تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگویم؟

وقتی شهرداری مشهد حکم به تکفیر ایرج میرزا می دهد

               

 

وقتی شهرداری مشهد حکم به  تکفیر ایرج میرزا می دهد؟!!

 

نوشته : محمد مهدی حسنی

 

 

 

گر تو قران بدین نمط خوانی

ببـــری رونـــق مسلمانـــــی(سعدی)

تغییر بلوار ایرج میرزا به جلال آل احمد توسط شهرداری مشهد (شورای اسلامی شهر مشهد) اِندِ سلیقه است(1)، گیرم که آنان  ایرج میرزا و جلال آل احمد و به طورکلی شعر و ادب فارسی را نشناسند.  امّا خود را "عقل کل" می دانند و نزد ایشان آراء و نظرات دانشمندان و ادبا و نخبگان و نیز تمایلات و علایق مردم مطرح نیست.  به خود اجازه می دهند به اتکاء چند صباحی که بر اریکه قدرت و کرسی تصمیم گیری اند،  نظر خود را به دیگران تحمیل کنند. نظرشان اشتباه است! خوب باشد؛ اعتراضات همگان را به دنبال دارد،  خوب داشته باشد.  وقتی خداوند به آدم دو گوش داده، برای این است، که به قول گفتنی از یک گوش، حرف ها  داخل و از گوش دیگر خارج شوند.

کاش دوستان ما در شورای شهر و شهرداری مشهد، همان طور که بی سرو صدا و در روزهای منتهی به سال نو - که مردم در سفر و حضر،  درگیر تعطیلات و دید و بازدید عید بودند و نام بلوار را تغییر دادند - همان طور هم زیرسبیلی ایرادات  وانتقادات طرح شده مردمی را نادید می گرفتند و  اعتراضات را بدون پاسخ می گذاردند،  تا آب ها از آسیاب بیافتد،  و برای توجیه کار خود و ارشاد شهروندان مشهدی، تابلوی "مهمترین دلایل تغییر نام بلوار ایرج میرزا" را درمحل نصب نمی کردند تا لااقل آبروی مشهدی ها آب جو نشود و عکس های گرفته شده از تابلوی آنان،  در دنیای مجازی، هر روز ذخیره و تکثیر و لینک و در نتیجه تابلو نشود.

اجازه بدهید نخست با یکدیگر متن تابلوی گذارده ی آنان در ابتدای بلوار ایرج میرزا (یا به قول آنها: جلال آل احمد)،  که در زیر نشان و امضای " روابط عمومی و بین الملل شهرداری مشهد" را یدک می کشد، با هم بخوانیم:


 مهمترین دلایل تغییر نام بلوار ایرج میرزا

ایرج میرزا بنیانگذار نوع خاصی از ادبیات پرونوگرافی (مستهجن) است که تا پیش از او هرگز مضامین و مفاهیم مبتذل بدین سان در عرصه فرهنگ مکتوب ما وارد نشده بود. لبه تیز حملات ادبی ایرج میرزا پیوسته متوجه مفاهیم ارزشی دینی و ارکان اصلی شریعت (از جمله نماز) بوده و بر نمادهای اصول و فروع دین و نهادهای برخاسته از آن به طورمکرر حمله شده است. سنخیت سازی نمادها ارزش دین اسلام و تخفیف شأن آن و به خصوص نازل سازی جایگاه روحانیت معظّم شیعه مهمترین وجه محتوایی اشعار ایرج میرزا بوده است. از آنجا که نام گذاری معابر و میادین شهر ارتباط مستقیم با فرهنگ وهویت  شهروندان دارد و ترویج الگوهای اساسی و رفتار دینی و فرهنگی محسوب می شود وجود چنین نامی نوعی تثبیت فرهنگ مستهجن و مروجّان آن تلقی می گردد.


شیوه نگارش و جمله بندی متن حکایت از این دارد که نویسنده یا نویسندگان آن، حتی از نگارش چند سطرفارسی روان و سلیس ناتوانند: عدم انطباق افعال به لحاظ شخص و زمان، آوردن "بنیانگذار" به جای "بنیان گذار" و  "نوع خاصی" به جای "نوعی خاص"، کاربرد نادرست "نماد" به جای "مصداق"، ساختن عبارت دور از ذهن  و عجیب "سنخیت سازی" که در جمله بی معنی می نماید، استفاده از ضمیر اشاره مفردِ "آن"  برای "نمادها"، افتادن "ی" نسبت واژه پیش گفته، ساختن عبارت نادرست "نازل سازی"، آوردن "فرهنگ وهویت  شهروندان" به جای "هویت فرهنگی شهروندان" و از کار درآمدن "تثبیت .... مروجّان" و .....

خوب حالا تصّور بفرمایید چه کسانی با داعیه فرهنگ دوستی و ارشاد مردم، آن هم  در خراسان - که سرزمین هزارساله ی گویندگان بزرگ دری و خواستگاه ادب فارسی است -  به نمایندگی مشهدی های ادب دوست، چنین بی محابا و جسورانه به استاد مسلّم اشعار سهل و ممتنع فارسی دری و سخن گوی بزرگ و پرآوازه ایی چون ایرج میرزا تاخته  و می تازند ؟!!

ما در سه نبشته پیشین، نقل های ایرج میرزا را در باره خراسان و خراسانی ها بیان کردیم و همچنین آراء و اقوال دانشمندان و بزرگانی نظیر :  ملک الشعرای بهار، سعید نفیسی، وحید دستگردی، پرویز ناتل خانلری، رشید یاسمی، علی اصغر حکمت،مهدی حمیدی، سید محمد علی جمال زاده، امیر الشعرای نادری، شفیعی کدکنی، یحیی دولت آبادی و یحیی آرین پور، استاد عباس فرات و غیره را در باره ایرج آوردیم.

همان جا یادآوری کردیم: آنان که زندگی و داستان های جلال و شعرهای ایرج میرزا را خوانده اند،  می دانند هرگاه با خط کش فکری دوستان، قد و قواره اندیشه های این دو ادیب اندازه گیری شود،  هردو، به جهاتی سر و ته یک کرباسند و باورهای آنان با موازین مورد نظر آقایان فاصله بسیار دارد و در یکی از این نوشته ها، از تفاوت بنیادی دو نوع  ادبیات پورنوگرافیک یا اورتیک و ادبیات زشت (ادبیات وقیح  =Obszöne Literatur)  و نیز از جایگاه ایرج در میان طنازّان ادب فارسی سخن راندیم.  همچنین با آوردن نمونه هایی تاکید کردیم که آنان با ادبیات فارسی، آشنایی چندانی ندارند،  و گرنه شادروان ایرج میرزا را بنیان گذار ادبیات زشت (یا به تعبیر نادرستش: پورنوگرافی) نمی دانستند. و بالاخره طی مقاله جداگانه و مفصّل علّت محبوبیت شعر  ایرج میرزا را در میان مردم کنکاش کردیم و با آوردن نمونه هایی فراوان و روشن از شعر او گفتیم که جاودانگی و شهرت ایرج میرزا در میان مردم فارسی زبان نه به واسطه هزلیات و هجویات وی که به خاطر اشعار وطنی و حکمی و تربیتی و اخلاقی اوست. اشعاری که منشاء آن طبع پاک و اندیشه یگانه و زبان راستین ایرج است و  چون از دل برآمده، لاجرم در دل نشسته و می نشیند. و بالاخره نتیجه گیری کردیم که تصمیم شهرداری مشهد یا شورای اسلامی شهر، نوعی ساده انگاری قضیه و به منزله توهین به شعور مردم ادب دوست این مرز و بوم است که سره را از ناسره خوب تشخیص می دهند و گله کردیم که آنان چگونه به خود اجازه می دهند سلیقه ادبی و فرهنگی شان را که با واقعیت فاصله دارد، بر مردم تحمیل کنند و نام بزرگی را پاک  و بزرگ دیگری را به جای او بنشانند، در حالی که مطمئناً جای دیگری برای نامیدن و نکوداشت جلال آل قلم وجود دارد.

اما در گفته های تابلوی شهرداری مشهد، یک مدعای عجیب و تازه بیان شده و آن این است که افکار ایرج میرزا و مطاوی شعر وی بیشتر علیه شریعت، اصول و فروع دین، است که نتیجه این تلقی، تکفیر  ابرمرد شعر ایران و صدور فتوای لائیک بودن ایرج میرزا است.

از تقابل شاعر بزرگی مانند ایرج میرزا با روحانیت راستین شیعه چه نفعی  می بریم؟!!

به راستی در دیوان بزرگ ایرج میرزا، چند شعر در حمله به ظواهر دینی و نیز روحانیت دیده می شود؟!!  اشعار مورد نظر آقایان باید سروده های زیر باشد:  چکامه ی ایرج در هجو شیخ فضل الله نوری،  قطعات "دوزخ" و "اشک شیخ" و "عن و من"،  چکامه ای در انتقاد از حجاب، قطعه "بهشت و دوزخ" و "شهر کثیف" و  دو قطعه انتقادی  از قمه زنی و قمه زنان  و قسمت های از عارف نامه و چندتای دیگر(2)، در حالی که این مضامین کرراً توسط سایر گویندگان و ادبای فارسی استفاده شده و  در دواوین و کتب شان آمده است و چیزی جدید و بدیع نیست، که دوستان پس از گذشت 30 سال از پیروزی انقلاب اسلامی، تازه به یادشان آمده باشد  

انتقاد ازاوضاع سیاسی و اجتماعی وقت و حمله به اربابان زور و تزویر و به ویژه تهاجم به زاهدین دورغین و سالوس و فقیهان دو رو و بدکار (روحانی نمایان) و واعظان غیر متعظ و عالمان بی عمل و قضات سیاه کار و فاسد و همچنین حمله به  خرافه و ظواهر دینی که باعث شده تا عده ای عامی و ناآگاه یا خاصّ و مغرض، با انحراف از اصول، فروعی را دست آویز قرار دهند که شاید در شریعت هم نباشد، در بسیاری از اشعار بزرگان و گویندگان متعهد و معتقد فارسی زبان مانند حافظ ، سعدی، مولوی، عبید زاکانی، سنایی و غیره دیده می شود.

محمد صالح قزوینی، که به قول صاحب ریحانه الادب خود "عالم فاضل کامل" و از علمای عهد صفوی است، در نوادر (ترجمه مُحاضَرات الأدباء و مُحاوَرات الشّعراء و البُلغاء  راغب) در این باره چنین گوید : "....  اکثر مردم از سخنانی که در آن گستاخی است با خدای عالمیان خالی نباشند و شاید در این نوادر نیز بر سبیل ندرت واقع شده باشد، امید که خدای ببخشد و در کتاب محاضرات از این گونه بسیار است و فقیر ترک داده ام هرچند اکثر این مزاحات مشتمل بر مطلبی و اشارت به حکمتی است. مثل آنکه گویند: نحویی را در قبر گذاشتند. ملکان علیهما السلام با او گفتند :  "من ربک". گفت: "مَن"اسمی است مرفوع المحلّ تا مبتدا باشد ، و"ربّک" خبر اوست. عمودی بر سر او کوفتند. گفت گناه من چیست که شما نحو نمی دانید " و  فایده اینگونه نقل ها تنبیه است بر حماقت بعضی از نحویان ناقص فطرت که پندارند از آن علم به کمالی عظیم رسیده اند و به منزلتی فاضله مترقی گشته اند و نداند که آن علم نیست بلکه آلت تحصیل علم است و شخص را از آن حاصلی نیست الا تقویم لفظ عرب و مثل این حکایت در باره فقیهان نیز ذکر کنند که بعضی از ایشان نیز از حماقت نصیبی تمام دارند و حقایق شرعیه به صورتها مدلّس و ملتَبس سازند  نقل کنند که : فقیهی در کشتی نشست . بعضی از اهل کشتی  نصرانی بودند. پیوسته ایشان را مذمت کردی و به شرب خمر سرزنش نمودی. روزی یکی جام شراب نزد او داشت. بگرفت تا بیاشامد . گفت: این خمر است .گفت: از کجا ثابت شد، شریعت بر ظاهر است و اصل در اشیاء اباحت، و به سر کشید . گفت: به فلان قسم که خمر است، اینک این غلام من از فلان یهودی خمّار خریده است. گفت: چه مرد ابلهی . ما روایت عکرمه و ابن عباس رد کنیم و بر توثیق ایشان اعتماد نکنیم، روایت تو، از یهودی، بپذیریم و موثوق به دانیم."(3)

آقای دکتر علی اصغر حلبی در مقدمه رساله دلگشای عبید زاکانی، بیان توضیحی را به شرح زیر بایسته دانسته است، که  می توان مستنبط و مدلول آن را،  به سایر طنازان و ادبای فارسی زبان، از جمله ایرج میرزا سرایت داد: " ... در این رساله ها، ...مکرر اشاره به "شیخ" ،"واعظ" ،"قاضی" ، "خطیب " و "فقیه" می شود. ممکن است برخی از ساده اندیشان چنین بپندارند که عبید و همین طور گویندگان بزرگ دیگر ما همچون مولوی، سعدی و حافظ با این طبقات دشمنی داشته اند، ولی حقیقت خلاف این است، چه خود عبید و قهرمانانی چون شیخ شرف الدین دره گزینی، قاضی عضدالدین ایجی، علامه قطب الدین شیرازی که در آثار او ظاهر میشوند و همچون او، اخلاق  مختار معاصران را به زبان شوخی و ابزار طنز و هجو می گویند، همه خود شیخ و قاضی و عالمان دین بوده اند . پس، به این نکته توجه باید داشت که مقصود عبید و یاران او از این طبقات ممتازه، آن دسته از شیخان، قاضیان، واعظان و خطیبان هستند که تعهد دینی و اخلاقی نداشته اند  و دانش و آزادگی و دین و مروّت خود را زیر پا نهاده و به ریاء و سمعه همه چیز را همراه با ارباب قدرت زمانه خود به تمسخر گرفته بودند، نه پاکان و متعهّدان.." (4)

 شادروان استاد شهریار را که دوستان دولتمند و حاکم، شاعر ملی اش می خوانند، و برایش نمایش تلویزیونی می سازند،  قطعه ای زیبا و انتقادی "مناظره منبر و دار" (با مطلع: منبر از پشت شیشه مسجد / چشمش افتاد و دید چوبه دار) و نیز "بهشت و جهنم" (با مطلع: به جنّت جنگ آدم بود و شیطان / خدا هم عذرشان را خواست از دم) را سروده است. (5) آیا منظور او "نازل سازی جایگاه روحانیت" و نیز حمله به معاد (یکی از اصول دین)  بوده و او کافرست.

گیرم که در منظر آقایان، فروغ فرخزاد در شعر "بندگی" و نادر نادر پور در قطعه "شعر خدا"،  ابلیس و شیطان را ستوده، کافر و نامسلمان باشند، و گفتار روشن و صریح عرفایی مانند عین القضات همدانی (در تمهیدات) در اکرام آن رجیم،  نیز منظوری خلاف ظاهر دارد که به کنه مطلب آن عقل ما قد نمی دهد، اما آنجا که سعدی در بوستان حکایت "ندانم کجا دیده ام در کتاب / که ابلیس را دید شخصی به خواب) را می سراید. (6) ما می توانیم حکم دهیم که خدای ناکرده ، شیخ علیه الرحمه ی ما،  شیطان پرست بوده است.

حافظ بزرگ هم بر "جلوه واعظان در محراب" و "کار دیگر کردنشان در خلوت" می تازد، و استاد شهریار که ذکر او رفت به استقبال غزل او (همان ص 110) سروده است:

مشرکان کز هر سلاحی، فتنه و شر می کنند            از عبا هنگامه  وز عمّامـــــه محشر می کنند

آنچه دین در قرن ها،  کافر مسلمان کرده بود            این حریفان جمله را یک روزه کافر می کنند

سعدی در گلستان از دانشمند (فقیهی) یاد می کند که به کسی مبتلی شده و رازش بر ملا افتاده و لایق قدر علماء نبوده و اعتقاد دارد که: "دلبر مجاهده نهادن آسان ترست که چشم از مشاهده برگرفتن" (7) و عبید زاکانی حکایت مولانا قطب الدین را می گوید که در آن وضع،  با دیگری در حجره مدرسه، به علّت تنگی جا،  مانع از حضور نمازگذاری برای گذاردن دو رکعت نماز می شود (8)   و مولانا علی صفی، در لطائف الطوائف از قاضی شرعی سخن می گوید که بزعمش و در پیشش هیچ دعوایی نمی افتاد ، مگر اینکه او چیزی را در سر آن می بایست کرد و برای فصل خصومت زن جمیله زیاده خواه و شوی در مظان تهمت کم کاری، خود زحمت دو بار دیگر را بر عهده می گیرد تا عدد پنجگانه تمام شود و بانگ مدعی علیه بلند شود: "زهی قاضی مشفق مهربان و زهی قاضی متدیّن مسلمان" (9) و اوحدی، واعظان پریشان گو را سرکوفت میزند که :

آه از این واعظان منبرکوب                   شرمشان نیست خود ز منبر و چوب(10) 

و امیر خسرو دهلوی چنین به آنان می تازد:

اهل نگردد به عمامه سفیه                             خر نشود از جُل دیبا  فقیه(11)

و خیام (در شعری منسوب به او) سرخ خوری خود را با مفتی شهر تنظیر کرده  و او را خون خوار تر از خود می خواند و ادیب پیشاوری می گوید:

بسا دیو لاحول خوان دیده ام                            ابوجعل در بر قرآن دیده ام(12)

و ناصر خسرو که:

بیندیش از آن خر که بر چوب منبر               همـــی پای کوبــد  بر الحــان قاری

بدان رقص و الحان همی بر تو خندد               تو از رقص آن خر چرا سوگواری(13)

و یا:

بسی حرص این جهّال بر کردار  بد زان پس         که پیوسته همی درّند بر منبر گریبان ها

زبهتان گویدت پرهیز کن وانکه به طَمْع خود         بگوید صد هزاران بر خدای خویش بهتان ها(14)

و صائب اعتراض و انتقاد مشابهی دارد :

کار با عمامه و دور شکم افتاده است                  خم در این مجلس یزرگی ها به افلاطون کند

یا :         عقل و فطرت به جوی نستانند              دور دور شکم و دستار است

و یا:     گنبد مسجد شهر از همه فاضل تر بود      گر به عمامه کسی کوس فضیلت می زد(15)

و شهاب الدین سمرقندی:

در گذر زین عالم گندم نمای جو فروش                کز جفای او دل احرار ارزن ارزن است(16)

و سنایی :

 در جهانی که طبع بر کار است                          دیو لاحول گوی بسیار است(17)

حافظ :

ریا حلال شمارند و جام باده حرام                       زهی طریقت زهی شریعت و کیش

و یا:

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب       چون نیک بنگری همه تزویرمی کنند

سعدی:

راستی کردند و فرمودند مردان خدای         ای فقیه اول نصیحت گوی نفس خویش را(18)

و  در دیوان عارف قزوینی (ص 218) هم عصر ایرج نیز در غزلی زیر عنوان "زاهدان ریائی- واعظان دروغی" می خوانیم :

واعظا  گمان کردی، داد معرفت دادی                گر مقابـــل عارف ایستــــادی،  استادی

پـــــار در منبـــر داده حکــــم تکفیــرم               شکر میکنم کامروز زان بزرگی افتادی

بنده از دوستان شهرداری و شورای اسلامی شهر مشهد سوال می کنم آیا همه گویندگان فارسی زبان، که کم وبیش در دیوان آنها چنین مضامینی دیده می شوند و بسیاری از آنان به قول دکتر حلبی،  خود فقیه و دانشمند بوده اند، به "نازل سازی جایگاه روحانیت معظّم شیعه" و حمله به مفاهیم ارزشی دینی و ارکان اصلی شریعت نظر داشته اند، یا منتقدی مومن و ضدّ روحانی نمایان  سالوس بوده اند؟

استاد دکتر شفیعی کدکنی در کتاب زمینه اجتماعی شعر فارسی و در مقاله اخوان "اراده معطوف به آزادی" گوید : "هر هنرمند بزرگی در مرکز وجودی خود، یک تناقض ناگزیر دارد. تناقضی که اگر روزی به ارتفاع یکی از نقضین منجر شود، کار هنرمند نیز تمام است و دیگر از هنر جز مهارتهای آن برایش باقی نخواهد ماند."  وی خواست گاه این تناقض را "اراده معطوف به آزادی" هنرمندان می داند  که در کون ذاتشان به ودیعت نهاده شده است و چون جوشد، همین ظهورات گاه گاه،  خلاقیت هنری او را تشکیل می دهد و یادآوری می کند که خیام ، مولوی ، حافظ و حتی فردوسی گرفتار این تناقض بوده اند و هرچند ناصر خسرو – که خود شاعر ایدءولوژی محسوب می شود - کوشیده است تا این تناقض را آگاهانه حل کند ولی همو نیز ناخود آگاه و از گوشه و کنار هنرش این تناقض نمود می کند. استاد شفیعی  سرچشمه این تناقض را در کنار امور فردی و شخصی هنرمند،  در حوزه امور تاریخی و اجتماعی و ملی وی و حتی در ورای آن و در میدان الاهیات جلوه گر می داند و همین را یکی از عوامل اصلی عظمت هنرمندان و وجه تمایز آنان از سایر نخبگان اجتماع  و مردم تلقی می کند و به قول خود "با زبان ساده" نتیجه گیری می کند : " هیچ شعر حزبی  یا مذهبی خالص، تا کنون ندیده ام که ارزش هنری هم داشته باشد،  بی گمان اگر شعر مذهبی -  که ارزش هنری داشته باشد -  یافت شود به ناگزیر صبغه ای از عرفان و گاه زندقه  در آن وجود دارد و این لازمه خلاقیت هنری است"

و پیش تر از آن و در واگویه کرامت و عظمت اخوان ثالث می گوید: "من از مشاهده احوال و زندگی اخوان متوجه این نکته شدم که چرا حافظ "خرقه زهد" و"جام می" را "از جهت رضای او" با هم می داشته است" (19)

از این رو به نظر می رسد که دوستان غافلند ازاینکه:

گفت و گوی کفر و دین آخر به بک جا می کشد      خواب یک خواب است و امّا مختلف تعبیرها(صائب، ج۱، ص ۱۵۵)

شاید آقایان سرودن هجویه شیخ فضل ا... نوری، که همراهی او با استبداد و نقش ضد انقلابی اش در تاریخ مشروطه و تقابل او با علمای بزرگ عصری اش همچون حضرات آیات بهبهانی و طباطبایی و غیره زبانزد عام و خاص است و صدور و تنفیذ حکم اعدام  وی توسط برخی از علمای آن زمان مانند فقیه روشن ضمیر و میانه رویی چون حاج سیّد نصرالله تقوی صورت گرفته است، به همه "روحانیت معظم شیعه" تعمیم می دهند، در حالی که بسیاری از شاعران دیگر دوره مشروطیت نیزعلیه شیخ فضل الله نوری، اشعاری سروده اند.

چنانکه عارف قزوینی غزل زیر را در سال 1327 هجری، بعد از دار زدن شیخ سروده است و آن را در نمایش خانه ظهیرالدوله که به نفع حریق زدگان بازار برپاشده، خوانده است :

    دلی که در خم آن زلف تابدار افتاد              چو صعوه ایست که اندر دهان مار افتاد

    به صوفیان خرابات مژده ده امروز             کــــه شیخ شهــر حریفان ز اعتبار افتاد(20)

و نسیم شمال که برعکس ایرج میرزا، شعری در دفاع از حجاب اسلامی دارد و مطمئناً تقوی و دیانت او را معترفند،  چنین صریح و روشن به شیخ فضل ا... نوری تاخته است:

حاجی، بازار رواج است رواج                         کو خریدار ، حراج است حراچ.

مــی فروشم همـــه ی ایران را                         عرض و نـــاموس مسلمـــان را

....

    دشمن فرقه  احرار منم                              قاتـــــل زمــره ابــــرار منم

    شیخ  ... سمسار منم                              دین فروشنـــده به بازار منم(21)

ملک الشعرای بهار نیز در ترجیح بندی که در شب بشارت فتح تهران در سال 1287 ھ. ش. سروده، از اعدام انقلابی شیخ،  چنین اظهار شوق کرده  و خداوند را شکر می گوید:

آنانـــکه ما را کشتند و بستند                        قلب وطن را از کینه خستند

از کج نهادی، پیمان شکستند                         از چنگ ملت آخر بجستند

از حضرت شیخ تا حضرت شاه                    الحمـــد الله الحمــــــد الله(22)

بی شک یورش ایرج به حجاب اسلامی قابل انتقاد و ایراد است،  لیکن آیا چنین چیزی که به اقتضای آن زمان مد افتاده و بسیاری از روشنفکران به تبعیت از غربیان، به اشتباه معتقد بودند که حجاب عامل عقب ماندگی و رفع آن موجب آزادی زنان مسلمان است، بایستی باعث شود که بگوئیم ایرج مرتد و ضدّ دین بوده است و باید نام وی از ادبیات شفاهی و کتبی این مرز و بوم پاک شود.

پروین اعتصامی نیز در اسفند ماه 1314 و در تائید عمل کشف حجاب رضا خانی، قطعه ای در  24 بیت به نام  "زن در ایران" سروده است که بیت اول و آخر آن چنین است:

زن در ایران پیش از این گویــی که ایرانـی نبود        پیشه اش جز تیــره روزی و پریشانــی نبــــود

................

چشم و دل را پرده می بایست اما از عفاف                چـــادر پوسیــده بنیـــاد مسلمانـــی نبـــود(23)

عارف قزوینی هم غزلی ضد حجاب و به مطلع زیر سروده است :

ترک حجاب بایدت ای ماه رو مگیر                       در گوش وعظ واعظ بی آبرو مگیر(۲۴)

پس باید به زودی نام خیابان عارف را هم عوض کنیم؟!!

میرزاده عشقی هم در نمایشنامه منظوم "کفن سیاه" که به سرگذشت زنی باستانی به نام خسرودخت و سرنوشت زنان ایرانی پرداخته است، در پایان داستان خود،  شعر زیر را در مذمت حجاب گفته است:

آتش طبع تو عشقی که روان ست چو آب                   رخ دوشیزه فکر از چه فکنده است نقاب

در حجاب است سخن گر چه بود ضد حجاب               بس خرابی ز حجاب است که ناید به حساب

                                          تو سزد بر دگران بدهی درس

                                          سخـــن آزاد بگــو هیچ مترس

شرم چه، مرد یکی،  بنده و زن یک بنده                  زن چه کرده است که از مرد شود شرمنده؟

چیست این چادر و روبنده ی  نا زیبنده                    گر کفن نیست بگو چیست پس این روبنده

                                   مرده باد آنکه زنان، زنده به گور افکنده(25)

وملک الشعرای بهار نیز شعری به مطلع : (دخترا  پرده ز رخ برکش و بر قلب فکن / کزحجابی رخ زن حافظ اسرار نشد) دارد و همچنین قصیده ای در سال 1307 خورشیدی به نام "زن شعر خداست" سروده است که بیت اول و آخر آن چنین است:

خانـــم آن نیست کــــه جانانــه  دلبر باشد                   خانــم آن است کـــه باب دل شوهر باشد

حفظ ناموس ز معجر نتوان خواست بهار                   کــه زن آزادتــر انـــدر پس معجر باشد(26)

بنابراین از دیدگاه دوستان،  بایستی ما از خطای این همه شاعر متعهد و بزرگ خود نگذریم، و جملگی را تکفیر و طرد نماییم.

اما حمله ایرج میرزا به برخی از شیوه های عزاداری و مجالس قمه زنی، مورد تائید بسیاری از علمای زمان ما نیز هست و کمترین ارتباطی به حماسه بزرگ و سترگ حسینی و موضوع زنده نگاه داشتن  یاد آن امام همام (ع) و یارانش ندارد. چنانکه بهار - که همگان می دانند وی در دین اسلام، فردی متعصّب بود و مقام ائمه اطهار (ع) را همواره گرامی می داشت - در چکامه "در محرّم" به مطلع:

در محرم اهل ری خود را دگرگون می کنند            از زمین آه و فغان را زیب گردون می کنند(27)

و همچنین در ترکیب بندی به نام "خویش را احیا کنید" و به مطلع:

ای سفیهان بهر خود هم اندکی غوغا کنید                حال خود را  دیده واغوثا  و وا ویلا کنید(28)

از اعمال ناپسند و متضاد و خرافه ی ریاکارانه و  نابخردانه بعضی جهال و عوام به نام تعزیه داری انتقاد می کند و قبح همین رفتارها باعث شده،  تا یغمای جندقی که دیوانش از مراثی و نوحه های حسینی پر است، قطعه انتقادی زیر را بسراید :

در خواب شهید کربلا را       دیدم که زدیده اشک ریز است

....

گفتا نه ننالم از اعادی        بر من ز احباب رستخیز است(29)

و کلام آخر، یادآوری سخن پیش گفته، به دوستان شورای شهر و شهرداری مشهد است

امیدوارم روزی برسد که در کشور ما نهادهای عمومی و دولتی به هنگام اتخاذ تصمیم در اموری که پای عرض و آبروی ادب مملکت و نوامیس فرهنگ ما در میان است، راستی و جدی تر با اهل ادب و فرهنگ مشاوره نمایند .

چه به  قول فخرالدین اسعد گرگانی در ویس و رامین:

اگر جنگ آوری کیفر بری تو                        اگر کاسه دهی کوزه خوری تو   

                              )))))))))))))))))))))))))))))(((((((((((((((((((((((((((

مقالات مرتبط با موضوع در وبلاگ ما :

1 - به سر عشق خراسان دارم  (رنج نامه ای از طرف اهل ادب و ایرج مبرزا به شورای اسلامی مشهد)

2 -  تکمله ایی بر یاداشت : " به سر عشق خراسان دارم "

۳ - علّت محبوبیت شعر  ایرج مبرزا در میان مردم (یاسخی دیگر به رئیس کمیسیون فرهنگی و اجتماعی شورای اسلامی مشهد، در باره تغییر نام بلوار ایرج میرزای مشهد) 

 4 - پیام ایرج میرزا (شعری تازه و منتشر نشده از محمود خیبری«نجوا»)

                             )))))))))))))))))))))))))))))(((((((((((((((((((((((((((

پانوشت ها:

1 - نوعی لوتراست که تکیه کلام قهرمان فیلم مارمولک است.  

2 – ر. ش. : تحقیق در احوال و آثار و افکار و اشعار ایرج میرزا و خاندان و نیاکان او، به اهتمام دکتر محمد جعفر محجوب، تهران، نشر اندیشه،  چاپ سوم، 1353  - صفحات: 12 و 173 و 179 و 186 و 13 و 179 و 82 و 191 و 202.

3 - نوادر (ترجمه کتاب مُحاضَرات الأدباء و مُحاوَرات الشّعراء و البُلغاء، تالیف: ابوالقاسم حسین بن محمّد راغب اصفهانی)، محمّد صالح بن محمّد باقر قزوینی،  به اهتمام احمد مجاهد، تهران، سروش، چاپ اول 1371 -  ص  428

4 - رساله دلگشا،  به انضمام رساله های تعریفات ، صد پند و نوادر الامثال، تألیف خواجه نظام الدین عبید زاکانی، بتصحیح و ترجمه و توضیح آقای دکتر علی اصغر حلبی، انتشارات اساطیر،  چاپ اول ، 1383 ، ص 11 و 12

5 - کلیات دیوان شهریار، به تصحیح خود استاد و با مقدمه اساتید و نویسندگان، بی نا، بی تا، چاپ ششم، ص 228 و 247 .

6 - بوستان سعدی (سعدی نامه)، به تصحیح و توضیح دکتر غلامحسین یوسفی،  انتشارات خوارزمی،  چاپ اول، 1359 ، تهران -  ص 49

7 - گلستان سعدی، بتصحیح و توضیح دکتر غلامحسین یوسفی،  انتشارات خوارزمی، چاپ ششم،  فروردین 1381، تهران  - ص 137

8 - رساله دلگشا،  دکتر علی اصغر حلبی، ص 154

9 - لطائف الطوائف، مولانا فخرالدین علی صفی، روانشاد استاد احمد گلچین معانی، انتشارات اقبال،  چاپ هشتم،  1378، ص 182

10 - کلیات اوحدی اصفهانی (معروف به مراغی) به انضمام : دیوان منطق العشاق – جام جم،  با تصحیح و مقابله و مقدمه : سعید نفیسی، تهران، موسسه انتشارات امیر کبیر، چاپ دوم،  1375 – ص 575

11 – لغت نامه دهخدا – شاهد ذیل واژه "جل"

12 - گزیده ای از تاثیر قران بر نظم فارسی، سید عبدالحمید حیرت سجّادی، امیر کبیر، چاپ اول 71 ص 747

13 - دیوان ناصر خسرو ،  به تصحیح استادان مرحوم مجتبی مینوی و  مهدی محقق  ،  دانشگاه تهران، چاپ اول ،  1365  ، تهران ، ص 294

14 - همان – ص444

15 -  دیوان صائب تبریزی، به کوشش استاد محمد قهرمان،  انتشارات علمی و فرهنگی چاپ دوم 1373 تهران – ج ۳ ص ۱۲۴۴ (غزل ۲۵۳۸) و ج ۲ ص ۱۱۰۴ (غزل۲۲۶۰) و ج ۴ ص 1637 (غزل 3387)

16 - گزیده ای از تاثیر قران بر نظم فارسی، ص ۷۴۹

17 - حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه اثر ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی بتصحیح وتحشیه استاد مدرس رضوی ، دانشگاه تهران،  1356 تهران ص 285

18 - غزلیات سعدی، استاد حبیب یغمایی، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۰ - ص 630 

19 - زمینه اجتماعی شعر فارسی، استاد محمد رضا شفیعی کدکنی،  تهران، نشر اختران و نشر زمانه، چاپ اول، 1386، ص 395 - 398

20 - کلیات دیوان عارف قزوینی، به اهتمام عبدالرحمن سیف آزاد، تهران، امیرکبیر، چاپ پنجم، 1347، ص 187.

21 - جاودانه سید اشرف الدین گیلانی،  به کوشش حسین نمینی، کتاب فرزان، چاپ اول، بهار 1363 ص 86 به بعد.

22 - دیوان اشعار محمد تقی بهار (ملک الشعراء)، ج 1،  امیر کبیر،  چاپ چهارم،  1358 ، تهران - ص 148    مطلع آن چنین است :

        می ده  که طی شد دوران جانکاه                 آسوده شد ملک، المک لله

23 - دیوان قصاید و مثنویات و تمثیلات و مقطعات خانم پروین اعتصامی، تهران، ناشر:  ابوالفتح اعتصامی، چاپ هشتم، مرداد 1363، ص  153 و 154 .

