشمنان تو زيف      ز بخت باد همه کار دوستان تو دخ (سوزني) * 14

از دور دیدم دو چشم برابری میکرد        دعوی به سر زلف پری میکرد

یارب به فدای هر دو گردم                   جنگ به زبان زرگری می کرد ( کتاب کوجه) * 15

ج- معنی واژه لوترا و زبان زرگری در فرهنگ ها :

در لغت نامه دهخدا و آنندراج و  برهان قاطع  و فرهنگ مترادفات و اصطلاحات ( دیگر اثر صاحب آنندراج) و فرهنگ جهانگیری و بهار عجم،  فرهنگ نفیسی و فرهنگ نظام با اختلافی در عبارات، واژه لوترا و مترادفات آن، به زبان قراردادي و ساختگی گفته شده است  که دو کس یا جمعی و یا صنفی  با هم تکلم می کنند و که غير از خودشان کسي دیگر آن را نفهمد. و زبان زرگري و زبان مرغي از جمله آن دانسته شده است و با جنگ زرگری تنظیر شده است (بهار عجم و آنندراج و برهان قاطع ). و نیز به معنی لغز و چیستان آمده است (بهار عجم و فرهنگ نفیسی و فرهنگ جعفری). و یلاخره در دهخدا، معادل آنه، لهجه، شکسته زباني، رُطيني، نیز آمده است. و همانجا می خوانیم  : " ... گويند زبان زرگري در ميان عربي زبانان نيز بدينگونه وجود دارد. و بطور مثال اين رائح انت (کجاميروي ) را بدين گونه ادا ميکنند: «ازين ز رز ائزح  ازنتز». اب انستاس گويد: در دروز و احساء و دمشق رواج دارد و آنرا "زقزقه" و "لسان العصافير"  مي نامند. وي از يکي از نويسندگان مجله لغةالعرب آورده که زبان زرگري از 50 سال قبل در ايران رواج يافته است . رجوع به مجله لغةالعرب سال 9ص 102، 103، 298 و 299 شود و ...  التراطن ; لوترا گفتن به لغت عرب است(زوزني) . "  

آقای دکتر صادق کیا معادل تازی کلمه لوتر یا لوترا را "رطینا"  و "رطینی" که در زبان عربی کلام غیر مفهوم معنی میدهد و "رطانیه"  که سخن به جز عربی گفتن است و "تراطن"  که سخن به زبان عجم با یکدیگر گفتن است و "ارتل"  که مرد گنگلاج  کندزبان است وازماده های "رتل" و "رتم" و "رت" و "رتج" بوده می داند. * 16 .

یکی از مشهورترین  لوتراها در ایران زبان زرگری است. دهخدا به نقل از فرهنگ فارسی معین گوید : زبان زرگری: زبانی است غیر معمول که دو کس با هم قرار دهند تا چون با یکدیگر سخن گویند ، دیگران نفهمند در این زبان عادت بر آنست که حرف مخصوص را در همه کلمات تبدیل بحرف دیگر " مخصوصاً ز" کنند .

استاد اقبال آشتیانی  نیز در مقاله  "فارسی ساختگی"  خود  در باره وجود لوترا ها در گذشته  گوید : " ...  در   گذشته از زبانهای طبقاتی و لغات رمزی و اصطلاحی که در میان جمیع اقوام، در زبانهای قراردادی یعنی زبانهایی که مخصوص یک طبقه معدود محدود یا چند شخص یا رمز بین دو نفر است،  قبلاً متکلیمن آنها،  جمیع علایم و رموز قراردادی را بوسیله آشنایان با فرهنگهای مخصوص و یا جلب توافق قبلی یکدیگر مشخص می کنند و مابازاء هر کدام از آنها را بشکلی که متفق علیهای جمیع ایشان باشد معین می نمایند تا در موقع تکلم در فهم مقاصد همدیگر بزحمت نیفتند. * 17

دکترهینریش بروگشن در سفرنامه خود که در زمان ناصرالدین شاه قاجار به کشور ما آمده، گوید : " ....   در کوشکه فرصتی پیدا کردم که با یک نفر از عشایر" زرگر" آشنا شوم . درباره زرگرها و تهران چیزهای زیادی شنیده بودم و مخصوصاً اروپاویها مطالب و شایعات عجیب و غریب و حیرت آوری را در مورد آنها نقل می کردند. معروف است که عشایر زرگر از اعقاب و اولاد اسکندر کبیر هستند که درایران باقیمانده اند . زبان آنها گرچه شبیه فارسی است ولی بسیاری لغات یونانی در ان وجود دارد و مخصوصاً اعداد آنها شبیه اعداد یونانی است.

ولی من در تحقیقاتی که کردم به این نتیجه رسیدم که این شایعات نباید صحت داشته باشند و برعکس زبان آنها ریشه فارسی دارد و سعی شده است که کلمات فارسی را گسترس داده، طولانی کنند. از مثالهایی که در اینجا از کلمات زبان زرگری می زنم متوجه منظورم خواهید شد .

یک: بزه کیزی؛   دو : دوزو تازه؛ سه : سزاتازه؛ چهار: چهارزا تازه؛  پنج: پنج تازه؛ شش: شیزیش تازه؛ هفت: هزف تازه؛ هشت: هشتازه؛ نه: نوهوتازه؛   ده: دزه تازه؛   کاغذ: کازاغذ؛ ده: دزه، در: درز؛ بزرگ: بزرگزه.

مرد زرگری که او را در کوشکه از اهالی همدان بود و از آنجا به این ده آمده بود و خود او از شایعات در باره زرگرها اطلاع داشت و افتخار می کرد که از   نسل و اعقاب اسکندر کبیر است ." * 18

د – اهمیت وجودی و لزوم حفظ لوتراها :

سوای آنچه در مطاوی مطالب قبلی گفتیم، شادروان دکتر محمد جعفر محجوب در این باره  گوید :  در بعضی مشاغل و در میان بعضی از طبقات و قشرهای اجتماعی  زبان خاص و قراردادی "لوتره، لوترا" وجود دارد، مثلاً قصابان اصطلاحاتی خاص خود دارند، دنبه را گردکی و استخوان را فس و گوشت پروار را آجری می گویند. این گونه لوتراها نیز باید تا حد امکان گرد آوری شود و اگر قواعد دستوری خاص نیز بر آن حاکم است مورد نظر قرار گیرد . * 19

کتاب کوچه با تاکید بر اینکه گرد آوری و ضبط همه لوترهایی که میان دسته های گوناگون مردم ایران رواج دارد یکی از ارزنده ترین کارهای فولکوری است و چاپ و درج آنها راهنمایی برای زبانشناسان خواهد شد، از خوانندگان خود درخواست کرده بود چنانچه لوتری میدانند و یا اینکه دلبستگی به تحقیق و ضبط لوترها دارند، لوترهایی مانند : مرغی، کشکی، برگردان، لامی، سینی و گوشتی و جز آن را که در سراسر ایران پراکنده است، پیش از آن که از یادها  بروند، کامل و دقیق و درست، و با نثری ساده و خوانا بطوری که پس از چاپ سایرین بتوانند آنها را باسانی بیاموزند و بکار بندند، یادداشت و ارسال کنند. *20

آقای کریم الله قائمی در فرهنگ واژگان تبری،  مقاله " گرگان و زبان وارونه"  در اهمیت بررسی لوتراها، گوید : پس از مطالعه برخی منابع دیگر، بیش از پیش به اهمیت لوترا و سایر زبانهای وارو همچون سمدی، شالی و زرگری پی بردم زبانهای مقلوبی که با موسیقی کلمات و تغییر آهنگ و هجاها و پس و پیش کردن حروف وظیفه ای اسرار گونه در ارتباطات مردم به عهده داشته اند.  زمینه ی پیدایش و شکل گیری معما گونه ی  چنین زبانهایی می تواند برای هر محققی موضوع تحقیقی جاذب و جالب توجهی باشد. خاصه این که در خصوص ظهور تاریخی این گونه زبانها با پرسشهای پیچیده ای مواجه ایم و آن اینکه با وجود و حضور فعال زبان های پر اهمیتی همچون تبری و گرگانی چه ضرورت و انگیزه ای پیدایش زبان دوم را ضروری ساخته است .

ھ -  لوترا در میان جوانان و نیز خلاف کاران :

 " چند وقتی است یك نوع رسم‌الخط ساختگی به ادبیات زیرزمینی اینترنت راه پیدا كرده است كه به همین سبك و سیاق، به آن رسم‌الخط «زرگری»‌ یا زبان «اینترلاتی» می‌گویند. بنابراین در تعریف رسم‌الخط زرگری یا زبان اینترلات نیز می‌توان گفت: یك نوع رسم‌الخط ساختگی است كه اینترنت‌بازان لوطی میان خود قرار گذاشته‌اند و با آن می‌نویسند تا دیگران نتوانند چیزی از نوشته‌های‌شان بفهمند. "  * 21

مولف کتاب فرهنگ و لغات زبان مخفی، در مورد دلایل ابداع و پشینه زبان مخفی گوید : " که بر اساس نخستین مدارکی موجود این زبان مربوط به سارقان و راهزنان بوده است. زیرا این جماعت،  که خلاف قانون رفتار می کرده اند نیاز بوسیله ای برای ارتباط داشته اند تا اسرارشان پوشیده بماند.

لفظ آرگو ریشه فرانسوی دارد و اولین بار در قرن پانزدهم به کار رفته است. و تعریفهای متفاوت در فرهنگها از این لفظ کرده اند.

در فرهنگ Longman  : زبانی که فقط طبقه خاصی به خصوص دزدان به آن تکلم می کنند و آن را می فهمند معنی شده است

و در Oxford به مجموعه ای از کلمات و عباراتی که گروهی خاص آنرا به کار می برند و فهمش برای دیگران مشکل است، اطلاق میشود.

و در Larousse آن معادل واژگان خاص برخی گروههای اجتماعی یا صاحبان حرف معنی گردیده است.

زبان مخفی معاصر را دو گروه ابداع می کنند و به کار می برند. اول قانون گریزان زیرا نیاز به زبانی دارند که حافظ افکار و مقاصدشان باشد و نامحرمان نتوانند از آن راه به دنیای آنان وارد شوند. دومین گروه کسانی هستند که خلاف هنجارهای جامعه رفتار می کنند. هنجارهایی که رعایت نکردنشان باعث شماتت و یا انگشت نما شدن می شود. این گروه کسانی هستند که گمان می برند در جامعه ای که زندگی می کنند تبعیضی به آنها روا و به آنها بی اعتنائی شده است. داشتن زبانی خاص و پر رمز و راز که دیگران نتوانند از طریق آن به عالم اسرارآمیزشان وارد شوند یکی از راههای اعتراض به تبعیض مذکوراست . اینان گمان میکنند که مقابل باقی جامعه قرار گرفته اند. این گروه به جز مخفی کردن اسرارخود هدف دیگری هم دارند و آن ساختن زبانی است که استفاده از آن نشانه تعلق به گروهی خاص باشد. سارقان و متکدیان و زندانیان و بدنامان و معتادان و گروه هایی که به نوعی مقرراتی را نقض می کنند جزء گروه اول و نوجوانان و جوانان – عمدتاً دبیرستانی – جزء گروه دوم هستند. " * 22

هر چند تلاش آقای دکتر مهدی سمائی، از حیث جمع آوری لوترای جوانان و بزهکاران قابل تقدیرست و همچنان که خود گفته اند، تا قبل از ایشان کسی به گستردگی کار ایشان در باره زبان مخفی  فرهنگی منتشر نساخته است و بعضی آثار چاپ شده نظیر مجموعه لغات و اصطلاحاتی که سید ابراهیم نبوی در ضمیمه کتاب سالن 6 آورده است ویا  آن میزان لغات و اصطلاحاتی که خانم مهشید مشیری در کتاب فرهنگ اصطلاحات عامیانه جوانان آورده است، هرگز به حجم و گستردگی و دقت کار و تلاش ایشان نمی رسد،  لیکن با توجه به سابقه دیرین  وجود لوتراهای مختلف در بسیاری از جوامع شهری و روستایی ما و نیز تعریف واژه argot در فرهنگهای آکسفورد و لاروس و همچنین اشاره خود ایشان به اصطلاحات و کدهای آمده در فرهنگ اصطلاحات جبهه، اثر درخشان و ارزشمند آقای سید مهدی فهیمی، تقیید زبان مخفی به زبان بدکاران و لوطیان و بزهکاران از ناحیه ایشان صحیح بنظر نمی رسد.

 چنانکه در فرهنگ اصطلاحات جبهه، اصطلاحات و تعبیراتی که به فرهنگ عامه و معارف عمومی جبهه اشتهار دارد و در میان رزمندگان و فرزندان ایرانی این آب و خاک متدوال بوده همراه با یک سری اصطلاحات نظامی کلاسیک و پارتیزانی و اصطلاحات کد جمع آوری و به ترتیب حرف الفبا آورده شده است :نمونه ای از این لوتراها بدین قرار است : 

 آب شنگولی نوشیدنی های خوش طعم، آبله مرغان ازدواج،  آپاراتی دستشویی، آچار فرانسه قرص آسپرین، آدم خفه کن چلو مرغ، آشپز فرد فربه و چاق، آفتابه وسواسی، امور خالی امور مالی، آنتن جاسوس، بلدچی کسیکه راه کار دشمن را بلد بوده و نیروها را تا پای کار می برد= بچه های اطلاعات عملیات، بیت الحال بیت المال، پاسدار اضافه پاسدار وظیفه، خر حاج ملک آمبولانس به لهجه دزفولی، دانه مهمات، دم پایی ابری کوکو سبزی، دمت گرم آفرین، سرتیشه کلاشیتفک در اصطلاح زابلی ها، سوپر جفت صندلی سادات، فانون بدست نماز شب خوان، فرشته بی سیم، کار گره زنی کار گزینی، کالیبر بیست و هفت آدم پرچانه و حراف، لانه سنگر،  هتل ویژه سنگر انفرادی. *  23

و نیز دو زبان ساختگی "ویولاگ=Volàpuk  " و "اسپرانتو=EsPerànto  " که نخستین را "شلیر" در سال 1880 میلادی بر پایه زبانهای لاتینی و انگلیسی و دستور زبان آلمانی، و دومی را "زامن  هوف" به سال 1887 میلادی با واژه های یونانی و لاتینی و آلمانی و گنجانیدن شانزده قاعده دستوری ساده ساختند می توان جزء لوتر دانست. * 24

مدیر و نویسنده سایت وزین "یادداشت های یک زندانبان" با بیان اینکه : " گفتگو در زندان غالبا با واژه ها و اصطلاحات خاصی صورت می گیرد. واژه هایی که معانی متفاوتی با تعریف معمول خود دارند. زندانی تازه وارد گاهی در اوایل ورودش به زندان بسیاری از گفته ها و رفتارهای زندانیان را نمی فهمد، چرا که واژگان را هنوز نمی شناسد.اما به تدریج واژه ها  برایش جا می افتد و خود نیز از آن استفاده می کند. " در حال نشر و نوشتن لوتراهای زندان است.  و با دادن این تذکر که :  "  واژه ها و اصطلاحاتی که در این بخش می خوانید الزاما در مورد زندان نیست و خاستگاه آنها نیز فقط زندان نیست، اما در زندان این واژه ها و اصطلاحات مورد استفاده قرار می گیرد...." تاکنون مقداری از لوترای زندانیان را در وبلاگ خود آورده است و امید داریم که همچنان این کار ادامه یابد.  نمونه ای از لوتراهای زندانیان را که ایشان آورده، بشرح زیر است:

انبار دار یا انباری زن: یکی از راه های ورود و حمل  مواد مخدر، بسته بندی در بسته های کوچک و جاسازی در مقعد توسط برخی زندانیان

اوچن: به فردی که  مومن و خوب و مخلص باشد( در بند نسوان)

اورسی: به زنی که همه از او حساب می برند

بپا: کسی که نگهبانی می دهد برای عمل خلاف

بادیگارت: محافظ شخصی

بی قد: فقط * 25

در بالا نظر آقای دکتر مهدی سمائی را در باره اهداف جوانان از كاربرد لوترا خواندیم. بد نیست به نظر آقای رضوان روح بخش نیز در این باره نگاهی بیاندازیم.

وی گوید : "... مي تواند پوشيده سخن گفتن و رمزي حرف زدن، شدت بخشيدن به مفهوم مورد نظر، احراز نوعي هويت جمعي مثلاً براي جوانان و نيز نوعي ادعاي معلومات داشتن و قدرت سخنوري و... باشد. ..... واژه هاي زبان مخفي را مي توان به ۳ شكل يافت: ۱- تشريفات زدايي از الفاظي كه در بين اقشاري از مردم اهميت و ارزش دارد ۲- به صورت اعتراض و واكنش به زبان رسمي و زبان خودي مثل: خفن، دودره ۳- گاهي استفاده از واژگان بيگانه: اندشه (آخرشه)، IQ (فرد خنگ). ...... عوامل به كارگيري اين زبان متعددند و مي تواند به دليل شكاف يا تعارض نسلي و عدم درك ايده ها و افكار ميان دو نسل باشد. مثلاً ميان والدين و فرزندان و لذا جوان ترها چنين زباني را براي هويت يابي و تفاوت ميان خود و افراد مسن تر به كار مي برند. همچنين پيشرفت هاي فني و تكنولوژيكي كه سبب ايجاد وسايل و لوازم جديد و سهولت ارتباطات انساني شده نيز در اين امر بي تأثير نيست چرا كه بسيار از اين اصطلاحات به خود اين وسايل اطلاق مي شود مثل پژو حسرتي يا دوو مونگل (ماتيز). .....    عامل ديگر مي تواند اين نكته باشد كه جوان دوست دارد به نحوي هويت يابي كند. پديده استقلال طلبي كه با ورود فرد به دوران نوجواني آغاز مي شد تغييرات جسمي و روحي و ذهني كه در وي ايجاد مي شود در سال هاي پاياني نوجواني و آغاز جواني به اوج خود مي رسد و اين امر سبب مي شود نوجوان و يا جوان تا حدي در پي احراز هويتي جديد و مجزا از ديگران برآيد و بيشتر به همسن و سالان خود كه شرايطي كما بيش مشابه وي دارند نزديك شود و اين زبان مي تواند زبان مشتركي براي تكلم ميان آنها باشد. جالب توجه است كه پژوهش ها نشان داده كه اين اصطلاحات بيشتر در بين جوانان و نوجوانان تهراني استعمال مي شود تا جوانان شهرستاني و همچنين در تمام نقاط تهران نيز به كار نمي رود بلكه در مركز و غرب تهران كه جمعيت زيادي دارد بيشتر استفاده مي شود. برخي از اين اصطلاحات به شرح زير است: فازدادن (عشق و علاقه)، سريش شدن (پافشاري كردن روي مسأله اي خاص)، كُپ كردن (يكه خوردن و متعجب شدن)، در پيت (ظاهر نامناسب و وارفته). * 26

و – نظری عجیب در باره ریشه چند لوترای ایرانی :

خانم دکتر ایران کلباسی در مقاله خود به استناد  کتاب واژه نامه رومانو که توسط آقای شیر علی تهرانی زاده قوچانی، حدود 700 واژه از رومانوهای مشهد و قوچان و نیز از روستای درگز را جمع آوری کرده است. و همچنین گزارش دستنویس 8 صفحه که بوسیله آقای پرویز البرزی ورکی، اهل قزوین و دانشجوی زبانشناسی دانشگاه تهران در تابستان سال 71، از روستای "زرگر" تهیه شده است،  پاره ای از ویژگیهای دستوری و واژگانی این زبان مورد بررسی قرار گرفته است. و خلاصتاً گفته اند که : "  زبان "رومانو" که از خانواده زبانهای هند و اروپائی است، زبانی است که تا کنون تحقیق کاملی در باره آن صورت نگرفته است. این زبان متعلق به قومی است به نام "رومانو" یا "زرگر" که در حال حاضر در مشهد و قوچان و نیز در روستای "زرگر" یا "زرگرها" در شرق شهرستان قزوین به کار می رود.  اینکه این مردم منشا ایرانی دارند یا غیر ایرانی هستند و زبانشان از کدامیک از شاخه های زبانهای هند و اروپائی است هنوز نمی توان به یقین در باره آن سخنی گفت. تحقیقات بعدی این موضوع را روشن خواهد کرد ....  آن گونه که از "واژه نامه رومانو" بر می آید گویا در اروپا نیز هم اکنون گروههایی از قوم "رومانو" زندگی می کنند که در آلمان به نام "روما" معروفند . ار طرفی در منبع مذکور این قوم با اقوامی که به نام "کولی" معروفند ارتباط داده شده اند