24 - کلیات دیوان عارف قزوینی، ص 273.

25 - کلیات مصوّر میرزاده عشقی، علی اکبر مشیر سلیمی، تهران، امیرکبیر، چاپ هفتم، 1357 -  ص 218

26 - دیوان اشعار محمد تقی بهار (ملک الشعراء)، ج 1،  ص 452 و 453

27 – همان – صص 328 - 330

28 – همان – صص 419 - 421

29 - شرح احوال یغمای جندقی، حبیب یغمایی، ص 44 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/06/17 ساعت 19:25 | لینک ثابت |

ضمایم و پانوشت های مقاله ی بهارنامه یا سوگنامه - اثر طبع تقی خاوری و دکتر شفیعی کدکنی

 

   ضمایم و پانوشت های مقاله ی  بهارنامه یا سوگنامه (بررسی اصالت قصیده ای از استاد کسائی مروزی)    

برای خواندن اصل مقاله اینجا کلیک فرمایید


ضمیمه شماره 1 :

تحلیل و نظر شاعر و پژوهشگر خراسانی : تقی خاوری

                        در باره ابیات الحاقی بهارنامه یا سوگنامه

هرچند دوست خوب و ادیب، جناب آقای حسنی  در موضوع بحث، تحقیقات مفصّل و منظمی را ارائه کرده اند و  با آوردن شاهد مثال هایی از تذکره ها و فرهنگ نامه ها و ارائه دادن مستندات و نظریات دقیق،  به قولی"سنگ تمام گذاشته اند" که پژوهش ایشان در این باره قابل تقدیرست و حق مطلب ادا شده است، لیکن در این بخش به کیفیت و ماهیت و احیاناً بخش فنی کار اشاره می شود. گو اینکه در متن هایی که در آن تحقیقات صورت گرفته، از نظر این نگارنده ابیات و حتی بیتی دیده نشده که شاهد مثالی بر بخش الحاقیه شود،  گفتنی است که تمام ابیات استاد کسائی مروزی در تذکره ها و فرهنگ ها نوشته و ضبط شده است به استثناء همین بخش الحاقی که آقای دکتر امین ریاحی ارائه داده اند.

بهرحال وناگزیر برای صحت و سقم کار به همین بخش الحاقیه رجوع می شود و کار از پایان قصیده بهاریه استاد کسائی پی گیری می شود که دو بیت انتهائی آن بدینگونه است :

بیزارم از پیاله   وز ارغوان و لاله

ما و خروش ناله کنجی گرفته مأوا

هم نگذارم سوی تو هم ننگرم سوی تو

دل ناورم سوی تو، اینک چک تبّرا

این کلمه چک از قدیم در شعرهائی قدمائی بکار گرفته شده، چنانچه استاد توس میفرماید:

به قیصر سپاریم همه یک به یک

از این پی نوشته فرستیم و چک

قصیده بهاریه استاد کسائی با همان چک تبّرا خاتمه می یابد، اما تشبیب دیگری در بخش الحاقیه شروع میشود، در ضمن هیچ قصیده ای تا کنون با دو تشبیب سروده  نشده، اما در این جا مجدداً می خوانیم:

رنگ نبید و هامون   پیروزه گشت و گلگون

نخل و خدنگ و زیتون  چون قله های خضرا

دشت است با ستبرق   باغ است با خورنق

یک با دگر مطابق  چون شعر سعد و اسما

تا اینجا صحبت از سرسبزی و طراوت است و دشت مانند پارچه زر و ابریشم بافته شده و با رنگهای زیبا و الوان آراسته شده، ناگهان می خوانیم :

آمد کلنگ فرخ همرنگ چرخ  دو رخ

همچون سپاه خلخ، صف بر کشیده سرما

و یکباره سرما صف بر می کشد یعنی زمستان است، در بیت ششم مجدداً بهار می شود و بدین نحو تناقض دیگری آشکار می شود: 

بر شاخ سرو بلبل   با صد هزار غلغل

دراج باز بر گل   چون عروه پیش عفرا

در ضمن بیت هائی مانند آمد کلنگ فرخ همرنگ چرخ دو رخ  نامفهوم است در فرهنگ عمید و سایر فرهنگها ، فرّخ بمعنای مبارک، خجسته، میمون ، و زیبا روی آمده است که در ترکیب پیش از موصوف می آید مانند فرخ پی، فرخ تبار، فرخ نژاد و در اینجا معنائی افاده نمی کند، و کلنگان نیز پرندگانی هستند که بصورت دسته جمعی مانند عدد 8 در آسمان بهار پرواز می کنند و از پرندگان مهاجرند و در زمستان بنظر نمی آیند.

در ضمن این بیت هم خالی از اشکال نیست:

گر تخت خسروانی  ور نقش چینیانی

در جوی مولیانی     پیرایه بخارا

این بیت به قول اساتید مانند جملۀ غیر مستقل است و فعلی در آن نیست تا معنی را ادا کند، در ضمن این هشت بیت اگر به جای تشبیب حساب شود،  تفاوت های زیادی با بیت های قصیده بهاریه دارد، گرچه از نظر وزن و قافیه چیزی نشان نمی دهد، ولی از دیدگاه ماهوی تفاوت زیادی در آن ملاحظه می شود، این بیت ها ساکن است و هیچ حرکتی در آن نیست .

بعنوان مثال :

بر شاخ سرو بلبل  با صد هزار غلغل

دراج باز بر گل چون عروه پیش عفرا

گلشن چو روی لیلی یا چون بهشت مولی

چون طلعت تجلی   بر کوه طور سینا

برای این منظور به بیت هائی از قصیده بهاریه و عنصر حرکت در آن اشاره می شود :

باد صبا درآمد    فردوس گشت صحرا

وآراست بوستان را نیسان چو فرش دیبا

با آوردن فعل "درآمد"  و با پیشوند "در"  صحرا ناگهان دگرگون و تبدیل به فردوس و بوستان با فرش دیبا اراسته می شود.

آمد نسیم سنبل با مشک و با قرنفل

و آورد نامه گل باد صبا به صهبا

نسیم سنبل با مشک و با قرنفل می آید و نامه ای از گل را، از صبا به صهبا می آورد. عنصر حرکت در اینجا نسیم است که چنین تحولی ایجاد می کند و اگر بهمین ترتیب اشاره شود مطلب به درازا می کشد ناگزیر به چند بیت دیگر اکتفا می شود .

آهو همی گرازد     گردن همی فرازد

گه سوی کوه تازد  گه سوی باغ و صحرا

در این بیت هم حرکتی ست  و با استعمال فعل های گرازیدن (یعنی خرامیدن) و گردن افرازی و تاختن سوی صحرا و باغ در مورد آهو، حتی بیت به حرکت در می آید.

گلزار با تاسف     خندید بی تکلف

چون پیش تخت یوسف رخساره زلیخا

در اینجا گلزار با تشخّص انسانی و مانند رخساره زلیخا پیش تخت یوسف،  با تاسف و بی تکلف می خندد.

گل باز کرده دیده       باران بر آن چکیده

چون خوی فرو دویده  بر عارض چو دیبا

گل چشمهایش را باز کرده و در آن باران فرو چکیده و مانند عرق بر صورتی مانند دیبا فرو غلتیده است و اینهمه اتفاق در یک بیت واقع می شود و این عنصر حرکت جزء ماهیت شعر استاد کسائی ست، شعر ساکن،  با طبیعت شعر کسائی جور در نمی آید برای این مدعا بیت هائی از آغاز مرثیه بخش الحاقیه آورده می شود:

رنگ نبید و هامون  پیروزه گشت و گلگون

نخل و خدنگ و زیتون چون قبّه های خضرا

هیچ فعل و کلمه ای در این بیت نیست تا در آن تحولی ایجاد شود و هیچ علت و معلولی نیست،  فقط رنگ نبید و هامون بی جهت سبز و گلگون می شود ، نخل و خدنگ و زیتون تنها با قید تشبیه "چون" سبز می شود. با ز هم در بیت بعدی شاهد چنین وضعیتی هستیم.

دشت است یا ستبرق باغ ست یا خورنق

یک با دگر مطابق چون شعر سعد و اسما

بدون علت دشت از پارچه و ابریشم زر بافته می شود و باغ با قصر غذا خوری پادشاهان با اسم های سعد و اسما مطابق می شود. در بیت دیگر می گوید:

آمد کلنگ فرّخ  همرنگ چرخ دو رخ

همچون سپاه خلخ صف بر کشیده سرما

شاید تعبیر این باشد که به اعتباری از روی زمستان به روی بهار آمده است اما در مصرع بعدی می خوانیم،  ناگهان سپاه خلخ مانند سرما صف بر کشیده است یعنی زمستان است.

در بیت بعدی می گوید "بر شاخ سرو بلبل با صد هزار غلغل " که این اتفاق در بهار می افتد مجدداً بهار شده است و درّاج که پرنده ای است شبیه کبک با خال های سیاه و سفید مانند عرفه در پیش عفرا آورده شده است:

بر شاخ سرو بلبل با صد هزار غلغل

دراج باز بر گل چون عروه پیش عفرا

در این چهار بیت یک بار زمستان شده و دو بار هم بهار آمده است

بعد می گوید

آن نازنین محمد   پیغمبر موید

آن سید ممجد شمع و چراغ دنیا

آن میر سر بریده در خاک خوابنیده

از آب ناچشیده گشته اسیر غوغا

این شیوه سخن : با شیوه سخن استاد کسائی و بافت زبان این شاعر بزرگ بکلی متفاوت است ، شیوه بیان استاد کسائی مروزی تشبیهی ست.  در این مورد مهدی درخشان در کتاب " اشعار حکیم سنائی مروزی" (ص 25) آورده است کسائی در بیان مناظر طبیعت و ادای سخن خود بیش از همه صنعت تشبیه را بکار می برد و در این شیوه بسیار قوی و زبردست است و گاه یک منظره را به چند وجه بیان و برای آن تشبیهاتی مستقل ذکر میکند، که هریک بجای خود دلپذیر و نشاط انگیز است

و در این ابیات شیوه های سخن کسائی طبق نظریه مذکور مشاهده نمی شود

تیغ جفا کشیده     بوق ستم دمیده

بی آب کرده دیده  تازه شود معادا

آن کور بسته مطرد بی طوع گشته مرتد

بر عترت محمد چون ترک و غز و یغما

صفین و بدر و خندق  حجت گرفته با حق

خیل یزید احمق  یک یک به خونش کوشا

پاکیزه آل یاسین   گمراه و زار و مسکین

آن کینه ها ی پیشین   آن روز گشته پیدا

آن پنج ماهه کودک باری چه کرد ویحک

کز پای تا به تارک  مجروح شد مفاجا

بیچاره شهربانو مصقول کرده زانو

بیچاره گشته لؤلؤ   بر درد ناشکیبا

درین ابیات صنعت تشبیه که شیوه ی کسائی ست بکار نرفته در ضمن مصقول کردن زانو در بیت آخر دارای چه معنایی ست؟ دکتر علی رواقی در باب مصقول، دو بیت از فرّخی را شاهد مثال آورده است:

نوروز جهان چون بهشت کرده ست

پر لاله و پر گل و که و بیابان

چون چادر مصقول گشته صحرا

چون حلّه  منقوش گشته بستان

دکتر علی رواقی آورده است در بیت اخیرمصحح دیوان فرخی مصقول را جلا داده شده معنی کرده اند، به گمان من مصقول درین بیت این معنی را ندارد بعد می گوید کلمه درین بیت باید معنی سرخ و سرخ رنگ داشته باشد .

نظیر این وصف را در شعر قطران تبریزی می بینیم :

یکی زیلو صبا بر دشت گسترد

زلاله تاری   از گل بود زیلو

سیاهی در میان لاله    پیدا

چو در پیراهن مصقول هندو

 باز شاهد دیگری برای کلمه مصقول از شعر اسدی طوسی نقل می کنیم

زخنجر چو آتش برانگیخت جوش

زخون دشت کُه کرد مصقول پوش

بعد یک شاهد هم از بیت کسائی مروزی می آورد

جنــــازه تـــو ندانـــم کــدام حادثـــه بـــــــود

که دیده ها همه مصقول کرد و رخ مجروح (52)

در این بیت کسائی معلوم نیست زانو چگونه مصقول شده است. حال آنکه در بیت مذکور که دکتر علی رواقی آورده است مصقول برای دیده بکار رفته یعنی دیده ها (چشم ها) قرمزشده است و برای صنعت تشبیه از کلمه ی مصقول استفاده شده است.

همچنین "خیل یزید احمق یک یک به خونش کوشا"، مغلوط است

همانگونه که در متن مقاله بالا از استاد بدیع الزمان فروزانفر نقل شده است،  کسائی از شعرای بزرگ ایران است که بهمین مایه اندک که اشعارش باقی ست، وسعت فکر و دقت خیال و حسن بلاغت و براعت طبع او را می توان دانست اشعار کسائی به لطافت و دقت تشبیه ممتاز است و در این فن عده کمی به پایه او می رسند، برخلاف گفته ی استاد فروزانفر در این سوگنامه علاوه بر آنچه مذکور شد، پاره ای ابیات سست که در آن ضعف القاء معناست، مشاهده می شود مانند این ابیات :

بر مقتل ای کسائی   برهان همی نمائی

گر هم بر این بیابی بی خار گشت خرما

مومن درم پذیرد  تا شمع دین بمیرد

ترسا به زر بگیرد   سم خر مسیحا

برهان نمودن بر مقتل و بی خار گشتن خرما، درم پذیرفتن مومن تا شمع دین بمیرد و بعد زر گرفتن ترسا سم خر عیسی .... همه مغشوش است و این بافت کلام استاد کسائی مروزی نیست، در این مقایسه چند بیت از قصیده ای آورده می شود که یکی از بهترین آثاری ست که باید از کسائی مروزی نقل کنیم، قصیده فخیم و غرائی ست که در مدح شاه ولایت امیر المومنین علی ابن ابیطالب "ع" سروده است... این قصیده نغز و استوار که در مجله یغما طبع و نشر شده از آثار خوب زبان فارسی و گره گشائی بسیاری از مشکلات ادبی محققان و دانشمندان در باره کسائی می باشد، چند بیتی از این قصیده :

بی تولا بر علی و آل او  دوزخ ترا ست

خوار و بی تسلیمی از تسنیم و از خلد برین

هر کسی کو دل بنقض مرتضی معیوب کرد

نیست آنکس بر دل پیغمبر مکّی مکین

ای بکرسی بر نشسته آیه الکرسی بدست

نیش زنبوران نگه کن پیش خان انگبین

گر بتخت و گاه کرسی غرّه خواهی گشت خیز

سجده کن کرسی گران را در نگارستان چین (53)


 ضمیمه شماره 2

صور خیال در شعر کسائی

(برگرفته از کتاب صور خیال در شعر فارسی، تالیف  دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی) 

 از نظر صور خیال و انواع تصویر بویژه در زمینه طبیعت، شعر کسائی بهترین شعری است که از گویندگان قرن چهارم در دست داریم . جای دریغ است که دیوان این شاعر از میان رفته و جر چند قطعه پراکنده شعری از او باقی نمانده است، اما درمیان همه شعرهای باقی مانده همه جا خصایص برجسته شعر قرن چهارم را به کاملترین وصفی مشاهده می کنیم تصاویر او همیشه با نوعی سایه روشن همراه است.

غلبۀ دید مادی به عناصر حسی در همه تصاویر او، امری است که در نخستین مطالعه شعر وی، نظر خواننده را به خود جلب میکند و گذشته از اینها توجه خاص او به عنصر رنگ در صور خیال، یکی از خصایص دیگر شعر اوست که حتی نسبت به معاصرانش برجستگی و امتیازی دارد. پیوندی او میان اشیاء برقرار میکند، پیوند ی است که زنجیره آن امری مادی و قابل لمس است و از میان وجوه مشترکی که اشیاء مادی نسبت به یکدیگر دارند، رنگ را بیشتر مورد نظر دارد، نه شکل هندسی را البته توجه به رنگ ، در اینجا نسبت میان اشیاء، چیزی نیست که خاص او باشد زیرا محسوس ترین وجه شبه در میان اشیاء گوناگون رنگ است، اما در اغلب تصاویر شعری یک عامل از عوامل تشبیه رنگ است و در کنار آن، بیشتر به هماهنگی هندسی اشیاء نظر هست ولی او بیش از همه به رنگ می نگرد :

                                     جــــام کبود و سرخ نبیند آر کاسمان

                                    گویی که جام های کبود است پر نبید(54)

پیداست که توجه او فقط به کبودی آسمان است، نه انحنایی که در افق دیده می شود زیرا درین صورت "جام های" کبود نمی گفت و فقط جام کبود می گفت. او " خوشه های زر سیاه" را به گونه " شبه در زمرد" می بیند که فقط تضاد دو رنگ سیاه و سبز، در هر دو سوی این تشبیه، نظر او را جلب کرده است .

دو شعر او، نشانه های نوعی توجه به تصاویری که یک سوی خیال، امری انتزاعی و تجریدی باشد کم و بیش وجود دارد، اما با اینهمه ساده و قابل ادارک در نخستین برخورد است :

                                        بلب و چشم راحتی و بلا

                                      برخ و زلف توبه ای و گناه (55)

یا :

                                   به جام اندر تو پنداری روان است

                                  و لیــکن گـر روان دانـی روانـــی(56)

گاهی با کمک گرفتن از امور غیر مادی و منتزعی است که از هر امر محسوس و مادی دیگر قابل لمس تر و آشناترند، وقتی از جنازه شخصی که مورد علاقه بوده و در گذشته، سخن می گوید، آن جنازه را در پیکر حادثه ای ارائه می دهد :

                              جنــــازه تــو ندانم کــــدام حادثـــه بـــــود

                             که دیده ها همه معقول کرد و رخ مجروح(57)  

و اینگونه تصویر سازی در شعر فارسی بسیار کم نظیر دارد و بر روی هم شاعری که خصایص شعر کسایی را از نظر صور خیال به کمال دارا باشد، حتی در عصر او نیز کم داریم .

تصویر های شعر او همه تصویرهای باز و گسترده است که گاه در خلال چند بیت ارائه شده و در سراسر شعر های موجود به نام او جز یکی دو استعاره ساده حسی استعاره ای نمی توان یافت با اینکه در دوره او گرایش به استعاره امری رایج بوده و هم روزگار او منجیک، تمام کوشش خود را صرف آوردن استعاره های بدیع و تازه کرده است، بحدی که تذکره نویسان نیز به استعاره های بیش از حد او توجه کرده اند .

در شعر او، به تشخیص اشیاء کمتر پرداخته شده و با اینکه شاعران طبیعا به این نوع صور خیال توجه بسیار دارند در شعر او ، که از بهترین شاعران طبیعت است، این خصوصیت ظهوری ندارد.

تصویر های او همه شبیه است و تنها در یک نمونه غزل که از او برجای مانده، کوششی به سوی نوعی بیان استعاری دیده می شود؛ اما در حقیقت باز هم همان تشبیه است :

                                         هر کجا بنگری دمد نرگس

                                         هر کجا بگذری بر آید ماه (58)            

 


 

پانوشت های مقاله ی بهارنامه یا سوگنامه (بررسی اصالت قصیده ای از استاد کسائی مروزی) :

 1 - حکیم کسانی مروزی و تحقیق در زندگی و آثار او ، دکتر مهدی درخشان ، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم،  خرداد 1375، تهران -  ص 29 و 30

2 - رجوع شود به لباب الالباب، تالیف محمد عوفی، ( از روی چاپ اروپا که پروفسور ادوارد بروان و علامه قزوینی تصحیح کرده اند -  با تصحیحات و جدید و تعلیقات استاد سعبد نفیسی، کتابفروشی ابن سینا و کتابخانه حاج علی علمی، اسفند 1335 ، ص 665)

3 – مجمع الفصحا،  ج 3 ، تالیف رضا قلی خان هدایت، بکوشش مظاهر مصفا، امیرکبیر،  چاپ اول،  1340 ، تهران -  ص 1134 و 1135

4 -  حکیم کسانی مروزی و تحقیق در زندگی و آثار او ، دکتر مهدی درخشان - ص 117

5 - دکتر رضازاده شفق نیز در تاریخ ادبیات خود نوزده بیت اول قصیده ( جز بیت 18 و 21 ) را آورده است  و گوید که در قصیده موضوع بحث از طرفی توجه شاعر به زیبائیها طبیعت است و از طرفی ملال خاطرش مشهود است. ضمناً در بیت اول "درآمد"←  "برآمد"  و "واراست" ← "آراست"  آمده است (ر. ج. شود به :  تاریخ ادبیات ایران، دکتر صادق رضازاده شفق، انتشارات دانشگاه پهلوی سابق،  چاپ دوم، مرداد 1352  تهران - ص 124 الی 125)

در پیشاهنگان شعر پارسی و در شاعران همعصر رودکی ص 296 و در کسائی ریاحی  و تعلیقات لباب الالباب ص 665  "واراست" ← "آراست"  (ر. ج. پیشاهنگان شعر پارسی، دکتر محمد دبیر سیاقی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم ، 1374 ، تهران -  ص 126 الی 128 و شاعران همعصر رودکی ، احمد اداره چی گیلانی، موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، چاپ اول 1370 ، تهران ص 296)

6 - در مجمع الفصحا و تاریخ ادبیات شفق و تعلیقات لباب الالباب ص 665، در بیت دوم "به صهبا" ←  "ز صهبا " و در کسائی ریاحی در بیت دوم "وآورد" ←  "آورد " .

7 - در کسائی ریاحی بیت پنجم قبل از بیت سوم  ضبط شده است.

8 - در پیشاهنگان شعر پارسی و در احوال و اشعار رودکی ص 1208 و نیز در شاعران همعصر رودکی ص 296 و تعلیقات لباب الالباب ص 665 ،  در مصرع اول بیت چهارم "سارو" ← "ساری" و در کسائی ریاحی، بیت چهارم چنین ضبط شده است : 

قمری به یاسمن بر ساری به نسترن بر      نارو به نارون بر   برداشتند غوغا

9 - در لغت فرس اسدی (تالیف ابومنصور علی بن احمد اسدی توسی، بتصحیح و اهتمام مرحوم استاد عباس اقبال، چاپخانه مجلس، 1319  تهران – ص 184) و در پیشاهنگان شعر پارسی و در شاعران همعصر رودکی ص 296 و در کسائی ریاحی؛ و تعلیقات لباب الالباب ص 666 ، مصرع دوم  بیت هفتم ،  " باغ" ← "راغ" .

10 - - در گنج سخن مصرع اول بیت 8 ، "حریر حله" ←  "حریر و حله" (ر.ج. گنج سخن، دکتر ذبیح الله صفا، انتشارات ققنوس، چاپ دهم، بهار 1374 ، تهران - ص 123 و 124) و  در کسائی ریاحی در مصرح اول بیت هشتم "زند" ← "زده ".

11 - در مجمع الفصحا و در پیشاهنگان شعر پارسی در مصرع اول بیت 9 میان دو واژه "خندید" و  "بی تکلف" ← " واو" آمده است.   در گنج سخن، بیت 9 نیامده است.

12 - در پیشاهنگان شعر پارسی و تعلیقات لباب الالباب ص 666 ، در مصرع دوم بیت، "خوی"  ← "خون". 

13 - در کسائی ریاحی در مصرح دوم بیت یازدهم "منافق" ←"موافق " .

14 - بیت 12 در لغت فرس اسدی در  ص 273 و 274  عیناً در ذیل " ستاک" آمده است. لیکن درصحاح الفرس ص 182 "ستاک" ← "شتاگ"  و شعر چنین ضبط شده است:

شاخ و شتاگ نسرین چون برج ثور و جوزا        پر دخت کرده دل را از بهر آن نگارا

(ر.ج. صحاح الفرس، تالیف محمدبن هندو شاه نخجوانی، به اهتمام دکتر عبدالعلی طاعتی، بنگاه ترجمه نشر کتاب، چاپ اول 1341 تهران ص 182 )و همچنین در تعلیقات لباب الالباب ص 666 و کسائی ریاحی در مصرح اول بیت دوازدهم "مشکین" ←  "شیرین " .

15 - در کسائی ریاحی در مصرح دوم بیت سیزدهم "برساخته" ←  "برتاخته ".

16 - بیت 14 در لغت فرس اسدی در  ص442   عیناً ذیل "ژاله" آمده است و در احوال و اشعار رودکی ص 1211 نیز همینطور ضبط شده است.  در کسائی ریاحی و نیز فرهنگ تحفه الاحباب و تعلیقات لباب الالباب ص 666 ، در بیت 14  "کرده بر او"  ← "کرده بدو" (ر.ج. فرهنگ تحفه الاحباب، تالیف حافظ سلطانعلی اوبهی هروی، بتصحیح فریدون تقی زاده طوسی و نصرت الزمان ریاضی هروی، چاپ اول، فروردین 1365 ، مشهد -  ص 191)

17 - در گنج سخن ابیات  15 تا 21 نیامده است.

18 - در احوال و اشعار رودکی، بیت مورد نظر به همین ترتیب ضبط شده است (ر. ج. احوال و اشعار ابوعبدا... جعفربن محمد رودکی سمرقندی،  ج3 ، شادروان استاد سعید نفیسی،  شرکت کتابفروشی ادب، چاپ اول،  1319 تهران - ص 1207 ) و در مجمع الفصحا و تاریخ ادبیات شفق مصرع دوم بیت 16 چنین ضبط شده است : " کهپایه دشت گشته ، کرده نشاط بالا"

در حاشیه صحاح الفرس ص 285  و نیز در فرهنگ تحفه الاحباب ص 298 و در پیشاهنگان شعر پارسی و فرهنگ وفایی (تالیف حسین وفایی، در اوایل قرن 10 ھ. در چین، به تصحیح تن هوی جو، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول، زمستان 1374،  تهران -  ص 175 )  بیت بالا چنین ضبط شده است :

عالم بهشت گشته ، کاشانه زشت گشته   عنبر سرشت گشته صحرا چو روی حورا .

عجبا که مصحح تحفه الاحباب در پاورقی گفته است : بیت مذکور را از لغت فرس اصلاح کرده است.  ضمن اینکه در 3 نسخه دیگر معرفی شده تحفه الاحباب، بیت مورد نظر به همین ترتیب ضبط شده است.

19 - در کسائی ریاحی در مصرح اول بیت هفدهم "آن سبزه" ← "ای سبزه "

20 - در تاریخ ادبیات شفق بیت 18 نیامده است. 

21 - در کسائی ریاحی در شروع مصرح اول بیت نوزدهم "این" ← " کاین " .

22 - بیت بیستم  در لغت فرس اسدی در  ص 493  عیناً در ذیل "پیاله" آمده است. لیکن در فرهنگ مذکور و نیز درترجمان البلاغه (ر. ج.  ترجمان البلاغه، تصنیف محمد بن عمر الرادیانی، به تصحیح و اهتمام پرفسور احمد آتش، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، 1362 ، تهران - ص 104 ) و در احوال و اشعار رودکی ص1211  "ماوا" ← "تنها" .

23 - در بالا گفتیم که این 21 بیت با اختلافی اندک در تعلیقات لباب الالباب ص  665 و 666 آمده است و در مجمع الفصحا تعداد ابیات 20 تاست و بیت 21 دیده نمی شود، و در تاریخ ادبیات شفق این بیت نیامده، ولی در لغت فرس عیناً بعنوان شاهد "چک" آمده است. در احوال و اشعار رودکی ص 1125 به همین ترتیب ضبط شده است. شادروان علامه دهخدا در لغت نامه بیت آخر را عیناً بعنوان شاهد واژه "چک"  آورده است و در یاداشت های وی در پاورقی لغت نامه می خوانیم :

"شاید این بیت در اصل بدینصورت :   هم نگذرم کوی تو هم ننگرم روی تو/ دل ناورم سوی تو .... بوده است . لیکن حذف "با" در "بکوی" و "بروی" و "بسوی" از شاعران قدیم بعید می نماید و سپس پیشنهادی عجیب تصحیح آن را چنین می دهد؟!! :

هم نگذرم بکویت  هم ننگرم برویت           دل ناورم بسویت  اینک چک تبرا

24 - کسائی مزروعی ، زندگی و اندیشه و شعر او، دکتر محمد امین ریاحی ، انتشارات توس، چاپ سوم 1370،تهران

25 - النقض ( بعض مثالب النواصب  فی النقض - بعض فضائح الروافض )، عبدالجلیل قزوینی رازی، به تصحیح سید جلال الدین محدث ارموی،  بنگاه ترجمه کتاب، چاپ اول، 1331 ، تهران - ص252.

26 - لباب الالباب، محمد عوفی، به تصحیح استاد سعید نفیسی، چاپ علمی، 1335، تهران -  ص 270

27 - صور خیال در شعر فارسی ( تحقیق انتقادی در تطّور ایماژهای شعر پارسی و سیر نظریه بلاغت در اسلام و ایران) استاد دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، موسسه انتشارات آگاه،  چاپ سوم، پائیز 1366، تهران - ص 430

28 - مجموعه مقالات و اشعار استاد بدیع الزمان فروزانفر،  با مقدمه دکتر زرین کوب، کتابفروشی دهخدا ، چاپ اول 1351، ص 7

29 - چهار مقاله، احمد بن عمربن علی نظامی عروضی سمرقندی،  به تصحیح شادروان علامه محمد قزوینی و شادروان دکتر محمد معین، انتشارات زوار ، چاپ دوم،  1381 تهران ص 90 (تعلیقات)

30- سبک خراسانی در شعر فارسی (بررسی مختصات سبک شعر خراسانی)،  تالف دکتر محمد جعفر محجوب، تهران، انتشارات فردوس و جامی، چاپ اول، بی تا،  ص 119

31 – حکیم کسانی مروزی و تحقیق در زندگی و آثار او ، دکتر مهدی درخشان – ص 34

32 - تمامی اشعار فوق و نیز تقسیم بندی از کتاب مرثیه سرایی در ادبیات صفحات 45 الی 436 گزینش و گزارش شده است

33 - تاریخ تذکره های فارسی، جلد اول،  تالیف شادروان استاد احمد گلچین معانی، انتشارات کتابخانه سنائی، چاپ دوم،  1363، تهران – ص 545 و 546

34 - همان – ص 546

35 - همان – ص 547

 36 - همان – ص 547

37 - همان ج2  – ص 7

38 - مقاله : تعلیقاتی برلباب الالباب عرفی، تالیف : آقای نذیر احمد (علیگرد هند ) ، فرهنگ ایران زمین، زیر نظر و به کوشش ایرج افشار، جلد نوزدهم،  1352 ص 89

39 - سبک خراسانی در شعر فارسی (بررسی مختصات سبک شعر خراسانی)،  تالف دکتر محمد جعفر محجوب، تهران، انتشارات فردوس و جامی، چاپ اول، بی تا،  ص119

40 - کسائی مزروعی ، زندگی و اندیشه و شعر او←---← ص112

41 - کسائی مزروعی ، زندگی و اندیشه و شعر او←---← ص94

42 - حکیم کسانی مروزی و تحقیق در زندگی و آثار او ، دکتر مهدی درخشان – ص 69 و 70

43 - کسائی مزروعی ، زندگی و اندیشه و شعر او←---← ص 111

45 - کسائی مزروعی ، زندگی و اندیشه و شعر او←---← ص 38

46 - تذکره نویسی فارسی در هند و پاکستان، دکتر سید علیرضا نقوی، موسسه مطبوعاتی علمی، چاپ اول، 1343 ، تهران – ص 125 .

47 - تاریخ تذکره های فارسی، جلد اول، - ص 524 الی 538

48 -  تاریخ تذکره های فارسی، جلد اول،  تالیف شادروان استاد احمد گلچین معانی - ص 7

49 - خلاصه مقالات "کنگره بین المللی امام خمینی (ره) و فرهنگ عاشور" ،  مقاله : "تاثیر فرهنگ عاشورا بر هنر و ادبیات فارسی" ،  آقای دکتر احمد احمدی بیرجند،

50 - پیشاهنگان شعر پارسی، دکتر محمد دبیر سیاقی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم ، 1374 ، تهران -  ص 126 الی 128

51 - شاعران همعصر رودکی، ص 478 . معلوم نیست منظور جناب آقای اداره چی گیلانی از بیت چهارم چیست ؟!! زیرا تعداد ابیات ایشان دقیق 21 بیت است و بیتی اضافه و جدید نیاورده اند. شاید ایشان فکر کرده اند که در قصیده آمده در کتاب آقای ریاحی این بیت نیست :

نارو به نارون بر سارو به نسترن بر              قمری به یاسمن بر برداشتند آوا

در حالیکه این بیت به شماره11 ولی با اختلاف آمده است :

قمری به یاسمن بر ساری به نسترن بر      نارو به نارون بر   برداشتند غوغا

52 - به نقل از مجله ی دانشکده ادبیات و علوم انسانی شماره 4 شماره پیاپی  94 – 93 بهار و تابستان 1355 دانشگاه تهران "

53 - به نقل از کتاب . اشعار حکیم کسائی مروزی- مهدی درخشان، انتشارات دانشگاه تهران  ص 47 .

54 – المعجم، شمس قیس رازی، ص 350

55 – لباب الالباب، 273

56 – همان 271

57 – همان 272

58 - همان 273 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/06/11 ساعت 10:24 | لینک ثابت |

بهارنامه یا سوگنامه (بررسی اصالت قصیده ای از استاد کسائی مروزی)

بهارنامه یا سوگنامه

(بررسی اصالت قصیده ای از استاد کسائی مروزی)

 نوشته : محمد مهدی حسنی 

به انضمام 1 -   تحلیل و نظر شاعر و پژوهشگر خراسانی تقی خاوری در باره ابیات الحاقی شادروان استاد ریاحی

                     2 -   صور خیال در شعر کسائی   (برگرفته از کتاب صور خیال در شعر فارسی، استاد شفیعی کدکنی)

 

1 - طرح بحث :

اینجانب پیش تر به خاطر اندوختن اجری معنوی در ایام عزاداری سالار شهیدان حضرت سید الشهداء (ع) و یارانش،  یاداشتی زیرعنوان "محرم و عاشورا در پهنه ادب فارسی" نگارش و در وبلاگ گذاردم. در آنجا پس از توضیحی کوتاه در باره پیشینه شعر رثایی، نمونه هایی از شعرهای عاشورایی و نیز اشعاری از گویندگان فارسی زبان را، که اشاره ای به این واقعه تاریخی جانسوز شده است، نقل کرده ام.