در گزارش البرزی چنین آمده است : " روستای فعلی زرگر در کنار ویرانه های روستای قدیمی آن بنا شده و در حدود 40 کیلومتری مشرق شهرستان قزوین قرار دارد. در این روستا حدود صد خانوار سکونت دارند و جمعیت آن 800 نفر تخمین زده می شود. این روستا دارای مدرسه است و کمتر خانواده ای وجود دارد که فرزندی باسواد نداشته باشد بعضی از خانواده ها پسران خود را به دانشگاه فرستاد ه اند . مردم غالباً به کشاورزی : دامداری اشتغال دارند و تعداد قلیلی هم جذب کارخانه های اطراف شده اند د راین روستا سه طائفه سکونت دارند. " پاسالایره" یا طایفه زرگری که زبان اصلی دهکده به آنها نسیل داده شده است، "سالاتن لیدس" یا طائفه احمدی و "چوقورلیدس" یا طائفه گود نشین..." . در ادامه گزارش چنین آمده است : " ...طبق گفته یکی از پیرمردان محل در روزگار باستان دولت روم به دلایلی 280 نفر زن و مرد را به ایران می فرستد تا حکمرانان ایران آنها را اعدام کنند. اما اینان که مردمانی بسیار بلند قامت و پرچثّه بودند مورد عنایت و محبت پادشاه وقت قرار میگیرند و در ایران ساکن می شوند. و اعقاب آنها همین طایفه "زرگر" یا "رومانو" اند که مانند پدران خود اغالب آنها دارای قامتی بلند در حدود 200 سانتیمتر هستند. ... این قوم زبان خود را رومانو چیپ یا "زرگری" می نامند و معتقدند که زبانشان به دلیل نفوذ فارسی و ترکی در حال نابودی است. * 27

اینجانب مطالعات تخصصی در باره زبان شناسی ندارم  تا بتوانم در مورد صحیح و سقیم بودن این نظر اظهارنظری کنم، تنها می توانم بگویم با توجه به فقر منابع مقاله بنده متقاعد نشده ام و نظر داده شده، بی محابا و نو است و اشاره ما بدین موضوع، تنها به این خاطر است که یاداشت ما ازحیث آوردن نظرات مختلف در باره لوترا ها کامل باشد.

ز - قواعد ساخت زبان زرگری

در این قسمت به نقل از آقای صادق همایونی منتشره در جلد اول مجموعه خطابه های نخستین کنگره تحقیقات ایرانی، قواعد زبان زرگری را بیان می کنیم : 

" در نخستین برخورد با زبان زرگری هر چند با آن آشنا باشیم و آنرا خوب بدانیم ممکن است تصور کنیم که قرار گرفته حرف "ز" در میان حروف یک کلمه بر مبنای هیچ قاعده و قانونی استوار نیست و حتی در گام های اولیه ممکن است حرف "ز" را هم نتوانیم بشناسیم و تازه بعد از شناخت فقط تشخیص دهیم که حرف "ز" باید در میان حروف قرار گیرد و اصول آنرا، تا حدی طبیعی و نه بر مبنای قاعده ای بدانیم . در حالیکه چنین نیست و زبان زرگری دارای قواعدیست اصولی و کلی و محل قرار گرفتن حرف "ز" امری طبیعی و بسته به میل شخص نیست و نمی توان آنرا به هر صورتی و در هر محلی بکار برد زیرا نه تنها جای بکار بردن حرف "ز" مشخص است، بلکه حرکتی را هم که حرف "ز" باید بپذیرد معین و مشخص است چه تنها حرف "ز" در وسط کلمه قرار نمی گیرد بلکه همراه با قرار گرفتن، حرکتی را هم به صورت فتحه  و یا کسره و یا ضمه می پذیرد که فوق العاده دقیق است و اگر در حرکت و یا در محل قرار گرفتن آن اشتباهی رخ دهد آنچه به زبان می آید زرگری نیست و اگرکسی زرگری بداند از آن کلمه چیزی در نخواهد یافت و سخت برایش نامفهوم خواهد بود متاسفانه تا کنون کوچکترین توجهی به این زبان که در بعضی از کشورهای خارج نیز در میان بچه ها و عوام رائج است نشده و تحقیق جامعی که در بردارنده قواعد کلی این زبان و حتی راهنمائی برای رسیدن به مقصود باشد وجود نداشته و هرجا سخن از آن به میان آمده است جز اشاره و تذکار چیزی نبوده اکنون بی مناسبت نمی داند کوشش هائی را که نگارنده برای دریافت قاعده و قانون این زبان انجام داده است و خوشبختانه به نتیجه مطلوب رسیده است عرضه بدارد – تا چه قبول افتد و چه در نظر آید .

قواعد کلی :

1 –  مبنای زبان زرگری ، قرار دادن حرف "ز" در میان کلمات است .

2 – برای قراردادن " ز" حرف اول کلمه را عیناً و بدون هیچگونه تغییری بیان می کنند و بعد با همان حرکتی که آن حرف دارد" فتحه یا کسره یا ضمه " حرف "ز" را به دنبال آن می آورند و بعد از بیان "ز" حرف دوم کلمه را با حرکت خودش بیان کرده و "ز" را نیز مجدداً با حرف دوم به زبان می آورند و بعد حرف سوم و بیان "ز" و همنطور سایر کلمه الی آخر .  مثال : حَسَنْ حَ  "زَ" سَ  "زَ"  ن  

مثال دیگر: مُعلم مُ  "زُ"  ع′  "ز′"  ل̗  "ز̗̗"  م     و     مثال دیگر : آجر  آ  "زا" جُ "زُ"  ر 

3 – اگر در کلمه حرفی فاقد حرکت(ساکن) باشد، آن حرف بعد از خودش و بر خلاف قاعده، حرف "ز" را نمی پذیرد و باید گفت اصولاً "ز" همیشه بعد از حرفی قرار می گیرد که دارای حرکت فتحه یا کسره یا ضمه باشد .

مثال : تخته " ت′  "ز′" خ ت̗ "ز̗"    که می بینیم  خ  بعد از خودش "ز" را نپذیرفته.

مثال دیگر : چشمک " ش ساکن و فاقد حرکت است " :

چ̗  "ز̗"  ش  م′   "ز′"  ک   که می بینیم "ک " بعد از خودش " ز" را نپذیرفته .

4 – هر گاه حرفی راساً فاقد حرکت باشد و بعد از آن "الف " قرار بگیرد مثل خانه و لانه حرف "ز" د رمیان حرف و الف قرار نمی گیرد

مثال : خانه خا "زا"   ن̗  "ز̗"      و      مثال دیگر : لانه لا  "زا"  ن "ز"

مثال دیگر: آمد آ  "زا"   م′  "ز′" د      و   مثال دیگر : بالا با  "زا"   لا   "زا "

ه5 – هرگاه "ی" در وسط کلمه قرار بگیرد،  تلفظ نمیشود و به آخر "ز" به جای حرکت "ی" اضافه میشود .

مثال :  شیدا ش′ "ز′ی"  دا  "زا"   و  مثال دیگر : پیدا پ′ " ی′  "دا  "زا "

و بعضی اوقات "ی" همراه با حرف مقابل بیان می شود و البته "ز" بر طبق قاعده خویش "ی" را در آخر خود می پذیرد و این در صورتی است که حرف "ی" حالت "ا̗ی" را داشته باشد و در غیر این صورت همان قاعده فوق برآن حکمرفاست .   مثال : شیون شی  "زی"  و′  "ز′" ن  و  مثال : چیره چی  "زی"  ر̗ "ز̗" 

و مثال : شیر شی  "زی" ر   و مثال : شیراز شی  "زی" را "زا" ز

6 – هاء غیر ملفوظ در آخر کلمات به کلی حذف می شود و فقط به صورت "ز" آنهم با حرکت حرف ما قبل خود بیان میشود :

مثال : بنگاله ب′  "ز′" ن  گا  "زا"  ل̗  "ز̗"  و مثال : پیمانه  پ′  "ز′"  ی ما  "زا"  ن̗  "ز̗"

مثال : لاله لا  "زا"   ل̗  "ز̗"

7 – حروف آخر کلمات بعد از خود حرف "ز" را نمی پذیرند و کلمه با آخرین حرف خودش پایان می پذیرد .

مثال : کتاب ک̗  "ز̗"   تا  "زا"  ب        و  مثال دیگر : مداد م ̗ "ز̗"  دا  "زا"  د

مثال دیگر : کبریت ک̗  "ز̗"  ب  ری  "زی" ت   و مثال دیگر : لباس ل̗  "ز"̗   با  "زا"  س

8 – در کلماتی که حروفی از آن تشدید دارند حرفی که دارای تشدید است دوباره بیان میشود منتهی یکبار ساکن و بدون حرکت و همراه حرف "ز" ماقبل و یکبار هم با حرکت حرف بعد از خود .

مثال : ارّه ا̗  "ز̗ر"  ر̗ "ز̗"   و مثال دیگر : بقّال ب′  "ز′ق"   قا   "زا"  ل

مثال دیگر : برّان   ب′ "ز′ر"   را  "زا" ن    * 28

                     (((((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها :

1 -  یازده مقاله در زمینه فرهنگ عامه، تالیف صادق همایونی، انتشارات اداره کل فرهنگ و هنر فارس، آبان 1356 ، شیراز - ص 41 الی 42

2 - بنقل از آفتاب به نشانی اینترنتی : http://www.aftab.ae/lifestyle/view.php?id=89930

3 -  فرهنگ واژگان تبری (با همانند های مازندارانی ، استاربادی ، گیلی، قصرانی )، کار گروه مؤلفان، زیر نظر : جهانگیر نصری اشرفی، شرکت انتشارات احیاء کتاب، چاپ نخست – زمستان 1381 ، تهران)  –  ص 2509 الی 2519 .

4 - کتاب هفته،  شماره 16 - یکشنبه اول بهمن ماه 1340- ص 81 به بعد

5 - کتاب هفته،  شماره 37 - یکشنبه سی و یک تیر ماه 1341- ص 165 الی 168

6 – فرهنگ لغات زبان مخفی، دکتر مهدی سمائی،  نشر مرکز، چاپ سوم،1382 ، تهران – ص 5 الی 12

7 - حدود العالم من المشرق الی المغرب، مولف ناشناخته،  تصحیح و حواشی دکتر مریم میراحمدی و دکتر غلامرضا ورهرام، دانشگاه الزهرا(س)،  چاپ اول 1372 ، تهران - ص 395

مصححان کتاب در پاورقی حدود العالم و به استناد منبع :

Huart "Textes presans relaif a la secte des Houroufis" in: GMS - VOL:9-NO: 9.p.19.

نقل کرده اند که در قرن پانزده میلادی گویش استرآبادی را پیروان آئین حروفیه برای اجرای تبلیغات مذهبی خود به کار می بردند. لیکن با ملاحظه آثار حروفیه خاصه فضل ا... استرآبادی رهبر حروفیان (متولد 740 ھ. ق. و مقتول به سال 796 ھ. ق. ) از قبیل جاودان کبیر (تفسیری بر قران کریم) و نومنامه و جاودان نامه ، هرچند بعضاً  قسمت هایی به گویش استرابادی، و نه لوترا تحریر شده است و چنین ادعایی در نوشته های تحقیقی در باره حروفیه نیز بچشم نمی خورد ( رجوع شود به :  1 – کتاب حروفیه در تاریخ، تالیف یعقوب آژند، نشر نی، چاپ اول،  1369، تهران - ص 39 و 40 . 2 -  و نیز مقاله تحقیقی و ارزشمند ذیل "حروفیه"  در لغت نامه دهخدا، که به انصاف بهترین و کامل ترین مقاله تحقیقی در باره حروفیه بنظر میرسد. )

8 – به نقل از فرهنگ مترادفات و اصطلاحات،  تالیف محمد پادشاه متخلص به "شاد" صاحب آنندراج،  زیر نظر بیژن ترقی،  کتابفروشی خیام،  چاپ دوم،  1346 ، تهران ( چاپ اول کتاب در سنه 1291 ه . ق . در کلکته انجام شده است. ) ص220 و بهار عجم، ج 2 ،  اثر : لاله تیک چندبهار،  به تصحیح دکتر کاظم دزفولیان،  انتشارات طلایه،  چاپ اول 1380 تهران ص 1150. و آنندراج، بتصحیح آقای دکتر محمد دبیر سیاقی، انتشارات کتابفروشی خیام، چاپ  دوم، 1363 ، تهران  .

9 – به نقل از هر سه منبع پیش گفته .

10 - به نقل از فرهنگ مترادفات و اصطلاحات ص220 و  فرهنگ مجمع الفرس خلاق المعانی و فرهنگ جهانگیری، ج2، تالیف میرجمال الدین حسین بن فخر الدین حسن انجو شیرازی، ویراسته دکتر رحیم عقیقی،  دانشگاه مشهد، 1351 مشهد، ص 2094

11 و 12 – به نقل از منبع پیش گفته.

13 -  لسانی، شهر آشوب - ص 10 (به نقل از فرهنگنامه شعری، ج 2، دکتر رحیم عفیفی،  انتشارات سروش، 1376 ،تهران )

14 – به نقل از لغت نامه دهخدا،  که بعنوان شاهد واژه "لوتره"  آمده است. این ابیات در دیوان سوزنی سمرقندی به تصحیح دکتر ناصر الدین شاه حسینی نیامده است .

15 - کتاب کوچه ( جامع لغات، اصطلاحات ، تعبیرات ، ضرب المثل های فارسی ) ، جلد 2  تالیف مرحوم احمد شاملو،  با همکاری آیدا سرکیسییان، انتشارات مازیار، چاپ سوم،  مرداد ماه 1379 ، تهران – شماره 938 ص 938938 و 939 ) عیناً به نقل از کتاب آثار ممتاز آفرینش ملی ایران، اثر: پروفسور والنتین الکسید ویچ ژوکوفسکی (ایران شناس روس و استاد زبان و ادب فارسی در دانشگاه پتربرز بورگ) . آن چبستان رباعی با وزنی مخدوش است که جوابش = گوشواره است . در این باره شادروان احمد شاملو گوید " به وضوح پیداست که چیستان صورت آشفته و مردودست شکسته ئی از یک رباعی است. گیرم رباعی لفزی عامیانه – که احتمالاً صورت اصلی آن می تواند بدین گونه باشد:

دیدم دو صنم برابری می کردند

دعوی به سر زلف پری میکردند

یارب به فدای هر دو گردم که به ناز

جنگی به طریق زرگری می کردند .

16 - راهنمای گردآوری گویشها، دکتر صادق کیا، وزارت فرهنگ و هنر سابق، (مقدمه =ص چهارده).  

17 - مجموعه مقالات عباس اقبال آشتیانی،  با مقدمه وتصحیح اقای دکتر محمد دبیر سیاقی، کتابفروشی خیام، چاپ اول، 1350، تهران - ص 390 ( مقاله : "فارسی ساختگی" ، به نقل از مجله مهر سال 1 شماره 6  - ص 435 تا 447 ).

18 -  سفری به دربار سلطان صاحب قران، دکترهینریش بروگشن، ، هرجمه مهندس کردبچه، انتشارات اطلاعات، چاپ دوم ، 1368 ، تهران؛ ص 283 و 284

19 - ادبیات عامیانه ایران،  تصنیف دکتر محمد جعفر محجوب، نشر چشمه، چاپ دوم، 1383 ، تهران، ص 1048

20 - کتاب کوچه، شماره 37 - یکشنبه 31/تیرماه/1341 -  ص 165 و 166.

21 - به نقل از :  http://gozila.mihanblog.com/post/archive/1385/03

22 - فرهنگ لغات زبان مخفی، دکتر مهدی سمائی،  نشر مرکز، چاپ سوم،1382 ، تهران – ص 5 الی 12

23 - رجوع شود : به فرهنگ نامه جبهه (انقلاب اسلامی ایران د رجنگ تحمیلی)، جلد اول، اصطلاحات و تعبیرات اعلام، سید مهدی فهیمی، نشر پایداری، چاپ اول،  1381 ، تهران.

24- بنقل از کتاب هفته،  شماره 16 - یکشنبه اول بهمن ماه 1340- پانوشت ص 81 .

در فرهنگ جامع پیشرو آریان پور (فارسی به انگلیسی)،  چهار جلدی، دکتر منوچهر آریان پور کاشانی، با همکاری دکتر سید مصطفی عاصی،  نشر الکترونیکی و اطلاع رسانی جهان رایانه، چاپ سوم، 1385 ، تهران،معادل عبارات های زیر را به زبان انگلیسی چنین آورده است.  

25 - به نقل از وبلاگ :  http://ammiinn.blogfa.com/cat-1.aspx  امیدواریم کار ایشان به فرجام رسد.

26 – به نقل از   http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1517172 

27 - مجله پژوهشی دانشگاه اصفهان (علوم انسانی) ، سال 5 ، شماره 1 و 2 ، زمستان1372، مقاله بررسی ساختواژه در زبان رومانو، تالیف دکتر ایران کلباسی، ص 37 الی 39

28 - مجموعه خطابه های نخستین کنگره تحقیقات ایرانی، جلد اول، دانشگاه تهران، 1350، مقاله قواعد زبان زرگری، تالیف صادق همایونی، - ص 358 الی 365

تصویر بر گرفته از سایت :  آفتاب


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/11/02 ساعت 14:45 | لینک ثابت |

محرم و عاشورا در پهنه ادب فارسی

 

 

 

   آنکو دلش بحسرت آل نبی نسوخت

  مرغ دلش بر آتش حسرت کباب باد

   (ازچهارده بند صباحی بید گلی کاشانی) 

 

 

 نوشته و انتخاب : محمد مهدی حسنی

 

 

 

 

 

بی گمان در کنار تغزل های عاشقانه و عارفانه، پر عاطفه و بی آلایش ترین نوع شعر پارسی،  مرائی و منظومه های با موضوع سوگواری هستند که همچون  گوهرهایی گرانبها و ارزشمند  در گنجینه ادب فارسی نهفته اند.

چه داعیه سرودن مراثی  نه از روی چشمداشت مادی و زیاده خواهی و خواست جاه و مقام است که از دل سوخته و مصیبت زده شاعر  و  از تاثیرات و تالمات روحی سرچشمه می گیرد و همیشه تر و تازگی خود را دارد و چون از دل برمی خیزد،  لاجرم در دل می نشیند.

در ادبیات فارسی کمتر شاعر و گوینده را سراغ داریم که ناخواسته و دل شکسته بدین شیوه طبع خود را نیازموده باشد. * 1 آثار زیبا و و صف نشدنی فراوانی به این نمط در آثار گویندگان و استادان یزرگ سخن مانند : رودکی،  شهید بلخی، فرخی سیستانی،  فردوسی طوسی، نظامی گنجوی، خاقانی شروانی، کمال الدین اسمعیل اصفهانی، مسعود سعد سلمان، سعدی، حافظ، جامی و دیگران  – به چشم می آید و در این میانه سوگواری های مذهبی ( خاصه در باره اصحاب عاشورایی) ، چندین برابر سوگواریهای ملی  و شخصی است.  تر کیب بند  موثر و زیبا و ماندنی محتشم کاشانی در عزای خامس آل عبا (ع)  از این دست است که همچون ممدوحش خون حسین (ع)  ویارانش نه در محرم هر سال که در تمام روزهای سال بر لب ( اندیشه و دل ) جاری و ساری می شود.