هرچند در پاورقی به نظر برخی از ادبا و اساتید ادب فارسی مبنی بر اینکه اولین گوینده مرثیه در این مورد، کسائی مروزی است، اشاره ای داشته ام ، لیکن بنا به دلایلی که موضوع بررسی این نوشته است، در متن اصلی، قوامی رازی شاعر قرن ششم، اولین گوینده مراثی معرفی شده است که شعری بدین مناسبت در دیوان وی یافت می شود. یکی از خوانندگان با گذاردن کامنت (نظریه) به نقل از سایت آفتاب، گفته است، به ظن قریب به یقین،  ابوالحسن مجدالدین کسائی مروزی متولد 341 ھ. ق. نخستین شاعر فارسی زبان شیعی است که سوگنامه ای از او به یادگار باقی مانده است. لذا خواسته بود،  اشتباه خود را تصحیح کنم و یا دلیل خلاف بیاورم.

هرچند بنده بنا نداشتم در این باره مخالفت کرده و مطلبی بنگارم، لیکن علاقه اینجانب به ادبیات عاشورایی و شخصیت بزرگوار آن امام همام(ع) از سویی و تعصّب به ادب این مرز و بوم که به هر حال در انتساب اشعار به شاعران و نقل اقوال گویندگان بایستی صحیح و سقیم، غث و سمین رعایت شود،  این جسارت را به بنده داد تا نوشته حاضر، از عرصه عدم به پهنه وجود راه پیدا کند. هرچند پیشاپیش خود اذعان دارد آنچه از این قلم عاجز بر سطور تراویده است، در نزد ارباب ادب،  عرض اندام و جولان مگسی در عرصه سیمرغ است

 2 – نگاهی به قصیده کسائی و تعداد ابیات آن در منابع موجود :

بهاریه استاد کسائی، تا زمانی که آقای دکتر محمد امین ریاحی آن را به عنوان قصیده ی در رثاء و مشتمل بر پنجاه بیت، معرفی فرماید،  بعنوان قصیده ای با صنعت تسمیط و در وصف طبیعت و حداکثر با 21 بیت، شناخته می شد. آقای دکتر مهدی درخشانی قصیده  مورد نظر را به شکل زیر ضبط کرده و آورده است.(1) و مآخذ و منبع قصیده مورد بحث را تعلیقات لباب الالباب عوفی (2) و مجمع الفصحای هدایت(3) عنوان کرده و تذکر داده است که بسیاری از ابیات قصیده، برای شاهد مثال در لغت فرس اسدی و سایر فرهنگها نظیر : جهانگیری و سروری و وفائی و صحاح الفرس و فرهنگ اوبهی (تحفه الاحباب) نقل شده است. (4) بنظر میرسد منبع و ماخذ اصلی آقای دکتر درخشان مجمع الفصحاست.  در مجمع تعداد ابیات 20 تاست و بیت 21 نیامده است و بیت مذکور از لغت فرس برگرفته شده است.

قبل از نقل قصیده اجازه می خواهد، یادآوری کند که چون بعض یا تمام ابیات همین قصیده در بعضی از کتب لغت و جنگ ها و منتخب اشعار یا تاریخ های ادبیات نیز آمده است. لذا در پانوشت های ذیل هر بیت،  ضبط های متفاوت دیگران نیز آمده است.

 1            باد صبا در آمد فردوس گشت صحرا

             واراست بوستان را نَیسان به فرش دیبا (5)

2           آمد نسیم سنبل با مشک و با قرنفل

             وآورد نامه گل باد صبا به صهبا(6)

3            آب کبود بوده، چون آینۀ زدوده

              صندل شده است سوده  کرده به می مُطرّا (7)

4           نارو به نارون بر سارو به نسترن بر

            قمری به یاسمن بر برداشتند آوا (8)

 5          کهسار چون زمرد  نقطه زده ز بُسَّد

             در نعمت او مُشَعْبِِد حیران شده است و شیدا

 6          ابر آمد از بیابان چون طَیلَسان رهبان

             برق از میانش تابان چون بُسّدین چلیپا

7           آهو همی گَرازد ، گردن همی فرازد

              گه سوی کوه تازد  گه سوی باغ و صحرا (9)

8              باغ از حریر حله  برگل زند مِظَلّه

                مانند سبز کِلّه   بر تکیه گاه دارا (10)

9             گلزار با تاسف خندید بی تکلف

              چون پیش تخت یوسف رخساره زلیخا (11)

10           گل باز کرده دیده باران بر آن چکیده

               چون خوی فرو دویده بر عارض چو دیبا (12)

11          سرخ و سیه شقایق هم ضد و هم موافق

              چون مومن و منافق پنهان و آشکارا (13)

12          سوسن لطیف و مشکین چون خوشه های پروین

              شاخ و ستاک نسرین     چون برج ثور و جوزا (14)

13          وان ارغوان به کشّی  با صد هزار خُوشی

               بیجاده بدخشی         بر ساخته به مینا (15)

14           یاقوت وار لاله    بر برگ لاله ژآله

                کرده بدو حواله   غوّاص درّ دریا (16)

15           وان نرگس مصور  چون لولو منور

                 زر اندرو مدور    چون ماه بر ثریا(17)

16            عالم بهشت گشته عنبر سرشت گشته

               کاشانه زشت گشته صحرا چو روی حَورا (18)

17           آن سبزه خجسته  از دست برف جسته

                آراسته نشسته        چون صورت مُهَنّا (19)

18            دانم که پر نگاری   سیراب و آبداری

               چون نقش نوبهاری آزاده طبع و برنا (20)

19           این مشکبوی عالم  وین نوبهار خرم

                برما چنان شد از غم چون گور تنگ و تنها (21)

20             بیزارم از پیاله     وز    ارغوان و لاله

                  ما و خروش ناله کنجی گرفته ماوا (22)

21             هم نگذرم سوی تو هم ننگرم سوی تو

                 دل ناورم سوی تو اینک چک تبرا (23)

حال و هوای قصیده بالا  بهاری و مضمونی تعزلی دارد و از اسلوب و زبان مرثیه سرایی دور است. همانگونه که اشاره کردیم این قصیده  تا زمانیکه آقای دکتر محمد امین ریاحی  نتیجه تحقیقات خود را در مورد زندگی و اندیشه و شعر کسائی مروزی در سال 1365 به جامعه علمی و ادبی کشور عرضه کند،(24)  قصیده ای در وصف طبیعت و حداکثر با 21 بیت بود.  وی در صفحه 59 به بعد کتاب خود  قصیده بهار نامه مورد بحث را با افزودن  29 بیت دیگر و به عنوان "سوگنامه کربلا " انتشار و در پاورقی همان صفحه و نیز در  قسمت معرفی منابع کتاب توضیح داده است که این قصیده را از جنگی موسوم به "تتمه تذکره خلاصه الاشعار" تقی کاشی، نسخه خطی که تحت شماره 684 در کتابخانه بانکی پور  پتنه ضبط شده نقل کرده است. همچنین عکس صفحه مربوط به قصیده را  نیز در صفحه 133 کتاب خود است.

ابیات زیر بیست و یک بیتی است که ایشان به قصیده مشهور کسائی مروزی افزوده اند، تا به این ترتیب قصیده "بهار نامه" پیش تر،  تبدیل به "سوگنامه کربلا" زیر شود ( شماره سمت راست اول هر بیت به ترتیب ضبط  ایشان در کتاب است )  :

"سوگنامه کربلا"     ...................... 

5          رنگ نبید و هامون پیروزه [ گشت ] و گلگون      

            نخل [ و] خدنگ و زیتون چون قبهّ های خضرا

6          دشت است یا سِتبرق   باغ است یا خُوَرنق

             یک با  دگر مطابق  چون شعر سعد و اسما

9           آمد کلنگ فرخ           همرنگ چرغ دورخ 

            همچون سپاه خَلّخ    صف بر کشیده سرما

10         بر شاخ سرو بلبل      با صد هزار غلغل

            دُرّاج باز بر گل      چون عُروه پیش عَُفرا

15          گلشن چو روی لیلی یا چون بهشت مولی

             چون طلعت تجلی     بر کوه طور سینا

20         شاه اِسْپَرَغْم رُسته  چون جعد بر شکسته

              وز جای برگسسته    کرده نشاط بالا

25          گر تخت خسروانی  ور نقش چینیانی

              ور جوی مَولیانی          پیرایۀ بخارا

29         دست از جهان بشویم   عز و شرف نجویم

             مدح و غزل نگویم      مقتل کنم تقاضا

30         میراث مصطفی را   فرزند مرتضی را

             مقتول کربلا را            تازه کنم تولا

31         آن نازش محمد          پیغمبر موبَّد

              آن سید مُمَجّد    شمع و چراغ دنیا

32         آن میر سر بریده  در خاک خوابنیده

             از آب ناچشیده    گشته اسیر غوغا

33        تنها و دل شکسته  برخویشتن گرِسته

            از خان و مان گسسته   وز اهل بیت آبا

34        از شهر خویش رانده وزملک برفشانده

           مولی ذلیل مانده    بر تخت ملک مولی

35        مجروح خیره گشته   ایام تیره گشته    

            بد خواه چیره گشته بی رحم و بی محابا

36        بیشرم شمر کافر    ملعون سنان ابتر

            لشکر زده برو بر   چون حاجیان بطحا

37        تیغ جفا کشیده   بوق ستم  دمیده

             بی آب کرده دیده  تا زه شود مُعادا

38         آن کور بسته مِطْرَد  بی طَوع گشته مرتد

             بر عترت محمد   چون ترک غُز و یغما

39        صفین و بدر و خندق حجت گرفته با حق

            خَیل یزید احمق  یک یک به خونشْ کوشا

40        پاکیزه آل یاسین  گمراه و زار مسکین

           وان کینه های پیشین  آن روز گشته پیدا

41        آن پنجماهه کودک  باری چه کرد وَیْحَک

            کز پای تا به تارک    مجروح شد مفاجا

42        بیچاره شهربانو   مصقول کرده زانو

            بیجاده گشته لولو   بر درد ناشکیبا

43        آن زینب غریوان   اندر میان دیوان

            آل زیاد و مروان  نظاره گشته عمدا

44       مومن چنین تمنی هرگز کند؟ نگو، نی.

            چونین نکرد مانی ، نه هیچ گبر و ترسا

45        آن بیوفا و غافل  غرّه شده به باطل

            ابلیس وار و جاهل   کرده به کفر مبدا

46        رفت و گذاشت گیهان دید آن بزرگ برهان

             وین رازهای پنهان      پیدا کنند فردا

47         تخم جهان بی بر  این است وزین فزونتر

             کهتر عدوی مهتر نادان عدوی دانا

48        بر مقتل ای کسایی  برهان همی نمایی

             گر هم براین بپایی بی خار گشت خرما

49        مومن درم پذیرد    تا شمع دین بمیرد

             ترسا به زر بگیرد     سم خر مسیحا

50         تا زنده ای چنین کن دلهای ما حزین کن

             پیوسته آفرین کن    بر اهل بیت زهرا

3 – بررسی اصالت ابیات الحاقی به قصیده  بهاریه کسائی :

در شیعه بودن کسائی مروزی و اینکه وی بایستی در منقبت و تعزیت سید الشهدا(ع) اشعاری سروده باشد و شاید وی نخستین شاعری باشد که مراثی مذهبی به زبان فارسی سروده است، حرفی  نیست چنانکه عبدالجلیل قزوینی رازی در النقض گوید: " ...  از شعرای فارسیان که شاعی ومعتقد بوده اند و متعصب اشاراتی برود به بعضی  اولاً  فردوسی طوسی .... و در کسائی خود خلافی نیست همه دیوان او مدایح و مناقب حضرت مصطفی (ص) و آل اوست ...." (25)

و محمد عوفی در باره اش گوید : " اکثر اشعار او در زهد و وعظ است و در مناسبت اهل بیت نبوت ..."(26)

ولی در اینکه ابیات الحاقی به قصیده بهاریه به عنوان کهن ترین سوگنامه کربلا از کسائی است، جای حرف است، در ادامه بحث به عنوان کوچکترین شاگرد شادروان دکتر ریاحی اجازه می خواهد درس خود را باز پس دهد و نظر خود را در باره افزایش ابیات و تبدیل قصیده بیست و یک بیتی به پنجاه بیتی بگوید.

دکتر ریاحی در صفحات 38 و 39 و 60 و 157 کتاب خود به داعیه اثبات اصالت اشعار اضافه شده به قصیده بهاریه و انتساب آن به کسائی مروزی، دلایل و قراین زیر را بیان فرموده اند:

الف – صاحب جنگ کهن "تتمه خلاصه الاشعار"  تقی الدین کاشی است که به نقل تاریخ تذکره های فارسی تالیف شادروان احمد گلچین معانی ، وی نسخ دیوانهای بیشماری از شاعران و مجموعه های کهنی را در دست داشته و مجموعه عظیم تذکره و منتخبات خود را در فاصله سالهای 975 الی 1076 فراهم آورده است و منقولاتش اعتبار تام دارد (جمله آخری از خود ایشان است نه مرحوم گلچین معانی) .

ب – هرچند سی بیت آخر قصیده فقط در آن مجموعه باقی مانده و برای نخستین بار توسط ایشان منتشر می شود اما ابیات بهارنامه آن در "عرفات العاشقین" و "مجمع الفصحا" نیز به نام کسائی آمده است.

ج – بیت هایی از قصیده در فرهنگها بعنوان شاهد لغات آورده شده و از آن جمله بیت 28 در "ترجمان البلاغه" و نیز بیتهای 19 و 22 در "لغت فرس" آمده است ( بر خلاف اعلام ایشان و بشرح پاورقی های آمده در ذیل اشعار این تحقیق در لغت فرس، پنج بیت و آنهم ازقصیده  بهاریه آمده است).

د – بدلالت ذکر : عباراتی نظیر : "جوی مولیان" ، مضمون "صف بر کشیدن سپاه خلّخ" ، تشبیه ظلم های بنی امیه به هجوم "ترک غز و یغما"، مانی و گبر و ترسا و ... این منظومه حال و هوای خراسان قرن چهارم را دارد.

ھ – زبان سوگنامه، زبان عصر کسائی است و تعبیراتی چون نقطه زدن ، گرازیدن ، خوابنیدن، غوغا برفشانده ... و نمونه هایی برای تائید این معنی است. 

و – مشکل پسندیده ترین شعرشناسان قبول داشته اند که بیت مقدمه قصیده (بهاریه) از کسائی است و کسی در آن شک نکرده است، بنابراین اظهار تردید نسبت به ابیات بعدی معنایی ندارد.

ز –  وجود بیت های 29 و 30 در نسخه خطّی "عرفات العاشقین" و ذکر تخلّص شاعر (کسائی) در دو بیت از قصیده،  دیگر دلایل انتساب ابیات سوگنامه به این گوینده بزرگ است .

به این ترتیب ایشان با جمع بندی مطالب پیش گفته نتیجه گیری کرده اند، تا خلافش ثابت نشود، هیچگونه تردیدی نیست که این قصیده از سروده های مسلم کسائی مروزی است .

و اما دلایل و قرینه های زیر حاکی از این است ، که تبدیل قصیده مشهور بهاریه کسائی به سوگنامه کربلا درست نیست و استدلال های جناب آقای دکتر ریاحی مخدوش است :

1 –  همگان اذعان دارند که شعر کسائی مروزی به لحاظ وسعت فکر و دقت خیال و حسن بلاغت و لطافت زبان و دقت بیان در بالاترین مرتبه است.  استاد شفیعی کدکنی وی را از بهتر گویندگان قرن چهارم  می داند و در صفحه 430 به بعد کتاب "صور خیال در شعر فارسی"  به این جنبه خاص از بیان هنری این گوینده بزرگ کشورمان می پردازد. (27) باتوجه به ارزش والای علمی بحث ایشان و اینکه آن موید گفته ماست، لذا مبحث "صور خیال در شعر کسائی" از کتاب مزبور را جهت استفاده خوانندگان عیناً وبه عنوان ضمیمه در آخر نوشته خواهیم آورد.

شادروان استاد بدیع الزمان فروزانفر کسائی را استاد ژرف اندیش و گوینده شیرین عبارت می خواند و او را در صف اول شعراء قصیده پرداز قرار داده و تشبیهاتش را از تشبیهات دقیق بلند پایه و کم نظیر زبان پارسی می داند و اظهار تاسف کرده که چرا  جز مقدار مختصری (قریب 200 بیت در آنزمان) از او بجا نمانده و بقیه از میان رفته است. (28)

مرحوم دکتر معین گوید: " ... (کسائی) در ایجاد تشبیهات دقیق دست داشته است و سبک وی بر زیبائی کلمات و استواری جمل ممتاز است "(29)

بی شکّ قصیده مورد بحث (مراد بهارنامه است) از زیباترین آثار بجا مانده این شاعر بزرگ است. شاعر در این قصیده در صدد توصیف بهار و بیان شور زندگی و  زیبایی حیات طبیعی است. آمدن باد صبا و فردوس شدن دشت و صحرا  را نوید می دهد و اینکه باران اردیبهشت، فرشی دیبا را بروی زمین می گسترد.  نسیم سنبل با مشک و قرنفل (نوعی میخک که گل های آن بصورت یک دسته در انتهای ساقه دیده می شود) در عطر فشانی با یکدیگر همراه شده و نامه بهار را به صهبا رسانند. عطر آگینی گلها، شعبده بازی کهسار، زلالی آبها، میگساری طبیعت و تر و تازه شدن و درخشش همه چیز، خرامیدن حیات و عشق بازی و غوغا  و انبازی و بوس و کنار و .... تصاویر بکری است که با موسیقی ی زیبا، درهمه ابیات بهارنامه خوش می درخشد.  تشبیه منحصر بفرد عطر آگینی سوسن به ثریا (ستاره پروین) که شکل خوشه انگور دارد.  همانندی شاخه های نو روئیده نسرین به گاو فلک و جوزا که شمشیری حمایل دارد و  عصایی بر فراز سر به دست راست و دست چپ او در آستین کشیده شده است.  تشبیه وجدآور رنگهای ضد  و مخالف سرخ و سیاه شقایق به دوست و دشمن که در توصیف درون سیاه و کدر  و برون سرخ خوشرنگ لاله وصف شده است و یاد آور معقولی : چون پنهان کاری منافق و آشکاری رفتار مومن است، قصیده را زیبا و بدون نقص می نمایاند. لیکن برخلاف ابیات قصیده بهاریه که یکدست و به لحاظ کاربرد تصاویر و صور خیال به اشعار شاعری سخندان و حکیمی چون سنایی می ماند. ابیات اضافه شده از پختگی و ساختار شعری مناسب و غنای مفهومی مقبولی برخوردار نیست و تراوش این ابیات از ذهن فعال و پویا و تصویر ساز استاد کسائی مروزی مستبعد بنظر میرسد و ایرادات بسیاری از حین معنی و مفهوم بر بسیاری از  ابیات آن وارد است.

 چنانکه در بیت 9 "صف بر کشیدن سرما"بی معنی است، زیرا وقتی  شاعر در مقام وصف بهارست، دوباره آمدن زمستان با انس ذهنی و منطق ادبی جور در نمی آید.  در بیت 16 کاربرد  "موافق" به جای "منافق" ، تصویر زیبائی را که از شاعر از تضاد درون سیاه و برون سرخ لاله به نمایش می گذارد، مخدوش می کند. ما چنین تقابل و تضادی هنرمندانه و زیبا را در بیت تغزل زیر نیز می بینیم:

بلب و چشم راحتی و بلا       برخ و زلف توبه ای و گناه (درخشان، ص33)

در بیت هیجدهم ، "برتاخته" به جای "بر ساخته " شعر را نامفهوم می کند. و لوفرض که برتاختن را روان شدن و روان کردن معنی نمائیم ؟!! (چنانکه آقای دکتر ریاحی در پانوشت گفته است) باز هم معنی شعر مخدوش است.  سکون و عاری بودن بسیاری از ابیات از تصاویر رنگارنگ متعارف استاد کسائی و فاصله شان با خیال شاعرانه و ناهماهنگی عناصری تصویری در ابیاتی نظیر بیت 15 و25 و39 همچنین سایر مواردی که تصحیح قیاسی شده است و مصحح محترم آنها را در پاورقی ها ذکر فرموده اند، همه و همه دلالت بر این دارد که سراینده ابیات الحاقی، نباید گوینده ای سترگ همچون کسائی باشد.

2 –  استدلال آقای دکتر ریاحی که ناپختگی و ابتدایی بودن ابیات رثایی موضوع بحث را ناشی از سادگی و بی پیرایگی طبیعی ابیات به عنوان نخستین گام در سرودن رثاء و نیز برای استفاده عامه و نوحه خوانی ( باتوجه به انتخاب وزن چهار پاره) دانسته اند، این کاستی را توجیه نمی کند،  زیرا بر خلاف نظر ایشان، اگر کسائی رثایی هم سروده باشد، بایستی از بهترین ها باشد، چنانکه شادروان دکترمحجوب  گوید، طبیعی است که مرثیه های این روزگار نیز باید دارای همان فخامت و عظمت و استحکامی باشد که در دیگر اقسام شعر دیده می شود.(30) مانند مرثیه مشهور کسائی، به مطلع زیر که زبانزد خواص و اهل ادب است:

جنــــازۀ تــــو نــدانـــم کــــدام حــادثـه بــود

که دیده ها همه مصقول کرد و رخ مجروح

ازآب دیده چو طوفان نوح شد   همه مرو

جنازۀ تو بر آن آب    همچو کشتی نوح (31)

همانگونه که پیش تر گفتیم،  قصیده در توصیف زیبایی سحر انگیز و جان بخش و وجد آور بهار و عناصر مرتبط با آن است و جزدر ابیات آخری  قصیده ، که به ناگاه غم درونی و احساس زمستانی شاعر دزدانه از راه می رسد و پیوند او را با بهار می رباید. تمامی شعر در توصیف بهار ست. با نگاهی به مراثی و سوگواری ادبی گویندگان فارسی می بینیم که به روال مراثی از دو حال خارج نیست:

الف –  بیشتر اوقات گوینده بدون هیچ مقدمه چینی و  تشبّث به "تشبیب" و "تسیب" که وی را در لاحق، وادار به آوردن "بیت التخلص" کند،  فی الفور بسراغ رخداد تاسف انگیز مرگ عزیز و فرد مورد علاقه خود می رود. چنین قصیده ای را "محدود یا مقتضب" گویند.

ب -  گاه با توجه به اهمیت موضوع رثاء،  وضع طوری است که رخداده،  مربوط به مرگ فردی بزرگ و  عالیقدر است و یا موضوع رثاء مصیبت فرزند و خویش و دوستی وفادارست که به لحاظ شخصی و پیوند عمیق روحی نزد شاعر بقدری تاسف آور و تاثیر گذار است که احساس و عاطفه شاعر را به جوش و قلیان می آورد. همچنین  ممکن است گوینده در صدد ایجاد حالت حزن ساختگی و مدح ممدوح جانشین درگذشته باشد چنانکه اکثر گویندگان بزرگ ما درّ سخن خود را در مراثی سروده شده برای پادشاهان و حکام شب یلدا به پای جانشینان آنان ریخته اند. در این قبیل موارد می بینیم  اگر شاعر به سراغ مضامین و تصاویر طبیعی می رود آنچه بر زبان او می آید ، اوصافی عادی و مثبت از طبیعت و جنسی از نوع قصیده بهاریه کسائی نیست.  بلکه  روی سخن به جانب  بی ارزشی و ناقدری فلک، بی اعتباری و عاریت بودن زندگی، مجرم و واژگونه بودن همه عناصر طبیعی است زیرا  رخداد ناگوار مرگ ممدوح و پیشآمد مصیبت و فقدان یار، چون از درون گوینده را برهم ریخته، پس باید در بیرون هم  بر همه چیز و همه جا استیلا یابد و حزن و غم و ملال رفتن ممدوح و مصیبت وی زمین و زمان را بر هم ریزد. آوردن نمونه های زیر منظور ما را بهتر می رساند :

امیر معزّی در رثای ملکشاه :

داشت گیتی با بقای او دری اندر جنان          دارد اکنون با فنای او  دری اندر سقر  

جمال الدین عبدالّرزّاق در مرثیت قوام الدین صاعد:

از ماتم تو جامه دریدست آسمان                وز حسرت تو جلوه بریدست حورعین

عمعق بخارائی د رتعزیت مهملک خاتون (که بنظر میرسد در بهار سروده شده است) :

هنگام آنکه گل دمد از صحن بوستان               رفت آن گل شکسته و در خاک شد نهان

هنگام آن که شاخ شجر نم کشد زابر                بی آب ماند     نرگس آن تازه بوستان

مرثیه زیبا و ماندنی خاقانی در مرگ فرزند بیست ساله اش رشید الدین :

صبحگاهی سر خوناب جگر بگشایید             ژآله صبحدم از نرگس تر بگشاید

خاک لب تشنه خونست زسرچشمه دل           آب آتش زده چون چاه سقر بگشایید

کمال اسماعیل در رثای پدر :

افسوس که آفتاب هنر رفت و من زعجز           افتاده همچو سایه، برین صحن اغبرم

از قصیده مشهور قطران تبریزی برای زلزله تبریز:

فراز گشت و نشیب گشت فراز                   رمال گشت جبال و جبال گشت رمال

دریده گشت زمین و خمیده گشت نبات           دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال

از قصیده مشهور فرخی در رثای سلطان محمود:

کاشکی آن شب و آن روز که ترسیدم از آن             نفتادستی و شاد نشدستی تیمار

کاشکی چشم بدانه نرسیدی به امیر                     آه ترسم که رسید و شده مه زیر غبار

مرغ و ماهی چو زنان بر تو همی نوحه کنند         همه با ما شده اندر غم و اندوه تو یار

روز و شب بر سر تابوت تو از حسرت تو              کاخ پیروزی چون ابر همی گریه زار

مختار غزنوی در رثای عمادالدین منصور:

جهان سیاه نماید همی به چشم خرد                    خبر دهید کی کآفتاب را چه رسید

مگر زگردش گردون تیز    گرد ماند                 که می نیاید خورشید نورمند پدید

 سعدی در مرگ سعدبن بوبکر :  

پس از مرگ جوانان گل مماناد                     پس از گل در چمن بلبل مماناد

و نیز همو در همان مناسبت:

دگر سبزی نروید بر لب جوی                       که باران بیشتر سیلاب خون ست

دگر خون سیاوشان بود رنگ                       که آب چشمه ها عناب گونست

خواجو کرمانی در مرگ ناصرالدین محمد:

رنگ شفق نگر که چو خورشید روشن است     کز خون چشم ما فلک آلوده دامنست

سلمان ساوجی در سوگ بهرام شاه:

آسمان با سینه پرآتش و پشت دو تاه               شد به ها یا هوی گریان بر سر بهرام شاه

و ازوست در مصبیت مرگ امیر یلکان :

ای صبحدم چه شد که گریبان دریده ای             وی شب چه حالتست که گیسو بریده ای

وه آسمان تو جامه کبود از چه کرده ای            آری مگر تو نیز مصیبت رسیده ای

مرغان به باغ ناله و فریاد می کنند                   ای باغبان چه موجب فریاد دیده ای

گل جامه پاره می کند آخر بپرس از او            کز باد صبحدم چه حکایت شنیده ای   

حافظ در سوگ شاه شیخ ابو اسحاق :

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ                که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود   

و همو در مرثیه فرزند:

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد         باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد (32)

3 - اینجانب در اینکه "خلاصه الاشعار و زبده الافکار"  تالیف تقی الدین محمد بن شرف الدین علی الحسینی الکاشانی متخلص به ذکری،  از زمره بزرگترین تذکره های بجا مانده از پیشینیان است و به لحاظ  بهره وری و استفاده طالبان تاریخ ادبیات،  کم نظیرست تردیدی ندارم.   لیکن اعتراض آنجاست که آقای دکتر ریاحی فرموده اند  :" منقولاتش اعتبار تام دارد." و این برای حقیر پذیرفتنی نیست و  لااقل نقل های بعدی، خلاف ادعای ایشان را اثبات می کند :

الف - در تاریخ تذکره های فارسی اثر ماندگار شادروان استاد گلچین معانی میخوانیم : { ... درهامش صفحه ای از ترجمه میرداماد که تقی الدین کاشی از زبان بد گویان شکوه میکند (در نسخه مجلس که بخط شرف بن میرزا نظام  در 23 رجب 1013 ه، نوشته شده و آثار تصحیحات و اضافات مولف درآن آشکارست) یکی از معاصران وی چنین نوشته است: "راست میگوید این انشا و عبارات ساخته از کلیله و دمنه برداشته و شعر هیچیک از موزونان را چنانکه هست ننوشته و انتخاب معکوس نموده، لهذاء شعرا هم او را اهاجی رکیک کرده اند .

لمولانا فهمی :      مار در سوراخ دارم عقرب مودار را    عقرب مودار را ، میمون گیسو دار را

و هجو او بسیار گفته اند، و این مختصر بر نمی تابد".  همین شخص در کنار ترجمه حکیم شفائی اصفهانی نوشته است که: " الهی بغضب مرتضی علی گرفتار شوی، که از کمالات حکیم مذکور یکی از هزار را نقل نکرده و از اقسام سخنش که مغرب و مشرق را فرو گرفته هیچ ننوشته ؛ اشعار کاشیان بیمزه گویی را تمام نوشته و به اصفهانیان در مقام نفاق آمده، آنچه بکار می آید و مشهورست ننوشته، کسی که مشرق و مغرب گیتی را بتیغ زبان گرفته باشد بتذکره توچه احتیاج دارد، اما هرکه برین انتخاب نظر می افکند حمل بر خری تو میکند، یا کم تتبعی تو و شعر نافهمی، چنانچه خود انصاف داده ، فتامل". و در کنار اشعار حکیم نوشته است :  " این اشعار را حکیم در مکتب درس طفولیت گفته و داخل دیوان نساخته و اشعار متنوعه و قصیده و اهاجی و چهار کتاب مثنوی را هیچ ننوشته، ظاهراً نشنیده یا نفهمیده".

نیز همو نام اصلی صاحبان بعضی اشعار را که مولف بغیر سراینده اش نسبت داده بوده در کنار آن اشعار نوشته است. حق اینست که تقی الدین کاشی در باره شعرای کاشان بحکم حب الوطن من الایمان غلو کرده، و در باره شعرای سایر نقاط بتفصیل تراجم شعرای کاشان چیز ننوشته است، و این خرده گیریها و انتقادات و اعتراضات معاصراثر بی اساس نبوده ... و نیز به مسائل شخصی و موضوعات خارج از وظیفه تذکره نگاری زیاده از حد پرداخته است.} (33)

هرچند استاد گلچین معانی اذعان دارد که تذکره مورد بحث از نظر وفور شعر غنی ترین تذکره فارسی است و از حیث تفصیل تراجم بخصوص در قسمت عصری بی نظیر ست ولی همو با آوردن نمونه ای که تقی الدین کاشی حتی در تشخیص الف مماله با الف مقصوره در قافیه اشتباه میکرده،  گوید :

" ... شگفتست که مولف با آنهمه شعری که دیده و خوانده و انتخاب کرده بوده که خلاصه ناچیزی از آن آتشکده آذرست، گاهی بدقایق سخن و قواعد آن نرسیده..."(34)

همچنین استاد گلچین معانی در شیوه برخورد مولف خلاصه الاشعار با شعرای متقدم ایراد می گیرد، از جمله اینکه :  " ....  در مورد شعرای متقدم مقید بوده که برای هریک داستان عشقی مجعولی بسازد و تذکره خود را از اعتبار بیندازد، و شیخ علینقی کمره یی که از شعرای مشهور و دانشمند قرن یازدهم معاصر وی بوده چون این قسمت از تذکره مزبور را از افسانه جدا کرده حقایق تاریخی و اشعار شعرای متقدم را بانتخاب خود مجزا ساخته بوده، تقی الدین کاشی از این عمل وی رنجیده خاطر گشته و مدتها با او مکابره داشته است ... "(35)

و نیز در باره ماخذ و منابع اشعار منتخب وی گوید: " ...  مولف خلاصه الاشعار در باره شعرای سلف از مآخذ خود کمتر نام میبرد و پاره یی از منابع و مراجع خود را که بقلم آورده عبارتست از : چهار مقاله، المعجم فی معائیر اشعار العجم، حدائق السحر، تذکره دولتشاه، مجالس النفائس، تاریخ جعفری، تحفه سامی، و چند کتاب دیگر .... " (36)

و برغم اینکه اهمیت تذکره خلاصه الاشعار نه از جهت ذکر تراجم متقدمین بلکه از حیث قسمت های عصری آن است. معذالک استاد گلچین معانی تذکره عرفات العاشقین تالیف تقی الدین اوحدی را بر تذکره تقی الدین کاشی ترجیح داده است و گوید : " .... بخصوص در مورد شعرای ایرانی مقیم هند بر تذکره خلاصه الاشعار ترجیح دارد . چه تقی کاشی احوال این قبیل شعرا را از مسافرانی که از هند به ایران می آمده اند شنیده بود حال آنکه ...." (37)

ب - هرچند آقای دکتر ریاحی نسخه خطی مستند خود را به روال معرفی نفرموده اند، از این رو نزد این راقم و هر خواننده ای که کتاب آقای ریاحی را مطالعه می کند و دسترسی به فهرست کتابخانه بانکی پور ندارد تاریخ کتابت جنگ و نام کاتب ( که آیا مولف است یا دیگری) و اینکه به خط همان کاتب نسخه ای دیگری وجود دارد یا خیر ؟ معلوم نیست.  و در مورد نسخه بسیاری از مشخصات لازم، از قبیل تعداد سطور، سایر صفحات، نام کاتب و معرفی او، تاریخ کتابت و تملّکات در تصویر برگرفته از کتاب معلوم نیست تا با این ترتیب زمینه کتاب شناختی اجمالی برای خواننده فراهم شود،  لیکن با مراجعه به مقاله آقای نذیراحمد، مشخص می شود تتمه تذکره خلاصه الاشعار تقی کاشی در فهرست کتابخانه بانکی پور جلد 8 ص 73 شماره محفوظه 684 ( شهر پتنه هند ) ثبت شده است که از "علی فتحی" شروع و بر "جمال الدین کازرونی" تمام شده و مولف کتاب گوید :  " فهرست شعرائی که شعر ایشان در این مجلد ثبت است،  احوال ایشان بواسطه عدم شهرت یا بسبب آنکه اطلاع بر حالت ایشان حاصل نشده یا دیوانی از این جماعت بنظر مطالعه نرسیده اسمشان در این تذکره مسطور نیست لیکن به جهت ضبط آن اشعار، در آخر مجله رابع راقم این کتاب خیرمال، آن اشعار را در ذیل اسم ایشان مسطور ساخته تا فی الجمله بقای نام آن طایفه را سببی باشد و یکباره از زمره فراموشان عدم نباشند،" (38).  با نگاهی به فهرست شاعرانی که آقای نذیراحمد در یادداشت شان آورده اند، مشهورترین نام ها در کنار قاضی حمیدالدین،  کسائی مروزی است. از میان اشعار منسوب به کسائی یکی قصیده مورد اختلاف است و دیگری قطعه مشهور رودکی است که در تمام تصحیح های دیوان رودکی، بنام وی ضبط شده است:

من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه             تا باز جوان شوم  و نو کنم  گناه

چون جامه ها به وقت مصیبت سیاه کنند             من موی از مصیبت پیری کنم سیاه

ولی در تتمه تذکره خلاصه الاشعار به نام کسائی و چنین ضبط شده است :

من موی را نه از پی آن می کنم خضاب                تا باز  نوجوان شوم   و نو گنه کنم    

مردم چو مو به ماتم پیری سیه کنند                    من موی را به مرگ جوانی سیه کنم

شادروان دکتر محجوب،  مضمون دو بیتی  کسائی در تنها مصراعی که از رودکی نیست،  بسیار ضعیف و نامتناسب توصیف می کند.(39) و جالب این است که خود آقای دکتر ریاحی نیز در ذیل بحث " اشعار دیگران به نام کسائی " خود به همین کاستی اشاره می کند و می نویسد  : " در حاشیه جنگ تتمه خلاصه الاشعار تقی کاشانی به اشتباه این قطعه بنام کسائی آمده است." (40)

 و دیگری رباعی زیر  است :

ای هستی تو هستی هست دگر است        وین مستی تو مستی مست دگر است

رو سر  بگریبان  تفکر      درکش         کاین دست تو { آبستن}دست دگر است

برغم اینکه آقای دکتر ریاحی رباعی بالا را در متن کتاب خود، آورده اند، ولی در پاورقی یادآوری می کند این رباعی بوی اشعار صوفیانه متوسطین را می دهد و احتمالاً نه از کسائی بلکه از یکی از شاعران صوفی عصر صفوی (عصر مولف تذکره) است.(41)

ج -  در دیوان ناصر خسرو قصیده ای بلند و شصت بیتی است به مطلع زیر است که به کسائی نسبت داده اند:

جان و خرد رونده برین چرخ اخضرند          یا هردوان نهفته براین گوی اغبرند

در حالیکه مصصح محترم دیوان (شادروان حاج سید نصرالله تقوی) خود تصریح کرده است که به نظر وی این قصیده و نیز قصیده  که در مقام جواب آن سروده شده و به مطلع زیرست :

بالای هفت چرخ مدور دو گوهرند                کز نور هر دو عالم و آدم منورند

هردو از ناصر خسرو است. آقای دکتر درخشان گوید شدت امانت و مراعات مندرجات نسخه باعث شده است تا مصحح محترم ، بر خلاف باور و علم خود دو قصیده را به همین ترتیب ( اولی بنام کسائی و دومی بنام ناصر خسرو) در دیوان بیاورد . و تردید مرحوم استاد نصرالله تقوی ناشی از  نقل اشتباه صاحب تذکره خلاصه الاشعار و زبده الافکار است که بر صدر قصیده و بخط نسخ نوشته است: " این قصیده را حکیم کسائی گفته و به ناصر فرستاده ". (42) و جالب این است که خود آقای دکتر ریاحی نیز در ذیل مبحث " اشعار دیگران به نام کسائی " در کتاب خود به همین موضوع اشاره می کند. (43)

از این رو  باعث تعجب است، که با این همه اشتباهات و  اهوا مسلّم  از ناحیه تقی الدین کاشی،  دانشمندی چون آقای دکتر ریاحی می فرمایند  : " منقولاتش اعتبار تام دارد." (45)

4 -  برغم اهمیت موضوع، از سوی  آقای دکتر ریاحی هیچ تحقیقی در خور که دال بر صحت کتاب و استواری انتساب اثر شعر به کسائی و نشر آن باشد ارائه نشده است.  خاصه اینکه بشرح پیش گفته تقی کاشی مصادر مطالب و منابع فرعی خویش را ذکر نمی کرده و امکان شناسایی و معرفی آنها میسّر نیست لذا نمی توانسته آقای ریاحی را در نقد و تصحیح متن سوگنامه یاری و به حصول اطمینان از صحت مطلب کمک کند

بنابراین اکتفا به یک نسخه خطی که ششصد سال پس  از عصر شاعر نوشته شده، و امکان دستبرد و تصرف افراد و تحریف و تصحیف آن به انگیزه های مذهبی و تعصبات دیگر وجود دارد ولی در عین حال امکان تحقیق و تصحیح علمی و دقیق متن و قابلیت نشرش بنابر اصل منتفی  است ( زیرا اصل براین است که محقق و مصصح به یک نسخه اکتفا نکند). بنظر اینجانب جای تامل دارد.