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته بر عرش اعظم است

این صبح تیره    باز دمید   از کجا    کز او

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع  میکند از مغرب       آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

مراثی مذهبی را در ادبیات فارسی، جدیدترین نوع مرثیه سرایی دانسته اند. * 2  از رواج کلی مذهب شیعه در ایران بیش از چند سده نمی گذرد ، لذا تا قرن هشتم نمونه های  چشمگیر ی از مراثی مذهبی در ادبیات فارسی  نمی بینیم. این سخن بدان معنی نیست که شعرای شیعه تا قبل از آن وجود نداشته و یا مراثی مذهبی نسروده اند بلکه کینه و عدوات و سخت گیری فراون بر اهل تشیع موجب شده اینگونه اشعار دیده نشود و یا از میان برود و اگر اینگونه نبود شاید اکنون با خیل عظیمی از مراثی برابر بودیم .* 3

در کشور ما از دوران حکومت آل بویه که مذهب تشیع  رواج گرفت و نام گرامی ائمه اطهار حرمت خدادادی خویش را بازیافت شعرای ایران در مدایح و مرائی خاندان نبوت سخن سرایی ها کرده اند و این چراغ جز در مقطی تاریخی  در قبل از صفویان که ترکان غزنوی و سلجوقی بر کشور مستولی بودند،  روز بروز فروزان تر گردید تا نوبت به صفویه رسید و به اوج خود رفت. * 4

چه بر خلاف آزادی نسبی و کم شیعیان در گذشته، از دوره سلطان محمود عزنوی به بعد، سیاستی ضد شیعی نضج و شدت گرفت و شیعیان به گونه های مختلف مورد تجاوز و آزار قرار گرفتند . این سیاست اگرچه نتوانست مدت زیادی دوام آرد ولی به هر صورت مانع و رداعی بر سر راه شاعران شیعه بود.

در اواخر سلطنت ملکشاه با سقوط نظام الملک، شیعیان کم کم به امور سیاسی و کشوری فائق آمدند. و این نفوذ در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم بدآنجا کشید که سلطان محمد خوارزمشاه یکی از علویان ترمذی بنام "علاء الملک" را  نامزد خلافت کرد و پبشوایان مذهبی را واداشت تا بر بی حقی آل عباس نسبت به خلافت فتوی دهند و هم آنان به محق بودن سادات حسینی لب به اعتراف گشایند. * 5

دراواخر دوره سلجوقی که شیعیان آزادی عمل بیشتری یافته  و به تبلیغ تشیع  در سرزمین های دیگر پرداختند، " نقیب خوانان" یعنی کسانی که مدایح ائمه را به آواز در کوی و برزن می خواندند، تربیت و به کار گماشته شدند * 6 و بعد از حمله مغول با از میان رفتن نسبی تعصبات مذهبی، بسیاری از شعرای اهل سنت نیز مانند شیعیان صادق، در مدح اهل بیت و ائمه هدی به سرودن شعر پرداختند. * 7   از جمله این اشخاص یکی" کافی ظفر همدانی" است که سنّی مذهبی بود و اشعاری در مدح علی و آل علی "ع" سرود . * 8

بدین ترتیب اگرچه علمای شیعه سابقه سرودن مناقب و مراثی را از قرون نخستین هجرت می دانند و برخی نظر دیگر دارند. * 9    اما تلاش آشکار سرایندگان فارسی زبان که به ما رسیده، از قرن ششم ھ. آغاز شد. از قرن ششم به بعد، شیعیان حتی بیشتر از عهد آل بویه در روز عاشورا رسم تعزیت را به پا می داشتند و مصیبت شهدای کربلا را تازه می نمودند. دراین روز بر منبرها سختی های اهل بیت گفته می شد و علما سر خود را برهنه می ساختند و عامه جامه چاک می زدند و زنان مویه کنان روی می خراشیدند . * 10

در کتاب النقض، فردوسی، قدیمی ترین شاعر فارسی زبان شیعه شناخته شده است* 11  هر چند برخی اعتقاد دارند که کهن ترین مراثی مذهبی موجود در سوگ شهدای کربلا، باید از آن قوامی رازی شاعر قرن ششم باشد. دکتر ذبیح الله صفا در باره وی نویسد : قوامی رازی مردی شیعی مذهب و در میان شاعران شیعه معروف بوده است نه تنها او در کتاب النقض در شمار شاعران شیعی ذکر شده بلکه  در آثار او اشعار کثیر در منقبت خاندان رسالت و مرثیت آنان نیز دیده می شود. * 12

همچنین " میرزا عبدالجلیل قزوینی از شعرای شیعی دیگری هم نام می برد که در منقبت و مرثیت ائمه  هدی علیهم السلام اشعاری به زبان فارسی داشته اند . البته بسیاری از این گروه از درج اشعار خویش در دواین خودداری می کردند تا مورد تهمت قرار نگیرند و اشعار گروه کثیری از این عده نیز به دست معاندان نابود شده است. قاضی نورالله شوشتری می نویسد که حتی بسیاری از اشعار قوامی رازی (* 13) نیز در رهگذر همین تعصبات خام اندیشانه نابود شده است. " * 14

"مقایسه مرائی قوامی با آنچه شعرای متاخر تراز وی، از قبیل سلمان و خواجو سروده اند   می رساند که سرودن مرائی مذهبی در قرن ششم گام هایی تازه ای بود که می توانست نیاز "منقبت خوانان " و " مرثیت گویان" را تامین کند و به گونه ای باشد که به کار تبلیغ و جلب قلوب و احساس تود ه ها آید. " * 15

"در تاریخ مرثیه سرایی فارسی، قرن های ششم تا هشتم را باید " قرون تجربه های تازه در مرائی مذهبی " شناخت . در دوره های بعد به شعرایی برخورد می کنیم که مراثی مذهبی را به اوج رساندند و پور سوزترین اشکال مرثیه را در ادبیات فارسی به وجود آوردند تا آن که مرثیه سرایی مذهبی در دوره صفویه به راهی افتاد که فصلی تازه در شعر فارسی گشود ." * 16

" در این دوره مراثی مذهبی نضج و قوام پذیرفت. دودمان صفوی بر حسب سیاست خود و مخالفتی که با نیروی عظیم عثمانیان داشتند بیشتر تلاش خود را صرف ترویج مذهب شیعه می کردند و کمتر به شعر و ادب می پرداختند . غزل و مدیحه جای خود را در این عصر به مدح و منقبت اولیای دین و ذکر کرامات ائمه اطهار و مصیبت شهیدان کربلا سپرد .

اسکندر بیگ ترکمان در عالم آرای عباسی می نویسد: " .... مولانا محتشم کاشی قصیدۀ غرّا درمدح آن حضرت ( مراد وی شاه طهماسب است )  و قصیده دیگر در مدح مخدره زمان شهزاده پریخان خانم تنظیم آورده از کاشان فرستاد بود بوسیله شهزاده مذکور، معروض گشت شاه جنت مکان فرمودند که من راضی نیستم که شعرا زبان به مدح و ثنای من آلایند . قصائد در شان شاه ولایت پناه و ائمه معصومین علیهم السلام بگویند. صله اول از ارواح مقدسه حضرات و بعد از آن ما توقع نمایند. زیرا که به فکر دقیق، معانی بلند و استعاره های دور از کار در رشته بلاغت در آورده به ملوک نسبت می دهند که به مضمون " از احسن اوست اکذب او" .  اکثر در موضع خود نیست. اما اگر به حضرات مقدسات نسبت نمایند شان معالی نشان ایشان بالاتر از آن است و محتمل الوقوع است. غرض که جناب مولانا، صله از جانب اشرف نیافت. چون این خبر به مولانا رسید هفت بند مرحوم مولانا حسن کاشی که در شان حضرت شاه ولایت سلطان سریر هدایت در رشته نظم کشیده و همانا از الهام الهی و دست سخنوران زمان از دامن آن کوتاه به جواب گفته بخدمت فرستاد، صله لایق یافت. شعرای پایتخت همایون شروع در هفت بند گویی کردند ....  " * 17

هرچند قبل و بعد از محتشم کاشانی شعرای بسیار به طریق مرثیه گویی داد سخن داده اند.   و بسیاری از شعرای بعد او به اقتفایش ترکیب بندهای ریبایی را  بعنوان مراثی جانسوز و موثر در سوگ سید الشهداء علیه السلام و هر یک از شهدای کربلا پدید آورده اند لیکن شاید بتوان گفت که محتشم کاشانی بزرگترین مرثیه گوی مذهبی ایران است. * 18

در پایان نظر خوانندگان وبلاگ را به دو موضوع مهم و مرتبط با بحث خود جلب می نمائیم : 

ا – در کشور ما نوحه های سینه زنی، با کمک گرفتن از  اشعار غنایی ادبیات رسمی، بمنزله توده ای و مردمی ترین  نوع مرثیه مذهبی است، که مخلوطی از کلام و نواست و سوای جنبه لاهوتیو معنوی آن، همواره نقشی بسزا در  ادبیات شفاهی و موسیقیایی کشور ما بازی کرده است :

امشب به صحرا بی کفن جسم شهیدان است

                                                       شام غریبان است

امشب      نوای کودکان      بر بام کیوان است

                                                         شام غریبان است

امشب به دشت کربلا              نالان یتیمانند

                                                           تا صبح      گریانند

بر خاک بی غسل و کفن           رعنا جوانند

                                                         پژمرده      عریانند

بر غربت اجسادشان        عالم پریشان است

                                                        شام غریبان است. * 19

و در جریان انقلاب مردمی سال 1357 و به ویژه با آغاز جنگ و دفاع  هشت ساله اخیر،  همین مرثیه ها  با یافتن قالب و شکلی تر و تازه، حماسی تر و موثرتر، سرود و شور و نوحه و نوا گردید و ادبیات شفاهی جنگ را، نیز به ادبیات عامه ما اضافه کرد :

گلبرگ سرخ لاله ها،

در کوچه های شهر ما

بوی شهادت می دهد

و یا:

کرب و بلا، ای حرم و تربت خونبار حسین

این همه لشگر آمده، عاشق دیدار حسین

جان بکفان کربلا، فدائیان نینوا

زکربلای ما روان، بسوی دربار حسین. * 20

2 – "تعزیه و شبیه خوانی"  خود نوع دیگر تلفیق شعر و موسیقی، و توام با نمایش است که بیشتر در دهه اول محرم اجرا شده و میشود و  در آن رخداد شهادت جانسوز  سالار شهیدان (ع) و یاران بزرگوارش  و وقایع کربلا  بازگو میشود. آقای افسری کرمانی گوید :"... این تراژدی های مذهبی، به نمایش های دینی یا اخلاقی قرون وسطی در اروپا شباهت داشت. در ایران باستان نیز هر سال یکبار خاطره کشته شدن "سیاوش" فرزند "کاوس" را در صحنه هایی همانند شبیه خوانی نمایش می دادند . و به این کار " گریستن مغان" می گفتند گویا زردشتیان ایران تا سده چهارم اسلامی نیز "گریستن مغان" را فراموش نکرده بودند. اما ریشه تعزیه داری در ایران شاید به زمان دیلمیان که شیعی مذهب بودند و مظالم خلفای جابر و داستان کربلا را به صورت شبیه مجسم می کردند برسد. این نمایش ها یا تعزیه خوانی ها، همراه با شعر و آواز اجرا می شد . شبیه خوانی ناطق ظاهراً در دوره ناصرالدین شاه متداول شد و شبیه خوانهای معروفی نیز پدید آمدند . * 21

                                                 *****

اگر بخواهیم همه اشعار عاشورایی گویندگان فارسی را بیاوریم، یاداشت حاضر مثنوی هفتاد من کاغذ می شد، پس به ناچار تنها به آوردن نمونه هایی از چند شاعر ، و گاهی به ذکر چند بیت از یک نظم طولانی بسنده کرده و بخاطر این امساک و اکتفای قدر متیقن، از خوانندگان محترم وبلاگ پوزش می خواهیم .

ابن يمين فريومدي(متوفّي 769 ه‍. ق)

شنيدم ز گفتار كار آگهان                        بزرگان گيتي   كِهان و مهان

كه پيغمبر پاك  والا نسب                          محمّد، سرِ سروران عرب

چنين گفت روزي به اصحاب خود            به خاصان درگاه و احباب خود

كه چون روز محشر، درآيد همي            خلايق، سوي محشر آيد همي

منادي بر آيد به هفت آسمان                 كه اي اهل محشر كران تا كران

زن و مرد چشمان به هم برنهيد              دل از رنج گيتي به هم درنهيد

كه خاتون محشر گذر مي كند                ز آب مژه خاكْ تر مي كند

يكي گفت كاي پاك بي كين و خشم         زنان از كه پوشند باري دو چشم

جوابش چنين داد، داراي دين                    كه بر جان پاكش، هزار آفرين !

كه فردا كه چون بگذرد فاطمه               ز غم جيب جان   بر درد فاطمه

ندارد كسي طاقت ديدنش                    ز بس گريه و سوز و ناليدنش

به يك دوش او بر  يكي پيرهن                 به زهر آب  آلوده  بهر حسن

ز خون حسينش به دوش دگر                فرو هشته آغشته دستار سر

بدين سان رود خسته تا پاي عرش            بنالد به درگاه داراي عرش

بگويد كه خون دو والا گهر                  ازين ظالمان هم تو خواهي مگر

ستم  كس نديده ست از ين بيشتر           بده داد من  چون تويي دادگر

كند ياد سوگند يزدان چنان                   به دوزخ كنم بندشان جاودان

چه بد طالع آن ظالم زشتخوي           كه خصمان شوندش شفيعان اوي

اَلا اي خردمند پاكيزه راي                  به نفرين ايشان، زبان برگشاي

وز آن تو ز يزدان جان آفرين                    بيابي جزايش  بهشت برين

جز اين پند منيوش اگر مؤ مني            بدين راه رو  گرنه تر دامني * 22

اديب صابر ترمذي ( متوفی 546 ) :

آن عهد و وفاي ما کجا شد                   از هر دو دلت چرا جدا شد ؟

دي عادت تو همه وفا بود                       امروز چرا همه جفا شد ؟

بر لشگر حسن پادشاهي                  چونين شود آنکه پادشا شد

تا تو بشدي بشد قرارم                          معلوم نمي شود کجا شد

هجران تو دشت کربلا بود                    زو حصه من همه بلا شد

وز خون دو ديده رويم                         چون حلق شهيد کربلا شد

زینگونه شود که من شدستم         هر دل که به عشق مبتلا شد * 23

و :

به حق خوت حسین علی بن ابی طالب

که سنگ خاره بگرید    ز درد آن مقتل * 24

 و :

دانی که بر علی و حسین و حسن چه کرد

عهد بد زمانه    چه در سرّ     چه در علن * 25

افسری کرمانی ( قرن 13) :

خلقت افلاک     از برای    حسین است

جلوۀ خورشید از لقای    حسین است

کرد  لب  تشنه  جان نثار      ره   دوست

بهر حسین خونبها، خدای حسین است

داری    اگر    آرزوی    جنت    و   فردوس

جنت  و   فردوس    کربلای حسین است . * 26

اقبال لاهوری :

آن امام عاشقان پور بتول                    سرو آزادی ز  بستان رسول

بر زمین کربلا بارید و رفت                   لاله در ویرانه‏ها کارید و رفت

تا قیامت قطع استبداد کرد                  موج خون او، چمن ایجاد کرد

بهر حق در خاک و خون گردیده است       پس بنای "لا اله"  گردیده است

سرّ  ابراهیم    و اسمعیل بود              یعنی آن اجمال را تفصیل بود

خون او تفسير اين اسرار كرد                    ملت خوابيده را بيدار كرد

تیغ "لا" چون از میان بیرون کشید          از رگ ارباب باطل خون کشید

رمز قرآن از حسین آموختیم                  ز آتش او شعله ها اندوختیم

شوکت شام و فر بغداد زفت               سطوت غرناطه  هم از یاد رفت

تار ما از زخمه اش لرزان هنوز               تازه از تکبیر او    ایمان هنوز * 27

و :

فقر چون عریان شود زیر سپهر             از نهیب او بلرزد ماه و مهر

فقر عریان،  گرمی بدر و حنین             فقر عریان بانک تکبیر حسین * 28

و :

گرمی هنگامه ی بدر و حنین           حیدر و صدیق و فاروق و حسین * 29

ایرج میرزا:

رسم است هر که داغ جوان دید دوستان

رافت برند    حالت    آن       داغ دیده را

یک دوست زیر بازوی او گیرد از وفا

و آن یک زچهره پاک کند اشک دیده را

آن دیگری بر او بفشاند گلاب و شهد

تا تقویت کند   دل  محنت   چشیده را

یک جمع دعوتش به گل و بوستان کنند

تا برکنندش از دل     خار خلیده را

جمع دگر برای تسلی او دهند

شرح سیاه کاری چرخ خمیده را

القصه هرکسی به طریقی ز روی مهر

تسکین دهد مصیبت بر وی رسیده را

آیا که داد  تسلیت     خاطر حسین؟

چون دید نعش اکبر در خون تپیده را

آیا که غم گساری و اندوه بری نمود

لیلای   داغدیدۀ    زحمت کشیده را

بعد از پسر    دل  پدر   آماج تیر شد

آتش زدند   لانۀ     مرغ    پریده را * 30

 بابا فغانی شیرازی ( ق 10) :

هر گل که بر دمید ز هامون کربلا            دارد   نشان تازۀ    مدفون کربلا

پروانۀ نجات شهیدان محشر است          مهر طلا  ببین  شده گلگون کربلا

در جستجوی گوهر یکدانه نجف            کردم روان دو رود به جیحون کربلا

نيل ست هر عشور به بيت الحزن روان     از ديده هاي مردم محزون كربلا

در هر قبيله، از قِبَل خوان اهل بيت        ماتم رسيده اي شده مجنون كربلا

بس فتنه ها كه بر سرِ مروانيان رسيد      وقت طلوع اختر گردون كربلا

بردند داغ فتنه آخرْ زمان به خاك             مرغانِ زخم خورده مفتون كربلا

گرگان پير، دامن پيراهن حسين               ناحق زدند در عرق خون كربلا

خونابه روان جگر پاره حسين             در هر ديار سر زده بيرون كربلا* 31

 و :

چو پیش آرد    شهید کربلا     پیراهن خونین

بود رنگ قمیص از خون یوسف شهرتی کاذب

سماع بزم گردون از دم سبطین زهرا دان

نه   از صوت صدای ارغنون زهره  لاعب* 32

و :

هریک     زسینه مظلوم کربلا                   تا روز حشر          آبله جان ظالمست

هنگام حاجتست فغانی برآردست           خود کیست آنکه اهل دعا را مزاحمست * 33

و :

بر آب زندگی نگشاید دهان خشک        آنرا که دیده از ستم کربلا ترست * 34

بلخي (سيد اسماعيل) :

تأسيس كربلا نه فقط بهر ماتم است

دانشسراي و مكتب اولاد آدم است

از خیمه گاه سوخته تا ساحل فرات

تعليم گاه رهبر خلق دوعالم است

با سوز عشق، نسبت بدعت مده رقيب

اسرار ها نهفته به شور محرم است

سقا به دجله رفتن ولب تر نكردنش

تاكيد بر تقّدم نفس مقّدم است

بلخی! خموش باش که تعریف .... و یم

بیرون ز حدّ و وصف و توانایی شبنم است * 35

ملک الشعرای بهار :

پسر فاطمه سر خیل جوانان بهشت

که بهشت آیتی از تازه رخ انور اوست  

رخ زیباش بهشت است و قد موزنش

طوبی و، خالش رضوان و لبش کوثر اوست

گشت در بزم ازل  فانی فی الله زآن رو

تا ابد سرخ ز صهبای فنا ساغر اوست

در ره دین ز برادر بگذشت و ز پسر

شاهد واقعه عباس و علی اکبر اوست

تابع روز نشد،     تن بذلت      بنداد

اینچنین باید بودن،  کسی ار چاکر اوست

گفتم این جامه بدان وزن که گفت آن استاد :

" دل آن ترک نه اندر خور سیمین بر اوست" * 36

 بيدل دهلوي :

سايه دستي اگر ضامن احوال ماست

خاك ره بيكسي ست كز سرِ ما بر نخاست

دل به هوي بسته ايم  از هوس ما مپرس

با همه بيگانه است آن كه به ما آشناست

داغ معاش خوديم غفلت فاش خوديم  

غير تراش خوديم آينه از ما جداست

آن سوي اين انجمن نيست مگر وهم و ظن   

چشم نپوشيده اي عالم ديگر كجاست

دعوي طاقت مكن تا نكشي ننگ عجز

آبله پاي شمع در خور ناز عصاست

گر نيي از اهل صدق دامن پاكان مگير

آينه و روي زشت  كافر و روز جزاست

صبح قيامت دميد    پرده امكان دريد

آينه ما    هنوز     شبنم باغ حياست

در پي حرص و هوس سوخت جهاني نفس

ليك نپرسيد كس  خانه عبرت كجاست

بس كه تلاش جنون، جام طلب زد به خون

آبله پا     كنون        كاسه دست گداست

هستي كلفت قفس نيست صفا بخش كس

در سرِ راه نفس آينه بخت آزماست

قافله حيرت ست موج گهر تا محيط

اي امل آوارگان   صورت رفتن كجاست

معبد حسن قبول آينه زارست و بس

عرض اجابت مبر بي نفسي ها دعاست

كيست درين انجمن محرم عشق غيور

ما همه بيغيرتيم، آينه در كربلاست

بيدل ! اگر محرمي رنگ تك و دو مبر

در عرق سعي حرص خفَّت آب بقاست * 37

جمال الدّين عبدالرّزاق اصفهاني (متوفّي 588) :

 خدای عزوجل بر زمین دو شاخ نشاند

زیک نهال بودن آخته   حسین وحسن

 یکی      ز بیخ بکندند       آب ناداده

یکی به تیغ بزهر آب داده  اینت حزن * 38

 جیحون یزدی :

 باز ای مه محرم   پر شور  سر زدی

و اندر دلم شراره   ز عاشور  برزدی

سختا که روی تو مگر از سنگ کرده اند

اینک دوباره حلقه ماتم   بدر زدی

باز آمدی و بر دل مجروح من چو پار

از غصه نیشتر زدی و بیشتر زدی * 39

حسین مسرور سخن یار :

نکوتر بناب امشب ای روی ماه

که روشن کنی روی این بزمگاه

با شمع رخشنده تا بناک

زباد حوادث فرو مرده پاک

حریفان یکدیگر آمیخته

صراحی شکسته قرح ریخته

بتاب امشب ای مه که افلاکیان

ببینند جا نبازی خاکیان

مگر نوح ببیند کزین موج خون

چسان کشتی آورد باید برون

 ببیند خلیل خداوند گار

زقربانی خود شود شرمسار

کند جامه موسی به تن چاک چاک

عصا بشکند بر سر اب و خاک

 مسیحا به بیند گر این رستخیز

صلیب و سلب را کند ریز ریز

محمد سر از غرفه آرد برون

به بیند جگر گوشه اش غرقه خون * 40

خواجوی کرمانی(689 ـ 753) :

آن گوشوار عرش که گردون جوهری

با دامنی پر از گهرش بود مشتری

درویش ملک بخش و جهاندار خرقه پوش

خسرو نشان صوفی و سلطان حیدری

در صورتش معیّن و در سیرتش مبین

انوار ایزدی      و صفات پیغمبری

در بحر شرع لولوی شهوار و همچو بحر

در خویش غرقه گشته ز پاکیزه گوهری

اقرار کرده حرّ یزیدش        به بندگی

خط باز داده روح امینش به چاکری

لب خشک ، دیده تر شده از تشنگی هلاک

وآن گه طفیل خاک درش خشکی و تری

از کربلا بدو      همه کر و بلا رسید

آری همین نتیجه دهد ملک پروری * 41

خوشدل تهرانی :

بزرگ فلسفه نهضت حسین این است

که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است

حسین مظهر آزادگی و آزادی است

خوشا کسی که چنینش مرام و آئین است

نه ظلم کن به کسی نی بزیر ظلم برو

که این مرام حسین است و منطق دین است

زخاک مردم آزاده بوی خون اید

نشان سروری و راه رهبری این است * 42

رشيدالدّين وطواط (متوفّي 573 ه‍. ق) :

در خون من مشو که به خون شسته ام دو رخ

بي تو به حق خون شهيدان کربلا

هستند در هوای تو بر سر پاک من

روحانیان    و   خالق روحانیان گواه * 43

 سروش اصفهانی ( ق. 13 )  :

روزی  چنان بیاد   زمین و زمان      نداشت

جوری ستاره کرد که خود در گمان نداشت

دانی دراز بود ،    چرا روز       قتل شاه؟

زیرا که قوت حرکت      آسمان نداشت

گشتند یاوران     همه مقتول و یاوری

کش آورد سمند و بگیرد عنان نداشت

فریاد از آن زمان   که گرفتند گرد وی

راه برون شتافتن   از آن میان نداشت

جسمش هزار پاره و بر جسم خویشتن

دلسوز جز جراحت تیر و سنان نداشت * 44

جـمـال الدّيـن سلمان ساوجی (متوفّي 778 ه‍. ق) :

خاک خون  آغشته      لب تشنگان    کربلاست     

آخر ای چشم جهان بین اشک خونینت کجاست

جز به چشم و چهره مسپر خاک این در کان همه        

نرگس چشم و    گل رخسار     آل مصطفاست

ای دل بی صبر من     آرام گیر       اینجا دمی     

کاندر ین جا       منزل آرام جان  مرتضاست

شمع عالمتاب عیسی را     درین دیرکهن

هر صباح     از پرتو قندیل زرینش ضیاست

تا نهان شد آفتاب طلعتت در زیر میغ

هر سحر پیرهن شب در بر گیتی قباست

در حقِ باب شما آمد  " عَلـــــــــي بابُها"

هر كجا فصلي درين باب ست، در باب شماست

هر كس از باطل، به جايي التماسي مي كند

ز آن ميان، ما را جناب آل حيدر التجا ست

كوري چشم مخالف  من حسيني مذهبم

راه حق اين است و  نتوانم نهفتن راه راست

اي چو دريا خشك لب لب تشنگان رحمتيم

آبرويي ده به ما كآب همه عالم توراست

جوهر آب فرات از خون پاكان گشت لعل

اين زمان آن آب خونين همچنان در چشم ماست

نسبت من با شما اكنون درين ابيات نيست

مصطفي فرمود: "سلمان هم ز اهل بيت ماست"

یا ابا عبدالله از لطف تو حاجات همه

چون روا شد گر برآید حاجت ما هم رواست * 45

سنایی غزنوي (سده پنجم و ششم ) :

اي سنايي‌! بي‌كله شو  گرت بايد سروري

زانكه نزد بِخردان تا باكلاهي  بي‌سري‌

دين حسين توست  آز و آرزو، خوك و سگ است

تشنه اين را مي‌كشي‌، وآن هردو را مي‌پروري

بر يزيد و شمر ملعون چون همي لعنت كني‌

چون حسين خويش را شمر و يزيد ديگري * 46

و :

خرمی چون باشد اندر کوی دین کز بهر ملک

خون روان کردند از حلق حسین در کربلا

از برای یک بلی کاندر ازل گفته است جان

تا ابد اندر دهد    مرد بلی        تن در بلا * 47

و :

سر برآر  از گلشن تحقیق   تا در کوی دین

کشتگان زنده بینی     انجمن در    انجمن

در یکی صف کشتگان بینی بتیغی چون حسین

در دگر صف خستگان بینی بزهری چون حسن * 48

 و :

سراسر جمله  عالم پر شهید است

شهیدی      چون حسین کربلا    کو؟ * 49

و :

حبّذا كربلا و آن تعظيم‌                           كز بهشت آورد به خلق نسيم‌

و آن تن سربريده در گل و خاك‌              و آن عزيزان‌ به تيغ‌ دلها چاك

و آن تن سر به خاك غلتيده‌                   تن بي‌سر   بسي   بد افتيده‌

و آن گزين همه جهان كشته‌                 در گل و خون   تنش بياغشته

و آن‌چنان  ظالمان بدكردار                     كرده بر ظلم خويشتن اصرار

حرمت دين و خاندان رسول‌                 جمله برداشته ز جهل و فضول

تيغها لعل‌گون ز خون حسين‌                چه بود در جهان بتر زين شين

تاج بر سر نهاده     به کردار                 که از آن تاج       خوبتر منشار

زخم شمشیر و نیزه و پیکان                بر سر نیزه سر به جای سنان

آل ياسين بداده يكسر جان‌                 عاجز و خوار و بيكس و عطشان

‌ کرده آل زیاد   و شمر لعین               ابتدای   چنین  تبه        در دین

 مصطفي جامه جمله بدريده‌                  علي از ديده خون بباريده‌

فاطمه     روي را خراشيده‌                   خون بباريده بي‌حد از ديده‌

حسن از زخم كرده سينه كبود              زينب از ديده‌ها برانده دو رود

شهربانوي پير   گشته حزين‌                  علي‌الاصغر آن دو رخ پرچين‌

عالمي بر جفا     دلير شده‌                   روبه مرده شرزه‌شير شده

كافراني     در اوّل     پيكار                     شده از زخم ذوالفقار فگار

همه را بر دل از علي صد داغ‌              شده يكسر قرين طاغي و باغ‌

كين دل باز خواسته ز حسين‌               شده قانع بدين شماتت و شين

باد بر      دوستان او    رحمت‌                باد     بر دشمنان او       لعنت

‌هر که بدگوی، آن سگان باشد             وآنکه او شاه آن جهان باشد * 50

سیف فرغانی :