آقای دکتر سید علیرضا نقوی در کتاب تذکره نویسی فارسی در هند و پاکستان، در باره خلاصه الاشعار گوید : "  مولف این کتاب را اول در چهار جلد در سنه 985 ھ. تالیف کرد سپس در 993 ھ.  جلد پنجم بآن اضافه نمود چنانکه قطعه زیر میرساند:

چون پنج کتاب تقی تذکره سنج              در مخزن جلد جا گرفتند چو گنج

تا هریک را درست باشد تاریخ             بر "پنج کتاب تقی" افزودم پنج(=993 ھ.)

سپس مولف باوقات مختلفی باین کتاب مطالبی را اضافه مینمود تا اینکه در 1016 ھ از تالیف آن بکلی فراغت حاصل نمود و بعد از آن ظاهراً هیچوقت باین کتاب اضافه ای نکرد. بیت زیر تاریخ اتمام مجلد آخر این کتاب را میرساند .

              تاریخ نگار ز آن سبب گفت                 شد ستّ مجلدت لازم (=1016ھ. ) (46)

و همین موضوع را مرحوم گلچین معانی نیز در کتاب خود آورده است. (47) و برغم اینکه در صفحه 551 کتاب تاریخ تذکره های فارسی، ج. 1 به هنگام معرفی فهارس اشاره به فهرست کتابخانه بانکی پور جلد 8 شماره 684 دارد لیکن در مورد تتمه خلاصه الاشعار سکوت کرده و شرحی نمی دهد. از این رو اشکال پیش گفته (اطلاع نداشتن از وضعیت نسخه ) برای خواننده کتاب آقای ریاحی همچنان باقی می ماند.

5 –  آمدن ابیات بهارنامه قصیده در عرفات العاشقین ( در مورد دو بیت آمده در سوگنامه در این تذکره بعدتر سخن خواهیم گفت)  و مجمع الفصحا، خاصه عرفات العاشقین که مولف آن تقی الدین محمد اوحدی حسینی هم عصر تقی الدین کاشی بوده است و نیامدن بقیه ابیات سوگنامه، به خودی خود دلالت بر اصالت نداشتن ابیات رثائی و اشکال انتساب آن به کسائی است.  خاصه اینکه دو تذکره مورد بحث از معتبرترین تذکره های فارسی است و استاد گلچین معانی در باره تذکره عرفات العاشقین گوید: " بدون شک تذکره عرفات یکی از عظیمترین و جامع ترین تذکره های فارسی است و کمتر تذکره نویسی به آن مقدار از منابع مهم دست داشته که مولف عرفات  و وی که با کمال امانت منافع و مآخذ خود را در ضمن تراجم مذکور داشته است (48)  و بر همین قیاس ذکر بعضی ابیات قصیده مورد بحث بعنوان شاهد لغات در فرهنگها، که اتفاقاً تمامی این ابیات مربوط به قسمت بهاریه و نه سوگنامه است، نفیاً یا اثباتاً تاثیری در تشخیص اصیل بودن یا نبودن ابیات سوگنامه و انتساب آن به کسائی مروزی ندارد و استدلال استاد در هر دو مورد پیش گفته نوعی قیاس مع الفارق است .

6 – اشاره به بعضی واقعات و نیز آمدن واژه هایی که زبان شعر را کهنه و مربوط به قرن چهار می نمایاند نیز به تنهایی دلیل انتساب اشعار سوگنامه به کسائی نیست.  زیرا صرف نظر از اینکه در بعضی اوقات دردوره بعدی شعر فارسی نیز این لغات و عبارات به کار رفته،  اصولاً وقتی شاعری بزرگ معاصر ما احمد شاملو زبان شعری خود را از متون هزار سال پیش گزینش می کند، تبدیل یک قصیده بهاریه به سوگنامه از شاعری متاخر که از سویی تحت تاثیر زبان و موسیقی کسائی قرار داشته و در عین حال به حضرت سید الشهدا(ع) علاقمند بوده، ولی مایه شاعری کسائی را نداشته است و در نتیجه تابلویی ناهمگون و متضاد را پدید می آورد، فرضی دور از ذهن نیست و در ادبیات ما نمونه آن فراوان است.  و اتفاقاً عمل همین افراد و علاقه شان به حجیم کردن دواین شاعران مشهور، ایجاد دانش نسخه پژوهی و ضرورت تصحیح متون را باعث شده است.

7 – هر چند بعض ادباء نظیر آقای دکتر احمد احمدی بیرجند به تاسی از نظر آقای ریاحی گویند : "... در ادبیات ما نیز طلوع شعر فارسی در قرن چهارم هجری، اشعار حزت انگیزی در سوگ حضرت سیداالشهداء و سایر شهیدان وارد دیوانهای شعر شده است. کسائی مروزی در قرن چهارم نخستین شاعر شیعی است که سوگنامه کربلا را با آه و اندوه عمیقی سروده است ...." (49) ولی استاد دکتر دبیر سیاقی در کتاب پیشاهنگان شعر پارسی،  برغم اینکه در مقدمه اشعار منتخب کسائی مروزی، به مناسبتی خواننده را به دیوان کسائی به تصحیح آقای دکتر محمد امین ریاحی ارجاع می دهد، ولی در عین حال فقط قصیده بهارنامه را زیر عنوان "چک تبرا"  بعنوان نمونه شعر کسائی نقل می کند(50) و  آقای احمد اداره چی گیلانی،  با وجود اینکه در تعلیقات و حواشی کتاب شاعران همعصر رودکی، اشاره دارد که آقای دکتر ریاحی تمام این قصیده را که بدان عنوان "سوگنامه کربلا " داده اند ، از جنگی موسوم به تتمه خلاصه الاشعار تقی کاشانی نقل کرده است و  حتی می گوید :" اگر بیت چهارم آمده در سرایندگان همعصر رودکی را که در قصیده منقول ایشان نیست بدان بیافزائیم قصیده ای پنجاه و یک بیتی از کسائی به یادگار مانده است ..." (51) مع ذالک ترجیح می دهد تا تنها ابیات قصیده بهارنامه را همچون آقایان دکتر درخشانی و دکتر دبیر سیاقی در متن کتاب خود به عنوان شعر کسائی نقل کند.

بنابراین اگر مشکل پسند ترین سخن شناسان ما قصیده بهاریه را از کسائی می دانند  و درباره آن شک و تردیدی روا نمی دارند همانا صلابت، زیبائی و فصاحت شعر و نزدیکی آن به زبان و دانش و شیوه کسائی است و اگر به شرح پیش گفته استادانی دیگر  برغم اطلاع از سوگنامه کشف شده آقای دکتر ریاحی،  ترجیح می دهند تا قصیده مذکور را همچنان بهار نامه بدانند و از نقلش بعنوان سوگنامه خودداری کنند، علتش روشن است.  از این رو اگر آقای دکتر ریاحی می فرماید: " اظهار تردید برای ابیات بعدی معنایی ندارد " استدلالشان باز هم درست به نظر نمی رسد.

8 – وجود دو بیت شماره 29 و 30 در عرفات العاشقین به نوبه خود نمی تواند دلیل انتساب اشعار یاد شده به کسائی مروزی باشد زیرا:

یکم – وجود اشتباهات و مسامحات در هر تذکره ای از جمله تذکره عرفات العاشقین امری دور از ذهن نیست چنانکه چنین مواردی را استاد گلچین معانی در تاریخ تذکره های فارسی، ج اول ص 10 به بعد کتاب خود احصاء فرموده اند

دوم – همعصری دو تذکره نویس و اینکه ممکن است ماخذ آنان یکی و یا از یکدیگر باشد نیز امری غریب نیست. با توجه به میزان شعر آورده شده از کسائی و خاصه علاقه صاحب خلاصه الاشعار  به بیان اشعار هر شاعر از نظر کمیت و تفصیل نتیجه گیری ما را تائید می کند. علاوه بر آن توضیح صریح مولف در مقدمه جنگ به شره ماعدا، بیانگر این است که بدون تردید آنچه در  دسترس تقی الدین کاشی بوده همانا بایستی جنگ یا تذکره دیگر و نه دیوان شاعر باشد و لذا در صحت و اصالت مآخذ دو تذکره نیز با توجه به اینکه منبع فرعی ذکر نشده، محلّ تامل است .

9 – علامه محمد قزوینی در مقدمه خود بر دیوان حافظ،  جدولی از تعداد غزل نسخه های موجود حافظ میآورد. در نسخه خطی آقای خلخالی که در سنه 827 ( نزدیک به عصر حافظ)  کتابت شده است،  تعداد غزل های حافظ  495 غزل است و از آن بعد در قرن 10 و 11 تعداد غزلیات حافظ رو به افزایش می گذارد،  تا اینکه در اواخر قرن 11 و اوایل قرن 12 به حدود شش صد غزل می رسد.  چنانکه نسخه چاپی شادروان خلخالی در سال 1306 شمسی دارای 589 غزل است. در تمام غزلهای الحاقی و غیر اصیل نیز تخلص حافظ ،  خود نمایی می کند.  بنابراین اگر نظر آقای دکتر ریاحی مبنی بر اینکه ذکر نام کسائی در دو بیت از قصیده سوگنامه دلیل انتساب ابیات اضافی به کسائی مروزی باشد، استدلالی متین و مستند تلقی شود، باید تمام این غزلهای مشکوک نیز از حافظ دانسته شود .


 یادآوری : به علت طولانی شدن مقاله، ضمایم آن و نیز پانوشت ها در پست بعدی می آید


نگاره (چوپان منزوی) ، اثر رضا عباسی ،  نیمه اول سده 11 هجری قمری، (موزه لنینگراد) -  تصویر برگرفته از کتاب  باغ های خیال تالیف: ا. م. کورکیان و ژ. پ. سیکر، ترجمه پرویز مرزبان، تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ دوم، 1387 – ص 158

و تصویر شادروان ریاحی از ویکی پدیا برگرفته شده است


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/06/11 ساعت 9:20 | لینک ثابت |

روزه مریم (واکاوی یک مثل و کنایه ادبی)

روزه مریم (واکاوی یک مثل و کنایه ادبی)

 نوشته: محمد مهدی حسنی

به بهانه گرامی داشت رسیدن رمضان 1430 هـ.ق.

 

                                                     معنی از دعوی گفتــــار قلم  را لب بست

                                                     عیسی این مهر خموشی به لب مریم زد (صائب) *1

چندی قبل مقاله ای برای یکی از روزنامه های پایتخت ارسال کردم.  در متن مقاله جمله زیر آمده بود: " .... بسیاری از صاحب نظران و اندیشمندان سیاسی ... در این باره روزه مریم گرفته اند ...".   جالب بود که سر دبیر محترم روزنامه، به دلایلی نامشخص عبارت "روزه مریم گرفته اند " را،  به "مهر سکوت بر لب دارند" تبدیل کرده بود و البته برای این جانب فرصتی پیش نیامد که دلیل این تغییر، را پرسش کنم، تا اینکه روزنامه مزبور به محاق توقیف رفت.

هر چند امروزه اصطلاح "روزه مریم" گرفتن،  کمتر بر زبان فارسی زبانان جاری میشود،  ولی پیش تر، در  ادبیات ما، آن  کنایه از سکوت کردن و  خاموشی گزیدن بود و به عنوان یک مثل سائره،  کاربرد داشته است *2  و به آن "روزه صحّت" نیز می گفتند. *3

شادروان استاد بدیع الزمان فروزانفر در تعلیقات خود بر کلیات شمس ، آن را "التزام سکوت و خاموشی" معنی کرده است *4 و در مصطلحات الشعرای سیا لکوتی می خوانیم: "  روزه مریم آن است که چون عیسی علیه السلام متولد شد اقربای مریم از روی تعجب به استفسار حال آمدند مریم به تعلیم غیبی به اشاره باز نمود که من روزه دارم، سخن نمی گویم.  چه در آنوقت خاموشی از شرایط صوم بوده،  هرچه می پرسید ازین مولود بپرسید عیسی جواب و سوال آن جماعت به آئینی که اسکات را کافی بود بر زبان آورد ... " *5  و در نفیسی و برهان قاطع،  کنايه از مرگ و موت هم گفته شده است. چنانکه  نظامي گنجوي در مثنوي خسرو و شيرين، آنجا که در باره مرگ مريم (همسر خسرو)، سخن می گوید کنایه مذکور را به همین معنی به کار می برد:

چون مريم، روزه مريم نگه داشت     دهان در بست از آن شكر كه شه داشت *6  

این اصطلاح،  برگرفته از یک اسطوره و واقعیت تاریخی -  مذهبی است و اشاره به  پیشامد "صمت مريم"،  مذکور در سوره مریم آیه 26 دارد : "فقولی انی نذرت للرحمن صوما فکن اکلم الیوم انسیا ". تلمیح به آبستنی مریم به دم روح القدس (جبرئیل علیه السلام) و نحوه زایش عیسی (ع) و  در ادبیات ما خوش درخشیده است و کاربرد آن به عنوان یکی از صور خیال، به قدمت شعر فارسی دری است. چنانکه تخیّل استاد کسایی در بیت زیر، چنین استادانه گرده افشانی درختان را در نتیجه باد، که باعث بارور شدن درختان می شود، به  باروری مریم از دم روح القدس تشبیه می کند  و به همین لحاظ، بیخ و بن شاخ درختان خشک را به مریم و نسیم نیمه شبان را به جبرئیل تشبیه می شود:

نسیـــم نیمه شبـــان جبرئیل گشــت مگــر         که بیخ و شاخ درختان خشک مریم کشت *7

و مسعود سعد سلمان، به همان سیاق زادن گل از خاک را به عیسی و باد صبا را به جبرئیل تشبیه میکند:

مگر که بود  دم جبرئیــــــــل،  باد صبا          که همچو عیسی مریم،  بزاد گل ز تراب *8

و همچنین در دو بیت زیر:

نهال خشکم و چون نخل مریم تازه می گردم      نسیـــم صبـــح اگر بـادی از آن گلزار می آرد (شاپور تهرانی) *9

گهی از دیدگان بی غم، بباری چون زلیخا، نم    گهی از باد، چون مریم، شوی بی شوی آبستن (حکیم جوهری) *10

و نیز تصاویر بکر و زیبای دیگری از داستان مذکور که نمونه هایی از آن به شرح زیر است:

از مریم بکر خُم، به مستان             همشیــرۀ عیســـی روان ده (حکیم شفائی) *11

گاه آنست که طفلان چمن              اندر آیند چو عیسی به سخن (سید حسن غزنوی) *12

در باره چگونگی باردارشدن مریم (ع) و خاموشی او،  نقل  نوشته هایی از نثرهای زیبا و سلیس خراسان قرن 4 و 5 و خواندن آنها خالی از لطف نیست. ابواسحاق نیشابوری در  قصص الانبیاء گوید: "... مردی بود در آن وقت که او را یوسف نجار گفتندی، مردی بود پارسا و قرابت مریم بود، و با وی گستاخ بود که با او بزرگ شده بود. جبرئیل بر صورت او بیامد، .. آنگاه جبرئیل علیه السلام آستین چپ مریم بگرفت و درو دمید.  چون دم جبرئیل به مریم رسید عیسی علیه السلام در شکم مریم به جنبیدن آمد و با مادر سخن گفت و اندر ساعت بار بنهاد... آنگاه جبرئیل علیه السلام گفت ... بگوی که من امروز با کس سخن نمی گویم چه من به روزه ام و شریعت آن زمانه چنان بود که اگر کسی روزه داشتی با کسی سخن نگفتی و هر چند او را روزه روا نبود. معنی آن بود که گفت من نذر روزه کرده ام و با کس سخن نمی گویم ..." *13

و چون مریم برابر با تهمت  قومش می شود به روایت نسفی: "... اشارت کرد به عیسی، که سخن با وی گوییت با من نی، گفنتند همه به یکبارگی، که چگونه سخن گوییم با کودکی گهوارگی ..." *14 آنگاه عیسای کودک لب به سخن گشود :  "انی عبد الله اتانی الکتاب و جعلنی نبیا ..."... ".... گفت من بنده خدایم، به داد مرا نبشته (یعنی همه تورات)  و کرد مرا پیغامبری و کرد مرا به بر، که هر جا که باشم  و وصیت کرد مرا به نماز و پاکی تن تا زنده باشم و (کرد مرا) نیکوکار به جای مادر من و نکرد مرا گردن کشی بدبختی ... " *15

نظامی در مخزن الاسرار گوید: 

خطبه دولت به فصیحی رسید     عطسه آدم به مسیحی رسید* 16

و بقلی شیرازی (متوفی 526)  در صفت آدم "ع" گوید :

                       فلق صبحدم ز سرّ قدم           در دمیده به آدم و مریم *17

چنانکه در شرح بلخی آمده، داستان ارتباط آدم و عیسی(ع)  بر مبنای این اعتقاد است که : "چون روح در قالب مطهّر آدم علیه السلام درآمد،  برخاست و نشست و عطسه زد و حمد گفت،  فرمان شد، جبرئیل علیه السلام را تا آن عطسه به کف دست گرفت و نگاه داشت تا در نوبت زکریای پیغمبرعلیه السلام، پس آن عطسه را در آستین مریم دمید و مریم آبستن شد و عیسی را زاد. *18

در ابیات زیر نیز، تلمیح به همین داستان شده است:

ز راه آستین آبستنـــــــــی داد             ز روح محض طفلی بی منی داد

زمریم  بی پدر عیسی بر آورد             ز شاخ خشک خرمایی تر آورد (عطار) *19

غیر روح القُدُس کسی بر مُلک              محــــرم آستیـــــن مریــم نیسـت (ادیب الممالک) *20

مینورسکی در تعلیقات خود بر ترجمه آثار الباقیه بیرونی، گوید: "نسطوریه، روزه مریم را هنوز به نام "صوم مارت مریم" نگاه می‏دارند و آن در دوشنبه بعد از عید سیّار نسطوری آغاز می‏شود و در روز عید میلاد تمام می‏شود ." *21

هر چند بر خلاف ارامنه ، در شریعت اسلام روزه ای به نام روزه مریم به عنوان مناسک و عبادت نیست،  لیکن در کتاب مناقب، تالیف فقیه و محدث شیعی معروف: "ابن آشوب سروی" در یکی پرسش های طاووس يمانى از امام محمد باقر عليه السلام ، وی در مورد روزه ای که از خوردن و آشاميدن جلو گیری  نمى كند، پرسش می کند و امام عليه السلام جواب می دهد: "آن روزه ای است که در کلام خداوند تعالی آمده است: - انی نذرت للرحمن صوما فکن اکلم الیوم انسیا – " * 22  که اشاره به روزه سکوت مریم دارد.

در تفسیر شریف لاهیجی، در همین باره، می خوانیم:  "... در کافی از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که صوم، همین نگه داشتن خود از طعام و شراب نیست زیرا که مریم گفت "انی نذرت للرحمن صوما"  و مراد از این صوم صُمت و سکوت است .... و علی بن ابراهیم روایت کرده که آیه این چنین نازل شده که "انی نذرت للرحمن صوماً و صمتا (فکن اکلم الیوم انسیا) پس سخن نخواهم گفت امروز بعد از این قول با هیچ آدمی ...." * 23

مولی فتح الله کاشانی در تفسیر منهج الصادقین در باره نذر و فلسفه سکوت مریم (ع) گوید: "... مریم را به این نذر از دو وجه بود یکی آنکه تا عیسی (ع) به جهت تکلم تبرئه مریم نماید و او را از این بهتان و ریب برهاند و طعن طاعن را قطع کند، دوم به جهت کراهت محاوله سفهاء و مجادله و مراجعت کلام با ایشان و در این دلالت است بر آنکه سکوت از سفیه واجب است و ترک جواب از اراذل که سخن ایشان موجب اهانت و هتک عرض باشد لازم..." *24

      آن نیاز مریمــی بوذست و درد          که چنان طفلی سخن آغاز کرد (؟) *25

سنائی آنگاه که در فائده خموشی سخن می گوید، تلمیح  به داستان سکوت مریم دارد:

              تا زاوّل خمش نشد مریم              درنیامد مسیح در گفتار * 26

و یا :   تاج "انا عبدالله" بر تارک عیسی نه      مُهری ز سخن گفتن، بر دو لب مریم زن *27

و:    جسم و جان را همچو مریم روزه فرمای از سخن     تا در آید عیسی یک روزه در دین گستری *28

عزّالدیّن محمود کاشانی عالم و عارف نامدار قرن 8  آنگاه که از شرایط خلوت، پیش صوفیان، سخن می گوید، شرط پنجم را "قلّت کلام"  دانسته و اشاره ای به داستان صمت مریم دارد و گوید: "... و حقّ سبحانه ... در قصه مریم و عیسی علیهما السلام،  خاموشی مریم را مقدمه نطق عیسی گردانید ...  و همچنانک نطق عیسی بعد از سکوت مریم پدید آمد، عیسی دلْ طالب وقتی به نطق در آید که نخست مریم نفس از حدیث ساکت شود..." *29

در میان شاعران و گویندگان فارسی هیچ کس به مانند خاقانی،  در کاربرد اصطلاحات مسیحی و فرهنگ ترسایی، اصرار نداشته است، شاید آشنایی او با آئین و اصطلاحات دین مزبور به خاطر این بوده است که مادر وی کنیزی از جمع عیسویان نسطوری بود که در جنگ های صلیبی از روم به شروان آورده می شود و  به اسلام می گرود *30  و او بدین جهت با آنان حشر و نشر داشته است ویا به این دلیل بوده که جغرافیای شروان با فرهنگ مزبور قرین بوده است. *31

چه بود آن نفخ روح و غسل و روزه          که مریم عور بود و روح تنها

هنوز آن مهر به درج رحم داشت             که جان افروز گوهر گشت پیدا

چه بود آن نطق عیسی وقت میلاد             چه بود آن صوم مریم گاه اصغا *32

روزه کردم نذر چون مریم که هم مریم صفاست       خاطر روح القدس پیوند عیسی زای من
نیست‏بر من روزه در بیماری دل زان مرا            روزه باطل می‏کند اشک دهان آلای من
اشک چشمم در دهان افتد گه افطار از آنک          جز که آب گرم چیزی نگذرد بر نای من
*33

جبریل وار باد معانی به فرّ او               در آستین مریم خاطر دمیده ام *34

شمشیر تو مریمی نمودست               آبستن روزه دار بودست *35

چون مریم روزه دار عذرا           بس تهمت دیده مریم آسا *36

جز آنچه در بالا گفتیم، اشعار زیر از گویندگان فارسی، به  کنایه "روزه مریم"  اشاره دارد:

روزه مریم مرا خوان مسیحیت نوا             تر کنم از فرات تو،  امشب خشک نانه​ای (مولوی) *37

نفس شکم خواره را روزه مریم دهی              تا سوی بهرام عشق مرکب لاغر کشی(مولوی) *38

و گر گوید به شیرین کی رسم باز                    بگو با روزه مریم همی ساز (نظامي) *39

هر که از حرف  جهان روزه مریم گیرد            می تواند به نفس،  کار مسیحـــا کردن (صائب) *40

هر که از نخل تمنــــا، روزه مریم گرفت             نقل انجم در گریبانش چو عیسی ریختند(صائب) *41

ز شیرین  روزه مریم کنی بیش        پس از شکر گشایی روزه خویش (امیر خسرو دهلوی) *42

نگاهم در فراغت نم گرفته    زبانم روزه مریم گرفته (اشرف مازندرانی) *43

همچنین در شعر برخی گویندگان ترکیب  "صوم عذارا" که به معنی "روزه دوشیزگان" بوده و مرتبط با بحث ماست، دیده می شود: 

شمس الضّحـــی ز وادی مغرب علم کشیـد

شمّــاس را ز صــــوم عــــــذارا بــر آورم

جـان بخش نفحه ای زنم از طبع پاک جیب

روح اللــــهی ز مریــم عـــذرا بـــــر آورم (حزین لاهیجی) *44

به خمسین و به دنح و لیلة الفطر                  به عید الهیکل و صوم العذارا (خاقانی)*45

دکتر ضیاء الدین سجادی در تعلیقات خود بر دیوان خاقانی گوید: " خمسین همان پنجاهه نصاری است که "نطیقسطی" نامند و دنح عیدالتجلی است، لیلة الفطر می تواند فقط لیله عید قیامت باشد بیرونی (ص 302) اطلاع دارد که روزه بزرگ مسیحیان 48 روز  طول می کشد. آغاز آن یک روز دوشنبه و پایان آن (فطرش) روز یکشنبه است.  ، صوم العذارا را شروع آن روز دوشنبه بعد از عید تجلی است و سه روز طول می‏کشد و عبادیان و مسیحیان عرب آن را به یاد دوشیزگان نصاری می‏گیرند که روزه، آنها را از اسارت پادشاه حیره المنذر رهایی بخشید (بیرونی – ص 314) به احتمال ضعیف این داستان مربوط است به داستان پادشاه حیره المنذر که از امسا چهار صد دختر را برد و به عنوان قربانی به عزه از اصنام جاهلی تقدیم کرد. ... (در شرح آذری، به اشتباه آمده است)  صوم العذارا،  روزه دختران بکر است که به متابعت مریم در هیکل نشینند تا روز وفات. ( ترجمه مینورسکی – ص 169) *46

                                    )))))))))))))))))))))))))))))((((((((((((((((((((((((((((((((((

پانوشت ها :

1 - دیوان صائب تبریزی، جلد چهارم،  به کوشش استاد محمد قهرمان،  انتشارات علمی و فرهنگی چاپ دوم 1373 تهران – ص 1636. مطلع غزل چنین است:     

                     عشق اول به دل سوخته آدم زد      ایه ور شد ز دل آدم و بر عالم زد

2 - رک: به لغت نامه دهخدا، برهان قاطع (متن و حاشیه)، انجمن آرا، آنندراج، بهار عجم، نفیسی و غياث اللغات و نیز فرهنگ عوام یا تفسیر امثال و اصطلاحات زبان پارسی ،  امیر قلی امینی ( مدیر روزنامه اصفهان ) ، موسسه مطبوعاتی علی اکبر علمی  ، چاپ ؟ ، سال ؟ ،  تهران- ص316 .

3 - به نقل از فرهنگ باز یافته های ادبی از متون پیشین،  ج اول، دکتر رضا اشرف زاده، مشهد، انتشارات سخن گستر و معاونت دانشگاه آزاد اسلامی مشهد،  چاپ اول، 1386 - ص 757

4 - کلیات شمس یا دیوان کبیر ، ج 7، شادروان استاد بدیع الزمان فروزانفر، امیر کبیر،  چاپ سوم، 1363 – ص 309 .

 5 - مصطلحات الشعرا ، تالیف سیالکوتی ملی وارسته لاهوری ، چاپ سنگی 1270 ﻫ. ق .  هندوستان (لکنهو) - ص 136 . همین عبارات با کمی تغییر در بهار عجم، ج 2، اثر : لاله تیک چندبهار،  به تصحیح دکتر کاظم دزفولیان،  انتشارات طلایه،  چاپ اول 1380 تهران – ص 1116 و 1117 آمده است .

 6 - خسرو و شیرین ( متن علمی و انتقادی) ، نظامی گنجوی ، بتصحیح : آقای دکتر برات زنجانی ،  انتشارات دانشگاه تهران ،  چاپ اول ،  پائیز 1376 ، تهران ،  ص 156 (بیت 3565).

7 - به نقل از پیشاهنگان شعر فارسی، دکتر محمد دبیر سیاقی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، 1374 ص 129

8 - دیوان مسعود سعد سلمان، به تصحیح مرحوم رشید یاسمی، تهران، موسسه انتشاراتی امیر کبیر،  1362 ص 39

9 -  دیوان شاپور تهرانی، دکتر یحیی کاردگو، کتابخانه و موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، چاپ اول، 1382 -  ص 302

10 - لباب الالباب، محمد عوفی، استاد سعید نفیسی،  تهران، کتابخانه حاج علی علمی،  اسفند 1335 - ص 326. نام کامل شاعر به روایت عوفی، الحکیم ابوالمحامد محمود بن عمر الجواهری الصایغ الهروی است که درعهد امیر فرخ زاد (آل سلجوقیان خراسان)می زیسته است.

11 - دیوان حکیم شفائی اصفهانی، دکترلطفعلی بنان، 1362 -  ص 233

 12 - دیوان سید حسن غزنوی، به تصحیح استاد مدرس رضوی، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، 1362 - ص 158

13 - قصص الانبیاء، تالیف ابواسحاق نیشابوری، حبیب یغمایی، تهران، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1340-  ص 364 و 365

14 - تفسیر نسفی ، از ابوحفض نجم الدین عمر نسفی ، ( 462-538 ﻫ ق ) ،  بتصحیح دکتر عزیز اله جوینی انتشارات بیاد فرهنگ ایران ، چاپ اول ، 1353 ، تهران ، ص 429.

 برای اطلاع بیشتر از جزئیات داستان تهمت به مریم (ع) به منابع زیر رجوع شود:  

- ترجمه تفسیر طبری ، (فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی -  350 تا 365 هجری )  ، مجلد 4،  به تصحیح استاد حبیب یغمائی،  انتشارات توس، چاپ دوم،  1356 ،  تهران   -  ص978 به بعد.

- تفسیر سور آبادی،  جلد 2، ابوبکر عتیق نیشابوری مشهور به سورآبادی، به تصحیح  مرحوم سعیدی سیرجانی، تهران، فرهنگ نشر نو ، 1380 -  ص 1468 به بعد .

- تاج التراجم فی تفسیر القران للاعاجم، جلد اول،  تالیف ابوالمظفر شاهفوربن طاهربن محمد اسفراینی، به تصحیح نجیب مایل هروی و علی اکبر الهی خراسانی ، دفتر نشر میراث مکتوب،  چاپ اول ،  1375 ، تهران  -  ص 1346 به بعد

- تفسیر روح الجِنان و روح الجَنان ، جلد 7 ، تضیف : جمال الدین شیخ ابوالفتوح رازی (دانشمند قرن 6 هجری)، به تصحیح و حواشی حاج میرزا ابوالحسن شعرانی،  کتابفروشی اسلامیه ،  1365 ،  تهران   - ص 391  به بعد

- منهج الصادقین ، جلد 5،  تالیف مولی فتح اله کاشانی،  به تصحیح علی اکبر غفاری،  انتشارات علمیه اسلامیه،   بی تاریخ ، تهران   -   ص  392 به بعد.

- تفسیر شریف لاهیجی، ج 3 ، بهاء الدین شیخ علی الشریف اللاهیجی، به تصحیح محمد ابراهیم آیتی، موسسه مطبوعاتی علمی، 1340 ، ص 1 به بعد.

15 -  ترجمه و قصه های قران از روی نسخه موقوفه بر تربت شیخ جام،  مبتنی بر تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری، ج 2، به سعی و اهتمام استادان: یحیی مهدوی و مهدی بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، 1338، ص 600

 16 - احوال و آثار و شرح مخزن الاسرار،  نظامی گنجوی، دکتربرات زنجانی، تهران،  انتشارات دانشگاه تهران، چاپ ششم بهار 1381 -  ص 404

 17 - شرح و احوال و آثار و مجموعه اشعار بدست آمده شیخ شطّاح روز بهان فسایی (بقلی شیرازی)،  دکترغلامعلی آریا ، تهران، انتشارات روز بهان، چاپ اول 1363- ص 132.

18 - به نقل از احوال و آثار و شرح مخزن الاسرار،  نظامی گنجوی، دکتربرات زنجانی، تهران،  انتشارات دانشگاه تهران، چاپ ششم بهار 1381 -  ص 404.

19- خسرو نامه، عطار نیشابوری، بتصحیح استاد احمد سهیلی خوانساری، انتشارات انجمن آثار ملی، بی تا، ص 3

20 - زندگی و شعر ادیب الممالک فراهانی، جلد دوم، نوشته و تنقیح : آقای دکتر سید علی موسوی گرمارودی، تهران، موسسه انتشارات قدیانی، چاپ اول  1384، ص 486

21 - به نقل از دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ، تهران،   کتابفروشی زوار ، 1357 ،  -  ص 998 (تعلیقات مصحح) .

22 - به نقل از مناقب آل ابى طالب (علیهم السلام)، ج 4،  محمد بن على بن شهر آشوب سروى مازندرانى (متوفی 588 هـ.ق.)، تحقیق دکتر یوسف بقاعی، بیروت،  انتشارات دارالاضواء ، چاپ اول ، 1421 ھ. ق.  -  ص 217.

23 - تفسیر شریف لاهیجی، ج 3 ، بهاء الدین شیخ علی الشریف اللاهیجی، به تصحیح محمد ابراهیم آیتی، موسسه مطبوعاتی علمی، 1340 ، ص 15

24 - منهج الصادقین ، جلد 5،  تالیف مولی فتح اله کاشانی،  به تصحیح علی اکبر غفاری،  انتشارات علمیه اسلامیه،   بی تاریخ ، تهران   -   ص  415

25 -  مناقب العارفین، شمس الدین احمد الافلاکی العارفی، به کوشش تحسین یازیچی، تهران، دنیای کتاب،  چاپ دوم 1362 (ج 1 ص 472  و ج 2 ص 903).

26 - دیوان حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی، بتصحیح استاد مدرس رضوی، انتشارات کتابخانه سنائی، چاپ سوم،  1362 تهران – ص 658

27 - همان ص 483

28 - همان ص 658

29 - مصباحُ الهدایه و مِفتاح الکِفایته، تالیف عزّالدیّن محمود بن علیّ کاشانی (متوفی735 ھ. ق.)، با تصحیح و مقدمه و تعلیقات استاد جلال الدین همائی، تهران، کتابخانه سنائی، چاپ دوم، بی تا، - ص 168

30 - رک: به دیوان خاقانی شروانی ،  دکتر ضیاء الدین سجادی ص هفت  و رخسار صبح، میرجلال الدین کزازی، کتاب ماد ( وابسته به به نشر مرکز)، چاپ سوم، 1374، ص 12 به بعد.  در کتاب اخیر، داستان مادر وی از تحفة العراقین (ختم الغرایب) خارج نویسی شده است.

31 - رک: به رخسار صبح، میرجلال الدین کزازی – ص 215 به بعد.

32 - دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ص 7

33 - دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ص 321 و 322 .

34 - دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ص 647 .

35 - تحفة العراقین (ختم الغرایب)، خاقانی شروانی،  به کوشش علی صفری آقا قلعه،  میراث مکتوب، چاپ اول 1387- ص 154 (بیت 1752)

36 – همان ص 157 (بیت 1791)

37 - کلیات شمس یا دیوان کبیر ، ج 5، شادروان استاد بدیع الزمان فروزانفر، امیر کبیر،  چاپ سوم، 1363 – ص 222  مطلع غزل چنین است:

ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه​ای           در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانه​ای

38 – همان ج 6 – ص 241. مطلع غزل چنین است:  

باز رهان خلق را از سر و از سرکشی      ای که درون دلی، چند ز دل درکشی؟! 

39 - خسرو و شیرین ( متن علمی و انتقادی) ، نظامی گنجوی ، بتصحیح : آقای دکتر برات زنجانی ،  انتشارات دانشگاه تهران ،  چاپ اول ،  پائیز 1376 ، تهران ،  ص 125 (بیت 2859).  در اینجا ایهام زیبایی در بیت نهفته است. معنی ظاهر چنین است که  به خسرو بگو به همان مریم (همسرت) قانع باش و بساز و معنی دور آن این است که خاموش شو (روزه مریم گیر). 

40 - دیوان صائب تبریزی، جلد ششم،  به کوشش استاد محمد قهرمان،  انتشارات علمی و فرهنگی چاپ دوم 1374 تهران – ص 3040 (غزل 6283).

41 – همان ج ۳ – ص 1225 (غزل 2496).

42 - امیر خسرو دهلوی، شیرین،  ص 176 (به نقل از فرهنگ باز یافته های ادبی از متون پیشین،  ج اول، دکتر رضا اشرف زاده، مشهد، انتشارات سخن گستر و معاونت دانشگاه آزاد اسلامی مشهد،  چاپ اول، 1386 - ص 757

43 - دیوان اشعار اشرف مازندرانی،  دکتر محمد حسین سیدان،  بنیاد موقوفات دکتر محمود افشاری، 1373 ص 166

44 - دیوان حزین لاهیجی، ذبیح الله صاحبکار، میراث مکتوب،  چاپ سوم،  1384 - ص 58

45 - دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ص 28.  

46 -  به نقل از دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ص 991.  


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/05/31 ساعت 8:17 | لینک ثابت |

کنکاش دو گزارش متضاد از گفته های استاد شفیعی کدکنی در انجمن ادبی استاد قهرمان

 

 

کنکاش دو گزارش متضاد از گفته های استاد شفیعی کدکنی در انجمن ادبی استاد قهرمان

 

(پاسخی به نوشته حامد علیزاده : "پی حرامزادگی را به تنم مالیدم")

 

نوشته:  محمد مهدی حسنی

 

 

در سه شنبه 30/4/88  جلسه ی هفتگی انجمن ادبی استاد محمد قهرمان در منزل ایشان با حضور استاد شفیعی کدکنی برگزار شد. رضا افضلی ازجلسه به یادماندنی مزبور گزارشی را تهیه و زیر عنوان "دکتر شفیعی کدکنی گفت: من خصم شعر منثور نیستم" در وبلاگ خود "شعرها و حرف ها" آورد. در گزارش او می خوانیم:

" به هنگام بحث در باره شعر منثور ، دکتر شفیعی کدکنی گفت من خصم شعر منثور نیستم. کسانی که گمان می کنند من با شعر منثور دشمنی دارم سخت در اشتباه اند.اواضافه کرد: درست است که ما باید خیلی چیزهارا از غربی ها یاد بگیریم اما سوگند می خورم که از لحاظ شعری ما از آن ها خیلی قوی تر و جلوتر هستیم. باید غربی ها بیایند و فرم را از غزلیات شمس مولانای ما یاد بگیرند. ما هر چیزی را که نباید از غربی ها بگیریم. شعر ما دارای اعتبار جهانی است. حرف من این است و این عقیده ی من به معنی عناد با شعر منثور نیست.عرضه داشتن این همه تئوری های جوراجور و مدعی فرم شدن آن هم  فقط بر روی کاغذ درست نیست..... بنده ی نگارنده گفتم دلیل این که جناب دکتر شفیعی کدکنی خصم شعر منثور نیست، نوشته ها و پژوهش های ایشان و انتخاب و انتشار تعداد زیادی از شعر های منثور شاعران مشهد در سال های گذشته است. (1)

جالب است که انعکاس گزارش گفته های شفیعی در این باره،  در وبلاگ "دوستداران استاد قهرمان" که با انشای حامد علیزاده نگاشته شده، طوری دیگرست:

 " استاد شفیعی این بار قاطع تر از پیش نظرش را درباره ی شعر امروز گفت. استاد شفیعی گفت: غربی ها در بیشتر هنر ها از ما پیشند مثل تئاتر و نقاشی و بعضی هنر های دیگر . ما باید این هنر ها را از آنان یاد بگیریم . تنها هنری که ما در آن از همه ی جهان پیشیم شعر است . دنیا باید شعر را از ما یاد بگیرد . ما نباید بر اساس یک مقاله که یک روشنفکر غربی در روزنامه ای نوشته است شعر بگوییم . شعر برای آن ها یک مسئله ی ثانویه است . ما نباید از آن ها تقلید کنیم . .... ما ادریک ما الفرم ؟ .... فرم یک مسئله ی ریاضی ست و بنیانش بر ریاضی بنا نهاده شده ست.  بوعلی سینا وقتی از عروض صحبت می کند آن را در مبحث ریاضیات قرار می دهد . فرم هایی که از زمان رودکی تا اخوان و فروغ در شعر فارسی استفاده شده اند این قابلیت را دارند که تا بی نهایت ادامه پیدا کنند و از آن ها استفاده بشود . این فرم ها ابدی هستند . این اولین باری نبود که استاد شفیعی در محافل خصوصی بر علیه شعر بی وزن سخن می گفت اما این بار احساس کردم با شور و حرارت بیشتری نظر خود را بر زبان می آورد ...."

و بالاخره علیزاده علاوه بر آنچه در بالا گفته است، در وبلاگ خود "کوچه های جابلقا"  نیز در مطلبی زیر عنوان "پی حرامزادگی را به تنم مالیدم" آورده است:

 "آقای رضا افضلی در وبلاگ خود ... سخنانی را بر خلاف واقع به استاد دکتر شفیعی کدکنی نسبت داده اند که ممکن است مایه ی گمراهی دیگران شود ..... نمی توانم وارونه کردن حقیقت را در روز روشن و این طور ناجوانمردانه  نادیده بگیرم ."

و سپس افاضاتی را مطرح کرده اند که در جای خود به آن اشاره می کنم.

 اینجانب(حسنی) یکی از حاضرین جلسه مزبور بودم و آن هنگام که دبیری جوان از خواندن شعر امتناع کرد و گفت من چند سال است شعر منثور نمی گویم، خطاب استاد شفیعی کدکنی را به او و تمجیدش از وی و شعر سپید و بویژه این جمله را که : "من خصم شعر منثور نیستم"  به گوش خود شنیدم و به عنوان یک وکیل دادگستری، که به هر حال اگر آنی ندارد،  به بی تقوایی و دروغگویی هم شهره نیست و در عین حال معنی و مفهوم "شهادت" را بهتر از جوان مزبور می داند، گواهی میدهم که خبررضا افضلی،  صادق بوده است.

به هر حال چون بحث تحریف نظرات استاد شفیعی کدکنی در میان است و همچنین نسبت دادن دروغ و تهمت به دو نفر از شعرای  خوش گو و خوش فکر خراسانی : رضا افضلی و تقی خاوری که هر دو پیش کسوت علیزاده محسوب می شوند، به ناچار چند مطلب زیر را در این باره گوشزد می کند.

1 – نسبت دروغ دادن به دیگران، نوعی ستم و ظلم است، کاش علیزاده به جای استناد به دوربین هاشم جواد زاده (که از روشن یا خاموش بودن آن اطمینانی نیست) و قبل از نوشتن مطلب با حاضرین جلسه، از جمله استادان شفیعی کدکنی و قهرمان، تماس می گرفت و صحّت و سقم قول افضلی را از آنان پرسش می کرد،  تا خدای ناکرده،  ستم خواهی اش باعث شکستن دل افضلی و موجب کم عمری او نشود .

رها کن ستم را به یکبارگی           که کم عمری آرد ستمکارگی (نظامی)

2 -  ادعای  قهر و ترک جلسه خاوری به نشانه ی اعتراض به اظهارنظر شفیعی کدکنی، آنهم بدین تعبیر: (... یکی از دوستان جناب آقای افضلی که از هواداران پر و پا قرص شعر منثور هستند...)،  نیز تصّور و تصدیقی اشتباه است و جفا به خاوری و بهتان به او و به قول حکومتیان "نشر اکاذیب" است.

بدگمان باشد همیشه زشت کار           نامه خود خواند اندر حقّ یار (مولوی)

زود رفتن خاوری به علت عذری موجه و شخصی است که همواره در جلسات سه شنبه انجمن قهرمان تکرارمی شود و ارتباطی به سخنان استاد شفیعی کدکنی نداشت.  همه دوستان ازجمله استاد قهرمان، این را می دانند و گواهی می کنند. هرچند او و  افضلی گاهی به شیوه شعر منثور طبع آزمایی کرده و شاید بازهم بکنند، ولی عمده علقه و فعالیت شعری آن دو،  اشعار کلاسیک و نیمایی است. من اگر جای علیزاده بودم از خاوری حلالیت می طلبیدم. مطمئناً خاوری با فخرالدین اسعد گرگانی در ویس و رامین هم عقیده است که :

گناه دوست، عاشق دوست دارد           ز بهر آنکه از او  در گزارد

اگر پوزش نکو باشد ز کهتر             نکوتر باشد آمرزش ز مهتر

3- عقیده علیزاده مبنی بر قبول نداشتن شعر منثور محترم است ولی اینکه او سخن شفیعی کدکنی را تحریف کند و جلوتر از استاد، چنین بی محابا بگوید: "کوس رسوایی شعر بی وزن و قافیه بر سر بازار زده شده و مردم به آن به دیده ی تمسخر می نگرند"،  گنده گویی و قابل قبول نیست و و نمونه اش بسیاری از شعرهای بی وزن شاملوست، که بنده نوعی و خیلی از فارسی زبانان،  بسیاری از اشعار بی وزن شاملو را بیش از دیگر اشعار کلاسیک یا نیمایی بزرگان دیگر در خاطر داریم.(2)

اینجانب در کتابخانه شخصی خود شاید دهها دیوان از شعرای دوره بازگشت دارم، که تا کنون شعر و یا حتی نامشان در کتب تذکره ها و تاریخ های ادبیات مانند "از صبا تا نیما" نیامده است و انصافاً گاه اشعار زیبا و سلیس و محکمی هم در دواوین آنان یافت می شود. لیکن همگی جزء فراموش شدگانند. گیرم که  علیزاده  زیبایی های شعر بی وزن شاملو  را بی ادبانه مانند تار و پود لباس پادشاه در داستان هانس کریستین اندرسن بداند، چیزی از شاملو کسر نمی شود:

   با ادب را ادب سپاه بس است         بی ادب با هزار کس تنهاست (شهید بلخی)

4 –  بنده به ضرس قاطع می گویم که تقابل شفیعی با شاملو آنهم با این لحن تند و زننده که : "استاد شفیعی در تمام عمر شاعری خویش حتی یک شعر بی وزن نسروده است. بهتر است هواداران شعر بی وزن برای تبلیغ سلیقه ی خود به کسانی چون شاملو  تمسک کنند و از او نقل قول بیاورند." مورد تائید ایشان نیست. جایگاه رفیع شاملو "آن غول زیبا" درادبیات هزارساله ایران، و اینکه دیگران، نفس و یارای رسیدن به منزلت او را ندارند، مورد تائید بسیاری از ادبای زمان ماست، کسانی که شعر و شاعری را بهتر از علیزاده می دانند. او که اهل رایانه و اینترنت و وبلاگ بوده و با موتورهای جستجو آشناست، می تواند نام ها و شعرها را جستجو و مقایسه کند، تا ببیند که به قول سوزنی سمرقندی در میان مردم و کاربران اینترنت، "امیر سخن" چه کسی است؟ (3)

علیزاده بهترست به جای فحّاشی و تهمت و انکار شعر سپید و نیز مایه گذاری از ناموس خود، تنها عقیده خود را بگوید که : "بابا من از شعر سپید خوشم نمی آید و گوربابای احمد شاملو صلوات و دم کلاسیک گویان  گرم."  و سعی کند به جای گزارش نادرست و غیر مقرون به واقع از سخنان شفیعی – آنهم در وبلاگی به نام استاد قهرمان -  زحمت یکبار خواندن "کتاب موسیقی شعر استاد شفیعی کدکنی"  را به خود بدهد، در این صورت، خواهد دانست که در کتاب مذکور، شفیعی کدکنی کوشیده است تا به قول خود مبانی جمال شناسی شعر فارسی و بویژه شعر منثور را در حوزه ساخت و صورت ها و حوزه های موسیقی شعر مورد بررسی انتقادی قرار دهد.

 شفیعی کدکنی در این کتاب، برغم اذهان کهنه خواه که موسیقی شعر را تنها اوزان عروضی و قافیه و ردیف  می دانند و شعر نیمایی و سپید را بر نمی تابند، سنت شکنی سترگ می کند و به قول خود ، مفهوم موسیقی را از حوزه تعریف ابن سینا - که همان تعریف رایج و سنتی موسیقی است -  فراتر برده  و به بخشی از حوزه مفهومی آن (عقاید اخوان الصفا)  نزدیک می کند، به دیگر سخن اصطلاح موسیقی را محدود به قلمرو اصوات ندانسته و هر نوع تناظر و تقابل و تضادّ و "نسبت فاضلی" را قلمرو موسیقی می شناسد. او این سخن گوته را که: " من معماری را موسیقی منجمد می نامم." تعبیر دیگری از همین برداشت گسترده از مفهوم موسیقی دانسته است: و می گوید "... وقتی بتوان مفهوم موسیقی را به حوزه هر نوع  تناظر و تقارن و نسبت فاضلی گسترش داد، در چنین چشم اندازی امور ذهنی و تداعیها و خاطره ها (مفاهیم انتزاعی و تجریدی) نیز می توانند از موسیقی برخوردار باشند...."  و خود این تناظرها و تقابل ها و تقارن ها ذهنی و تجریدی را تحت اصطلاح "موسیقی معنوی" وارد قلمرو اصطلاحات نقد و بلاغت کرده است (4)

از این رو در بخش دوم کتاب خود، شعر منثور و عناصر موسیقیایی زبان آن را کنکاش  و تاکید می کند که : "جمالشناسی شعر جدید، بر این تکیه می کند که شعر قدیم زیبائیش از تناسب ها و هماهنگی ها برخاسته، در صورتی که زیبائی شعر جدید، یعنی شعر مدرن، حاصل گره خوردن متناقضات است یا اموری که از مقوله های نزدیک بهم نیستند. (5)

و جالب است که در مقدمه کتاب خود پیشاپیش در برابر منتقدین سنت پرست احتمالی، از تلاش علمی خود چنین دفاع می کند:  ".... در این کتاب "موسیقی" را گاه به معنی ساخت و صورت گرفته ام و گاه به همان معنی عرفی و شناخته شده اش و هیچ باکی نداشته ام که بعضی از ذهنهای " واترپروف" آن را جذب نکنند، آنهایی که جذب می کنند، کم نیستند دراین کتاب آشکارا به ستایش فرم و صورت پرداخته ام و درین چشم انداز فردوسی و حافظ و خیام و نظامی و خاقانی و مولوی - و برای اهلش ، نه برای امثال من –  دانته و پوشکین و شکسپیر و گوته وابوتمّام، و همه نوابغ شعر جهان فرمالیست به حساب می آیند و بهترین شعرهای نیما و اخوان و شاملو و فروغ همانهایی ست که به فرم و ساخت اصلی خود رسیده است یا نزدیک شده است و بیش و کم در حافظه دوستداران شعر هم رسوب کرده است، گرچه سطرها یا مصراعهایی از آن باشد...." (6)

وی هرچند ابتدا به گفته شاملو اشاره می کند که او نیز شعر سپید را شعر نمی داند(7)، امّا با یک بررسی موشکافانه و مصیبانه  تاریخچه تکامل شعر نو، از دوره رضاخان به احمد شاملو می رسد و سپس دوره های شعری شاملو را از آهنگ فراموش شده به بعد را کنکاش می کند. نمونه هایی از اشعار منثور: سایه، نادر نادرپور، اخوان ثالث، اسماعیل شاهرودی ، پرویز داریوش، هوشنگ ایرانی را می آورد و شعر سپید شاملوی بعد از هوای تازه را چنین توصیف می کند: "... اینکه تنها شاملو، آنهم در کارهای بعد از هوای تازه اش، در این راه توفیق بدست آورد نشان میدهد که شعر منثور دشوار یاب ترین نوع شعر است. از این همه شاعر با استعداد، که در قلمرو شعر موزون غالب شاهکارها را بوجود آورده اند، یک تن نتوانست یک قطعه شعر منثور بسراید که خود بعد از چند روز از نشر آن پشیمان نشده باشد. پشت کار شاملو و استعداد برجسته وی سبب شد که اوتنها شاعری باشد که شعر منثور را در حدی بسراید که به هنگام خواندن بعضی از شعرهای او انسان هیچ گونه کمبودی احساس نکند و با اطمینان خاطر آن را در برابر موفق ترین نمونه های شعر موزون در ادبیات معاصر ایران قرار دهد." (8)

و پیش تر تاکید می کند که شاملو برای رسیدن به این نظام ، که تنها نمونه موفق شعر منثور در ادبیات معاصر ایران است ، بیش از سی سال تجربه اندوخته است" و بر خلاف نظر شاگرد متعصب کم کار خود می گوید: ".... می توان گفت که شاملو یکی از چهار پنج شاعر بزرگی است که در قلمرو شعر جدید ایران در سه چهار دهه اخیر بظهور رسیده اند، و موفق ترین نمونه های شعر شاملو، که کارهای او در معیار شعرهای پیشرو عصر ما دارای ارزش و اعتبار کرده است، غالباً آنهایی است که در قالب منثور سروده شده است. " (9)

شفیعی در همان کتاب با بیان اینکه: ".... شعر جدید در قلمرو زبان می کوشد که نرم را بشکند و معنایی بعدی بیافریند و به همین جهت است که شعر منثور بوجود آمده است، شعری که آزادی در احضار کلمه را بر اسارت وزن با همه مزایای بیشماری که دارد، ترجیح می دهد...." نتیجه گیری می کند که : ".... به همین دلیل شعرهای موزون شاملو، از مزیت "نظام" شعرهای منثورش، برخوردار نیستند و به نظر من اوج هنر شاملو در شعرهای منثور اوست. و این شعرها با همه فقدان وزن ، گاه هیچ چیزی ازبهترین شعرهای معاصر ایران (کارهای درخشان و طراز اول نیما، اخوان، فروغ ، سپهری که موزون اند ) کم ندارند و گاه چیزی نیز بیشتر دارند: نظام بیشتر، به همراه ایجازی بیشتر، ...."  (10)

پر واضح است که اگر شفیعی نیز مانند بسیاری دیگر از جمله افضلی و خاوری،  به شعر منثور امروزه نوعی بی علاقگی دارد، نه به این دلیل است که شعر منثور از وزن و قافیه گریزان است و فی حد ذاته بی ارزش است  و به قول علیزاده  کوس رسوایی اش بر سر بازار زده شده و مردم به آن به دیده ی تمسخر می نگرند، بلکه به این دلیل است که او تنها نمونه موفق شعر منثور در ادبیات فارسی را تنها شعر شاملو می داند. (11)

به این ترتیب با مقایسه نقل های علیزاده با آنچه که در بالا  از کتاب موسیقی شعر آوردیم، معلوم می شود که علیزاده به عنوان مدعی شاگردی، چه میزان درس استاد را فهمیده است؟!!

 5 – کاش علیزاده که در میان حاضرین تنها جوان محفل بود، فقط به افضلی و خاوری هجوم می برد و تمامی آنانی را که در کنار تجربه و آشنایی با شعر کلاسیک و نیمایی، اعتقاد دارند شعر سپید نیز سری در میان سرهاست، "غافل و ترسو" نمی خواند و با تمثیلی لوس و بی معنی خود را ازکودکانی نمی دانست که آبروی پادشاه را می برند.

به هرحال حقیر که در آن جمع،  خود را کسی حساب نکرده و نمی کنم و در عین حال به گفته های علیزاده اعتقاد ندارم، و هم شعرشادروان شاملو و هم شعر مرحوم دکتر مهدی حمیدی را  می خوانم و مطاوی نوشته هایم نیز گواه است که به شعر و نثر قدیم بیشتر علاقمندم و مطمئن هستم  که در سر کوچه پدری هیچ مغازه بقالی نبوده، تا خدای ناکرده ظنّ ناموسی داشته باشم، با ضرس قاطع می گویم که  شعر منثور و شاملو را می ستایم و به قول خودش، روشنی آفتاب را دلیل نمی طلبم.

در پایان به اقتضای سن جوانی ایشان،  دو نکته را به او یادآوری می کنم:

الف – لزوم پاس داشت بزرگان و ریش سفیدان : خواندن حکایت مشهور و زیبای مناظره " کدو و درخت کهن سال "  که بر خلاف سالهای ماضی، ظاهراً اکنون  در کتابهای درسی فارسی نیست :

نشنیده ای که زیر چناری،  کدو بنی

بر رست و بر دوید برو بر،  بروز بیست.

پرسید از آن چنار،  که تو چند روزه ای؟

گفتا چنار:  سال مرا بیشتر ز سی است

خندید پس بدو،  که من از تو به بیست روز

برتر شدم. بگوی که این کاهلیت چیست؟

او را چنار گفت :  که امروز،  ای کدو!

با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است

فردا که برمن و تو،  وزد باد مهرگان

آنگه شود پدید،  که نامرد و مرد کیست.

و در باره مناظره مذکور،  در رساله "  قلندر نامه "  تالیف گرانقدر خواجه عبداله...انصاری،  به مناسبت رعایت احترام پیران از جانب نو خاستگان و جوانان،  چنین آمده است :

" ...  هر که خوار دارد پیران را، زود هیزم شود میزان را؛  همچو درخت کدوی،  که در اوان جوانی چند روزی خود نمایی کند.  و در سهل روزی بر شجره دیرینه و درخت صد سالینه بر آورد و برآید خود را به جهانیان نماید و گوید که منم در این قرارگاه سفلی نقاب از تراب نمودم و قبضه سابقین در ربودم   درخت گوید :  ای که مغرور خود نمایی، اما بی ادبی ، بسردر آیی.  باش تا به فرمان الهی وزان شود صرصر تیر ماهی،  خود را بینی،  افتاده،  عنان زبان بر تو گشاده،  میراث این سخن جامع اما سر مانع ،  ای مسامع اگر داری وقاری از پیران مدار عاری،  که پیری همه شیب و نوری است و جوانی همه عیب و دوری است ... "

  ب – کلام حضرت احدیت (جل جلاله)  "اولهم یتفکروا فی انفسهم" (روم – آیه 8) در باره اندیشه و پایان نگری در کارها و گفته ها، چنانکه مولانا گوید:

آن یکی گوید که در این هفت روز

نیست آب و هست ریگ پای سوز

آن دگر گوید دروغ است این بدان

که به هر شب چشمه ای بینی روان

حزم آن باشد  که برگیری تو آب

تا رهی از ترس و باشی در صواب

گر بود در راه آب آن را بریز

ور نباشد وای بر مردم ستیز

             ((((((((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 - اشاره افضلی به انتخاب سی شعر از شش شاعر امروز خراسانی (رضا دبیری جوان، رضا فردو سی پور ، رضا افضلی،  م.کلاهی اهری،هاشم جواد زاده و محمد تقی خاوری)  است که توسط  استاد دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی انجام گرفته و با مقدمه ای از ایشان  در مجله ی چیستا/سال هفتم/بهمن ۱۳۶۸/شماره  ۵ / منتشر شده و رضا افضلی آن را دوباره در وبلاگ خود "شعر ها و حرف ها" نشر داده است. استاد در مقدمه خود می نویسد : "من به تناسبِ سلیقه و پسندِ خودم و بر اساس درجۀ بهره مندی هر شعر از« موسیقی» و « نظام» و  « وحدت تجربۀ عاطفی » از بعضی از این شعرها لَذّت بیشتری برده ام.  اما نمی خواهم از قبل، تحمیل  سلیقه ای برخوانندگان کرده باشم. بی گمان،در این مجموع، شعرهایی  برای همه نوع سلیقه ها وجود دارد."

2 - شفیعی در یاد آوری ص 288 کتاب موسیقی شعر، خاطره ای نقل می کند که در یکی از کلاس های درس حافظ شناسی، از 130 نفر حاضر می خواهد تا آنچه از شعر نو (غیر ازعروض نیمایی)، در حافظه دارند، حتی اگر یک مصراع "سطر" هست بروی ورقه ای یادداشت کنند و از جمع حاضر حدود 70 نفر اشتباهاً شواهدی از شعرهای نیمایی را به جای شعر نقل می کنند. سی نفر عذر خواسته که حتی یک سطر هم بیاد ندارند و حدود سی نفر دیگر که جواب درست می دهند سطرها یا پاره هایی از شعرهای سپید شاملو مانند: درین بن بست، هرگز از مرگ نهراسیده ام، میوه بر شاخه شدم، کاشفان فروتن شوکران، سرود مرد روشن که به سایه رفت، نه، دیگر این برف را سر باز ایستادن نیست، در یک فریاد زیستن، مرثیه (برای فروغ فرخزاد) را یاداشت می کنند. اینجانب در برخورد با مخالفان شعر منثور، همواره مشاهده می کند که آنان از دریای عظیم  و سرریزمباحث نو وعلمی کتاب مزبور تنها اکتفا به انتزاع پیاله همین یادآوری و نوش و تعارف آن می کنند و لاغیر.

3 - اشاره به این بیت از سوزنی است، که خود به "الشعراء امراء الکلام"  پیامبرگرامی (ص) اشاره دارد:

پادشاها شاعران باشند امیران سخن    من چو مداح تو باشم بر سخن باشم امیر

4 -  موسیقی شعر، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، تهران، موسسه انتشارات آگاه، چاپ چهارم، تابستان 1373 -  ص295 – 293

5 – همان منبع – ص 264

6– همان منبع – ص  سی

7 -  شاملو: "شعر سپید از وزن و قافیه از آرایش و پیرایش احساس بی نیازی شاید نکند اما از آن محروم است. گویی شکنجه دیده ای سربزیر است که میخواهد عریان بماند تا چشم های تماشاگران داغهای شکنجه را بر تن او ببینند. راز سربزیری او را دریابند. و به گمان من شعر سپید خیلی بزحمت می تواند نوعی شعر شمرده شود. اگر دعوی مدعیان بر سر آنست که شعر سپید نمی تواند شعر شمرده شود حق با ایشان است و بکار گرفتن کلمه شعر، از برای نامیدن آن، حتی از سر اجبار نیز نبوده است همچنان که کلمه " بودا" در "بودا پست" و لاجرم مردم "شهر بوداپست" داعیه بوداییگری ندارند و ایشان را با بودائیان جنگی نیست." ( به نقل از همان منبع ص168)

8 – همان منبع - ص 261

9 – همان منبع - ص 246

10 – همان منبع - ص 266

11 –  شفیعی در باره شعر امروز فارسی می گوید:  "... نیما شعر فارسی را به نظام و موسیقی نزدیکتر کرد. شعر نیما – با همه کوتاهی و بلندی مصراعهایش بویژه در دو دهه آخر عمرش، در غالب موارد به موسیقی نزدیکتر از نظم سروش اصفهانی یا قاآنی است و ولی در بیست سال اخیر، بویژه پس از انقلاب بهمن ماه، بنظرم شعر جوان ایران دارد از حوزه پیشنهادی نیما دور می شود و بهمین دلیل شعر خوبی ، درین ده پانزده سال اخیر، جز از بعضی استادان نسل قبل، آنهم بندرت، یا منتشر شده است یا من توفیق زیارتش را نداشته ام. آنچه دیده ام "کنسرو کلمات" و مجموعه ای از "تصاویر جدولی" بوده است، بی هیچ پیرنگ شعری و بهره مندی از ساخت موسیقی و کیمیا کاری در قلمرو زبان. و مثل جوجه های بیرون آمده از ماشین جوجه کشی، همه مثل هم ..." (همان منبع - ص بیست و سوم)  و همچنین جلوتر با انتقاد از تداوم افت شعر فارسی و دور شدن آن از راه و رسم نیما، گوید : ".... من حتی شعرهای منثور شاملو را - آنهایی را که نوع کامل کار او می دانم و اتفاقاً پاره هایی از آنها در بعضی از حافظه ها رسوب داده است -  نیمایی می شمارم، یعنی در جهت کمال موسیقی شعر و در جهت کمال ساخت و صورت..."

12 -  رسایل خواجه عبداله... انصاری چاپ وحید دستگردی ص 88 قلندرنامه.   قطعه مشهور"کدو و درخت کهن سال " را بیشتر،  از آن ناصر خسرو می دانند.  چنانکه در دیوان ناصر خسرو ص 500،  آمده است. اما همین قطعه در دیوان انوری ( تصیح  استاد مدرس رضوی ج 2 ) و همچنین تصحیح مرحوم استاد سعید نفیسی ( ص 351 ) با اختلافاتی در ابیات، به نام انوری ثبت شده است (به نقل ازکتاب "  اشعار معروف "  تالیف دکتر سید ضیاء الدین سجادی ص 119 و 120). 

تصوبر برگرفته از روزنامه اعتماد است


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/05/12 ساعت 11:11 | لینک ثابت |

عشق عمومی - فرصتی برای هم زبانی با احمد شاملو

 

 

عشق عمومی

فرصتی برای هم زبانی با احمد شاملو

 

یادآوری :

این نوشته سالها پیش نگاشته شده است و به شعرها ی شاملو تلمیح دارد:

 

 این روزها برای خواندن و نوشتن، حواسیْ جمع ندارم، در سبزیِ دست به دست شدنِ بهار و تابستان، زردی اندوه، چهره ام را پوشانده و ویروسی سیاهْ تو، در شریان من، ماهیچه هایم را بی حرکت ساخته است. اما در دل، همهمه ای غریب و در سر، پچپچه ای عجیب، دغدغه ام شده است و  من که آگاهی را در لغت به معنی پذیرفتن و گردن نهادن می دانم،  به حالی ناخوش و در عین حال ناهمگون مبتلایم : انده و امید، بیحرکتی و شوق رفتن، سرشک و خنده تلخ ، ترس و شوق رسیدن، پازلی درهم،  ولی مستعد چیدن برایم ساخته اند.

دیوان حافظ را  ورق می زنم  ولی انگار خواجه یزرگ و روشن ضمیرم، لحن خود را عوض کرده است و همزبان با من و خیل مریدانش نیست، چه باید کرد؟

شوقم در پستوی خانه نهان شده است  و خنیاگری غمگین ی شده ام  که آوازش را از دست داده است و دورتر  هم گنانم "به خستگی در گور خود، گرده عوض می کنند" و من بی اختیار سراغ دفتر های شاملو می روم.

نمی دانم چرا "ترانه های کوچک غربت" او که پیوند نوجوانی و جوانی من است و با من پیر شدست، با همه عظمت و حقّانیتش مرا مجاب نمی کند، به ناچار پیش تر می روم و بلوغ خود را نادید گرفته و با بلوغ شاملو بزرگ می شوم. خواندن باغ آئینه و آیدا درخت خنجر و خاطره ی او، چنگی به دل نمی زند، شاید دلیلش حال و هوای غالب عشق خصوصی حاکم بر شعرهاست، هر چند عاشق،  بزرگمردی چون احمد شاملو – آن هم  در اوج خود - باشد.

 از این رو با زمان و با او به عقب تر می روم، سیری قهقرایی، آنجا که شاملو و لورکا یکی هستند و از آیدا خبری نیست. هرچه هست "عشق عمومی" است و معشوق ها متعدد و گاه ناشناخته اند. از دو دفتر : "مرثیه های خاک"  و "هوای تازه" می گویم

مثل اینکه این بار نشانی را درست آمده ام . در ملتقای بهار و خزان، و تقاطع رفتن و ماندن، تنفس می کنم و خنکای شعر او بر هرم درون من امید و فریاد می پاشد.

پس با او یکی می شوم....

تو گویی آیدا رقیب من است و ندای من او را پس می راند. ناگهان در درون خود جنبشی عظیم و مهیب احساس می کنم و به یک باره تکثیر می شوم، هزاران من در کنار من، ما می شویم.

آنگاه با سرشکی آشنا بر چشم ، لبخند ناشناخته ی می زنیم و با بامداد هم داستان می شویم :

باید قلبمان را بشوییم و در دنیایی وسیع که ما را در تنگی خود، چون دانه انگوری به سرکه مبدل می کند، نفس زنیم . و دورتر سخن او را - در گوری که به وسعت دنیاست – می شنویم :

"دلتان را بکنید، که در سینه تاریخ ما / پروانه  پاهای  بی پیکر یک دختر / به جای قلب همه شما خواهد زد پر پر."(1)

پس آنگاه  برای پرپرشدن او  و نتپیدن قلب خود "مرثیه" می خوانیم و بر مصیبت دوره کردن شب و روز، هنوز خود می گرییم  و جریان باد را پذیرا می شویم و عشق را که خواهر مرگ است(2)

شقایق های پرپرزده، کار خود را می کنند و ما در"شبانه" های  خود، پچپچه سپیدار و صنوبر را درکمین مان نادید می گیریم و  با تلنگر بامداد که : " سکوت به جز بایسته ظلمت نیست" شبگیر می شویم (3)

و  زودباورهامان پذیرا می شوند که "با چشم ها..."ی خود، در نیم پرده شب آواز آفتاب را نپذیرند و به ساعت شماطه دار آنان اعتماد نکنند" (4) تنها نظر در بامداد کنند و ویران نشینند و به چشم انداز امیدآباد خویش نگرند(5)

اما برای ما خوابی دیگر دیده شده است و "همه چیزی / از پیش / روشن است و حساب شده / و پرده / در لحظه معلوم / فرو خواهد افتاد."(6)

ولی پیام دیگری از بامداد پسمان می راند:

 " کجائی؟ بشنو! بشنو! / من از آن گونه با خویش به مِهرم / که بسمل شدن را به جان می پذیرم / بس که پاک می خواند این آب پاکیزه که عطشانش مانده ام! / بس که ازاد خواهم شد /  از تکرار هجاهای همهمه  / در کشاکش این جنگ بی شکوه! / و پاکیزگی این آب / با جان پر عطشم /  کوچ را / همسفر خواهد شد. / و وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان / که تنها تصویری از دغدغه عدالت بر آن کشیده اند / به خود بازم می نهند. /  ....  /  با خشم و جدل زیستم . /  و به هنگامی که قاضیان / اثبات آن را که در عدالت ایشان شایبۀ اشتباه نیست / انسانیت را محکوم می کردند / و امیران /  نمایش قدرت را / شمشیر بر گردن محکوم می زدند، /  محتضر را /  سر بر زانوی خویش نهادم. / و به هنگامی که همگنان من /  عشق را /  در رویای زیستن / اصرار می کردند / من ایستاده بودم / تا زمان / لنگ لنگان / از برابرم بگذرد، و اکنون در آستانه ظلمت /  زمان به ریشخند ایستاده است / تا منش از برابر بگذرم / و در سیاهی فرو شوم / به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته / آنجا که تو ایستاده ای ." (7)

و زمزمه دیگری به گوشمان می خورد:

" از کجا آمده ای؟ / .... /  و عشق / مرگ رهایی بخش مرا / از تمامی تلخی ها / می آکند. / بهشت من جنگل شوکران هاست / و شهادت مرا پایانی نیست(8)

 شرح عکس: از راست به چپ : هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی، نیما یوشیج، احمد شاملو و مرتضی کیوان

چون به اینجا می رسیم،  بغض راه گلوی ما را می بندد، باید سراغ جوی دیگر با هوایی تازه رویم. و برای خلاصی جرعه ای بنوشیم.

اکنون در هوای تازه ایم  و  "بهار دیگر" را باور می کنیم. چرا که : " از هر خون سبزه ئی می روید/ از هر درد لبخنده ئی / چرا که هر شهید درختی ست."(9)

و فریاد می زنیم "انسان سرچشمه دریاها ست"(10)

در این گیر و دار چون یار را می بینیم از خود فارغ می شویم و لاجرم مای ما، من می شود.

من "به تو سلام می کنم ..."  می گویم: ما باید همراهی و همدلی کنیم :

"فریاد مرغ را بشنو / سایه علف را با سایه ات بیامیز / مرا با خودت آشنا کن بیگانه من / مرا با خودت یکی کن! "(11)

و خطابت می کنم : " ترا دوست می دارم" چون " در لبان تو شعر روشن صیقل می خورد / من ترا دوست می دارم و شب از ظلمت خود وحشت می کند. / ... / هیچ کس با هیچ کس تنها نیست، / شب از ستاره ها تنها تر است "(12)

پس "دیگر تنها نیستم" مگر نه اینکه  "بر شانه من کبوتری ست که از دهان تو آب می خورد". بیگمان "شهر من رقص کوچه هایش را باز می یابد"(13)

و برخی با من تکرار می کنند :

"گل کو می آید / گل کو می آید خنده به لب." و هراس پیچک خشک از توفان بی خودست. ...(14)

هرچند بیابان را مه گرفته و چراغ قریه خاموش است، ولی موجی گرم در خون بیابانست(15)

بی هیچ تردید "از زخم قلب آبائی"  در سینه دختران دشت خونی خواهد چکید(16)

و رکسانا   بی هراس از قصه های ملول خنیاگران باد،  شب را در کلبه من، خواهد ماند(17)

و لبان مرده ئی بر لب های سوزان من در خواب بوسه خواهد زد(18)

و پر خروس سحری را که درکارگاه خیال نقش زده ام، پاک نشده است، خروس سحری خواندست و ایراد از کری گوش یا کم سویی چشم های من است.(19)

و " بدرود " می گویم. نه چنانکه بامداد گفت : " کنار من قلبت آئینه ئی نبود" بل به پیوند ترد تو و به چشم ها و پستانهایت و به دست هایت ... و یکی شدن دو قلب امیدوار می شویم و دل به نجات خدایان استوار می کنیم.(20)

و چون دو به دو از بستر سکر خود بیرون می آییم ، دغدغه مان خواهران و برادران دیگرمان می شود. راستی وارطان کو؟ بی تردید نگاه او با ندایی  همراه شده است که در امتداد آن سبزی را جستجو کرده ایم ، امّا :

" وارطان سخن نگفت / وارطان بنفشه بود : / گل داد و مژده داد : "زمستان شکست!" / و / رفت"(21)

و ما  نه به خاطر ..... که به خاطر یک ترانه و سرود، به خاطر یک برگ و شبنم برآن، به خاطر یک لبخند در کنار هم بودن،  یاد عموهایمان را گرامی می داریم(22)

تو را نمی گویم، امّا به ناگاه عسس تردید گریبان مرا می گیرد و من در حالیکه جام خود را پنهان می کنم، می گویم:  اندیشه بد نکنید، ما دستی به جام باده و دستی به زلف یار نداده و با دردهای مشترک خلق بیگانه نه ایم ! بل با لبان خلق لبخند و درد و امیدشان  را با استخوان خویش پیوند می زنیم.(23)

وشعر ما زندگی ماست و تنها " بودن" را زمزمه می کنیم (24)

هنوز هم در هر شب از شب های هفته یک "شبانه" می خوانیم:(25)

شب اول: "من آن دریای آرامم که در من / فریاد همه توفان هاست."

شب دوم: "یاران من / بیائید/ با دردهای تان/ و بار دردتان را / از زخم قلب من بتکانید."

شب سوم: "با سرگذشت خویش / من سرگذشت یاس و امیدم ... "

شب چهارم: "شب که جوی نقره مهتاب / بیکران دشت را دریاچه می سازد/ من شراع  زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد."

شب پنجم: "با هزاران سوزن الماس / روی طاقه شال کهنه مرداب / نقشه های بته جقه نقره دوزی می کند مهتاب."

شب ششم: "ای مسیحا! / اینک! / مرده ئی در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام ... "

شب هفتم: یه شب مهتاب / ماه میاد تو خواب"

اینک "افق روشن" برابر ماست: "روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد /  و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت /  ... /  و من آن روز را انتظار می کشم / حتی روزی/ که دیگر / نباشم ."(26)

و من دور ازبستر خود رو به فقیرترین همسایه خود می کنم و می گویم "نگاه کن" که سال اشک پوری و سال خون مرتضی مکرر شده است، باید با من بمانی  زیرا:

"من امیدم را در یاس یافتم/ مهتابم را در شب / عشقم را در سال بد یافتم / و هنگامی که داشتم، خاکستر می شدم/ گر گرفتم."(27)

و چون به "عشق عمومی" می رسم،  دیگر سخنی نمی گویم و تورّق دفتر بامداد را تمام می کنم :

اشک رازی است / لبخند رازی است / عشق رازی است // اشک آن شب لبخند عشقم بود / قصه نیستم که بگویی / نغمه نیستم که بخوانی / صدا نیستم که بشنوی / یا چیزی چنان که بدانی... // من درد مشترکم  / مرا فریاد کن. / درخت با جنگل سخن می گوید / علف با صحرا / ستاره با کهکشان / و من با تو سخن می گویم / نامت را به من بگو / دستت را به من بده / حرفت را به من بگو / قلبت را به من بده، / من ریشه های ترا دریافته ام / با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام /  و دست هایت با دستان من آشناست. /  در خلوت روشن با تو گریسته ام / برای خاطر زندگان / و در گورستان تاریک با تو خوانده ام / زیباترین سرودها را / زیرا که مردگان این سال / عاشق ترین زندگان بوده اند. / دستت را به من بده / دستهای تو با من آشناست / ای دیر یافته! با تو سخن می گویم / به سان ابری که با طوفان / به سان علف که با صحرا /  به سان باران که با دریا / به سان پرنده که با بهار / به سان درخت که با جنگل سخن می گوید // زیرا که من  / ریشه های تو را دریافته ام / زیرا که صدای من / با صدای تو آشناست (28)

                             ((((((((((((((((((()))))))))))))))))

 پانوشت ها :

 1 - مرثیه های خاک، احمد شاملو،  موسسه انتشارات امیر کبیر، چاپ چهارم 1357 شعر 23 ص 16

2- همان منبع – شعر مرثیه  ص 22 و 23.

3 -  همان منبع  - شعرشبانه ص 25 و 26

4 -  همان منبع  - شعر با چشم ها ... ص 28 و 32

5 -  همان منبع  - شعر شامگاهی،  ص 37 تا 39 .

6 -  همان منبع  - شعر هملت،  ص 41 .

7 -  همان منبع  - شعر و حسرتی ،  ص 49 و 53 و 54 .

8 -  همان منبع  و همان  شعر- ص 57 و 59.

9 -  همان منبع  شعر بهار دیگر - ص 218 . 

10 -  همان منبع  شعر سرچشمه - ص 207 . 

11 -  همان منبع  شعر به تو سلام می کنم ...– ص 205 .

12 -  همان منبع شعر  ترا دوست می دارم  - ص 207 . 

13 -  همان منبع  شعر دیگر تنها نیستم - ص 207 . 

14 - هوای تازه، انتشارات نیل، چاپ هفتم،  1363 شعر گل کو - ص 46

15 -  همان منبع  شعر مه - ص 51 و 52 .

16 -  همان منبع  شعر از زخم قلب آبائی - ص 51 و 52 .

17 -  همان منبع  شعر بادها - ص 59 .

18 -  همان منبع  شعر احساس - ص 71 .

19 -  همان منبع  شعر خفاش شب - ص 75 و 76 .

20 -  همان منبع  شعر بدرود - ص 225 تا 227 .

21- همان منبع  شعر مرگ نازلی - ص 79 . از علت تصرف ما و تغییر نام نازلی به وارطان مطمئناً خوانندگان مطّلعند.

22 -  همان منبع  شعر از عموهایت - ص 231 به بعد.  

23 -  همان منبع  شعر شعری که زندگی است - ص 86 و 90 . 

24 - اشاره به شعر بودن شاملو " گر برین سان زیست باید...." در ص 134 کتاب داریم.

25 -  همان منبع  شعرهای هفت گانه شبانه – 139 الی 155 . 

26 -  همان منبع  شعر افق روشن – ص 189 و 191 .

27 -  همان منبع  شعر نگاه کن – ص 193. 

28 - همان منبع  شعر عشق عمومی – ص 198 تا 201 . 


تصاویر به ترتیب از سایت عاشقونه و صدای مردم  است، واژه ها و عبارات و جمله های آمده در میان گیومه، حسب مورد، نام شعرها یا عین شعرهای شاملوست


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/04/09 ساعت 17:52 | لینک ثابت |

حس مرطوب (نقدی بر شعر "سکوت دسته گلی بود" رویایی)

 

 

حس مرطوب

(نقدی بر شعر "سکوت دسته گلی بود" یدالله رویایی)

 نوشته :  تقی خاوری

 

سکوت دسته گلی بود

میان حنجره ی من ....

بیش از چهل سال قبل که کتاب یدا... رویایی منتشر شد این دو سطر با ذهن من الفت گرفت و آن را زمزمه می کردم به فکرم نمی رسید که بعد از چهل سال در جلسه ایی این سروده نقد و ارزیابی شود هر چند این شعر ترانه ایی شده و توسط خواننده ایی خوش صدا به اجراء درآمده است. این سرنوشت شعرهای ماندگار است و راز ماندگاری در اصالت شعری خودجوش و درون ساختاری.

این شعر را شاعر قبل از سرودن در درون خود دیده و با تکنیک زیبا و پخته آن را به تحریر درآورده است.

سکوت دسته گلی بود،

میان حنجره ی من

تصویر وحشی ست، دسته ایی گل میان حنجره، سکوت هم غیرمادی، این طبیعت شعرهای بوطیقایی ست که تصویر تبدیل به معنا می شود، مجموعه ای از اجراء معنایی جمع شده به صورت دسته ایی گل که حاصل آن همین تصویر فشرده است که به ناگاه از درون شاعر پرتاب می شود.

این تصویر یاد آور تصویر های هولدرلین شاعر جنون زده ی آلمانی ست.

پرسشی ست که چرا در میان کتابهای رویایی همین کتاب دریایی ها ماندگار شده است؟

رویایی گرفتار بازی با کلمات شد، حال آنکه کلمات رازها را نمی سازند بلکه رازها کلمات را ماندگار  می کنند

و اما ادامه ی شعر:

ترانه ی ساحل

نسیم بوسه من بود و پلک باز تو بود

که به قوت بخش قبلی نیست، تصویر باز می شود و شاعر در ساحل خاموش ترانه می سازد با نسیم بوسه در پلکی باز و بعد شاعر به سمت و سویی دیگر می رود:

  برآبها

  پرنده ی باد

  میان لانه ی صد ها صدا پریشان بود.

لانه ی صدا امواج است و مرغ باد درمیان صدا ها با چرخش پروازی تند و  سریع بی طاقت است

صدای تندر خیس

و نور تر آذرخش

 در آب

آئینه ایی ساخت.

تصویری پر تحرک و جذاب که آذرخش با جرقه ایی دریا را آئینه می سازد، مثل عدسی دوربین که در یک آن باز و بسته می شود و با پرداخت به کلمه های تر و خیس فضای ساحل و دریا را در ذهن خواننده مرطوب می سازد و با یک پارادوکس دریا را به آتش می کشد و قاب روشنی از شعله های دریا نشان داده می شود و بعد همه چیز می سوزد:

نسیم بوسه و

پلک باز تو و

پرنده ی باد

شدند آتش و دود.

در این جا آغاز شعربرگردان می شود:

میان حنجره ی من

سکوت دسته گلی بود

و بعد با آتش زدن حس خود حضور خویش را در شعر اعلام می کند. این فضا سازی وسیع و گسترده تنها با شصت و سه کلمه ساخته شده است و این قدرت تکنیک رویایی را در این شعر نشان می دهد. این شعر، نیمایی ست و شاعر وزن را نرم و ملایم در این شعربه کارگرفته است در این شعر همه چیز به وجود می آید و به سرعت نابود می شود و شاعر تحت تاثیر این اتفاق است.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/28 ساعت 17:41 | لینک ثابت |

نوروز و مهرگان از زبان جاحظ

نوروز به از مهرگان اگرچه‌
هر دو  دو زمانند اعتدالي‌
 
(ناصرخسرو) (1)

 

 

 

 

نوروز و مهرگان به روایت جاحظ

 نوشته و انتخاب : محمد مهدی حسنی

 

 

 طرح بحث و مقدمه :

نوشته حاضر حاوی بخشی از ترجمه کتاب "تاج" (التاج في اخلاق الملوک) نوشته ابو عثمان عمربن بحر جاحظ، به تصحیح استاد احمد زکی پاشا ست که اصل کتاب به زبان تازی پیوسته و آراسته شده است و به خامه زیبای حبیب اله نوبخت (2) با اسلوبی به زبان جاحظ و با حفظ جمال ادبی آن ترجمه گردیده و در مرداد 1328 در تهران و از طرف کمسیون معارف، به ریاست وقت ابراهیم حکیمی نشر داده شده است.  کتاب "تاج"  که به نقل از مترجم،  بیگمان ترکیبی از تاج انوشیروان "ترجمه روزبه" و مختارات تاریخی "جاحظ" است،  درکنار کتبی همچون آثار الباقیه بیرونی و المحاسن و الاضداد کسروی و زین الاخبار گردیزی و روضة المنجمین شهمردان رازی و  آثار البلاد و اخبار العباد قزوینی و نخبة الدهر فی عجایب البر و البحر و  نیز تواریخ معتبر موجود،  یکی از مهمترین منابع اصلی شناخت نوروز به شمار می آید. (2)

کتاب تاج از این نظر که به توصیف دقیق تشریفات و آئین نوروزی و به ویژه چگونگی دادن هدایا به شاه ایران و نحوه ثبت و ضبط این هدایا و آورندگانشان در دفاتر مخصوص و جبران خسارت صاحبان آن در مواقع ضروری تنگدستی پرداخته، حائز اهمیت است.

هرچند جاحظ در کتاب خود، به بیان قوانین و نظاماتی نظر داشته که در عصر خلفای عباسی شایع و معمول بوده است، لیکن بقول مترجم کتاب،  وی آئینه ای ساخته است که بیش از هر چیز رسوخ و چیرگی شدن ایران و آداب ایرانیان را بر تمدن عرب و تازیان نشان می دهد. چنانکه در این کتاب آئین و رفتارهایی در زمره اخلاق و آداب عصر اسلامی آورده شده است که برخی از آنها با آئین مقدس اسلام موافقت و تجانسی ندارد.

 

زندگی نامه (بیوگرافی) جاحظ :

 شادروان علامه دهخدا در کتاب نفیس لغت نامه در باره جاحظ گوید : " عمرو بن بحر بن محبوب بن فزارة الکناني البصري، مکني به ابوعثمان و معروف به جاحظ، رئيس فرقه معروف جاحظيه از فرقه هاي معتزله است. وي در حدود سنه 160 ھ. ق. در بصره تولد يافت و در همان جا زندگي  کرد و درک خدمت اصمعي و ابي عبيده و ابي زيد و غير ايشان را نمود و از ايشان استفاده ها کرد و با بسياري از نويسندگان و مترجمين فارسي و سرياني آميزش داشت و بيشتر عمر خود را در بصره گذراند و مانند علماء و ادباء زندگاني ميکرد. او به بغداد بسيار سفر ميکرد و در عهد وزارت محمدبن الزيات نزد وي رفت و بيشتر اين مدت را در سرمن راي مقيم بود و بعد از آن در بصره اقامت کرد تا در سنه 255 ھ. ق. به مرض فالج در همان جا وفات يافت .
وطواط گويد: جاحظ بدصورت و ناخوش منظر، ليکن بسيار خوش خط بود و نيکو سخن گفتي. مسعودي در مروج الذهب آرد: در ميان متقدمين و متاخرين فصيح تر از جاحظ شناخته نشده است. درمعجم الادباء از ابوهفان نقل شده که گفت هرگز نديدم و نشنيدم که کسي بيشتر از جاحظ دوستدار علوم باشد، زيرا هيچ وقت کتابي بدست وي نرسيد مگر اينکه کاملاً آن را خواند تا جائي که دکانهاي صحافان را اجاره ميکرد و شب در آن ميماند تا کتابها را مطالعه کند. ابن خلدون گفته است: در مجالس تعليم از بزرگان شنيديم که اصول فن ادب و ارکان آن چهار ديوان است و آنها عبارتند از: ادب الکاتب ابن قتيبه، کتاب الکامل مبرد، کتاب البيان و التبيين جاحظ  و کتاب النوادر  ابي علي القالي . و غير از اين چهار کتاب بقيه کتب پيرو و فرع آنهاست (معجم المطبوعات ستون 666).    مولف معجم الادباء آرد : عمروبن بحربن محبوب ابوعثمان الجاحظ، مولاي ابي القلمس عمروبن قلع الکناني که يکي از نسابين است، ميباشد. و يموت بن المزرّع گفته است که جاحظ خال "اُمي"است و جد وي فزاره است. وي سياهي بود که براي عمرو بن قلع الکناني شترچراني ميکرده و ابوالقاسم البلخي گفت وي کناني و اهل بصره است. هوش و سرعت انتقال و حافظه او به پايه اي بود که قدرش بالا گرفت و آوازه اش شيوع يافت و مرزباني گويد که المادّي حکايت کند کسي که جاحظ را ديده بود که در سيحان نان و ماهي مي فروخت نقل کرد که جاحظ گفت : من از ابونواس يک سال بزرگترم و دراول سال 150 ھ. ق. متولد شده ام و او در آخر آن سال. وي در سال 255 در زمان خلافت المعتز باللّه درگذشت و متجاوز از نود سال عمر داشت . او از ابي عبيده و اصمعي و ابي زيد الانصاري استماع حديث کرده و نحو را از ابوالحسن اخفش که دوست وي بود تعليم گرفت و علم کلام را از نظام آموخت و فصاحت را شفاهاً از عرب فرا گرفت. مرزباني گويد که ابوبکر احمدبن علي گفت : ابوعثمان جاحظ از اصحاب نظام بود و در علم کلام تبحر و اطلاعات وسيعي داشته و در ضبط حدود آن به شدت مي کوشيد و از داناترين مردم در اين علم و علوم ديگر ديني و دنيوي بوده است ، و او را کتابهاي مشهور و پرارزش بسياري است که در نصرت دين و حکايت مذهب مخالفين و آداب و اخلاق و اقسام فنون تاليف کرده است و اين کتابها ميان مردم معروف و قدر و ارزش آن را ميدانند. و چون شخص عاقل مميز درباره کتب وي تدبر کند ميفهمد که کتابهاي اودر پرورش عقل و آماده ساختن اذهان و معرفت اصول علم کلام بي نظير هستند. وي در ميان علمائي که آشنا به احوال رجال هستند و تميز بين امور ميدهند چه معتزله و چه غير ايشان مقام بلند و مرتبه ارجمندي دارد. او از ملازمين و خاصان محمدبن عبدالملک بوده است (معجم الادباء ج 16 صص 74 – 76).  از آراء وي اينکه مي گويد:  علوم و معارف ضروري و طبيعي است و هيچکدام از افعال عباد، اکتسابي او نيست و با ثمامةبن اشرس در اينکه مردم را جز اراده عملي نيست، هم عقيده بود و اين عقيده موجب و مستلزم آن است که عبادات از قبيل نماز، روزه، جهاد، حج ، عمره و جز اينها و همچنين معاصي از قبيل ربا، شرب خمر و امثال اينها از اعمال عباد نباشد، زيرا اينها اراده نيستند بلکه کار و فعل هستند بنابراين ثواب و عقاب بر اعمال معني ندارد. (الانساب سمعاني ).   مشيرالدولة آرد: وي تاليفات بسيار دارد از جمله «البيان و التبيين ». در اين کتاب اقسام بيان و برگزيده احاديث و خطبه ها را جمع کرده .در جاهائي از اين کتاب ميتوان اطلاعاتي راجع به کتب دوره ساساني و غيره بدست آورد. مسعودي در مروج الذهب او را افصح نويسندگان سلف دانسته و ابن خلدون از قول شيوخ زمان خود کتاب او را ستوده است . جاهائي از اين کتاب اطلاعات وسيعي راجع به دوره ساساني به ما ميدهد(ايران باستان ج 1 ص 101).  و همچنین در این باره به روضات الجنات ص 503 و عيون الاخبار و تاريخ الخلفاء و کشف الظنون رجوع شود. صاحب اسماءالمولفين آثار جاحظ را به تفصیل آورده است. قسمتی از تالیفات جاحظ به شرح زیر است:

1- "الاصنام"   2 -  "البخلاء" که در آن گفتار و مذاکرات بخيلان و استدلالات آنان را مبني بر پسنديده بودن بخل و امساک آورده است. 3- "البيان و التبيين"  مولف در اين کتاب اقسام بيان و احاديث و خطبه هاي بليغ را با ذکر قسمتهاي برجسته آنها ذکر کرده و همچنين مذهب شعوبيه و طعن آنان را درباره خطباء و ابطال احتجاجات ايشان را در آن آورده است. 4- "التاج في اخلاق الملوک"  5- "الحنين الي الاوطان"  که از بهترين تصنيفات اوست و در آن تمام لطيفه ها را جمع آوري کرده و آن را به وزير محمدبن عبدالملک بن الزيات اهداء کرده است.  6- "الحيوان"  7- "رسائل الجاحظ" مجموع رسائل وي شامل: في الحاسد و المحسود، في مناقب الترک و عامة جندالخلافة، في فخر السودان علي البيضان،  في التربيع و التدوير، في تفضيل النطق علي الصمت، في مدح النجار و ذم عمل السلطان، في العشق و النساء، في الوکلاء، في استنجازالوعد، في بيان مذاهب الشيعة، و في طبقات المغنين  ميباشد.  8-  "سلوة الحريف بمناظرةالربيع و الخريف"  9- الفصول المختارة من کتب ابي عثمان الخ  10- فضائل الاتراک، رساله اي است که در عنوان آن چنين آمده است: "اين رساله را نويسنده متفرد خبير ابوعثمان عمروبن بحر الجاحظ در فضائل ترکان و خصوصيات آنان از شجاعت و بلندهمتي و نيک آزموني در خدمت به اسلام براي فتح بن خاقان وزير متوکل نوشته است"  11- "المحاسن و الاضداد و العجائب و الغرائب"

 نیز از اوست  : کتاب نظم القرآن و کتاب المسائل في القرآن (الفهرست ص 57) و کتاب التعبير (کشف الظنون ج 1 ص 291) و کتاب ردالنصاري (کشف الظنون ج 2 ص 389). " (4)

 یادآوری :  

پاورقی های مربوط به متن یا از آن مصحح و مترجم  کتاب است و یا از آن ما.  از این رو  علاوه بر کاربرد رنگ مختلف، در پایان هر شماره از پاورقی، نام گوینده به ترتیب زیر نشان گذاری شده است :

علامت "ز" نشانه اختصاری توضیحات و تحشیه مصحح (زکی پاشا) با رنگ سبز پررنگ

"ن" نشانه اختصاری توضیحات و تحشیه مترجم (نوبخت) با رنگ سبز کم رنگ

و "م" نشانه توضیحات اضافی ما با رنگ سبز مایل به آبی است.   

متن کتاب جاحظ :

و پادشاهان بروز مهرگان و به عید نوروز جشن گیرند (5) و ارمغان جهانیان را پذیرند. زیرا با این دو جشن فصلی را بسر رسانند و فصلی دگر را آغاز کنند. و مهرگان تمهید زمستان است و آغاز سرما، چونانکه نوروز پیشاهنگ تابستان است و پیش درآمد گرما (6)  و نوروز را بر دگر جشن ها مزایا و خواصی است و از آن جمله بدین روز سال نو آغاز گردد (7) و باج و ساو به نوی باز آید و فرمانداران کشور به همه جا تبدیل شوند و سیم و زر (یعنی نرخ کشور) را به نوی سکه زنند و آتشکده ها با مجموع بناها پاکتر و پاکیزه تر شوند و آبها از منابع و چشمه ها به رودها روان گردند و نزدیکان گرد هم آیند و بنائی به نوی و تازگی ساز کنند (8) و امثال این جمله با آغاز هر سال روی دهد و با این جهات، نوروز را بر جشن مهرگان برتری داده اند.  و آئین " ایرانیان" برین بود (9)، که درین جشنها ، شاهنشاه را ارمغان برند و مردم شهر از خواص دودمان های ایرانی گرفته تا گروها گروه همگانی،(10)

هریک تحفه نیاز کنند، چونانکه، اگر مرد از طبقه اشراف و رجال کشور بود، گرانبها ترین خواسته و مطلوب خود را به دیار پادشاه تقدیم میکرد(11) و بر وجه مثال اگر مشک را دوست می داشت قدحی پر می کرد و به دیار پادشاه می برد و اگر عنبر را برتر می دید جامی معنبر همراه میکرد (12) و اگر با پوشیدنی و زیورها انباز بود طاقه جدا میکرد (13)  و اگر در ردیف اسوران و افسران بود (14) ، اسبی یا شمشیری یا نیزه به ارمغان می برد و اگر از گروه تیر بازان بشمار آمدی، چوبه ی تیز آب داده به خازن دربار می سپرد (15) و اگر از توانگران (16) می بود سیم و زر می فرستاد و اگر از فرماندهان و فرمانداران بوده و در مقر فرمان خود نشیمن داشت، هرگاه از خراج سال مانده بر عهدت خود می دید (17)، همه را در کیسه های ابریشمی و بافته های چینی نهاده، با رشته هائی از سیم و ابریشم و گلابتون می پیوست و می بست و با عنبر مهر می کرد و به دیار پادشاه گسیل می داشت.  و گاه نیز این ارمغان نه با صفت بقایا و مانده بود بلکه فرمانداران از مؤنه و مخارج خود اندوخته کرده یا باجی بیشتر فراهم آورده یا از دارائی استان خود چیزی به امانت نگه داشته بودند و این همه را با اوصاف مذکور ارمغان می کردند و هم در این روز شاعران، ابیات خود را هدیه می کردند (18) و سخنوران داد سخن میدادند.  ندیمان تحفه ی طرفه و زیبا می ساختند و با سبزه های نورس و "گلهای نرگس" آذین میکردند .

ارم سرای پادشاهی و بانویان و کنیزان مخصوص پادشاه هم برین آئین خاسته و هریک سعی داشتند مگر هدایای ایشان برتر باشد و نیکوتر افتد و اگر همسری از همسران خاص پادشاه را کنیزی خوبروی می بود چونانکه شاه به او نظر می داشت هرگز دریغ نمیکرد و او را با نیکوترین وجهی آراسته، هدیه میکرد (19) و پادشاه به پاداش این خدمت، آنزن را بر دگر زنان حرم مقدم می داشت و بر جاه و منزلت او می افزود، زیرا که پادشاه این هدیه را از جهت هدیه کننده گران می شمرد و می دانست که آن بانوی ارجمند، خوشی و خوشوقتی پادشاه را بر احساسات و عواطف دورنی مزیت داده است و چیزی آورده است که زنان را در ایراد آن مثالی از خود گذشتگی و فداکاری است و کم است که زنی به این صفت رضایت دهد و موجبات آنرا خود فراهم سازد .

بستگان و دودمان سلطنتی را درین خصوص وظائفی بوده است، مگر آنچه را که از لحاظ پادشاه بگذرانند عدل و نصف را مرعی و چیزی را به حقارت نگیرند و پیشکشی ها را بدرستی قیمت کنند .

و آئین خسروان ساسانی برین بود که اگر بهای ارمغانی به دو هزار رسیدی به دیوان ویژگان نامش نوشته می شد .

دیوان ویژگان را سالاری بود و همیشه برقرار تا اگر روزی هدیه کننده را بدایی در رسیدی، او بر حسب مقرر زیان وی را دیده جبران می کرد و جبران او برین نشان بود که اگر آن مرد توانگری بوده و اینک تهیدست گردیده، یا بازرگانی بوده و ورشکست شده، یا عمارتی بنا کرده و ناتمام مانده، یا مهمانی کلانی بر عهدت گرفته، یا دخت خود را به شوی داده یا پسرش را زن آورده و درین امر کسری و نقصانی داشته – رئیس دیوان ویژه به دفتر نگریده تا اگر هدیه آن مرد به ده هزار رسیده بود، آن مبلغ را دو برابر به نام او رقم می کرد تا بستاند و صرف روزگار کند. (20) و اگر بی بها چیزی ارمغان کرده، چنان چون درمی هدیه آورده با سیبی یا ترنجی بنام شاهنشاه تقدیم کرده بود، رئیس دیوان آنرا نامه می کرد و به شاهنشاه می رسانید و پادشاه می فرمود تا سیبی یا نارنجی را با دینار طلا  - از نرخ تا مستزاد- (21) پر کرده پاداش بدهند و اگر آن هدیه یک چوبه تیر می بود، آنرا بر زمین ستون کرده (22) و به بالای آن جامه های پادشاهی چیده،  چندانکه از قاعده تأسر آن تیر پوشیده مانده، این جمله را به آن مرد مکافات می دادند .

 

و چنان بود که هیچ ارمغانی از پاداش تهی نماندی،  تا آنجا که اگر هدیه آن مرد را صلتی نداده یا وی را به هنگام حاجت دستگیری نکرده بودند برو  واجب بود که به دیوان دربار بیاید و پاداش خود را بخواهد و اگر این سنت به جا نیاورده و از مطالبت خودداری می کرد و پادشاه از این جمله آگاه می شد فرمان می رفت که او را عقوبت کنند و به باد افره رسانند و این مرد اگر کارمندی می بود که مئونتی داشت، بفرمان شاهنشاه ماهانه شش ماه او را به کسانی می پرداختن که با آن مرد دشمن بودند تا از آن پس آئین کشور را آسان نگیرد و قانون را تحقیر نکند .

آئین اردشیر بابکان، بهرام گور، انوشیروان به نوروز و مهرگان برین بود که از پوشیدنیهای گرانبها آنچه درخزانه می داشتند می بخشیدند و میان تمام طبقات مردم تقسیم می کردند و از آن جمله سهمی به نزدیکان می دادند و بهره نیز به یاران و بستگان ایشان عطا می فرمودند و این معنا را اعلام می کردند که چون زمستان در آید پادشاه از جامه های تابستانی بی نیاز است و چون تابستان در رسد از جامه های زمستانی مستغنی است و پادشاه را سزاوار نبود که چون مردم عادی آنچه دارد انبار کند و از بخشیدن آنها دریغ نماید. (23) و برین نشان همه ساله به مهرگان جامه های ابریشمی پوشیده و نگارین و دوپود به بر میکرد (24) و از آن پس آنچه از تابستان به جا مانده بود همه را می بخشید و به نوروز نیز جامه های نازک (25)  به بر میکرد و آنچه زمستانی به جا مانده بود به دیگران برگذار میفرمود . (26)

                                 ((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 – دیوان ناصر خسرو ،  به تصحیح استادان مرحوم مجتبی مینوی و  مهدی محقق  ،  دانشگاه تهران، چاپ اول ،  1365  ، تهران ، ص 466 (قصیده شماره 224 بیت 18).

2 -  به نقل از سایت آفتاب، حبیب الله نوبخت شیرازی، نویسنده، مترجم، روزنامه نگار و شاعر، در سال 1273(1274) شمسی در شیراز چشم به جهان گشود و تحصیلات مقدماتی را در زادگاهش به پایان برد، سپس برای تحصیل علوم دینی به نجف و کربلا رفت و ادبیات عرب را آموخت. او علم کلام را از محضر شیخ ابوالقاسم اصفهانی و فلسفه قدیم را از محضر سید محمد مفتی هندی آموخت و ادبیات عرب را نزد  شیخ عبدالرحمان کویتی تکمیل نمود و در حوزه درس آیت الله صدر اصفهانی ( مرجع تقلید وقت)، درس خارج خواند، وی پس از مراجعت به شیراز سه سال در آنجا تدریس کرد . او در سال 1298 ش. در شیراز مجله های : دنیای ایران، فکر آزاد و روزنامه بهارستان و در سال 1299 ش.  مجلّه "گل آشتی" را تاسیس و منتشر نمود. نوبخت از طرفداران رضا شاه بود و به همین علت شاه او را به مدیریت نظامی "قشون" که در 1340 ق. تاسیس شده بود، برگزید، او در دوره های ششم و هفتم از طرف مردم بهبهان به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب شد .  مدتی نیز ریاست کتابخانه سلطنتی را بر عهده داشت. آثار او عبارتند از : شاهنامه پهلوی، علوم تربیت یا پداگوژی، علم روح علم طبایع، ماوراء مدرسه، فلسفه فازلیسم، "قانون فکر" در علم منطق، تاج جاحظ (ترجمه)، کارنامه (ترجمه)، رساله "سفرای محمد" ، پند نامه، دیوان اشعار.

3 -  به نظر می رسد در میان منابع موجود، در دو کتاب جزئیات و تفصیل و شرح بیشتری در مورد مراسم آئین نوروزی و مهرگان در دربار شاهان ایران نوشته شده است .

یکی کتاب "المحاسن والاضداد" منسوب به کسروی (برای مطالعه تفصیل آنچه در این کتاب آمده است، به کتاب : گاه شماره و جشنهای ایران باستان، نوشته و پژوهش استاد هاشم رضی، انتشارات بهجت، بهار 1377 تهران – ص 313 به بعد مراجعه فرمایند. و دیگر  کتاب "نخبة الدهر فی عجایب البر و البحر" تالیف شمس الدین محمد بن ابی طالب انصاری دمشقی معروف به شیخ ربوه، متوفی به سال 727 ھ. ق. است ( ترجمه سید حمید طیبیان، بنیاد شاهنشاهی فرهنگستانهای ایران - فرهنگستان ادب و هنر ایران - شهریور 1357 - ص 472 و 473 ).

همچنین به نقل از منبع قبلی، نظیر روایت فوق در مورد بار عام نوروزی و مهرگان شاهان ساسانی در کتاب " آثار البلاد و اخبار العباد قزوینی (682–600) آمده است. ر. ج. شود به مجله گزارش ماهانه سازمان فروهر، سال 54 شماره 9 مقاله ی استادهاشم رضی، و نیز نگاه شود به کتاب دیگر قزوینی تحت عنوان عجایب المخلوقات، بدون تاریخ، چاپ به کوشش نصرالله سبوحی، ص 312 زیر فصل "جلوسهم النیروز و المهرجان"،

و بلاخره در روضة المنجمین می خوانیم " ... آنچ معروف ترست آن دانند کی خسروان چون نوروز بوذی بر تخت نشستندی و پنج روز رسم بوذی که حاجت خواهندگان روا کردندی و عطاهای فراوان دادندی و جون این پنج روز بگذشتی بر لهو کردن و باذه خوردن مشغول شدندی پس این روز را از آن سبب بزرگ کردند.." (روضة المنجمین، شهمردان بن ابی الخیر رازی (466 ھ. ق.)، به تصحیح و تحقیق جلیل اخوان زنجانی، تهران، مرکز نشر میراث مکتوب، چاپ اول 1382، ص ۴۲ ) (م)

4 – با کمی تلخیص به نقل از لغت نامه شادروان علامه دهخدا در توضیحات ذیل واژه "جاحظ"

5 - نوروز یعنی روز نو و سر سال و مهرگان (مهرجان) دو کلمه فارسی است بمعنای مهرروان (ز).  مهرگان را عربها "مهرجان" می نامند و بهمین جهت زکی پاشا گمان کرده است که مهر بمعنای محبت - و جان بمعنای روح است و عرب از آن روز که این کلمه را از پارسیان گرفته است، به معنای هر عیدی و هر جشنی بکار برده و با مهرجانات جمع بسته است و به معنای اعیاد دانسته مگر آنکه جاحظ ، از آنجا که از جشنهای ایران گذاره میدهد، این کلمه را بمعنای اصلی خود آورده است و ایرانیان "مهرگان" را بر جمله روزهای جشن ماه مهر اطلاق کرده اند(ن)

6 - ایرانیان ماه دوم تابستان را گرمابذ (Garmapaze) می نامیدند. یعنی زمان گرم ، کلمه "بذ" را بیشتر به معنای مکان و گاه به معنای زمان بکار برده اند زیرا در فیلزفی ایرانی زمان و مکان دارای یک مفهوم بوده اند (ن).

7 - در نسخه (ص) گرفتن جشن اسفند. در فرهنگ فارسی و عربی و انگلیسی ریچاردسون آمده است که اسفند نام روز سوم از جمله پنج روزی است که ایرانیان بر ماه آخر سال افزوده اند و چون ماه درپیش ایشان سی روز است ایشان به آخر سال روزی چند می افزایند تا با سال شمسی مطابق کند(ز) .

8 -  در متن، کلمه "قربانی کردن" آمده است که در آئین ایرانی ممنوع بوده است و شاید در کلمه تحریفی روز داده باشد (ن).

8-1 -  شاید جاحظ، به عیدی مخصوص اشارت می کند که ایرانیان در آن روز قربانی میکنند (ز).

8-2 - در عبارت جاحظ یعنی جملات :  " تذکیه بیوت النیران و صب الماء و تقریب القربان"، ظاهراً تقصیری رفته است و بالجمله مورد تامل است.  زیرا علاوه بر آنچه ترجمه کرده ایم معانی مغایری هم میتوان از آنها استنباط کردن.  چنانچه اگر " ماء" را منصوب بخوانیم، یعنی مصدر "صب" را متعدی بشماریم،  بمفهوم شستشوی آتشکده ها یا پاشیدن آب و گلاب است (چنانچه در برخی از اعیاد ایرانیان مرسوم بوده است).  خاصه آنکه جمله :  "تقریب القربان" متعاقب جمله مذکور قرار گرفته است (و نگارنده را در باره رسم قربانی به عهد ساسانیان اطلاعی درست و بی تشویش در دست نیست) و اگر این معنا درست باشد جای شگفت است که جاحظ "یا مولف اصلی این مقولات" مفهومی بدین ناچیزی را در ردیف باجگذاری و تغییر و تبدیل حکم و امثال آنها شمرده است.  ولی اگر "ماء" را مرفوع بخوانیم و مصدر "صب" را لازم بشماریم ، معنای جمله همانست که در متن یاد شده است.  ایرانیان را رسوم و قوانینی بوده است که در برخی از جشنها در و دیوار و زمین را با آب و گلاب می شستند و خروارها گل و گلاب به کار می بردند و دور نیست که جاحظ تمام این رسوم را در اثر کوتاهی زبان عربی و با جمله "صب الماء" تمام کرده باشد(ن).

8-3  - آنچه جاحظ در این باره یاد می کند، مربوط است با آداب عصر ساسانی و از جمله آئین ایرانیان است و در بند این معنا نبوده است که مسلمانان این رسوم را به کار میبرند یا به کار نمی برند (ز) .

9 - اینک معلوم است که آنچه در این باره پنداشته ایم نه بر خطاست و بالجمله این آداب به ایرانیان تعلق دارد نه عرب (ز) .

9-1 - بطوریکه آقای دکتر فره وشی گوید ( کتاب جهان فروری، دکتربهرام فره وشی، انتشارات کاریان، چاپ دوم ،اردیبهشت 1364، تهران – ص 80 ) در میان جشن های ایرانیان دو جشن از همه برتر بود . یکی نوروز و دیگری مهرگان و مهرگان به ویژه در میان ایرانیان جنوبی ارجمند تر بود و درحقیقت نوروز ایرانیان جنوبی به شمار می آید، چون در روزگاران کهن فرهنگ اوستائی - زمانهایی که تقویم اوستائی بکار میرفت -  سال با فصل سرد شروع می شد .  و خود واژه سال که از آن زمان به یادگار مانده است، شکل تحول یافته کلمه اوستایی سرده saroda است این واژه در زبان سانسکریت هم به معنی سال و هم به معنی پائیز است و با واژه سرد فارسی هم ریشه است و از نظر لغوی می رساند که زمانی در ایران قدیم سال از فصل سرد شروع می شده است. از این رو جشن مهرگان که زمانی (در دوره هخامنشیان) اول سال ایرانیان بوده و بعد هم جشن نیم سال یا نیم سرده را در آن می گرفتند و بخاطر آن  تعلق به فرشته بزرگ مهر داشته و نیز در هنگام برداشت محصول برپا می شد، از زمانهای کهن نزد ایرانیان گرامی بوده و آن را هم پایه نوروز می دانستند.  در آثار الباقیه می خوانیم : " ... برخی مهرگان را به نوروز تفصیل داده اند چنانکه پائیز را بر بهار برتری داده اند و تکیه گاه ایشان این است که اسکندر از ارسطو پرسید که کدام یک از این دو فصل بهتر است.  ارسطو گفت : پادشاها در بهار حشرات و هوام آغاز می کنند که نشوء یابند و در پائیز آغاز ذهاب آنهاست،  پس پائیز از بهار بهتر است .....  سلمان فارسی می گوید ما درعهد زردتشتی بودن می گفتیم، خداوند برای زینت بندگان خود، یاقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بیرون آورد و فضل این دو،  بر ایام مانند فضل یاقوت و زبرجد است به جواهر دیگر ( آثار الباقیه،تالیف ابوریحان بیرونی،  ترجمه اکبر داناسرشت، موسسه انتشارات امیر کبیر، چاپ 30 ، 1363 ،تهران - ص 338 و 339 ) (م)

10 - عبارتی را که جاحظ آورده است چنین است : " و من حق الملک ان یهدی الیه الخاصه و الحامه " .  کلمه "حامه" به معنای "عامه"، و هر دو معرب "همه" هستند و تلفظ فارسی قدیم نیز ظاهراً  "هامه" بوده است و با زبان پهلوی "همک" و جمع آن "همکان" با "کاف تازی" به معنای عموم مردم یا عامه مردم است و می توان واگه  "همگانی" را به جای بین المللی بکار بردن(ن) .

11 - دکتر هاشم رضی در ص 323 کتاب گاه شماره و جشنهای ایران باستان،  در مورد ماهیت هدایا دادن نوروزی در دربار ساسانیان می گوید که در این امر فشار و جبری در کار نبود، بلکه رضا و رغبت و اعتقاد و حتی آینده نگری مدخلیت داشته است. اما همین در روزگار های بعد و در دوران خلاف امویان بصورت رسمی درآمد که ظلم و ستم چاشنی آن شد و عمال حکومت خلفا به زور از مردم زر و سیم و گوهر و کالاهای گرانبها به عنوان هدایای نوروزی و مهرگانی اخذ می کردند که تحمل آن برای توده مردم بسیار سنگین بود و شرح آن در کتابها آمده است. (م)

12- مشک و عنبر در قدیم متاعی گرانبها بوده است و این معنا را از شعر جریر می توان فهمیدن.  چو او در هجو تیره بنی تغلب گوید:

 " والخبز کالعنبر الهندی عندهم       والقمح خمسون اردبا بدینار"

یعنی با آنکه بهای گندم ارزان است و پنجاه من به یک دینار است نان در پیش این طایفه چندان گرانبهاست که گوئی عنبر هندی است. و کلمه "معنبر" یعنی آکنده به عنبر یا عنبرین و فردوسی بمعنی آلوده و آمیخته با عنبر آورده است و در زبان عرب آزده با عنبر است (ن) .

13 -  در نسخه ص " و اگر دارنده جامه ها و پوشیدنیها بود"  (ز) .

13-1 -  "طاقه" به معنای یک قواره یا یک توپ پارچه که عرب به تحریف "ثوب" خوانده است و کلمه "طاقه" معرب "تیکه" است که به معنای قطعه ئی است خواه به اندازه یک قواره و خواه کمتر یا بیتشر  و این کلمه تیکه مرادف است با "Stuck" که در سخن گفتن گوتیک و آلمانی نو، به همین معنای تیکه و تاکه و "طاقه" است (ن).

14- دراینجا کلمه "اسواران" را به جای "شجعاء"  یعنی "کارمانها و پهلوانها" نهادیم و لغت افسران را به جای "فرسان" برگزیدیم . زیرا فرسان جمع فارس است که به گونه "فوارس" نیز جمع بسته می شود و این کلمه نه به معنای سوار مطلق است بلکه مقلوب کلمه افسر فارسی است که به معنای سرکرده است و هر سرکرده ئی خواه از تیپ سوار و خواه پیاده، ناچار سوار است و این معنا با کلمه "اسوار" نیز می توان تعبیر کردن، زیرا "اسوار" نیز به معنای سوار نیست بلکه به معنای قهرمان و پهلوان و افسر جنگی و سر کرده لشکریان است که در قدیم از طبقه نجبا و بزرگان انتخاب شده اند. اسماعیل یسار شاعر قرن یکم هجری می گوید: "انماسمی الفوارس بالفرس مضاهاة رفعة الانساب"  یعنی: عربها کلمه فوارس را از لغت فرس (Forss) یعنی "ایرانی" گرفته اند تا معنای حسب و نسب و علو قدر و درجه و پایه آنها را معلوم دارند.  و باید دانستن که لغت فرس Farass به معنای اسب یک لغت عربی نیست و اسماعیل یسار شاعر این معنا را در ضمن بیان "فوارس" شاید دریافته باشد که اسب یک حیوان اریایی و نوردیک و مخصوص به جنگ و مخلوق یا موجود افتاب است (یعنی بر حسب عقیده قدیم آریاها حیوان مخصوص "مهر" شناخته شده) و نخستین ملتی که اسب را شناخته است مدیها بوده اند که عرب آنها را "اهل الجبال" خوانند زیرا اسب یک حیوان کوهستانی است و کلمه فرس Farass معرب است از برز Borz – که بمعنای کوه است و کلمه فارس Farss نیز با کلمه بارز که نام کوهستانی است در استان فارس هر دو از یک کلمه جدا شده اند – و برزو به معنای بلند بالا و "البرز" به معنای کلمه کوه (زیرا  آل و هال بمعنای قله و بمعنای مکان مرتفع است و مشتقات این کلمه در تمام زبانهای آریائی - اروپائی شرقی و اروپائی غربی -  هنوز بکار میروند و شما میتوانید شرح کلمه افسر را در رساله که من به کتاب تاج ملحق کرده و آن را "تاج برتاج" نامیده ام در زیر عنوان افسر و مهسر بخوانید (ن).

15 - چوبه همان است که عرب "شعبه" گوید.  "تیرسه شعبه"  یعنی تیرسه چوبه و آبدیده به معنای زهرآگین است که ایرانیان قدیم نوشابه یا نیشابه نامیده اند و عرب آنرا با کلمه "نشابه" معرب کرده است و مولف تاج نیز در همین کتاب بکار برده است و از آنجا که این لغت در فارسی نو بکار نمی رود نگارنده با تیر آبداده تعبیر کردم (ن) .

16 - در نسخه ص "اصحاب العمال" آمده است که بمعنای کار فرمایان (روسای کارگران) است و هم شاید به معنای مطلق کارگران باشد (ز) .

17 - "در اصل موانید" این کلمه در نسخه های تاج بی نقطه "موسد" آمده بود و ما به کتب لغت رجوع کردیم مگر آنکه در شفا، الغلیل آنرا به گونه موانیذ یافتیم که "خفاجی" به معنای بقایا آورده است (بقایای مالیاتی)  و کلمه ایست معرب و در شعر فرزدق آمده است (ص 208) ولی استنساخ کننده یا طابع به جای "ن"   تاء منقوط نهاده بود و در کتاب المعرب من الکلام الاعچمی تالیف جوالیقی (طبع "سخاو" دانشمند آلمانی در شهر لیپزیک سال 1867 در صفحه 143)  نیز به گونه موانیذ یاد شده است و شعر فرزدق را نیز گواه آورده است که گوید :

 "خراج موانیذ علیهم کثیره          تشد لها ایدیهم بالعوائق"

و من این بیت را در دیوان فرزدق در ضمن قصیده ی که در مدح عمربن هبیره فزاری گفته است خود دیده و این دیوان که به فرانسه نیز ترجمه شده و مسیو بوشه Boucher خاور شناس فرانسوی (به سال 1870) در پاریس آنرا طبع کرده و این لغت موانید در صفحه 238 قسمت عربی و ص 717 قسمت فرانسوی آن یاد شده و این مرد فاضل پنداشته است که این لغتی است فارسی و با دال غیر منقوط درست است و عرب آنرا با ذال کرده و جمع بسته و مفرد آن مانده است و این نظریه ایست درست و نظائر آن کلمه استاذ، تلمیذ، فالوذج، فولاذ، بغداذ، کلواذ، مروالروذ است  که در فارسی همه با دال غیر منقوط اند  و این مانده در فارسی از مصدر مانیدن است به معنای بقاء و عرب آنرا جمع بسته و دال را با ذال مبدل کرد، چونانکه تعریب را رسم است (ز) .

18 - بی خبران که می گویند ایرانیان بیش از اسلام شعر نداشتند و گفته مسعودی و دگر مورخین را نیز منکرند، اگر مایل هستید این معنی را از "جاحظ" بپذیرند(رجوع شود به صفحه 52 جلد یکم شاهنامه نوبخت)  و گروهی از مورخین و محققین عرب خود معتقدند که هیچ عربی پیش از اسلام شعر نگفته و معلقات و دگر منظوماتی که به عهد جاهلیت نسبت دهند، ساخته قرون اولیه اسلامی است و نگارنده در بدایت عمر نزد استاد خود شیخ عبدالرحمن کویتی- که از ادبای معروف عراق و حجاز بود -  تلمذ می کردم و روزی ابیات عنتره عبسی را به رسم قرائت می خواندم تا باین بیت رسیدم که گوید:

خلق الرمح لکفی             و حسام الهندوانی

و معی فی المهدکانا  فوق صدری یونساتی

شیخ - که خود عرب خالص بود و هم در باره نژآد و نسب بسیار متعصب -  گفت: این ابیات را هرگز مردی بدوی "بیابانی" نتواند گفتن و این قبیل ابیات ساخته عصر اسلامی است و بیش از اسلام زبان عرب را این سلیسی و روانی نبوده است .

و مهمترین گواه اینکه عرب تا آغاز اسلام شعر را نشناخته و از نثر تمیز نداده است.  تصریح قران است که :  "و ما علمناه الشعر و ما ینبغی له" . یعنی : خداوند میفرماید : "ما شعر گفتن را به پیغمبر خود نیاموختیم و شاعری هم برای او نه درخوراست" .  و وجه نزول این آیه بر طبق تصریح تمام مفسرین این است که عربها آیات قران را شعر میدانستند و پیغمبر (ص) را شاعر میخواندند .  در صورتیکه شعر اقسامی و اوصافی دارد که مبنای آنها بر استعارت و مجاز گوئی است و آیات قرانی احکام اند و بجز در چند جمله، آهنگی و وزنی مشهود نیست (ن).

19 - کلمه " کنیز"  نه به آن معنایی است که لغت نویسان نوشته اند و در فارسی نو به کار رفته است. زیرا ایرانیان را چنین رسمی نبود که مردی یا زنی را به خریدن یا فروختن بگذارند و آدمی را چون کالا پندارند و بر خلاف سایر ملل از قبیل یونانیان و رومیان که برای زنان و مردان خریده و فروخته نام های متعددی داشتند در فارسی قدیم و زبان پهلوی هرگز لغتی با این مفهوم دیده نشده است و لغت "خریده" را که عربها از فرهنگ فارسی گرفته اند و در باره آدمی بکار برده اند، در زبان فارسی به معنای متاع خریده است و کلمه "زر خرید" نیز محدث است یعنی لغتی است نوساخته و از متاخرین.  کلمه بنده یعنی بندی و به معنای محبوس و زندانی است و کلمه "برده" نیز به معنای اسیر است و از "بردن" مشتق و جدا شده است و جهل لغت نویسان و بنای این کار که در دوره های هرج و مرج و اشغال ایران پدید آمده است، این جمله لغات را به معنای عبد و عبید و Sklav " " و امثال آنها پنداشته اند. از جمله لغات مشتبه همین کلمه "کنیز" است که به معنای دختر خانه است که مرکب از "کنی" و "زن" یعنی "خانه زن"  و در برخی از دیالکت ها "خینیز" به کار میرود و در محال خراسان نیز خانه را "خینه  China" می خوانند و معلوم است که خن و کن و شن هر سه به معنای محل و مسکن (و خانه) است.  ازیرا "خینه زن" و  "کینه زن" یعنی "زن خانه" و به معنای دخترک و با همان معنا و مفهومی که در زبان آلمانی و بگونه مادشن Madchen به کار میرود زیرا کلمه مادشن نیز مرکب است از "ماد" که بمعنای زن است (و در فارسی نیز بگونه ماده Mada) و از "شن" که به معنای خانه و محل است.  البته معلوم است که این دو جزء در آلمانی نو بطور انفراد چنین معنائی ندارند ولی در زبان گوتیک و "A.H.D  " که از آریائی غربی و نوردیک منشعب شده، بهمین مفهوم بوده اند و باید دانستن که این کلمه در زبان آلمانی هم به معنای خدمتکار جوان (دخترک) به کار میرود و هم به معنای دختر باکره . ولی در زبان فارسی کنیز و کنیزک فقط به معنای خدمتکار جوان (دخترک مستخدم) به کار می رود و برای مفهوم دوم یعنی دختر باکره از قدیم کلمه "دوشیزه" بیاد مانده است که اصل آن "پادشوزن" یعنی زن باکره است. زیرا shu بمعنای شوهر است و دشو ملخص padeschu یعنی ضد شو  و "شوزن" را در مصطلح طبی به زن شوی رفته گفته اند یعنی "تاریک زن.  و " پادشو زن = Pade. Sehu. Zan " را به زن شوی نرفته (یعنی روشن زن) اطلاق کرده اند و کلمه پاد در هر ترکیبی به معنای ضد و معنای نفی آمده است چونانکه در کلمه پادزهر این معنا مفهوم میگردد و مخفف آن "د = CE"  در کلمه دوشیزه و اکثر کلمات اروپائی مشهودست (ن).

19 - 1-  به نظر می رسد که نظر جناب آفای نو بخت همراه با تعصب بیان شده است. زیرا:

یکم -  کنیز و کنیزک در ادبیات فارسی کهن به دو معنی بکار رفته است:

الف – دوشیزه ( معنی آمده  در اوستا و زبان پهلوی) و نیز به معنی دختران و بانوان دربار و زنان شاهان و اعیان. چنانکه در کارنامه اردشیر بابکان از دختر اردوان که زن اردشیر است با واژه " کنیچک" نام برده شده است.

ب – به معنی برده چنانکه در شاهنامه، افراسیاب برای آشتی با سیاوش و رستم به گرسیوز گوید :

به نزد سیاوش برخواسته 

زهر چیز گنجی بیاراسته

غلام و کنیزک ببر هم دویست        

بگویش که با تو مرا جنگ نیست

(به نقل از فرهنگ شاهنامه فردوسی "واژه نامک"،  عبدالحسین نوشین،  تهران، انتشارات دنیا، چاپ دوم 1363 و همچنین رجوع شود به لغت نامه دهخدا، که شاهد های دیگر از شاهنامه و تاریخ بلعمی و فارسنامه ابن بلخی آورده است.

دوم-  درمورد شواهد وجود برده داری در ایران باستان نقل های زیر، نظر خلاف نظر ایشان را اثبات میکند:

1 - بیشتر مردان میلتوس کشته شدند و زنها و بچه هایشان را به بردگی بردند بازماندگان را به شوش فرستادند و سرانجام داریوش آنها را در امپه نزدیک دهانه دجله نشاند. ( تاریخ شاهنشاهی هخامنشی، ا. ت. اومستد، ترجمه دکتر محمد مقدم، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم 1372 ، ص 213 )

2-   این بار بابلیان و مادیها اقدامات خویش را هم آهنگ ساخته بودند ... سرانجام در ماه آب بر اثر حمله سختی متحدان وارد نینوا شدند... هر که قادر به حمل سلاح بود کشته شد و دیگران را به بردگی بردند... زنان بزرگان را مجبور میکردند با دامن دریده حرکت کرده به بردگی روند .... (تاریخ ماد، ا. م. دیاکونوف، ترجمه کریم کشاورز، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1345 - ص 377 الی 380 )

3-  شاهپور به قهر و غلبه وارد شهر گردید، بواسطه تلفات زیادی که داده بود از جا در رفته حکم قتل عام داد، افسران رومی که دستگیر شدند مصلوب و به اسیری و بردگی دچار گردیدند ... (تاریخ ایران، جلد اول، ژنرال سرپرسی سایکس، ترجمه سید محمد تقی فخر داعی گیلانی، تهران ، انتشارات علمی، چاپ دوم 1320 – ص  570)

 4- همچنین در کتاب ایران باستان، حسن پیرنیا (مشیرالدوله)،  تهران، انتشارات دنیای کتاب، چاپ دوم، 1362 ، نیز گزارشات متفاوتی در این باره دیده می شود:  هدیه فرستادن سالانه 5 پسر بچه حبشی و نیز یک صد پسر بچه و صد دختر کلخیدی (گرجستان غربی امروزی) بعنوان برده در زمان داریوش هخامنشی ( ج 2 – ص 1475 ) از این دست است و نیز در ج 3 – ص 2135 می خوانیم : " ... در این جنگ (میان مهرداد چهارم و سلوکس دوم) بیست هزار نفر مقدونی تلف شد و زن غیرعقدی سلوکس، که میستا نام داشت اسیر گردید، او را به بازار برده فروشی در شهر رُدِس فرستادند ولی چون خود را نامید، رودسی ها او را شناختند و باز خریده نزد سکلوس روانه داشتند.." (م) . 

20 - ثبت هدایای آورندگان در دفتر مخصوص و وجود این شرط عرفی قراردادی که اگر روزی برای صاحب هدیه مشکلی روی دهد به دفتر مخصوص مراجعه و چند برابرش به او کمک گردد و اگر اتفاقاً پرداخت نشود، آورنده هدیه حق داشته باشد دفتر دربار را یاد آوری کند؛ شبیه تأسیس عقد "بیمه" امروزی است،  تا نظر خواندگان چه باشد (م)

21 - جمله "از نرخ تا مستزاد"  یعنی : "از واحد پول طلا تا آخرین مسکوک آن واحد"  و "نرخ"  به معنای واحد پول است، مثلاً مارک طلا یا دولار  یا پوند انگلیسی و نصف آنها و ثلث آنها و ربع آنها و عشر هریک عبارتند از "نرخ و مستزاد" و مستزاد کلمه ایست که عرب بجای "وید" گرفته است.  و  "وید"  به اصطلاح عصر ساسانی کسور واحد پول است و اختیار کلمه مستزاد بدان جهت است که "وید"  کلمه ایست سخت نامانوس و از هزار سال باین طرف متروک مانده و فقط "بلادزدی" آن را در فتوح البلدان یاد کرده است و لغت نویسان ما این کلمه را نیز مانند بسیاری از لغت ها به خطا معنی کرده و به معنای نقص "!" دانسته اند  و جاحظ به جای این منظور کلمه "منظومه" را اختیار کرده است و عبارت او چنین است :  " امر الملک ان توخذ اترجة فتملا دنانیر منظومة" و البته بر کسانی که زبان عربی را می دانند پوشیده نیست که فهم این معنی ازین کلمه برای همه کس میسر نیست (ن) .

22- ستون کردن یا به گونه دیگر "استانیدن " بمعنی عمود ساختن و چیزی را عمودی بر زمین نهادن و کلمه استون در فارسی قدیم به معنای سنگ است چونانکه " Stein اشتین " در آلمانی بهمین معنی و مصدر "اشتهن  Stehen " در المانی .  استودن  "در فارسی- فارسی نو استادن" بمعنای توقف و عدم حرکت و رکود و ثابت ماندن از همین کلمه جدا شده است ولی لغت "آستان" و "آستانه " به معنای استونگاه اند ، یعنی به مفهوم محل اند ولی استون و اشتین هر دو حالّ هستند (ن) . 

23 - جاحظ پیش ازین (ص 178 تا 181  کتاب تاج) منصور عباسی را به کرم"؟!!" ستوده بود: " و او دوازده هزار صندوق جامه های دوخته و نادوخته به خزانه داشت و با همه اینها کهن جامه خود را با دست خویشتن رقعه میزد و وصله میکرد و آن جامه ها همچنان بود تا بمرد و مورخین نوشته اند که مردی از عراق به مدینه رفت و به محضر جعفربن محمد صادق درآمد و جعفر از احوال بغداد و منصور بپرسید و آن مرد گفت او هزاران هزار هزار دینار و درم دارد و هزاران هزار جامه فاخر اندوخته است ولی همیشه برتن خود پلاسی دارد کهنه و پوسیده. جعفربن محمد دو دست خود را به جانب آسمان برافراخته،  فرمود خدای را شکر که در عین توانگری و غنا او را فقیر و بینوا کرده است. (رجوع شود به تاریخ الخمیس و  محاضرات راغب و   فخری ابن الطقطقی و ابن خلدون و هانری لامنس و به شاهنامه نوبخت جلد سوم  ص 6 و 61 و چهارم ص 28 که نگارنده تمام منقولات مورخین را در آنجا یاد کرده ام (ن) .

24- عبارت جاحظ چنین است : "الخز و الوشی و الملحم" .  خز معرب کژ  یعنی جامه ابریشمی   و   وشی یعنی منقش که نویسنده آن را با نگارین ترجمه کردم- و ملحم جامه ئی بوده است بافته از نخ و ابریشم و این را بفارسی دوپود نامیده اند و این لغت را ابن خالویه در کتاب "لیس" و جلال الدین سیوطی در "المزهز" یاد کرده اند.  عرب، کلمه  "ملحم" را بضم میم و فتح "ها " بر همین نوع اطلاق کرده است،  یعنی آنچه تارش ابریشم و پودش نخ باشد (ن).

25 - در نسخه ص "جامه شاپوری" (ز).

26 -  گویا در عبارت جاحظ تحریفی روی داده باشد زیرا وقتی که پادشاه در مهرگان یعنی آغاز سرما جامه ابریشمی و نگارین و دو پود بپوشد معنایش چنین است که جامه تابستانی پوشیده است و بنابراین می بایدی در نوروز که آغاز بهار و گرماست جامه زمستانی بپوشد و بنابر این میتوان گفتن که نسخه "ص" که به جای جامه نازک، جامه شاپوری نوشته است به اصل نزدیکتر است. زیرا شاپوری جامه بوده است نسبتاً ضخیم و تا عصر مظفر الدین شاه مانند دارائی و  د گر پارچه ها در ایران بافته می شد (ن) .


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/01/10 ساعت 12:41 | لینک ثابت |

نوروزنامه

ابوریحان بیرونی :

"نوروز نخستین روز است از فروردین ماه، و زین جهت روز نو، نام کردند، زیراک پیشانی سال نو است و آنچ از پس اوست از این پنج روز، همه جشن هاست و ششم فروردین ماه نوروز بزرگ دارند، زیراک خسروان بدان پنج روز حق های حشم و گروهان (و بزرگان) بگزارندی و حاجتها روا کردندی ، آنگاه بدین روز ششم خلوت کردندی خاصّگان را و اعتقاد پارسیان اندر نوروز نخستین آنست که اول روزی است از زمانه و بدو فلک آغازید گشتن."(1)

 

 

نوروز نامه

نوشته : محمد مهدی حسنی

 

 

 

 

ما ایرانیان سال نو را در 21 مارس که نخستین روز بهار و هنگام اعتدال ربیعی خورشید (قرار گرفتن خورشيد بر روي خط استوا و برابری شب و روز ست)، جشن می گیریم

هزاران سال پیش پیشیانیان ما به ظرافت و تیزدلی دریافتند که با گذشتن خورشید از این جای آسمان، سختی و برودت سرما کاهش می یابد و رویش دوباره طبیعت و زندگی شروع میشود از این رو بایسته دیدند که برای پیشواز چنین موهبت اهورایی جشن هایی ترتیب دهند. از آن هنگام سده های زیادی می گذرد و پدران و مادران ما این روز را که آغازیدن سال نوست،  "نوروز" خواندند.(2)

در پرسپولیس "تخت جمشید"  نقش هایی که از حدود 500 سال پیش از میلاد مسیح،  کنده کاری شده است،  گروه گروه مردمانی را می نمایاند که از هرجای امپراتوری عظیم هخامنشی گرد آمده اند و به مناسبت این روز مالیاتها و هدایای خود را برای فرمانروایان ایران پیشکش می کنند.

ایرانیان تنها کسانی نیستند که سال نو را در این تاریخ جشن می گیرند 21 مارس عید کشاورزی و یا بهاری یهودیان است، هرچند عید مذهبی آنان محسوب نمی شود و نیز چند کشور اروپائی سال نو را از اول بهار گرفته اند، چنانکه در اسکاتلند تا سال 1600 و در انگلستان تا 1752 میلادی این روز، اول سال نو محسوب می شد. (3)

همانگونه که در مقاله "شب یلدا – پیشینه تاریخی و انعکاس آن در ادب فارسی و فرهنگ عامه"  گفتیم : نوروزاز کهن ترین و معتبرترین جشن های ملی و از معدود آداب مذهبی ایرانی است. (4)

که پس از ورود اسلام، نه تنها از میان نرفت، بلکه  گرامی داشته شد.  چنانکه در مفاتيح الجنان، که از معتبرترین مصابیح شیعه است،  آدابی بر  اساس آموزه امام جعفر صادق (ع) به معلي بن خنيس بیان شده است.

هرگاه بر اساس منابع تاریخی و دینی موجود نظیر آئین مزدیسنا و شاهنامه حکیم توس (فردوسی پاکزاد)، روز نوروز، روز فرخنده آفریدن حضرت زرتشت (ع) و برگزیدن وی به پیغمبری است و روز بر تخت نشستن جمشید و تولد کیومرث و هوشنگ و کیخسرو و پور سیاوش و روز بربند نهادن دیوان تبه کار بوسیله تهمورث و تقسیم کشور ایران میان فرزندان از ناحیه فریدون و روزی است که شاه گشتاسب و بانو کتایون و جاماسب، آئین مزدیسنا را پذیرا می شوند. در عین حال بنابر اعتقاد شیعه همین روز، روز آفرینش آدم و روز جلوس حضرت علی "ع" بر خلافت و روز عید غدیر خم  و روز پیروزی حضرتش بر نهروانیان و روز غیبت و پدیدارشدن و برخواستن حضرت مهدی موعد (عج) نیز می باشد چنانکه هاتف  در مناسبت دوم گوید:

همایون روز نوروز است امروز به فیروزی

بر  اورنگ خلافت کرد شاه لافتی   مأوی. (5)

آماده کردن سبزی عید (کاشتن گندم و عدس و دیگر حبوبات و غلّه ها در آوندهایی با اشکال مختلف بصورت نمادین و شگون)،  

برگزاری مراسم چهارشنبه سوری (6) که بر خلاف امروزه به جای ترقّه بازی و بمب سازی، فراهم کردن پشته ای از چوب خشک و یا خار صحرا (بته) برای ساختن آتشی گرم و بزرگ بود، پریدن از روی شعله های آتش و خطاب به آتش خواندن:

زردی من از تو،  

سرخی تو از من؛  

سردی من از تو،

گرمی تو از من

و پخش خاکسترِ سردِ مانده در چهارراهها .... همه و همه خاطره هایی شیرین از دوران کودکی ما و عاداتی باقی مانده ازپدران زرتشتی مان است، که قرآن کريم آنان را مجوس و در رديف "صاحبان کتاب" قرار داده است.

بــــر چهــــــرۀ گل نسيـــم نـــوروز خوش است

در صحــن چمـــن روی  دل افـــروز خوش است

از دی که گـذشت هــر چه گــــويی  خوش نيست

خوش ‌باش و ز دی‌ مگو که امـروز خوش استخيام -  (7)

دغدغه بزرگترها و به پیشواز بهار رفتن آنها، جاروب و شستن و پاکیزه کردن خانه ها در روزهای آخرسال (زدودن کمترین گرد و خاک و یا تار عنکبوت از کوچکترین زوایای دور از دسترس خانه که پاک نکردنش، فقر و تنگدستی می آورد.) و به اصطلاح خانه تکانی که  از باورهای زیبا و  کهن ايرانی و برای پاسداشت طبيعت و نیل به پاکيزگی و بهداشت است،

تعمیر کردن لوازمات شکسته،  نو کردن چیزهای کهنه و جابجا کردن تمامی لوازم موجود در منزل (یادم می آید برخی از وسایل منزل پدری مانند کمدها و فرش ها سنگین،  تنها سالی یکبار و برای خانه تکانی جابجا و تمیز می شد)،  

شکستن تمام آوندهای سفالی کهنه و فرسوده و خرید نوی آن،  سفيد کردنِ ظرفهای مسی (پوشاندن ظرف های مسی با ورقه نازکی از قلع که به روال در آخر هر سال برای پیش گیری از مسموميت غذايی و زیبا کردن آنها رواج داشت، چنانکه هنوز هم گاهی در شهر ما مشهد، بساط مسگرهای سیّار در گوشه ای از پیادروی خیابان و کوچه ها پهن است، دیده می شود و امثال من را به دنیای کودکی باز می گرداند.).

همه و همه از مقدمات ضروری استقبال سال نوست

و چون روزهای نو سال را باید با خوشی و کشّی آغاز کرد تا در همه سال، خنده بر لب و شادی در دل خانواده باشد تا فروهرهای مهمان خانه را ترک نکنند و برکت نرود، (8) از این رو پيش از آمدن نوروز ، باید سر و کلّه حاجی فيروز (ظاهراً حاجی فیروزها بازمانده غلامان سیاهی هستند که در قدیم و به علت طرز تلفظ ناقص و نامانوس واژه ها و طبع شادی طلبشان ، مردم را به خنده و شادی وا می داشتند) - (9)، پیدا شود. در هر کوی و برزن پايکوبی و دست‌افشانی  کند  با روی دود زده و پوشش و کلاهی قرمز  و  دايره زنگی در دست، قهر جمودی سرمای زمستانی و آمدن گرمی و شادمانی بهار را نوید دهد :

حاجی فيروزه بعله                 سالی يک‌روزه بعله

ارباب خودم سلام عليکم       ارباب خودم سرتو بالا کن

ارباب خودم بزبز قندی           ارباب خودم چرا نمی خندی

ارباب خودم گل به جمالت      از کجا بگم وصف کمالت

بشکن بشکنه،  بشکن       من نمیشکنم، بشکن   بازم بشکنم،   بشکن

اینجا بشکنم، یار گله داره                    اونجا بشکنم، یار گله داره

این عاشق بیجاره           چقدر حوصله داره

اینجا شمرونه  بعله               قر فراونه   بعله  .......

در شب چهارشنبه سوری، ملاقه زنی (قاشق زنی) دیگر کار پسران کوچک هم سن و سال من بود. چادری زنانه بسر می کردیم، روی خود را پوشانده و بصورت ناشناس(10)،  خانه ها را دق الباب کرده، فدیه ای (از قبیل آجیل و یا هر چیز دیگر) طلب می کردیم  و همگان خود را ملزم می دیدند که حتماً فدیه ای دهند.  دختران هم سن و سال ما فالگوش می ایستادند. آنها در دل خود نیت می کردند و از پس پشت پنجره یک خانه به صحبت اهالی آن گوش داده و اولین جملات و عبارات بیان شده اهل خانه، تعبیر فال آنان بود

چون روز نو فرا می رسد، پوشیدن لباس تازه و نو (نماد تغییر و هم پا بودن با طبیعت چه درختان همه پوشش نو به تن می کنند - برای شگون شادمانی و آرامش

روشن گذاردن چراغها در تمام اتاق های خانه در شب سال نو (این کار و نیز تمیز کردن خانه و سوزندان کندر و عود بر مبنای این اعتقاد قدیمی بود که فروهر مردگان آن خانه سالی یک بار و به هنگام نوروز به خانه باز می گشتند) (11)

چیدن خوان هفت سین( که نماد برکت و شگون است)، دیگر دغدغه  مردمان ما بوده و هست.

در این خوان :

آینه (نمادی از انسان گیهانی تا شکل پذیری وی آسان گردد)

و شمعدان با شمع های روشن(نشان دنیای فروغ بی پایان = جایگاه فروران، و مجموع آنها نماد باهم بودن و برخورداری از کانون گرم خانوادگی)،

کتاب قرآن مجید (نماد اشویی = تقدس و پاکی)،

سبزه (نماد زايش و زیبایی و طروات بهاری)،  

تکه ای بزرگ نان (نماد برکت) و شیر و پنیر تازه در کنار آن (نمادی از غذای نوزادان گیهانی که یادآور آفرينش انسان در این روزست)

ظرفی آب (نشانه روشنی و پاکی) که برگی سبز و یا نارنج (نماد گردی زمین) بروی آن شناور است (و جمع آن دو،  آسمان را تداعی میکند)

تخم مرغ رنگ شده (که نشانه ی نطفه و نژاد و تمثیلی از نطفه باروری که به زودی باید جان گیرد و زندگی یابد و زایش گیهانی انجام پذیرد)

·         پیش تر مردمان با چشمان ریز و کنجکاو خود منتظر بودند تا برگ سبز یا نارنج روی آب و یا تخم مرغی که روی آئینه قرار داشت به هنگام تحویل سال و وقتی که گاو آسمانی،  کره زمین را از شاخی به شاخ دیگر خود می افکند، تکان بخورد.

آوندی گلاب (نشانه عشق و دلدادگی) ،

نقل وشیرینی و آجیل و میوه و مخصوصاً انار (بیانی از سینۀ زنان به هنگام جشن زایش و نشانه ی باروری ناهید)،

گلهای بهاری و به ویژه سنبل (نمادی از زيبايی طبيعت)،

تنگی با دوماهی (نمادی از آخرین ماه سال "حوت" در خوان امسالی و آناهیتا فرشته آب و باروری و پويايی هستی و چرخش زندگی و زوج بودن ماهیان علامت پایبندی هَموَندان = اعضای خانه به هم ، و دوری جستن شان از فراق و جدایی)،

و بلاخره  بشقابی بزرگ یا سینی هفت سین که بیشتر هفت فرآورده کشاورزی در آن دیده می شود و هر یک نماد و بیانی طبیعی ویژه خود را دارد:

سیر(دورکننده ی گرسنگی) ،

سمنو (نشانه شادابی و تازگی  و از جوانه های نو رسیده فراهم آمده تا نماد ارواح پاک يا فروهرها باشند

سنجد (بیانی از مهر و عشق که انگیزه زایش گیهانی است زیرا بوی برگ و شکوفه درخت سنجد محّرک عشق و دلباختگی و  از مقدمات اصلی توالد و زایندگی است) ،

سماق (نشانه ی میانه روی است، چرا که طبعی متضاد از سردی و گرمی دارد)،

سرکه (دورکننده ی ترش رویی) ،

سیب (نمادی دیگر از باروری و زایش که بیانگر دوستی و حاوی رمز و راز دوستی و دلدادگی و کام یابی و تندرستی است)

و سکه ی تازه ضرب شده  (نمادی از شهریور امشاسپند که موکل بر فلزات است و  نشانه ی برکت مادی و دارایی و بی نيازی است.) (12)

آنگاه تمام افراد خانه بر دور خوان هفت سین می نشینند در حالی که هریک در دست خود پول سکّه ی دارند و لحظه شماری برای شنیدن نوای شلیک توپ و تحویل سال نو:

یا مقلب القلوب والابصار

یا محول الحول و الاحوال

یا مدبر الیل و النهار

حوّل حالنا الی احسن الحال

 

این همه و  تفأل بر دیوان حافظ در سر خوان نوروزی و شب نشینی هایش که شاید صورت دیگر فال کوزه، نوعی مروا باشد که بر اسطوره فرورها استوار است، (13)

و نیز ارسال کارت تبریک برای دوستان و آشنایان ( که باید رسمی کهن باشد چه در برخی از منشآت و کتابهای ترسّل و نامه نگاری نمونه هایی آمده است).  (14)

مناسکی دوست داشتنی و زیباست که هنوز خوشبختانه در میان ما باقی مانده است.

خوب یاد دارم زمانی که خردسال بودم، ساعتی قبل از حلول سال نو، شادروان پدرم ( خدایش بیامرزد) از من می خواست تا با او،  خانه را با پوششی از فرق سر تا نوک پا نو،  ترک کنم.  دو دسته سبزی خوردن و مقداری نان و پنیر و دو گلدان پر گل ابتیاع می کرد. در خیابان  منتظر  می ماندیم تا سال نو شود. من بازیگوش و پرتحرک، محو تماشای آمد و شد دیگران بودم و او آرام و متین زیر لب ورد می خواند.  با شنیدن صدای توپ و آهنگ مخصوص شادی افزای رادیو که همه جا روشن بود،  بلافاصله به خانه ی بزرگ پدری می آمدیم ، من به سوی عمارت مادر و او خود به خانه عمه ام -  که بیوه ای تحت تکفل او بود- می رفتیم . پدر معتقد بود، اولین کسی که به خانه می آید باید خوش بخت و خوش قدم باشد و دهانش به خواندن دعا و قرآن وا و چون وارد خانه شود، بلافاصله به اهل آن گوید : " صد سال به این سالها "  با رعایت این ترتیب، در طول سال سبزی و برکت نصیب خانه می شود.

از آن زمان سالها میگذرد بقول خودش او اسیر خاک است و من اسیر آب و باد و خورشید . اینک من خود، پدرم و در یک چشم بر هم زدن پدر بزرگ و در آخر ....

اسیر خاک ...

 گویی بی گدار به آب زدم و از میان سبزی جشن و سرور با شما، بی اختیار به کویر زرد فنا گذر کردم.  عذر خواهم، شاید از حیث نکو داشت درگذشتگان پر بدک نبود .

بگذریم هرچند امروزه با غفلت و ندانم کاری ما بسیاری از رسومات گذشته فراموش شده است ولی هنوز هم، برخی از آداب جشن نوروزی نظیر آنچه گفته شد و همچنین:

خوردن سبزی پلو با ماهی و نیز رشته پلو در شب و روز نوروز،

روبوسی اعضای خانواده پس از تحویل سال،

هدیه و عیدی گرفتن نوروزی از بزرگترها ( که رسمی کهن است چون در آثارالباقیه، بیرونی از آذرباد نقل می کند که نیشکر در نوروز و به وسیله جمشید کشف و  از آن شکر ساخته شد و مردمان از راه تبرک آن را به یکدیگر هدیه دادند و این باب شد -  آثارالباقیه، ص 328)،  

دید و بازدید های بعدی برای شادباش گفتن موسم گل و ریحان،

آشتی کنان ها و رفع کدورت ها،

تعطیلی ادارات دولتی در چهار روز اول سال

و نحس و شوم دانستن سیزدهمین روز سال نو میان ما باقی مانده است . روزی که به بیابان و صحرا می زنیم و کاشته های خود را به آب جاری می اندازیم و هر کس بنا به استطاعت خود غذایی را تدارک و با خود برمی دارد تا در بیرون شهر و در جمع خانواده ها و دوستان تناول کنیم .  از این رهگذر هم به پیشواز بهار می رویم و هم نحوست سیزده بدر را از خانه دور می کنیم تا در صحرا یله شود و نتواند دامن کسی را بگیرد.

و کلام آخر از حافظ بزرگ :

ز کـــوی يـار می‌آيــد  نسيـــم ِ بـــــاد‌ نــــــوروزی

ازيـن بــاد ار مدد خواهی چـــراغِ  دل بر افــروزی

چو‌ گل گر خرده‌ ای داری خدا ‌را صرف عشرت  ‌کن

که قــــارون را  غلــط هـا داد سـودای  زر  انــدوزی

سخـن در پـــرده می‌گـويـــم چـو گل از پرده بيرون‌آی

که بيـش از پنـج روزی نيسـت حکـم ميـــر نــوروزی

به بستان شو که از بلبل رموز عشق گیری یاد  

به مجلس آی  کـــز حافظ غـــزل  گفتـن  بيـــاموزی  (15)

در پایان برای پیشواز از جشن نوروز و بهار، ابتدا هشت بند از ترجیح بند مشهور جکیم فرخی سيستانی که در بیست و چهار بند و  در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصر الدین سروده شده است، در پی می آید

و سپس بخش هایی از سه قصیده زیبای منوچهری دامغانی شاعر، شهد و شراب و شادی و طبیعت می آوریم .

                                            ((((((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))

 هشت بند از ترجیع بند  بهاری جکیم فرخی سيستانی  (۱۶) :

بند اول

ز بــاغ ای بـاغبـان  مـا را همـی بــوی بهـــار آيد  

کليــد بـاغ  مـا را ده  که فـــــردامـان بـه کـار آيد

کليـــد بــاغ  را فـــردا هـــــزاران  خـواستــار آيد

تو لختـی‌ صبـر‌کن چنـدان‌ که قمـری بـر‌چنــار‌آيد

چـــو انـــدر بـــاغ تــو بلبــل بـه ديـــدار بهــار آيد 

تـو را مهمـان نـا خـوانـده  به روزی صـد ‌هـزار‌آيد

کنــون ‌گـر  ‌گل ‌بُنـی ‌را پنج ‌و شش‌ گـل در ‌شمـار‌آيد

چنــان‌ دانی که هـر‌کس ‌را همـی ‌زو بـویِ يــار‌آيد

بهار امسـال پنـداری  همـی  خـوش ‌تـر ز پـار آيد

ازين خوش‌ تر ‌شود فـردا ‌که خسـرو ‌از شکار‌آيد

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

 بند دوم

کنون در زیر هر گلبن   قنینه در نماز آید

نبیند کس که از خنده دهان گل فراز آید

زهر بادی که برخیزد گلی بامی به راز آید

به چشم عاشق از می تا بمی عمری دراز آید

به گوش آواز هر مرغی لطیف و طبع سازآید

به دست می زشادی هر زمان ما راه جواز اید

هوا خوش گردد و بر کوه برف اندر گداز آید            

علمهای بهاری    از نشیبی      بر فراز آید

کنون ما را بدان معشوق سیمین بر نیاز آید

به شادی عمر بگذاریم اگر معشوق باز آید

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

بند سوم

 زمین از خرمی گویی گشاده آسمانستی

گشاده آسمان گویی شکفته بوستانستی

به صحرا لاله پنداری ز بیجاده دهانستی       

درخت سبز را گویی هزار آوا  زبانستی

بشب در باغ گویی گل چراغ باغبانستی

ستاک نسترن گویی بت لاغر میانستی

درخت سیب را گویی   زدیبا   طیلسانستی

جهان گویی همه پروشّی  و پر پرنیانستی

مرا دل گر نه اندر دست آن نامهربانستی

به دو دستم بشادی بر، می چون ارغوانستی

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

 بند چهارم

دلا باز آی تا با تو          غم دیرینه بگسارم

حدیثی از تو بنیوشم   نصیبی از تو بردارم

دلا گر من به آسانی ترا روزی به چنگ آرم    

چو جان دارم ترا، زیرا که بی تو خوارم و زارم.

دلا تا تو  زمن دوری     ندانم بر چه کردارم

مرا بینی چنان بینی که من یکساله بیمارم

دلا با تو وفا کردم کزین بیشت نیازارم

بیا تا این بهارآن را بشادی با تو بگذارم

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

بند ششم

ترا گر همچنین شاید    بگوی آن سرو سیمین را

بگوی آن سرو سیمین را بگوی آن ماه و پروین را

بگو آن توده گل را     بگو آن شاخ نسرین را

 بگو آن فخر خوبان را  نگار چین و ماچین را

که دل بردی و دعوی کرده ای مرجان شیرین را

کم از رویی که بنمایی   من مهجور مسکین را

بیا     تا    شاد بگذاریم   ما    بستان   غزنین را

مکن بر من تباه این جشن نوروز خوش آیین را

همی بر تو شفیع آرم ثنای گوهر آگین را

 ثنای میر عالم یوسف بن ناصر الدین را

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

بند هفتم

نبینی باغ را کر گل چگونه خوب و دلبر شد

نبینی راغ را کز لاله چون زیبا و در خور شد

زمین از نقش گوناگون چون دیبای ششتر  شد

هزار آوای مست اینک به شغل خویشتن درشد

تذرو جفت گم کرده   کنون    با جفت همبر شد

جهان چون خانۀ پر بت شد و نوروز بتگر شد

درخت رود    از دیبا و از گوهر توانگر شد

 گوزن از لاله اندر دشت با بالین و بستر شد

زهر بیغوله و باغی   نوای مطربی  بر شد

دگر باید شدن ما را  کنون کافاق دیگر شد

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

بند هشتم

می اندر خم همی گوید که یاقوت روان گشتم

درخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم

اگر زین پیش تن بودم    کنون  پاکیزه جان گشتم

به من شادی کند شادی، که شادیرا روان گشتم

مرا زین پیش دیدستی نگه کن تا چه   سان گشتم

نیم ز آنسان که من بودم   دگر گشتم  جوان گشتم

زخوشرنگی چو گل گشتم زخوشبویی چو بان گشتم

زبیم   باد و برف دی     به خم      اندر نهان     گشتم

بهار آید برون آیم  که از وی   با امان گشتم

روانها را طرب گشتم طربها را روان گشتم

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

بند نهم

می اندر گفتگو آمد  پس از گفتار      جنگ آمد

خم و خمخانه اندر چشم من تاریک و تنگ آمد

بگوش من همی  از باغ     بانگ نای و چنگ   آمد

کس ارمی خورد بی آواز نی بر سرش سنگ آمد

مرا بازی همه مهر از می بیجاده رنگ آمد

زمرد را روان خواهم چو از روی پرنگ آمد

بخاصه کز هوا شبگیر آواز کلنگ آمد

زکاخ میر  بانگ رود بونصر  پلنگ آمد

کنون هر عاشقی کو را می روشن به چنگ آمد

به طرف باغ   همدم با نگاری شوخ و شنگ آمد

                     بــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزی

                     ملک را در  جهان هر روز       جشنی باد   و نوروزی

                                               ***************

بخش هایی از سه قصیده بهاری و زیبای منوچهری دامغانی (۱۷) :

 

در وصف بهار و مدح فضل بن محمد حسینی

وقت بهارست و وقت ورد مورّد

 گیتی اراسته چو خلد مخلّد

گیتی فرتوتِ گوژ پشتِ دژم روی

بنگر تا چون بدیع گشت و مجدّد

برنا دیدم که پیر گردد، هرگز

پیر ندیدم که تازه گردد و امرد

نرگس چون دلبریست سرش همه چشم

سرو چو معشوقه ایست تنش همه قد

لاله تو گویی چو طفلکیست دهن باز

لبش عقیقین و قعر کامش اسود

برگ بنفشه بخم، چو پشت درم زن

 نرگس چون عَشر در میان مجلّد

سوسن، چون طوطی ز بسّد منقار

 باز به منقارش از زبانش عسجد

نرگس، چون ماه در میان ثریا

لاله، چو اندر کسوف گوشه فرفد

شاخ گل از باد کرده گردن چون چنگ

مرغان بر شاخ گشته نالان از صد

بلبل بر گل به سان  قول سرایان

پاش به دیبا  و      خیزرانها در ید

مرغ، چنان بو کلک دهانش به تنگی

در گلوی  او چگونه  گنجد معبد

کبک دری گر نشد مهندس و مسّاح

اینهمه آمدشدنش چیست بر اورد

نوز گل اندر گلابدان نرسیده

قطره بر او چیست چون گلاب مصعّد

نوز نبرداشتست مار سر از خواب

نرگس، چون گشت چو سلیم مسهّد

ابر چنان مطرد سیاه و بر او برق

همچو مذهب یکی کتاب مطرّد  -  ص 16 و 17

 

در وصف بهار ومدح خواجه طاهر 

 باد نوروزی همی در بوستان ساحر شود                 

تا به سحرش دیده هر گلبنی ناظر شود

گل که شب ساهر شود پژمرده گردد بامداد     

وین گل پژمزده، چون ساهر شود زاهر شود

ابر هزمان پیش روی آسمان بندد نقاب                      

آسمان بر رغم او در بوستان ظاهر شود

زرد گل بیمار گردد، فاخته بیمار پرس

یاسمین ابدال گردد، خردما زائر شود

آستین نسترن  پر بیضه عنبر شود               

دامن بادام بن  پر لوء لوء فاخر شود

مرغ بی بربط ، به بر بط ساختن دانا شود          

آهو اندر دشت چو معشوقگان شاطر شود

بلبل شیرین زبان برجوزبن راوی شود

زندباف زندخوان بر بیدبُن شاعر شود

کبک رقاصی کند، سرخاب غواصّی کند

این بدین معروف گردد آن بدان شاهر شود

باد همچون دزد گردد هر طرف دیبا ربای              

بوستان آراسته چون کلبه تاجر شود

هر زمان دزد اندر افتد کلبه را غارت کند

مرغ چون بازاریان بر کار نا صابر شود

نو بهاران مفرش صد رنگ پوشد تا مگر

دوستی از دوستان خواجه طاهر شود - ص 23

 

در مدح خواجه ابو سهل زوزنی

نوروز روزگار نشاطست و ایمنی

پوشیده ابر دشت به دیبای ارمنی

بر یاسمین عصابه درّ منضّد است

بر ارغوان طویله یاقوت معدنی

خیل بهار خیمه   به صحرا برون زند

واجب کند که خیمه به صحرا برون زنی

از بامداد تا به شبانگاه می خوری

وز شامگاه تا به سحر گاه گل چنی

بر ارغوان قلاده یاقوت بگسلی

بر مشک بید نایژه عود بشکنی

بر گل همی نشینی و بر گل همی خوری

بر خم همی خرامی و بر دن همی دنی

درّ است ناخریده و مشکست رایگان

هر چند برفشانی و هر چند بر چنی

نرگس همی رکوع کند در میان باغ

زیرا که کرد فاخته بر سرو مؤذنی

دارد خجسته غالیه دانی ز سندروس

چون نیمه یی به عنبر سارا  بیاگنی

نرگس به سان کفه سیمین ترازو ایست

چون زرّ جعفری به میانش در افکنی

ماند به سینه و دم طاووس شاخ گل

چون مشک و درّ و دانه درو  برپراگنی

دو رویه گل چو دابره یی از سرخ دیبه است

چون پشت  او به رشته زرّین  بیاژنی

باطنش هست دیگر و ظاهرش دیگرست

 گویی شد ست این گل دو روی باطنی

نرگس به سان چرخ به شش پره آسیاست

آن چرخ آسیا که ستون   زمردین کنی

چرخش ز زرّ زرد وانگهی درو

دندانه بلورین گردش فرو کنی

شاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر

ماننده مخالف بو سهل زوزنی- ص 128

                  ((((((((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))))))))))))

 پا نوشت ها :

1- التفهیم لاوائل صناعة التنجیم، ابوریحان بیرونی، به تصحیح و کوشش استاد جلال همایی، تهران ، انجمن آثار ملی مجلس، 1354خورشیدی - ص 253

2 – در لغت نامه دهخدا می خوانیم : " جشن نوروز يا عيد نوروز يا جشن فروردين يا جشن بهار يا بهار جشن، بزرگترين جشن ملي ايرانيان است که از نخستين روز فروردين ماه اول سال شمسي  آغاز می شود. جشن نوروز و مهرگان دو جشن بزرگ آريائيان بوده است ، ايرانيان قديم (پيش از عهد ساساني و به هنگام تدوين بخش اول اوستا( جشن نوروز را ظاهراً دراول بهار هر سال و آغاز برج حمل برپا مي داشتند. در دوره ساسانيان موسم اين جشن با گردش سال تغيير مي کرد و در آغاز فروردين هر سال نبود، بلکه مانند عيد اضحي و عيد فطر، مسلمانان در فصول مختلف سال گردش مي کرد. در نخستين سال تاريخ يزدگردي مبداء جلوس يزدگرد واپسين شاه ساساني جشن نوروز مصادف بود با شانزدهم حزيران رومي (ماه ژوئن فرنگي ) و تقريباً در اوائل تابستان . از آن پس هر چهار سال يک روز اين جشن عقب تر ماند و در حدود سال 392 ه' . ق. نوبت جشن نوروزي به اول حمل رسيد و در سال 467 ه' . ق. نوروز به بيست وسوم برج حوت افتاد، يعني 17 روز مانده به پايان زمستان . در اين سال به فرمان سلطان جلال الدين ملک شاه سلجوقي ترتيب تقويم جلالي نهاده شد و بر اساس آن موقع جشن نوروزي در بهار هر سال مقارن تحويل آفتاب به برج حمل تثبيت شد و بدين منظور مقرر شد که هر چهار سال يک روز بر تعداد ايام سال بيفزايند و سال چهارم را 366 روز حساب کنند و پس از هر 28 سال - يعني گذشتن هفت دوره چهارساله - چون دوره چهارساله هشتم فرارسد به جاي آنکه به آخرين سال اين دوره يک روز بيفزايند، اين روزرا به نخستين سال دوره بعد يعني دوره نهم اضافه کنند. بدين ترتيب سال جلالي نزديکترين سال هاي جهان شد به سال شمسي حقيقي که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه و46 ثانيه است."

3 - به نقل از مجله خواندنیها ( متاسفانه مشخصات مجله را یاداشت نکرده ام).  

4 - علامه دهخدا در باره پيدايش و تسميه نوروز :در لغت نامه می گوید : " ايرانيان باستان جشني داشته اند به نام فروردگان [ فرورديان ] و آن ده روز طول مي کشيده ، فروردگان که در پايان سال گرفته مي شد ظاهراً در واقع روزهاي عزاو ماتم بوده نه جشن و شادي ، چنانکه بيروني راجع به همين روزهاي آخر سال در نزد سغديان گويد: در آخر ماه دوازدهم «خشوم » اهل سغد براي اموات قديم خود گريه ونوحه سرائي کنند و چهره هاي خود را بخراشند و براي مردگان خوردنيها و آشاميدنيها گذارند. (آثار الباقيه ص 235). و ظاهراً به همين سبب جشن نوروز که پس از آن مي آمد علاوه بر آنکه روز اول سال محسوب مي شده روز شادي بزرگان بوده است)گاه شماري ص 73 - 77). فردوسي که بدون شک مواد شاهنامه خود را مع الواسطه از خداي نامک و ديگر کتب و رسايل پهلوي اتخاذ کرده ، اندر پادشاهي جمشيد گويد:
به فر کياني يکي تخت ساخت

چه مايه بدو گوهر اندرشناخت

که چون خواستي ديو برداشتي

ز هامون به گردون برافراشتي

چو خورشيد تابان ميان هوا

نشسته بر او شاه فرمانروا
جهان انجمن شد برِ تخت اوي
فرومانده از فره بخت اوي

به جمشيد بر گوهر افشاندند

مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فَرْوَدين
برآسوده از رنج تن دل ز کين

بزرگان به شادي بياراستند

مي و جام و رامشگران خواستند
چنين روز فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان يادگار.
از اين داستان برمي آيد نوروز را به معني روزنو و تازه يعني روزي که سال نو بدان آغاز گردد، مي دانسته اند.

5- دیوان هاتف اصفهانی، به تصحیح شادروان استاد وحید دستگردی، تهران، ابن سینا، تیرماه 1347 ، ص 22

6 - به اعتقاد شادروان استاد ذبیح بهروز،  گرامی داشت چهارشنبه سوری،  یادمان رصد و اصلاح تاریخ های کهن گذشته به وسیله حضرت زرتشت "ع" است (به نقل از کتاب گاه شماره و جشنهای ایران باستان، نوشته و پژوهش : استاد هاشم رضی، انتشارات بهجت، بهار 1377 تهران – ص217)

7 – رباعیات خیام، به تصحیح و تحشیه استادان شادروان: محمد علی فروغی و دکتر قاسم غنی، به اهتمام ع. جربزه دار، تهران، تساطیر، چاپ دوم، 1373، ص 55

8 - به نقل از کتاب جهان فروری دکتر بهرام فره وشی، انتشارات کاریان، چاپ دوم ،اردیبهشت 1364، تهران – ص 53 . 

9 - به نقل از همان منبع .

10 - ظاهراً این شیوه عمل و رسم (ملاقه زنی = قاشق زنی) ، تمثیلی از فرورهاست که موجودات پنهانی،  نامحسوس و ناشناخته اند - جهان فروری، ص 46 .

11 - به نقل از کتاب آئین ها و جشن های کهن در ایران امروز( نگرش و پژوهش مردم شناختی)، محمود روح الامینی، انتشارات آگاه، چاپ اول، زمستان 1376 ، تهران ص 75 .

12 - در شرح نمادها از منابع پیش گفته و نیز دو مقاله از سایتهای لینک شده خورشیدوش و شاهنامه و ایران استفاده شده است. 

 13 - برای اطلاع از آئین فال کوزه به کتاب جهان فروری دکتربهرام فره وشی، ص 53 مراجعه شود.

14 - به نقل از کتاب آئین ها و جشن های کهن در ایران امروز، محمود روح الامینی، ص 68

15 - دیوان حافظ،  غزلیات ج 1 ، به تصحیح و توضیح  استاد پرویز ناتل خانلری ، انتشارات خوارزمی ، چاپ دوم  ،  1362،  تهران ص 906

 ۱۶ -  دیوان حکیم فرخی سیستانی ، بکوشش دکتر محمد دبیر سیاقی  انتشارات شرکت نسبی حاج محمد حسین اقبال و شرکا ،   اسفند ماه 1335 ، تهران -  ص 403 الی 406 .

۱۷ - دیوان استاد منوچهری دامغانی، بکوشش محمد دبیر سیاقی، تهران، انتشارات کتابفروشی زوار، تیرماه 1338 -  


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/12/28 ساعت 22:34 | لینک ثابت |

شعر سپید یا شعر شاملوئی ؟ (پژوهشی در زبان و موسیقی شعر شاملو)

   

   شعر سپید یا شعر شاملوئی ؟ 

      نوشته : تقی خاوری *

  

 اگر هنر را به مثابه یک گوی شفاف در نظر بگیریم، یک نیمه آن استعداد هنرمند و نیمه دی