ای قوم   درین عزا     بگریید                       برکشته کربلا بگریید

با این دل مرده  خنده تا چند                       امروز در این عزا بگرید

فرزند    رسول را    بکشتند                       از بهر خدای را بگریید

از خون جگر ، سرشک سازید                   بهر دل مصطفی بگریید

وز معدن دل به اشک چون در                   بر گوهر مرتضی‏  بگریید

با نعمت عافیت‏به صد چشم                    بر اهل چنین بلا بگریید

دل خسته ماتم حسینید                           ای خسته دلان هلا بگریید

در ماتم او خمش مباشید                       یا نعره زنید و یا بگریید

تا روح که متصل به جسم است              از تن نشود جدا بگریید

در گريه سخن نكو نيايد                         من مي گويم شما بگرييد

بر دینی کم بقا بخندید                            بر عالم پر عنا بگرید

بسیار درو نمی توان بود                        بر اندکی بقا بگریید

بر جور و جفای آن جماعت                        یک دم ز سر صفا بگیریید

اشک از پی چیست تا بریزید                   چشم از پی چیست تا بگریید

در گریه به صد زبان بنالید                        در پرده به صد نوا بگریید

نسيان گنه صواب نبود                             کرديد بسي خطا بگرييد

تا شسته شود كدورت دل                       يكدم نرسد صفا، بگرييد

وز بهر نزول غیث رحمت                            چون ابر  گه دعا بگریید * 51

شهریار    :

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین

روی دل با کاروان کربلا دارد حسین

از حریم کعبه جدش به اشکی شست دست

مروه پشت‏سر نهاد اما صفا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار

کاندرین گوشه عزائی بی ریا دارد حسین * 52

صائب تبريزي (متوفي 1081ھ.ق.) :

 با لب خشک از جهان تا رفت آن سلطان دین

آب را خاک مذلّت در دهان زین ماجراست

زین مصیبت می کند خون گریه چرخ سنگدل

این شفق نبود که صبح و شام ظاهر بر سماست

عقده ها از ماتمش روی زمین را در دل است

دانه تسبیح،  اشک خاک پاک کربلاست

در ره دین هرکه جان خویش را سازد فدا

در گلوی تشنه او آب تیغ، آب بقاست

تا بدخشان شد جگرگاه زمین   از خون او

هر گیاهی کز زمین سر بزند  لعلی قباست

نیست یکدل کز وقوع این  مصیبت داغ نیست

گریه فرض عین هفتاد و دو ملت زین عزاست

می دهد غسل زیارت خلق را در آب چشم

این چنین خاک جگر سوزی ز مظلومان کراست * 53       

و :

زحال تشنه لبان خنجر ترا چه خبر

فرات را زشهیدان کربلا چه خبر

تمام عمر به بیگانگان بر آمده است

دل ترا ز سخن های آشنا چه خبر * 54

   صباحی بید گلی ( ق 12 و 13 ) :

افتاد    شامگه    بکنار  افق   نگون

خور چون سر بریده از این طشت واژگون

افکند  چرخ مفغر زرین   و از شفق

در خون کشید دامن خفتان نیلگون

اجزای روزگار   ز بس   دید     انقلاب

گردید چرخ بی حرکت  خاک بی سکون

کند  امهات اربعه ز آبادی سبعه دل

گفتی خلل فتاد بترکیب کاف و نون

آماده قیامت موعود      هر کسی

کایزد وفا  بوعده مگر   میکند کنون

گفتم محرم است و نمود از شفق هلال

چون ناخنی که غمزده    آلایدش  بخون * 55

 عطّار نيشابوري (متوفّي 627 ه‍. ق) :  

گر تو را رنجی رسد کز زاریی       آن زعزّ توست    نه از خواریی

آنچه خود بر انبیا رفت از بلا         هیچ کس ندهد نشان در کربلا * 56

و :

كيست حق را و پيمبر را ولي          آن حسن سيرت، حسين بن علي

آفتاب    آسمان        معرفت             آن محمّد صورت   و حيدر صفت

نه فلك را تا ابد مخدوم بود              زان كه او سلطان ده معصوم بود

قرَّة العين      امام مجتبي                شاهد  زهرا           شهيد كربلا

تشنه او را دشنه آغشته به خون   نيم كشته گشته، سرگشته به خون

آن چنان سر خود كه برَّد بيدريغ           كافتاب از درد آن شد زير ميغ

گيسوي او تا به خون آلوده شد        خون گردون از شفق پالوده شد

كي كنند اين كافران با اين همه        كو محمّد كو علي  كو فاطمه ؟

صد هزاران جان پاك انبيا                    صف زده بينم به خاك كربلا

در تموز كربلا تشنه جگر                   سربريدندنش چه باشد زين بتر

با جگر گوشه ي پيمبر اين كنند         آنگهي دعوي داد و دين كنند

كفرم آيد هر كه اين را دين شمرد     قطع باد از بن، زفاني کاين شمرد  

 هر كه در رويي چنين آورد تيغ          لعنتم از حق بدو آيد دريغ

كاشكي   اي من سگ هندوي او     كمترين سگ بودمي در كوي او

يا در آن تشوير آبي گشتمي            در جگر او را شرابي گشتمي * 57

 عمان سامانی  :

هر که را اسرار حق آموختن               مهر کردند و دهانش دوختن

دیگرم شوری به آب و گل رسید         وقت میدان داری این دل رسید

موقع   پا در رکاب    آوردنست          اسب عشرت را سواری کردنست

تنگ دل شد ساقی از روی صواب    زین می عشرت مرا پر کن رکاب

کز سر مستی سبکسارم عنان      سر گران بر لشکر مطلب زنان

روی در میدان این دفتر  کنم           شرح میدان رفتن شه، سر کنم

باز گویم آن شه دنیا و دین             سرور و سر حلقه اهل یقین

چونکه خود را یکه و تنها بدید          خویشتن را دور از آن تنها بدید

قد برای رفتن از جا راست کرد        هر تدارک خاطرش میخواست کرد

پا نهاد از روی همت   در رکاب          کرد با اسب از سر شفقت خطاب

کای سبک پی  ذولجناح  تیز تک           گرد نعلت    سرمه چشم ملک

ای سماوی جلوه و قدسی خرام         ای ز مبداء تا  معادت     نیم گام

ای بصورت کرده طیّ  آب و گل         وی بمعنی پوبه ات در جان و دل

ای   برفتار    از تفکر      تیز تر          وز  براق عقل     چابک خیز تر

رو بکوی دوست منهاج منست          دیده واکن وقت معراج منست

بد به شب معراج آن گیتی فروز         ای عجب معراج من باشد بروز

تو    براق    آسمان پیمای من           روز عاشورا     شب اسرای من * 58

                      )))))))))))))))))))))))))))(((((((((((((((((((((((((((

برای خواندن بقیه مطلب و پاورقی ها  اینجا کلیک کنید: پاورقی ها


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/10/09 ساعت 1:35 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
حقوق - تاریخ و کلیات
حقوق بین الملل خصوصی
پرسش و پاسخ حقوقی
قلمی خودم(مخیّل)
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
بانگ قوانین و مقررات
یادها و مناسبت ها
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
مقالات و تحقیقات ادبی
کشکول اینترنتی
دادگستری در متون ادب فارسی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)
داستان کوتاه طنز
شعر دوستان

درباره ی ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لذا در این بخش مخاطبان من جماعتی خاص است.
لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟
می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
در این صورت، مخاطبان بیشتری، خواهم داشت .

مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، بنشانی مشهد ، خیابان پاسداران، نبش کوچه سالاری، ساختمان قرض الحسنه پرستاری، طبقه دوم، واحد 108 تلفن : 2216599 511 98 + و 2254972 511 98 + مي باشد.
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع آن تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پیوند های روزانه

آرشیو

پیوند های وبلاگ

Linkograph لینکوگراف
اتحادیه کانونهای وکلای دادگستری ایران
منيران - راهنمای وب ایران
1000 سایت
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرین پست ها

حریم خصوصی (با نگاهی به بند 6 فرمان 8 ماده ای حضرت امام ره)
حرف مرد یکی است
قلمزنی یا شمشیرزنی
شبیه سازی راه رفتن آدمی
همگام با سردار
پرسش و پاسخ حقوقي 42 - ماده 447 ق. آ. د.
پرسش و پاسخ حقوقي 41
پرسش و پاسخ حقوقي 40 - شهادت بر امر عدمی
جنبش سبز و نگاه به درون
بررسی وظائف بانک ها با تکیه بر قانون چک مصوب سال 82 - قسمت سوم
بررسی وظائف بانک ها با تکیه بر قانون چک مصوب سال 82 - قسمت دوم
بررسی وظائف بانک ها با تکیه بر قانون چک مصوب سال 82 - قسمت اول
شعری تازه از رضا دبیری جوان
سه شعر جدّ از ادیب الممالک فراهانی
بیژن ها در چاه (رنج نامه ای در باره زندانیان اصلاح طلب)
تصویر طنز (کاریکاتور) 20– هتل زندان
پرسش و پاسخ حقوقي 39 - تغییر شعبه مرجوع‌اليه
پرسش و پاسخ حقوقي 38 - اعطاي مهلت به محکوم عليه
پرسش و پاسخ حقوقي 37 - کاربرد "تنفيذ" در مورد "صلح نامه عادی"
دور بیقراری - شعری از تقی خاوری
صلح، بهتر از جنگ
مرگ به انبوه جشن است( واکاوی یک مثل ادبی)
دشنه در زخم ( نقدی بر گفتار حداد عادل و موضع جدید فرمانده ناجا )
کوبیدن بر طبل بی قانونی (تحلیلی بر گفتار خطیب نماز جمعه ی هفته پیش تهران)
احکام محرومیت از تحصیل، تصمیم قانونی یا سلیقه ای؟!!
داستان طنز - چگونه می توان 200 سال زندگی کرد؟
غزل سپیده دم – تقی خاوری
تصویر طنز (کاریکاتور) 19 - شانس آوردی جلال!
نمونه استشهاد و دادخواست اعسار از پرداخت محکومٌ به
وقتی شهرداری مشهد حکم به تکفیر ایرج میرزا می دهد

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ dad-hassani محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم